userinfo close

  ,

شهید


shahidclub

تاسیس: 9 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: جهان نور غلام امام رضا - معاونان
>>> خاک این سرزمین مزیّن به خون مقدس شهداست ؛ با احترام قدم بردارید. <<< ** ج ادامه »
>>> خاک این سرزمین مزیّن به خون مقدس شهداست ؛ با احترام قدم بردارید. <<<

** جنگ یک آزمون بود و پس از جنگ آزمونی دیگر ، خدا کند که در این آزمون رفوزه نشویم. **

*مپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر ، صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است. زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.*
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
593
1010
91/3/8 (11:29)
250
689
91/2/28 (01:13)
446
1653
91/2/28 (01:11)
23
103
91/2/28 (01:09)
91
236
91/2/28 (01:05)
61
57
91/2/17 (19:20)
20
50
91/2/16 (21:15)
97
506
91/1/15 (23:48)
297
1386
91/2/18 (01:12)
139
544
90/7/11 (15:37)
77
338
91/3/13 (01:11)
212
804
91/2/16 (20:56)
30
117
91/1/25 (11:16)
34
156
90/11/24 (20:21)
142
1320
90/9/18 (10:23)
24
236
90/8/3 (16:55)

عنوان بحث :: این بحث را 3 نفر دنبال می کنند.

زهرا   , memol33
زهرا - 02:00 1386/12/14

:::>ایستگاه بهشت .. درد دلی با شهدا ء ..


اگه با شهدا حرفی داری
بسم الله ...



3_8608150215_L600.jpg


 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شهید     , cloob_shahid
شهید - 01:12 1391/02/18
297
تو هم جووون بودی و دنیا واست همین رنگی بود که الان هست ! چی شد که لای این همه
بیراهه های رنگارنگ تونستی راهت و انتخاب کنی ؟




 زهرا سادات  , parandesaheli
زهرا سادات - 11:58 1390/11/9
296

خوشا به حال شما شهدای عزیز ، کاش من هم می تونستم مثل شما به همه آرزوهای پوچ دنیا پشت پا بزنم ... 

من رو ویژه دعا کنید که خیلی گرفتارم ...

محمد نادری , beachcomber_mohamad
محمد نادری - 01:32 1390/10/18
295

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار

 

اتل متل بچه‌ها

که اونارو دوست دارن 

آخه غیر اون دوتا 

هیچ کسی رو ندارن 

 

مامان بابا رو می‌خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا                   

بابا چه مهربونه 

 

وقتی که از درد سر

دست می‌ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش می‌ده به بچه‌هاش

 

همون وقتی که هرچی

جلوش باشه می‌شکنه

همون وقتی که هرچی

پیشش باشه می‌زنه

 

غیر خدا و مادر

هیچ‌کسی رو نداره

اون وقتی که باباجون

موجی می‌شه دوباره

 

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم

 

بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می‌زد

شوهرمو بگیرین

 

مامان با شیون و داد

می‌زد توی صورتش

قسم می‌داد بابارو

به فاطمه، به جدش

 

تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می‌بینه

تو رو به جون بچه

 

بابا رو کردن دوره

بچه‌های محله

بابا یه هو دوید و

زد تو دیوار با کله

 

هی تند و تند سرش رو

بابا می‌زد تو دیوار

قسم می‌داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

 

نعره‌های بابا جون

پیچید یه هو تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم

 

مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می‌گفت

کشتند بچه‌هارو

 

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین

 

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

کمک می‌خوایم حاجی جون

بچه‌ها قیچی شدن

 

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد

 

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدن

اونایی که از بابام

فقط امروزو دیدن

 

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم

 

درد غربت بابا

غنیمت َنبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌های مرده

 

ای اونایی که امروز

دارین بهش می‌خندین

برای خنده‌هاتون

دردشو می‌پسندین

 

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه‌روز به هم می‌رسیم

بازی داره زمونه

 

موج بابام کلیده

قفل در بهشته

درو کنه هر کسی

هر چیزی رو که کشته

 

