userinfo close

  ,

شهید


shahidclub

تاسیس: 9 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: جهان نور غلام امام رضا - معاونان
>>> خاک این سرزمین مزیّن به خون مقدس شهداست ؛ با احترام قدم بردارید. <<< ** ج ادامه »
>>> خاک این سرزمین مزیّن به خون مقدس شهداست ؛ با احترام قدم بردارید. <<<

** جنگ یک آزمون بود و پس از جنگ آزمونی دیگر ، خدا کند که در این آزمون رفوزه نشویم. **

*مپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر ، صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است. زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.*
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
593
1010
91/3/8 (11:29)
250
689
91/2/28 (01:13)
446
1653
91/2/28 (01:11)
23
103
91/2/28 (01:09)
91
236
91/2/28 (01:05)
61
57
91/2/17 (19:20)
20
50
91/2/16 (21:15)
97
506
91/1/15 (23:48)
297
1386
91/2/18 (01:12)
139
544
90/7/11 (15:37)
77
338
91/3/13 (01:11)
212
804
91/2/16 (20:56)
30
117
91/1/25 (11:16)
34
156
90/11/24 (20:21)
142
1320
90/9/18 (10:23)
24
236
90/8/3 (16:55)

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

زهرا   , memol33
زهرا - 00:39 1386/12/14

:::> خاكریز .. ناگفته هایی از زندگی شهدا




http://www.sajed.ir/pe/images/gallery/img_pictures/originals/20070110_2050026720_033.jpg





 از زخم ، شناسنامه دارند هنوز 

 در مسجد خون ، اقامه دارند هنوز


 آنان همه از تبار باران بودند


 رفتند ، ولی ادامه دارند هنوز ... 



 

 


 

 

 
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نازنین رادمنش , rainineyes
نازنین رادمنش - 23:48 1391/01/15
97
شهدا شمع محفل بشریتند...
نور  مکتوب , dafmah
نور مکتوب - 11:41 1390/07/11
96
سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض این که قامت می بستی ، دستت از دنیا! کوتاه می شد و نه راه پس داشتی نه راه پیش، پچ پچ کردن ها شروع می شد. مثلاً می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تو نبودیم!
اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً یکی می گفت: واقعاً این که می گویند نماز معراج مؤمن است این نماز ها را می گویند نه نماز من و تو را . دیگری پی حرفش را می گرفت که : من حاضرم هر چی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیرم. و سومی: مگر می دهد پسر؟ و از این قماش حرف ها. و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن: ببین! ببین! الان ملائکه دارند غلغلکش می دهند. و این جا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد، خصوصاً آن جا که می گفتند: مگرملائکه نا محرم نیستند؟ و خودشان جواب می دادند: خوب با دستکش غلغلک می دهند.
باران بهاری , baranbaharasemoon
باران بهاری - 00:28 1390/06/10
95
مسیح کردستان ؛ غریبه ای که خیلی زود همنشین دلها شد

294298.jpg


شهید محمد بروجردی

میرزا محمد پدر دره گرگی (بروجردی ) متولد 1333 – روستای دره گرگ از توابع بروجرد

در سن پنج سالگی پدرش را از دست داد . پس از مرگ پدر با مادرش به تهران آمد و به درس خواندن مشغول شد و به خاطر امرار معاش خود و خانواده اش علاوه بر تحصیل كار هم می كرد . در سن 17 سالگی ازدواج كرد پس از یكسال به سربازی رفت اما از آنجائیكه علاقه ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت ، پس از مدتی فرار كرد و زمانیكه قصد داشت برای دیدار امام به عراق برود ، در مرز دستگیر شد و پس از 6 ماه زندادن و تحمل شكنجه های فراوان آزاد شد.


ادامه دارد .....

افسررسانه جنگ نرم  , eisapor
94
هر شب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم...
gmt36smn4faav1yai8qz.jpg
احلا  , najva60
احلا - 10:29 1390/03/22
93
نقل قول از : باران بهاری

شفیع زاده؛ رعد کوبنده سپاه

 8oljuwpdk29zjjp7t130.jpg

 

شهید حسن شفیع زاده

متولد : مرداد سال ۱۳۳۶ - تبریز

شهادت : هشتم اردیبهشت سال 66 در منطقه عملیاتی کربلای ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت‌)

عملیات ها : در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج‌) بود که خاطره رشادتها و جانفشانیهای او در اذهان مسئولان جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمی‌رود‌.
در نبردهای خیبر، والفجر هشت، کربلای چهار، کربلای پنج، که سپاه پاسداران به لحاظ عملیاتی مسئولیت مستقلی داشت‌، پشتیبانی آتش کل منطقه عملیات‌، با رهبری و هدایت شفیع زاده انجام گرفت‌. اوج هنرنمایی و شکوفایی خلاقیت وی در عملیات والفجر هشت تجلی یافت‌. شهید شفیع‌زاده ضمن شرکت در تمام صحنه‌های عملیاتی‌، مسئولیت فرماندهی توپخانه و طرح‌ریزی و هدایت آتش پشتیبانی را در قرارگاه‌های مختلف به عهده داشت و آخرین مسئولیت وی فرماندهی توپخانه نیروی زمینی سپاه و قرارگاه خاتم‌الانبیا بود‌.

 

 

سلام

ایشون شهید بزرگوار سردار علی تجلایی فاتح سونگردن نه شهید شفیع زاده

باران بهاری , baranbaharasemoon
باران بهاری - 22:15 1390/03/19
92
شفیع زاده؛ رعد کوبنده سپاه

 8oljuwpdk29zjjp7t130.jpg

 

شهید حسن شفیع زاده

متولد : مرداد سال ۱۳۳۶ - تبریز

شهادت : هشتم اردیبهشت سال 66 در منطقه عملیاتی کربلای ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت‌)

عملیات ها : در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج‌) بود که خاطره رشادتها و جانفشانیهای او در اذهان مسئولان جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمی‌رود‌.
در نبردهای خیبر، والفجر هشت، کربلای چهار، کربلای پنج، که سپاه پاسداران به لحاظ عملیاتی مسئولیت مستقلی داشت‌، پشتیبانی آتش کل منطقه عملیات‌، با رهبری و هدایت شفیع زاده انجام گرفت‌. اوج هنرنمایی و شکوفایی خلاقیت وی در عملیات والفجر هشت تجلی یافت‌. شهید شفیع‌زاده ضمن شرکت در تمام صحنه‌های عملیاتی‌، مسئولیت فرماندهی توپخانه و طرح‌ریزی و هدایت آتش پشتیبانی را در قرارگاه‌های مختلف به عهده داشت و آخرین مسئولیت وی فرماندهی توپخانه نیروی زمینی سپاه و قرارگاه خاتم‌الانبیا بود‌.