یه روز پشیمون می‌شین

که دیگه خیلی دیره

گریه‌های مادرم

یقه تونو می‌گیره

 

بالا رفتیم ماسته

پایین اومدیم دروغه

مرگ و معاد و عقبی

کی میگه که دروغه؟

 

ابوالفضل سپهر 

محمد نادری , beachcomber_mohamad
محمد نادری - 01:07 1390/10/18
294
نقل قول از : محمد نادری

من داغدار ذکرهای آخرینم 

 من بیقرار خیبر و فتح المبینم  

 

آغوش من آرامگاه صد شهید است

چشمان من زائر به رگ های بریدست 

 

من زائر مصداق های سرخ مرگم

من داغدار غنچه های برگ برگم 

 

پایم درون قتلگاه فکه گیر است 

 قلبم میان تنگه چزابه اسیر است  

 

چشمان من مبهوت بستان و جفیر است

من عابد و سنگر برایم همچو دیر است 

 

ای لاله های سرخ آه ای فاطمیون!

آه ای طلائیه...شلمچه...آه مجنون! 

 

   رفتید ای یاران ولی جا مانده ام من 

ای کاروان تنهای تنها مانده ام من  

 

 لبیک ها لبیک ها آخر کجایید؟

با حنجر مسکوت من بیعت نمایید 

 

همسنگرم بشکن حدیث غربت من

ای شمع الرحمن بخوان بر تربت من 

 

من آتشی در زیر خاکستر نهانم

 بر چفیه منقوش است خون دوستانم  

 

من ماشه را بر روی دشمن می چکانم

من مادرش را بر عزایش می نشانم 

 

  من جرعه نوش ساغر روز الستم

آن روز من با فاطمه(س) میثاق بستم  

 

مولای من...مولای من...من با تو هستم 

 تنها گذارم گر تورا نامرد و پستم....




ابوالفضل سپهر


افسررسانه جنگ نرم  , eisapor
293

سردار شهیداحمدسالمیان

 

بسم رب الزینب(س) و الشهدا و الصدیقین

 

شهیداحمدسالمیان / سن ۲۳ / تاریخ و محل شهادت ۲۸/۲/۶۸ کرمانشاه

 

 

هیچ وقت امام را تنها نگذارید.ادامه دهنده راهشهدا باشید نگذارید خون شهدا پایمال

 

شودآرمانها و هدفهای آنان را به نحوه ایده آل حفظ کنید.حسین جان عمریست به امید

 

 دیدارت ازاین محفل به محفل دیگر می روم و می دانم که لایق دیدارت نیستم اما پسر

 

 فاطمه ترا به جان مادرت فردای قیامت مارا شرمنده مسازدستمان را بگیر و مارا درکنار

 

خودت قرار ده ما محبین مادرت فاطمه بوده ایم. خداوندا ! نخست در  اینجا درپیشگاه

 

 ائمه اطهار با تو عهد می بندم تازنده ام دست از یاری روح خدا خمینی بر نخواهم

 

داشت زیرا با عنایت خداوند و وجود نازنین این رهبر عزیز ما از بیراهه های ظلالت نجات

 

 پیدا کردیم و به اینجا رسیدیم.

 

 

خاطره ای از شهید احمدسالمیان:

 

بابچه ها تو سنگرمی نشستیم میدیدم که احمد نیست همه جارو دنبالش می گشتیم 

 

ولی اثری ازش نبود نگران می شدیم میدییم بعد از چند ساعت خسته و رنگ رو رفته 

 

برمی گشت (بیشتر مواقع غیبش میزد) با همون چهره نورانی و مهرابانش. چون

 

 می دونستیم دلش نمی خاد چیزی ازش بپرسیم ماهم بیخیال پرسیدن می شدیم

 

یه بار باشهیدابراهیم نجاتی تصمیم گرفتیم  دنبالش بگردیم برف سنگینی آمده بود

 

سردشت زمستانهای سختی داشت ... اون روز هوا سرد ... برف سنگین ... بعد از

 

 کلی گشتن دیدیم خیلی دور تر ازسنگرا تو یه شیار با پای برهنه و با یه پیرهن نشسته

 

 رو برفا زیارت حضرت زهرا(س) رو می خونه و سیل اشک از چشمهاش جاریه احمد

 

 ارادت خاصی به مادرسادات حضرت زهرا(س)داشت و با شنیدن اسم مادرحالش

 

دگرگون می شد با دیدن احمد ماهم حالی پیدا کردیم بعد از مدتی احمد به طرف ما اومد

 

و مارو به حضرت زهرا قسم داد که دنبالش دیگه نیایم و تا روزی هم که زنده است

 

چیزی به کسی نگیم گفت من دارم معامله میکنم با مادر و  ... تا بعد از شهادتش اصلا

 

 راز اون غیبت ها رو به کسی نگفتم تا اینکه آسمونی شد و به کاروان کربلاییها رسید.

 

شادی ارواح طیبه شهداخصوصا سرداران مظلوم

 و تشنه لب  تیپ نبی اکرم (ص) کرمانشاه صلوات

 

خورشید بارون , lagoon
خورشید بارون - 08:13 1390/08/14
292
 برای شادی روح شهدایی که امروز روز شهادتشان است . التماس شفاعت انها.
اللهم صل علی محمد وال محمد
سجاد  , sajjad_wizardboy
سجاد - 00:39 1390/07/25
291
حرف ت ودلم زیاد هست. نمیدونم از كجاش شروع كنم
ولی ...........
فقط میگم : شهدا شرمنده ایم
نور  مکتوب , dafmah
نور مکتوب - 15:34 1390/07/11
290

در شب دف کوبی خمپاره ها               

رفت به مهمانی فواره ها

 

یک دو قدم مانده به میدان                 

ماه پریشان شده روی زمین

 

بعد همان شب ، شب پر از خطر          

هیچ کسی از تو ندارد خبر

 

گر چه چو گل بر سر دست آمدی       

جام به کف داری و مست آمدی

 

هر وله در سعی جنون کرده ای          

یک تنه احرام به خون کرده ای

 

تا علم سبز ولایت به پاست                   

 شیعه پر از نام تو و مرتضی است

 

شعر من ای فرصت جاوید من            

 ماتم من ، خنده من ، عید من

 

در تو اگر یاس سپید آمده                  

 صحبتی از نام شهید آمده

 

کاش به پایان نرسی گل کنی              

باز مرا غرق توسل کنی

  

نور  مکتوب , dafmah
نور مکتوب - 11:46 1390/07/11
289

کلمات من برای شما ناتوانند. الفبای عاشقی بی بال پریدن و تکه تکه شدن را نمیدانم.

چشمهایم از جنس چشمهای شما نیست که بر شبستان دعا جامانده باشد. برایم تمام دنیا قفس است. آلوده ام به تن پرگناه شهر، تاریکم!

حالا که آمده اید دستم را بگیرید و مرا هم میهمان خدا کنید. کمکم کنید این گریه ها را بفهمم.

         جان من و جان شما...

               یاری ام کنید از سکوت رها شوم و زمزمه کنم...

نور  مکتوب , dafmah
نور مکتوب - 11:44 1390/07/11
288

کربلا کوته ترین راهست تادرگاه دوست با که گویم این ره کوتاه را گم کرده ام 

 