باران بهاری , baranbaharasemoon
باران بهاری - 17:06 1390/03/8
91
http://didaryar2.persiangig.com/image/shahid ghalandari~2.jpg


فرازی از وصیت نامه شهید

ای امام و ای رهبر بزرگ ، این را بدان که ما مثل اهل کوفه نیستیم که امام حسین علیه السلام را تنها گذاشتند و به خدا سوگند که با قطره قطره خونمان ندای ((هل من ناصر ینصرنی )) تو را در هر زمان لبیک خواهیم گفت .

« روحش شاد و راهش پر رهرو باد »


سایه سیاه , ranker
سایه سیاه - 14:47 1390/02/4
90

سلام.

دوستان یه اشکالی در متنی که توی این بحث دیدم پیدا کردم. خواستم بگمش. در مورد محل تولد و مزار شهید همت نوشته شده که شهر شهرضا در شمال غربی اصفهانه. در حالی که این شهر در 70 کیلومتری جنوب غربی اصفهان واقع شده‌است

 

مریم آسمانی , maryam_montazere_zohor
مریم آسمانی - 15:23 1389/12/3
89
دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش می‌گفتم كه برگشت و گفت: «ببخشید، حمام كجاست؟» گفتم: حمام را می‌خواهی چكار؟ گفت: می‌خواهم غسل شهادت كنم. با لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم می‌خوای بری. باشه! آن گوشه را می‌بینی آنجا حمام صحرایی است. بعدش دوباره بیا اینجا. دقایقی بعد آمد. لباس تمیز بسیجی به تن داشت و یك چفیة خوشگل به گردن. چند قدم مانده بود كه به من برسد یك گلوله توپ زیر پایش فرود آمد.
 مهندس کربلایی حاج سید حسین محب الهادی علیه السلام , taeb_1388_gerdab
88

شهادت گوارای وجود نازنینت سید احمد...

شنیدم توسل به جده مون و سفارشای تو کارسازه دعا کن عاقبت به خیر بشیم...

همه دغدغه مون راه شماست...

شهدا شر...(هنوز اون قدر پاک نشدم که اینو بگم!)

شهدا دعامون کنید...

ترانه باران , baran934
ترانه باران - 14:11 1389/11/10
87
نقل قول از : عشق یعنی یه پیام

ربنا وحشرنا مع الابرار...

 

آمین یا رب العالمین....
هما صدری , banoye_dashteroya
هما صدری - 09:24 1389/08/10
86
اکثر بچه تهرانی ها فکر می کنند شهید همت در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است، پایین پای شهید چمران در قطعه 24. اما این طور نیست.
 
 
 
 
IMAGE634241019498286250.jpg
به گزارش مشرق ، بیشتر بچه تهرانی ها فکر می کنند شهید همت در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است. پایین پای شهید چمران در قطعه 24. اما این طور نیست.
سنگ مزاری که در قطعه 24 به نام شهید همت نصب شده است ، در حقیقت یادبودی است که در کنار مزار دو فرمانده شهید دیگر لشکر 27 محمد رسول الله (ص) نصب شده است(شهیدان رشا چراغی و عباس کریمی). در ابتدا قرار بر همین بود که شهید همت در همین مکان تدفین شود اما به اصرار والدینش ، پیکر پاک ایشان به زادگاهش انتقال پیدا کرد.
  تربت پاک شهید حاج محمدابراهیم همت در « شهرضا » واقع در استان اصفهان به خاک سپرده شده است(شهرضا در 75 کیلومتری شمال غربی شهر اصفهان قرار دارد).
شهدای این شهر تاریخی (که بنا بر اقوالی زادگاه حضرت سلمان فارسی نیز می باشد) در جوار امامزاده «شهرضا» (که گفته می شود برادر امام رضا(علیه السلام) می باشد)  دفن شده اند و مزار شهید همت نیز در میان آنان است.
حاج محمد ابراهیم همت به تاریخ 12 فروردین سال 1334 در «شهرضا» به دنیا آمد و به تاریخ 23 اسفند 1364 در جزایر مجنون بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. وی در زمان شهادت ، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله را بر عهده داشت.
روحمان با یادش شاد

2.jpg
                                          بارگاه ملکوتی امامزاده شهرضا و شهدای مدفون در جوارش

3.jpg
                               شهدای مدفون در جوار امامزاده شهرضا- مزار شهید همت نیز در عکس مشاهده می شود

1.jpg
                                           مزار شهید حاج محمدابراهیم همت در شهرضا (استان اصفهان)

4.jpg


                               مزار شهید حاج محمد ابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در شهرضا

هما صدری , banoye_dashteroya
هما صدری - 16:11 1389/08/6
85
شهیدی که همیشه مزارش خیس از گلاب و غرق بوی گلاب بهشتیست
 
 





شهید سید احمد پلارک در یکی از پایگاه های زمان جنگ ، به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد . او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همیشه بوی بدی بدن او را فرا میگرفت . تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی که او در حال نظافت بوده ، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود .

بعد از بمب باران ، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند ، متوجه میشوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید .

sayed_ahmad_polarak.jpg

 


وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود .


هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا تهران ، در قطعه 26 به خاک میسپارند ، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوریکه اگر سنگ قبر شهید پلارک رو خشک کنید ، از اونطرف سنگ خیس میشه و گلاب ازش بیرون میاد.

polarak1.jpg

 


می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائکه " بوده است ." غسیل الملائکه " به کسی می گویند که ملائکه غسلش داده‌ باشند . در تاریخ اسلام آمده که حنظله غسیل الملائکه که از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می کند و در حجله می خوابد . فردا صبح ، زمانی که لشکر اسلام به سمت احد حرکت می ‌کرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله کرد و بنابراین نرسید که غسل کند . او در این جنگ شهید شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهید احمد پلارک عزیز هم اینچنین است و برای همین است که همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .


 کسایی که زیاد بهشت زهرا می‌رن، بهش میگن شهید عطری.
خیلی‌ها سر مزارشهید سید احمد پلارک نذر و نیاز می‌کنن و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خوان


 ?-*شهید پلارک از زبان مادرش** در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نگردیده بود. شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت... اشکهای شهید سید احمد پلارک امروز رایحه معطری است که انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش میکند

عاطفه گرافیست , moo_fokol
عاطفه گرافیست - 19:42 1389/05/5
84

هواپیمای جنگی با هواپیمای مسافری فرق دارد.هواپیمای مسافری قشنگ است.رنگ سفید بدنه اش به آدم آرامش میدهد و بعد كه سوار میشوی یك صدا از پشت بلندگو برایت سفرخوشی آرزو میكند،ولی هواپیمای او زمخت بود.ابهت داشت اما آرامش نمیداد.پرسید:«نمیترسی عباس؟»خندید.گفت:«مگر میشود آدم از چیزی كه دوست دارد بترسد.»و او حسودیش شد.به آن هواپیمای بزرگ بی ریخت حسودیش شد.یادحرف پدرش افتاد.خواست بگوید:«بیا ازاین شغل دست بردار.بروبازار حجره بگیر،بچسب به كار.»اما نگفت.آن جواب قدیمی یادش بود:«من مرد آسمانم.روی زمین بلد نیستم كار بكنم.»

قسمتی از كتاب دوران به روایت همسر شهید(آسمان)

انتشارات روایت فتح

هما صدری , banoye_dashteroya
هما صدری - 15:58 1389/04/12
83
انتهای افق/ روایتی از زندگی سردار جاویدان اثر «حاج احمد متوسلیان)

خبرگزاری فارس: آن بابا همان‏طور كه با گوشه سبیل خودش ور مى‏رفت گفت: ما كومله هستیم! حاج احمد یك كشیده گذاشت زیر گوش طرف و گفت: بچه‏ها، بیایید این را عقب ماشین بیندازید، ببینم. نسناس مى‏گه من كومله‏ام! ما توى این شهر فقط یك طایفه داریم؛ جمهورى اسلامى، والسلام! ".

A0874488.jpg

در پى تسلیح سراسرى مردم مسلمان منطقه و گسترش دامنه مبارزات آنان در مناطق شهرى و روستایى كردستان علیه باندهاى ضدانقلاب، اینك زمان پرداختن به سومین معضل بغرنج بحران كردستان فرا رسیده بود.
با تلاش شبانه‏روزى امیر سپهبد شهید على صیاد شیرازى، سردار شهید حاج محمد بروجردى و سردار سید رحیم صفوى، طرح عملیات شكستن محاصره پادگان لشكر 28 سنندج آماده شد و در دستور كار نیروهاى ستاد مشترك عملیات ویژه سپاه و ارتش قرار گرفت. احمد كه خود در تمامى مراحل طراحى و سپس اجراى این عملیات نقشى حساس برعهده داشت، مى‏گوید:

"... بعد هم در ستاد، مسأله طراحى حمله به سنندج را شروع كردیم. آن نكته‏اى كه درباره سنندج اهمیت دارد و همه باید از این امر مطلع شوند، این بود كه سنندج به‏عنوان نقطه اتكاى همه ضدانقلابیون و حامیان آمریكایى و بعثى آنان در منطقه به شمار مى‏رفت. وقتى كه مراحل اولیه حمله به سنندج آغاز شد، اعلامیه‏اى از گروهك كومله در رابطه با جلوگیرى از حركت یك ستون نظامى كه مى‏خواست از سنندج به طرف نقاط مرزى بانه حركت كند، به دست آمد. مضمون اعلامیه از این قرار بود كه گفته بودند: ببینید! رژیم ستون نظامى خودش را با چه وضع افتضاحى از شهر حركت داده... همین جا باید بگویم كه در حقیقت عامل ناكامى حركت آن ستون به ضعف فرمانده آن برمى‏گشت كه فردى كم‏دل و جرأت و ترسو بود. به هر جهت همین براى گروهك‏ها در سنندج تبدیل به حربه تبلیغاتى شد. كومله اعلامیه داد و نوشت: ما جلوى حركت ستون را از این جهت گرفتیم كه ثابت كنیم دیگر حاكمیتى به نام جمهورى اسلامى در منطقه كردستان وجود ندارد. عین همین مضمون، اعلامیه‏اى هم از طرف گروهك چریك‏هاى فدایى داده شد. "

ضدانقلاب، سرمست از این توفیق نسبى، در سنندج عربده مى‏كشید و نیروهاى انقلاب را به رویارویى فرا مى‏خواند. دیگر زمان صبر و سكوت سپرى شده بود. برحسب همین ضرورت، احمد به اتفاق معاون سلحشور خود "محمد توسلى "، همراه با جمعى از رزمندگان سپاه و ارتش به عزم برخاك مالیدن دماغ پرباد ضدانقلاب و آزادسازى سنندج، با هدایت مستقیم شهیدان محمد بروجردى و على صیاد شیرازى، و سردار رحیم صفوى، راهى این شهر شد.
ستون تحت فرماندهى احمد از محور سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را شكست و نفرات آن فاتحانه وارد سنندج شدند؛ شهرى كه ضدانقلاب طى حضور چند ماهه خود، آن را به یك دژ نظامى به ظاهر تسخیرناپذیر مبدل ساخته بود. این است ماجراى فتح سنندج، به روایت احمد:

"... ضدانقلابیون در سنندج پشت مردم بى‏گناه سنگر مى‏گیرند. با آغاز درگیرى، حدود 512 شهید از ما باقى مى‏ماند. علت اینكه این تعداد از برادران ما به شهادت مى‏رسند این بود كه آنها حاضر نبودند به روى غیرنظامیان و اماكنى كه مردم شهر در آنها سكونت داشتند اسلحه بكشند. در عوض نیروهاى ضدانقلاب در مناطق مسكونى سنگر گرفته و از همان نقاط به سمت برادران ما شلیك مى‏كردند. همین واقعه نشان دهنده ماهیت كثیف و ضدمردمى این گروهك‏هاست. همین خلقى‏هایى كه دیدیم در سنندج چطور با نامردى تمام، پشت مردم بى‏گناه سنگر گرفته بودند و علیه حكومت اسلام مى‏جنگیدند.
بعد از فرار گروهك‏ها از سنندج، خرابى‏هاى فراوانى از آنها در سطح شهر باقى ماند. وقتى كه آنها شكست خودشان را قطعى دیدند، با استفاده از تفنگ 106، هر خانه‏اى را كه صاحب آن طرفدار جمهورى اسلامى بود و یا حداقل اعتقادات اسلامى داشت، هدف قرار دادند و نابود كردند. ضدانقلاب تاوان شكست خودش از برادران ما را، داشت از مردم بى‏گناه سنندج مى‏گرفت. "