افسررسانه جنگ نرم  , eisapor
287

شعر شهدا

روزگاری شهر ما ویران نبود

دین فروشی اینقدر ارزان نبود

صحبت از موسیقی عرفان بود

هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود

 رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

دخترحجب حیا غرتی نبود

 خانه فرهنگ کنسرتی نبود

مرجعیت مظهر تکریم بود

حکم او را عالمی تسلیم بود

یک سخن بود و هزاران مشتری

 ان هم از لوث قرائت ها بری

وای که در سالهای سیاه دوهزار

کار فرهنگی شده پخش نوار

ذهن صاف نوجوانان محل

پر شد از فیلم های مبتذل

پشت پا بر دین زدن آزادگیست

 حرف حق گفتن عقب افتادگیست

آخر ای پرده نشین فاطمه

 تو برس بر داد دین فاطمه

بی تو منکر ها همه معروف شد

کینه توزی با ولی مکشوف شد

در به روی رشوه گیران باز شد

 دشمنی با نائبش آغاز شد

بی تو دلهامان به جان امد بیا

کاردها بر استخوان امد بیا

گوش کن اینک نوای جنگ را

قصه ای از شهر بعد از جنگ را

قصه ای پرسوز تاب و التهاب

قصه ای تلخ و سراسر اظطراب

قصه شهری که غرق درد بود

 اتش شهوت درونش سرد بود 

شهر ما شب های خیبر یاد داشت

 رمز یا زهرا وحیدر یاد داشت

شهر ما همت درون سینه داشت

با شهادت انس از دیرینه داشت

شهر ما روح خدا در دست داشت

 صد هزاران عاشق سرمست داشت

ناگهان این شهر ما بی درد شد

 اتش غیرت درونش سرد شد

حال راز ها در شهرقصه چپ شده

پوشش خاکی لباس رپ شده

دیگر از جبهه در ین جا رنگ نیست

دیگر ان حال و هوای جنگ نیست

یا خمینی ای خلیل بت شکن

خیز و بنگر فتنه های شهر من

جبهه و یاران من گم گشته اند

 غرق در نسیان مردم گشته اند

پس چه شد یاد پرستوهای جنگ؟

یاد جبهه یاد ان خونین تفنگ

شهر من حجب و حیایت پس چه شد

 ناله مهدی بیایت پس چه شد

ای بسیجی کو صفای جبهه ها ؟

کفر نگویم کو خدای جبهه ها ؟

ای جماعت ناله ام را بشنوید

درد چندین ساله ام را بشنوید

ای شما ان سوی اتش رفتگان

ای شما اغوش لیلا خفته گان

بنگرید این لکه های ننگ را

 فتنه های شهر بعد از جنگ را

عده ای با نامتان نان می خورن

 ای شهیدان خونتان را می خورن

جنگ رفت و شهر ما تاریک شد

راه وصل عاشقان باریک شد

شما رفته مردم ریایی شدند

و برخی دگر شیمیایی شدند

نه ان شیمیایی که در جنگ بود

نه ان گاز سمی که بی رنگ بود

همانان که رنگ ریا می زنن

همانان که بر سینه سنگ خدا میزنند

همانان که یادی زدین می کنن

فضا را پر از ادکلن می کنن

به یک چک رشوه خور میشوند

به یک حکم مسئول کل میشوند

همانان که در بی حجابی تکند

سزاوار یک قبضه نارنجکند

به سنگ تهاجم محک می شوند

به مثل عروسک بزک میشوند

از اینها بپرسید که مهران کجاست

شلمچه حلبچه فاو  مریوان کجاست؟

از اینها بپرسید همت که بود ؟

 از این ها بپرسید باکری که بود ؟

 از این ها بپرسید که بابایی که بود؟

 رجایی حسنپور اللهیاری که بود ؟

کسی فکر گلهای این باغ نیست

کسی مثل ان روزهای داغ نیست

همه ناگهان عافیت خو شدند

به یک شب از این رو به ان رو شدند

کسی بر شهیدان سلامی نگفت

رضای خدا را کلامی نگفت

بیایید مردم که بهتر شویم

در این ابشار خدائی تر شویم

بیایید تجدید پیمان کنیم

نگاهی به قبر شهیدان کنیم 

 

 
 
افسررسانه جنگ نرم  , eisapor
286


آرامش-محمدحسین

در شب عاشورا مورخ 4/8/1363 كه شب عملیات بود، پس از اتمام جلسه‌ی قراعت قرآن، محمدحسین آرامش به خواب رفت و ناگهان از خواب غفلت پرید و گفت: «بچه‌ها، در خواب میوه‌های بهشتی را دیدم، آیا نصیب من هم خواهد شد؟» پس از مدتی به سنگر دیده‌بانی رفت و در حالی‌كه نوبت نگهبانی او به پایان رسیده بود، بر اثر انفجار، جام شهادت نوشید و میوه‌های بهشتی نصیبش شد.

  منبع: كتاب خواب هایی برای بیداری   -  صفحه: 31

افسررسانه جنگ نرم  , eisapor
285


06.jpg

نذرصلوات

رسم بود كه بچه‌ها برای سلامتی و صحت خودشان و سایر مجروهان و بیماران در جبهه، نذر صلوات می‌كردند و صبح‌ها دسته جمعی آیةالكرسی می‌خواندند، هم‌چنین آیه‌ی (امن یجیب...) را.
یكی دیگر از این قبیل نذرها، نذر عزیمت به مشهد مقدس بود، برای رفع مشكلات و شفای عاجل دوستان و عزیزان گرفتار و دردمند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم)   -  صفحه: 232

افسررسانه جنگ نرم  , eisapor
284


09.jpg

فیض زیارت

طبق برنامه‌ای كه تدارك دیده شده بود، قرار بود پیكر پاك شهید موسوی را به آمل منتقل و به خانواده‌ی شهید تحویل دهیم تا پس از مراسم احیای شب 21 ماه رمضان فردای آن شب یعنی روز شهادت حضرت امیر همان‌جا پیكر را دفن كنند.
در جریان انتقال پیكر پاك شهدا دوستان با وجودی كه پیكر شهید موسوی را كنار گذاشته بودند تا به آمل بفرستند، اما به طور اشتباه همراه شهدای دیگر، پیكر ایشان را هم به اهواز فرستادند، تا همراه شهدای دیگر از شلمچه به طرف مشهد تشییع شود.
همان زمان، مادر شهید تماس می‌گیرد و اصرار می‌كند پیكر شهید را به آمل بفرستید، چون آن‌طور كه ایشان گفته بود در آمل، خانواده‌ی شهید برنامه‌ریزی كرده بودند و مهمان دعوت كرده بودند.
دوستان تلفن زدند و مرا در جریان گذاشتند. من گفتم: «خب! اگر خانواده‌ی شهید اصرار دارند، چاره‌ای نیست، پیكر را سریع با هواپیما به تهران و از آن‌جا به آمل بفرستید، اما برای خودم این پرسش پیش آمد كه شهید چه‌طور حاضر شده دوستانش را ترك كند و فیض زیارت حرم ثامن‌الائمه (ع) را از دست بدهد؟ چون كاملاً معتقدم ما كاره‌ای نیستیم. همه‌ی كارها دست شهداست».
این گذشت، تا این‌كه شب 23 رمضان، از بچه‌ها پرسیدم بالاخره پیكر شهید موسوی را به آمل فرستادید؟ گفتند نه. پرسیدم چرا؟ گفتند ما مقدمات انتقال پیكر شهید را به آمل آماده می‌كردیم و در آستانه‌ی فرستاندن آن بودیم كه تلفن زنگ زد. مادر شهید پشت خط بود و گفت: دیشب خوابی دیدم. البته به طور كامل، خواب را تعریف نكرد. براساس آن باید بچه‌ی من ابتدا به مشهد برود، زیارت بكند، بعد بیاید ما پیكر را تحویل بگیریم، اتفاقاً پیكر شهید سیدعلی موسوی از پیكرهایی بود كه دو بار، دور ضریح نورانی آقا علی‌بن‌موسی الرضا (ع) طواف داده شد؟!».

منبع :كتاب كرامات شهدا   -  صفحه: 35

راوی : سردار باقرزاده

 

افسررسانه جنگ نرم  , eisapor
283


01.jpg

عیدی صاحب الزمان(عج)