امیر سپهبد شهید على صیاد شیرازى پیرامون فتح سنندج و تبعات حضور چندین ماهه عناصر ضد انقلاب در مركز استان كردستان این‏گونه حكایت كرده است:

"... محاصره سنندج و تسلط كامل نیروهاى مسلح انقلاب بر شهر، 28 شبانه‏روز طول كشید. بچه‏ها شهر را تقسیم‏بندى كردند. در پانزده نقطه شهر، پایگاه مقاومت درست كردند.
در آنجا، تركیب مقدسى بود: ارتشى، پاسدار، پیشمرگان مسلمان كرد، نیروهاى ژاندارمرى و شهربانى. همه با هم یكپارچه بودند و خیلى زود ضابطه و مقررات به وجود آمد؛ چون فرماندهى واحد بود... بجاست كه یادى از شهید بروجردى بكنم.
فرمانده سپاه كرمانشاه بود و متعاقباً مسؤولیت سپاه منطقه غرب كشور را به او داده بودند. در صحنه‏هاى سخت میدان جنگ، همیشه تبسم بر چهره‏اش بود. خونسردى، صبورى، شجاعت و جسارت در تصمیم‏گیرى داشت. مقید بود هر چه در توان دارد، انجام بدهد. او به راحتى قابل هماهنگى بود. این هماهنگى‏ها برقرار بود و پیوندى هم كه بین من و برادر رحیم صفوى بود، در این نبرد مستحكم‏تر شد. به لطف خداوند متعال، اولین مرحله عملیات، در شهر سنندج به پایان رسید. پایه حركت ضربتى و منسجم جمهورى اسلامى علیه ضدانقلاب، از سنندج شروع شد. سنندج مركز ثقل تمركز ضدانقلاب بود، مركز استان بود و تمركز گروهك‏ها، مركزیت و ستادهاى‏شان در داخل این شهر قرار داشت. از طرف دیگر، برقرارى هماهنگى و وحدت بین رزمندگان اسلام - به ویژه ارتش و سپاه - در آنجا سهل و آسان بود. سنندج هم مركز لشكر 27 كردستان بود و هم برادران سپاه كه پا به كردستان گذاشته بودند، بر حسب سیستم‏هاى ادارى استانى، مركزیت‏شان در سنندج بود. مركز پیشمرگان مسلمان كُرد آنجا بود؛ همین‏طور ژاندارمرى و شهربانى... بسیارى از مردم،وقتى دیدند نیروهاى مسلح در داخل شهر متمركز شده‏اند، امنیت پیدا كرده بودند تا بیایند و به ما اطلاعات بدهند. حتى بسیارى از ضدانقلاب‏ها و سران آنها را معرفى كنند... ما در مركز استان كردستان بودیم، ولى همه جاده‏ها در دست ضدانقلاب بود. شهرهاى دیگر هم در دست ضدانقلاب بود... در بین كسانى كه به‏عنوان گروهكى دستگیر شده بودند، اغلب‏شان چهره‏هاى جوان داشتند. پسرها با دخترها مخلوط بودند. در سنگرهایى كه پاكسازى مى‏كردیم، در همان مَدخَلِ ورودى جاده كرمانشاه به طرف سنندج، در بعضى از سنگرها، قرص‏هاى ضدباردارى وجود داشت. معلوم بود كه فساد با چه شدتى در جریان بوده است. خدا رحمتش كند شهید بروجردى را. یادم هست كه شَمِّ بازجویى هم داشت. قبل از انقلاب، در ساواك، روى خودش بازجویى كرده بودند. ایشان افراد ضدانقلاب را بازجویى مى‏كرد. آنها اقرار نمى‏كردند. شهید بروجردى آنها را در یك نوع حالت روانى قرار مى‏داد و با آنها صحبت مى‏كرد تا اقرار كنند. بروجردى طورى با آنها صحبت مى‏كرد كه شاید اینها كه به خاطر اعمال‏شان محكوم به اعدام بودند، با اقرارشان حالت توبه به آنها دست بدهد و قضات آنها را ببخشند. او اینها را به طرف هدایت و تربیت مى‏برد، ولى آنها به شدت روى موضع شیطانى‏شان مُصِرّ بودند.
دخترى بود كه به همه ما پرخاش مى‏كرد و بد و بیراه مى‏گفت. مى‏گفت شماها آمده‏اید امنیت ما را به هم زدید، شماها استقلال ما را به هم زدید.
همان جا متوجه شدم كه چقدر دقیق بر مبناى غریزه نفسانى جوان‏ها، روى آنها كار كرده‏اند. به طورى كه مثلاً براى این دختر، زندگى كردن بدون این كه با پسرى ارتباط داشته باشد، یا در تشكیلاتى باشد، اصلاً معنا نداشت.
پدر دختر آمد. فكر كردیم لابد براى شفاعت آمده. دیدیم مى‏گوید: خدا را شكر مى‏كنم كه شما دختر من را گرفتید. این ضدانقلاب‏ها آبروى خانواده من را برده‏اند. اگر در سنندج بگردید، به ندرت دختر با كره پیدا مى‏كنید... اینها همه دخترهاى ما را به فساد كشیده‏اند و من ننگ دارم كه این دختر دوباره به خانواده‏ام برگردد.
علاوه بر این كه خوشحال بود كه این كار شده، مى‏گفت: كنترل از دست ما خارج شده و آنها دیگر توجهى به حیثیت و آبروى خانوادگى ما ندارند.
خوب است نسل آینده روى این بچه‏ها خیلى دقت بكند. چقدر خطر دارد كه كنترل فرزندان از دست خانواده خارج بشود و محیطهاى تربیتى از بین بروند. چرا كه در این صورت، دیگر امكان ندارد بشود جوانى را كنترل كرد. منافق‏ها الگوهاى زنده هستند و دیدیم كه چطور منحرف شدند. حتى بعد از توبه هم، چون توبه‏هاى آنها مصلحتى است، دوباره گرفتار مى‏شوند.
نكته بعدى این بود كه در همین نبرد سنندج، روى عنایتى كه نسبت به برقرارى امنیت داشتیم، دیدیم كه امنیت پایدارِ مبتنى بر روش منطقى ایجاد نمى‏شود، مگر این كه مردم جذب بشوند. یعنى لازم است به مردم توجه بشود، نه به سر نیزه و تفنگ و از این قبیل چیزها.
ما چهره دیكتاتورى را در زمان طاغوت به یاد داشتیم. در آن زمان، هر وقت در استانى بحران پیش مى‏آمد، با شدت برخورد مى‏كردند. همین‏طور كه الان در عراق، صدام با مردم برخورد مى‏كند. سران آنها را سریع مى‏گرفتند و همه آنها را از بین مى‏بردند، یا یك طورى آنها را به سازش مى‏كشاندند تا دیگر از این غلطها نكنند. یا به جاهاى دیگر تبعید مى‏كردند و بعضى‏ها را با هلى‏كوپتر، از بالا مى‏انداختند پایین. حالتى كه بیایند و براى اجراى عدالت دادگاهى تشكیل بدهند، نداشتند. مثلاً تیمسار اویسى معدوم گویا یك زمانى مسؤول ژاندارمرى این منطقه بود. او نفراتى را كه مخالف رژیم بودند، با هلى‏كوپتر مى‏برد و از بالا به پایین مى‏انداخت. این‏طور اعدام‏شان مى‏كرد. این خبر به گوش بقیه مى‏رسید و متوجه مى‏شدند كه حتى دادگاه نظامى هم در كار نیست و اگر تشخیص مى‏دادند كسى ضد رژیم باشد، این‏گونه نابود مى‏شود.
دیدیم اگر مردم احساس كنند كه جمهورى اسلامى قدرت دارد، مى‏آیند و جذب مى‏شوند. بر همین اساس پیشنهاد كردیم كه حتى استاندار را از افراد بومى بگذارند. البته نمونه‏هاى بومى قبلى مثل دكتر ابراهیم یونسى كه توده‏اى بود، خیلى بد عمل كرده بودند. ولى گفتیم یك بومى خوب گیر بیاوریم و همه بچه‏هاى حزب‏اللّهى او را كمك كنند؛ از فرماندارى گرفته تا شهردارى. روى این قضیه سرمایه‏گذارى شد كه از طریق دادن كنترل دستگاه‏هاى حاكمه به نیروهاى بومى كه مناسب و سالم هستند، مردم با نظام احساس صمیمیت و خودمانى‏تر بودن بیشترى پیدا كنند. "

فتح سنندج از جمله نقاط عطف در كارنامه رزمى پرافتخار احمد در نبردهاى غرب كشور به شمار مى‏رود. احمد در این نبرد خوش درخشید. ایمان مستحكم و خلل‏ناپذیر نسبت به آرمان الهى انقلاب، همراه با درایت خلاق نظامى، ثبات رأى و پایمردى بى‏حد و حصر او در نبرد سنندج، وى را زبانزد رزم‏آوران سپاهى و ارتشى ساخته بود.
احمد خود به نبرد سنندج، از زاویه دیگرى بها مى‏داد. بعدها، در جلسه‏اى با حضور سرداران شهید حاج محمد بروجردى، ناصر كاظمى، محمدابراهیم همت و دیگر فرماندهان تحت امر سپاه منطقه 7 كشورى در كرمانشاه، احمد طى سخنانى در مورد چگونگى گزینش تاكتیك‏هاى مؤثر نظامى جهت شرایط ویژه جبهه‏هاى كردستان، تأكید زیادى بر نقش آموزه‏هاى نبرد سنندج كرده و گفته بود:

"... كسى این تاكتیك‏ها را به ما یاد نداد. این‏ها را ما خودمان آموختیم؛ البته به قیمت خون شهداى‏مان، مثلاً وقتى در سنندج درگیر بودیم، پس از ورود به شهر، بچه‏ها مى‏خواستند از یك كوچه‏اى بگذرند. از آنجا كه تك‏تیراندازان ضدانقلاب، علاوه بر تصرف مواضع كلیدى، از امتیاز اشراف به گلوگاه‏هاى اصلى و معابر فرعى شهر هم برخوردار بودند، حسابى ما را عاجز كرده بودند. ابتدا به ساكن، كسى نمى‏دانست چه باید كرد. بعد كه یكى از بچه‏ها زخمى شد،فهمیدیم اگر حین اقدام به تردد، از آتش مقطع استفاده كنیم، هم مجال ابتكار عمل را از دشمن گرفته‏ایم، هم بچه‏هایمان را با كمترین تلفات از خطر گذرانده‏ایم. درسى كه ما خصوصاً از نبرد سنندج گرفتیم، بعدها اصل ثابت پاكسازى‏هاى ما در محورهاى آلوده كردستان شد؛ یعنى اصل آتش و حركت! دوره دانشكده جنگ، براى ما از كوچه‏هاى سنندج شروع شد، تا رسید به قله‏هاى سر به فلك كشیده‏اى كه براى فتح آنها از همین درس اصلى استفاده كردیم. "

این‏گونه بود كه قواى كم‏تجربه انقلاب، تحت فرماندهى احمد و فرماندهان دلاورى همچون محمد بروجردى، على صیادشیرازى، رحیم صفوى، اصغر وصالى و... سنندج را آزاد نموده، كم تجزیه‏طلبان را شكستند.