«امروز هم شهدا خودشان را نشان ندادند» این جمله‌ی تأسف‌بار بر و بچه‌های تفحص لشگر 14 امام حسین (ع) بود كه در غروب آخرین روز از جست و جوی طاقت فرسا و بی‌نتیجه‌ی خود، با صد اندوه بر زبان می‌آوردند.
آنان امیدوار بودند كه پس از یك هفته تلاش، آقا، امروز دیگر حتماً به آن‌ها عیدی می‌دهد. چرا كه عید شعبان بود و روز ولادت آقا، اما دریغ و حیف، باز هم دست خالی.
در میان این جمع غم‌زده، بیش از همه چهره‌ی خسته و خاك آلود علی‌رضا به چشم می‌آمد. هم او كه با هزار اصرار توانسته بود اجازه‌ی تفحص محدود یك هفته‌ای را در منطقه‌ی عملیاتی محرم بگیرد.
قرارگاه با او مخالفت می‌كرد چون اعتقاد بر این بود كه در منطقه‌ی مد نظر علی‌رضا (منطقه‌ی شرهانی) شهیدی بر جای نمانده، اما او دست‌بردار نبود و آن‌قدر پافشاری كرد تا توانست جواز كار را بگیرد،‌ جوازی كه به او فقط یك هفته اجازه‌ی تفحص می‌داد و امروز آخرین روز آن بود. یك هفته تلاش و جست‌وجو، شكافتن و جابه‌جا كردن خروارها خاك هیچ نتیجه‌ای عاید نكرده بود.
علی‌رضا سر را میان دو دست خود گرفت، آرنج‌ها را بر زانوان خود تكیه داد و با نگاهی حسرت‌بار به دشت مملو از لاله و شقایق منطقه شرهانی چشم دوخته بود.
آفتاب در حال غروب كردن است.
مطابق رسم معمول اهل تفحص، در پایان هر عملیات بچه‌ها یك یادگاری از منطقه‌ی تفحص شده برای خود برمی‌دارند.
یكی پوكه،‌ یكی فشنگ، یكی خشاب، یكی.. اما علی‌رضا فقط به دشت خیره شده،‌ چشمه‌ی چشمان او خاك‌های پهن دشت صورتش را شسته بود.
كم‌كم او نیز خود را آماده می‌كرد تا مانند دیگران بپذیرد كه در این دشت قامت هیچ سروی نیارامیده است. با خود گفت این بار به جای یادگاری‌های مرسوم گلی را برمی‌دارم. در فاصله چند متری شقایقی را نشان كرد به نظر می‌رسد كه با دیگر هم‌جنسان خود تفاوتی آشكار دارد. خوشرنگ‌تر و زیباتر، باشكوه‌تر است و سرفراز‌تر، بلند شد نزدیك رفت هنگامی كه قصد چیدن آن را كرد، حالت خاصی به او دست داد منصرف شد و تصمیم گرفت این گل زیبا را با ریشه درآورد و در ظرفی بگذارد و با خود ببرد. آهسته آهسته خاك‌ها را كنار زد هرچه پایین‌تر رفت تپش قلبش شدید‌تر شد كم‌كم به ریشه رسید خواست كه ریشه را با خاك بیشتری درآورد اما نتوانست. دستانش به جسم سختی خود گویا سنگ بود اما نه سر انگشتانش به او گفتند كه جنس این جسم آشناست.
او این جنس را بارها و بارها لمس كرده،‌ مطمئن نبود، باقیمانده خاك‌ها را كنار زد به ناگه جمجمه‌ای در پیش چشمش آشكار گردید، خدایا چه می‌بینم.....
شقایق از وسط پیشانی شهیدی از خاك سر بیرون آورده، چشمان خود را لمس كرد تا مطمئن شود كه خواب نمی‌بیند.
هفت روز تلاش پیگیر و طاقت‌فرسای او و بچه‌ها نتیجه داده بود، فریاد برآورد یا حسین (ع)، یا زهرا (س)، یا حسین (ع)، همه جمع شدند پلاك را برداشتند مشخصات پلاك نشان از رزمندگان ما داشت. علی‌رضا از خود بیخود شده بود آن‌ها عیدی‌شان را از آقا گرفتند.
پلاك شهید به مركز برده شد و نام او استعلام گردید صاحب پلاك شهیدی بود بزرگوار از لشگر 14 امام حسین (ع) شهید مهدی منتظرالقائم!

منبع :كتاب كرامات شهدا   -  صفحه: 95

راوی : سید عباس دانش گر

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.