***

احمد در سیزدهم دى‏ماه سال 1358 از طرف شهید بروجردى مأموریت یافت تا ضمن پاكسازى جاده پاوه - كرمانشاه، حلقه محاصره‏اى را كه ضدانقلاب بر گرد شهر پاوه بسته بود، در هم بشكند. تا آن زمان، تمامى راه‏هاى مواصلاتى منتهى به پاوه، خصوصاً جاده پاوه - كرمانشاه؛ تا حوالى كرمانشاه، تحت كنترل كامل عناصر مسلح ضدانقلاب قرار داشت و تردد نیروهاى خودى در این منطقه، عمدتاً از طریق هوا، توسط هلى‏كوپترهاى شینوك و توفورتین یگان هوانیروز ارتش جمهورى اسلامى انجام مى‏گرفت. هر چند همین تردد محدود هوایى نیز با توجه به تسلیح ضدانقلابیون به توپ‏هاى قدرتمند ضدهوایى 23 میلیمترى توسط ارتش بعث عراق، همواره در معرض خطر قرار داشت و جز در حد ضرورت صورت نمى‏گرفت. قبول ریسك تردد در جاده‏ها نیز در واقع به مثابه دست زدن به اقدامى انتحارى تلقى مى‏شد. در آن برهه، افرادى كه به هر نحو منتسب به نظام جمهورى اسلامى بودند - حتى كردهاى بومى - در اكثر ساعات شبانه ‏روز نمى‏توانستند از جاده‏هاى منطقه تردد كنند. عناصر مسلح پست‏هاى ثابت و سیار ایست و بازرسى دموكرات‏ها و گروهك‏هاى چپ و راست مؤتلفه آنان، به احدى از این گونه مسافران رحم نمى‏كردند. چنین افرادى اگر به محض دستگیرى تیرباران نمى‏شدند، حداقل خطرى كه آنان را تهدید مى‏كرد، اسارت و گروگان گرفتن ایشان توسط تجزیه‏طلبان بود. از دیگر سو، وضعیت شهر پاوه نیز فوق‏العاده وخیم بود. پاوه، از معدود شهرهاى كردنشین بود كه مردم آن، دوشادوش یكدیگر با چنگ و دندان در برابر نیروهاى تا بن دندان مسلح ضدانقلاب جنگیده و از اشغال شهر توسط آنان جلوگیرى كرده بودند. ضدانقلاب كه از مقاومت سرسختانه مردم پاوه سرسام گرفته بود، طى اقدامى رذیلانه، ضمن استقرار چندین قبضه تفنگ 106 و خمپاره‏انداز با كالیبرهاى مختلف بر ارتفاعات مشرف به شهر، خانه‏ها، مدارس، مساجد، معابر عمومى و محوطه ساختمان سپاه پاوه را با آتش كور و پرحجم خود بى‏وقفه مى‏كوبید. همین خمپاره‏باران شهر باعث شد تا مردم، به پاوه، "شهر خمپاره‏ها " لقب بدهند.
یكى از نیروهاى سپاه پاوه از آن روزها مى‏گوید:

"... در آن زمان، ما حدوه ده - پانزده نفر بچه‏هاى سپاه، كل نیروهاى مسلح جمهورى اسلامى در شهر محاصره شده پاوه بودیم. اوایل دى ماه سال 58، یك گروه بیست نفرى اعزامى، به شكلى معجزه‏آسا حلقه محاصره شهر را پشت سر گذاشت و افراد آن به جمع ما اضافه شدند. آنها به محض ورود گفتند: قرار است پاوه را از محاصره آزاد كنیم. پرسیدیم: حالا فرمانده شما كیست؟ چه وقت و چطور مى‏خواهد این كار را بكند؟ گفتند: اسم او برادر احمد است. قرار شده شخصاً براى پاكسازى پاوه بیاید و...
طى ده - دوازده روزى كه تا شروع عملیات باقى مانده بود، آن‏قدر اینها از این "برادر احمد " خودشان، اینكه نمى‏دانید چه یلى است و چه دلاورى‏ها از خودش نشان داده و... تعریف كردند كه ما آنقدر كه مشتاق دیدار او شده بودیم، مشتاق خلاص شدن از محاصره نبودیم. "

سرانجام روز موعود براى آغاز عملیات فرارسید. روز 13 دى 1358، نیروهاى سپاه، از دو محور كار را شروع كردند. گروهى از رزم‏آوران با جلودارى سردار شهید غلام‏رضا قربانى مطلق از داخل پاوه، در امتداد جاده خروجى شهر سرگرم پاكسازى قدم به قدم مواضع ضدانقلاب شدند و در محور دوم، احمد و همرزمانش از سمت جوانرود، كار پاكسازى جاده به سمت پاوه را آغاز كردند. با الحاق نیروهاى دو محور، به لطف الهى محاصره پاوه شكسته شد. بهتر است دنباله ماجرا را از قول همان رزمنده سپاه پاوه پى بگیریم:

"... رفتم سراغ حمید فرحزاد - یكى از بچه‏هاى اعزامى از محور جوانرود - گفتم: این "برادر احمد "، كدام یكى از شماهاست؟ بین جمع، فردى را نشان داد و گفت: این هم برادر احمد!
خوب كه توى بحرش رفتم، دیدم یك سپاهى لاغر و قدبلند و سبزه‏رویى است با ابروهاى پهن، چشم‏هایى ریز و بادامى، بینى‏اى كه بدجورى از وسط شكسته بود و بالاخره موهاى سر و ریش بلند و ژولیده؛ یك كلاه آهنى مستعمل سرش گذاشته و با جملاتى تلگرافى و مختصر، در حال دستور دادن به این و آن است.
با خودم گفتم: اى بابا! ما از این بشر، یك آدم یغور قوى هیكل، توى مایه‏هاى رستم، با آن بر و بازوهاى تهمتنى و ریش دو شاخ در ذهن‏مان ساخته بودیم. این كجا و آن كه ما فكرش را مى‏كردیم كجا!...
الغرض، كار الحاق كه تمام شد، همراه او سوار شدیم و حركت كردیم به سمت پاوه. به محض اینكه ماشین روى دور افتاد، او شروع كرد به درس دادن به ما. گفت: برادرها! شما حین تردد در راه‏ها، حواستان باید حسابى جمعِ اطرافتان باشد. دایم سمت چپ و راست مسیر خودتان را چك كنید. غافل نشوید تا یامفت كشته نشوید. شهادت، با از روى غفلت به كشتن دادن خود، فرق دارد. شهادت، مرگ آگاهانه است؛ نه مردن غافلانه!
شش دانگ حواس ما، جمع شنیدن حرفهایش شده بود. تا آن روز، هیچ كس این‏طور با دقت و هوشیارانه، ریز مسائل تردد ما را در جاده‏هاى كردستان، به ما گوشزد نكرده بود. این دیدار، سرآغاز آشنایى ما با مردى بود كه رمز چگونه جنگیدن را مى‏دانست و دلسوزانه این رمز گرانبها را به بچه‏هاى انقلاب در جبهه‏هاى غرب آموزش مى‏داد. "

احمد پس از فتح پاوه، با حكم سردار بروجردى، به سمت فرماندهى واحد عملیات سپاه پاوه منصوب شد و تا اواخر اردیبهشت سال 1359، یك سره همّ و غمّ خود را مصروف طراحى و برنامه‏ریزى جهت كار پاكسازى مناطق آلوده و آزادسازى روستاها و ارتفاعات سوق‏الجیشى حومه پاوه كرد. به تدریج، شمارى از جوانان انقلابى و مخلص اعزامى، به جمع قواى معدود احمد در سپاه پاوه افزوده شدند. جوانان مؤمن و جان بر كفى كه ضمن زدن زانوى تلمذ در مكتب رزمى سردار متوسلیان و به گوش جان سپردن آموزه‏هاى گرانسنگ وى، یك شبه ره صد ساله رفتند و به فاصله‏اى كوتاه، خود در زمره سرداران زبده سپاه اسلام در جبهه‏هاى غرب و جنوب به شمار آمدند. از جمله آنان مى‏توان بزرگوارانى همچون سرداران شهید اكبر حاجى‏پور، بهمن نجفى، احمد بابایى، سیدمحمدرضا دستواره و... را نام برد. با مساعى پیگیر احمد و حمایت بى‏دریغ سردار بروجردى، به تدریج آمار نفرات سپاه پاوه بالا آمد و به تبع آن، توان رزمى نیروهاى انقلاب در جبهه پاوه نیز افزایش یافت.
به جرأت مى‏توان گفت، از جمله عوامل اصلى موفقیت احمد در انهدام برق‏آساى مواضع ضدانقلاب پیرامون شهر پاوه، ورود سردار شهید ناصر كاظمى به این شهر بود. یكى از رزم‏آوران سپاه پاوه در این باب مى‏گوید:

"... یك روز دیدیم یك آقایى آمده و مى‏گویند ایشان فرماندار پاوه است. در آن ایام، مقامات اعزامى معمولاً توسط عناصر لیبرال انتخاب مى‏شدند و در رابطه با مناطق كردنشین غرب، اكثر رؤساى ادارات و فرمانداران انتصابى لیبرال‏ها، از وابستگان گروهك‏هاى چپ و التقاطى بودند.
از خیانت‏هاى لیبرال‏ها در قضایاى كردستان، یكى هم همین مسأله بود. عمق فاجعه وقتى معلوم مى‏شود كه آدم مى‏بیند در سخت‏ترین برهه جنگ كردستان، استاندار این استان بحران‏زده، یك توده‏اى قهار بومى به نام ابراهیم یونسى بود!... خلاصه با چنین پس‏زمینه‏اى ما این آقاى فرماندار پاوه را زیارت كردیم. قیافه‏اش كه حسابى غلطانداز بود! على‏الخصوص با آن موهاى بلند مجعد و ریش پروفسورى، كه بدجورى توى ذوق ما زد. تا او را دیدیم، دلمان هُرّى پایین ریخت. گفتیم واویلا! این آدم از شش فرسخى قیافه‏اش داد مى‏زند كه ضدانقلاب است! چه كسى گفته این فرماندار پاوه بشود؟
چند روز بعد، توى محوطه سپاه پاوه داشتیم در مورد فرماندار مشكوك اعزامى صحبت مى‏كردیم. نگو، احمد حرف‏هاى ما را شنیده. تا به ما رسید، با یك عتابى گفت: غیبت نكنید! گفتیم: چرا؟ این آقا كه قیافه‏اش داد مى‏زند ضدانقلاب است. نگاهش را از ما دزدید و گفت: نه! آدم خوبى است. با تعجب پرسیدیم، مگر شما چه چیزى از او مى‏دانید كه ما نمى‏دانیم؟ از دادن جواب سرراست به سوال ما طفره رفت. گفت: هیچى، فقط فكر مى‏كنم این فرماندار، آدم خوبى باشد. "

فرماندار مشكوك اعزامى به پاوه، در اصل یكى از كادرهاى اطلاعاتى نخبه سپاه تهران بود. او هر روز، به بهانه بازدید منطقه و سخنرانى، به روستاهاى اطراف شهر كه در قرق ضدانقلاب بودند، مى‏رفت و از وضعیت قواى ضدانقلاب، سنگرها، تجهیزات، استحكامات و نحوه پراكندگى مواضع آنان، اطلاعات ذى‏قیمتى جمع‏آورى مى‏كرد. ضدانقلابیون هم كه گول ظاهر غلطانداز و سخنرانى‏هاى خنثى و یك بام و دو هواى او را خورده بودند، مزاحمتى برایش ایجاد نمى‏كردند. ناصر كاظمى به راحتى در مناطق آلوده تردد مى‏كرد. روزها سخنرانى‏هایى با مضامین نامربوط و بى‏سر و ته داشت و شب‏ها، دور از چشم همه - حتى بچه‏هاى سپاه پاوه - كلیه اطلاعات حساس و ارزشمندى را كه جمع‏آورى كرده بود، تحویل احمد مى‏داد. احمد نیز از این اطلاعات، در روند طراحى و برنامه‏ریزى سلسله عملیات پاكسازى مناطق اشغالى پیرامون پاوه به نحو احسن استفاده مى‏كرد. پس از یك رشته نبردهاى برق‏آسا كه همگى با موفقیت نیروهاى سپاه پاوه همراه بود، تجزیه‏طلبان تازه فهمیدند كه منشأ ضربات گیج‏كننده‏اى كه خورده‏اند، از كجا بوده است. به گفته یكى از همرزمان احمد در نبردهاى پاوه:

"... ضدانقلاب بدجورى مَچَل شده بود. دست آخر پیغام فرستادند: اگر ما مى‏دانستیم این فرماندار ریش‏بزى، یك چنین اعجوبه‏اى است، همان روز ورود او به پاوه، یك قطار فشنگ توى شكمش خالى مى‏كردیم! این همكارى ظریف و با مزه احمد و شهید كاظمى، از جمله زیباترین خاطراتى است كه من از آن ایام دارم. "

احمد براى آموزش نظرى و ارتقاى سطح معلومات عقیدتى - سیاسى رزمندگان تحت امر خود، ارزش فراوانى قائل بود. در شرایطى كه اكثر رسانه‏هاى گروهى، تریبون‏هاى رسمى و غیررسمى، نشریات كثیرالانتشار و دستگاه‏هاى تبلیغاتى و اطلاع‏رسانى كشور، در قبضه اصحاب تفكرات الحادى، لیبرالى و التقاطى قرار داشت، سعى وى مصروف به این بود كه با بهره‏گیرى از مناسب‏ترین شیوه‏هاى بحث اقناعى و به كار بستن دانش عقیدتى - مبارزاتى گرانبهاى خود، حتى‏المقدور، خلاء عدم كار فكرى و تربیت نظرى موجود در میان رزمندگان سپاهى را برطرف سازد. وى طى دوران حضور پرثمر خود در جبهه‏هاى غرب، هر فرصت ولو كوتاهى را براى به بحث و مناظره گذاشتن مبرم‏ترین مسائل عقیدتى، فلسفى و سیاسى روزِ كشور مغتنم مى‏دانست. یكى از همسنگران او در دوران جنگ‏هاى پاوه، در مورد نحوه ارائه آموزش‏هاى عقیدتى - سیاسى احمد به رزم‏آوران تحت امرش مى‏گوید:

"... در پاوه، پس از هر عملیاتى كه انجام مى‏دادیم، گاه تا چندین روز بى‏كار مى‏ماندیم؛ ولى برادر احمد براى پر كردن اوقات بى‏كارى ما هم برنامه‏ریزى كرده بود و در این فراغت‏هاى ادوارى، با بچه‏ها كار فكرى - فلسفى و عقیدتى - سیاسى مى‏كرد... مى‏آمد توى جمع ما مى‏نشست و هر بار یك بحث جدى را شروع مى‏كرد. فى‏المثل بحث بر سر این كه آیا خدا وجود دارد یا نه. بعد مى‏گفت: فرض كنید من یك ماتریالیست، یك آدم ملحد هستم. شما بیایید و براى من، وجود خدا را در این زنجیره كائنات ثابت كنید...
چه دردسر بدهم، یك بحث داغى به راه مى‏انداخت كه گاه تا سه - چهار ساعت طول مى‏كشید. بعضى وقت‏ها هم بحث به مجادله لفظى تندى بین بچه‏ها ختم مى‏شد! حتى یادم هست یك بار شهید دستواره بدجورى به برادر احمد حمله كرد؛ طورى كه فكر مى‏كردیم الان است كه با او دست به یقه بشود! برادر احمد هم كه نقش خودش را خوب بازى مى‏كرد، ضمن دفاع ظاهرى از مبانى ماتریالیزم، به شهید دستواره گفت: شما مسلمان‏ها مگر در قرآن نخوانده‏اید كه دستور داده مجادله باید به نحو احسن باشد؟!
خلاصه، داد و هوار آنها، ساختمان سپاه را روى سرمان گذاشته بود...
برادر احمد با این بحث‏ها، هم اوقات فراغت ما را به خوبى پر مى‏كرد، هم اجازه نمى‏داد حضور بچه‏ها در جبهه‏هاى غرب، صرفاً به چند درگیرى نظامى محدود بشود و آنها هیچ تجربه عقیدتى و آگاهى سیاسى به دست نیاورند. "

البته نباید از یاد برد كه شخصیت جامع‏الاطراف احمد به‏عنوان یك عنصر زبده فرهنگى، سیاسى، نظامى و شعاع دلرباى هیمنه معنوى‏اى كه از جان تابناك او ساطع مى‏شد، حتى در اوج مجادلات لفظى مزبور، همواره رزم‏آوران را مجاب مى‏كرد كه براى "برادر احمد " احترام ویژه‏اى قائل شوند. هر چند احمد بسیار مقید بود به گونه‏اى با نیروهاى تحت امر خود سلوك كند كه از بودن در كنار او احساس تكلف یا خداى نكرده حقارت و خود كم‏بینى بر ایشان مستولى نشود. سلوك او با رزمندگان، آمیزه‏اى از سطوت و رأفت بود؛ درست همچون شاكله شخصیت درخشان خودش. در كنار كار عقیدتى - سیاسى، احمد، امر خطیر آموزش مستمر نظامى را نیز در دستور كار رزمندگان قرار داده بود. در این رابطه، به ویژه بر مسأله آمادگى رزمى و افزایش توان فیزیكى نیروها بسیار تأكید مى‏ورزید. به گفته یكى از برادران سپاه پاوه:

"... صبح على‏الطلوع، بعد از نماز، ما را به خط مى‏كرد و به صورت ستونى از سپاه خارج مى‏شدیم. دو - سه ماه، صبح‏ها، برنامه ما در پاوه همین بود. زمستان سال 58، سرماى سخت پاوه بى‏داد مى‏كرد. یك ارتفاع بلندى مشرف به شهر پاوه وجود دارد كه هر روز او ستون بچه‏ها را به سمت آن هدایت مى‏كرد. سطح زمین هم در آن هواى زمهریر زمستانى، در تمام مسیر، یكدست یا برف بود، یا یخ. برادر احمد به هر كس سلاح سازمانى او را مى‏داد و مى‏گفت: باید از این ارتفاع بروید بالا. صعود به بالاى ارتفاع یك ساعت و نیم تا دو ساعت طول مى‏كشید. هر كس با جنگ‏افزار سازمانى خودش باید بالا مى‏رفت. آن كه تیربارچى بود، با تیربار ژ-3 دوازده كیلویى، كوله پشتى و كلى بار و بُنه فشنگ. آن یكى هم كه مسؤول قبضه كالیبر 50 بود، باید با وزن سنگین و جثه زمخت چنین سلاحى، از دامنه مى‏كشید بالا! به هزار مصیبت، خودمان را به بالاى ارتفاع مى‏كشیدیم و هنوز نفس تازه نكرده بودیم كه باید از آن سمت بلندى، كله معلق زنان روانه پایین مى‏شدیم. البته در تمامى آن لحظات سخت و نفس بُر، آنچه كه مانع گلایه ما مى‏شد، حضور قدم به قدم برادر احمد با ما در این تمرینات طاقت‏فرسا بود. او حتى یك لحظه از بچه‏ها جدا نمى‏شد. پا به پاى ما مى‏آمد و زجر مى‏كشید و به ما روحیه مى‏داد؛ با لبخندى محو كه فقط در چنین مواقعى روى چهره پرصلابتش مى‏دیدى و برقى كه مثل دو ستاره كوچك در چشم‏هاى سیاه و بادامى‏اش مى‏درخشید... حتى اگر قرار بود كسى را با سینه‏خیز رفتن تنبیه كند، خودش پا به پاى او سینه‏خیز مى‏رفت. یا اگر ناچار مى‏شد كسى را با دوانیدن تنبیه كند، خودش مثل برق و باد محوطه زمین را مى‏دوید، بعد مى‏آمد و به طرف مى‏گفت: برادر جان! حالا، تا مى‏توانى بدو!... او مواسات با نیروها را حتى در تنبیهات هم اكیداً رعایت مى‏كرد. روى مسأله آموزش نظامى خیلى تأكید داشت و چنان كه بعدها دیدیم، این تأكید برادر احمد، در رفع كاستى‏هاى كار بچه‏هاى ما در جنگ‏هاى غرب و جنوب خیلى مؤثر واقع شد. "

از دیگر نكات ظریف مدیریت نظامى موفق احمد، حضور دایمى وى در جمع بچه‏هاى رزمنده بود. او صرف‏نظر از مواقع درگیرى، عملیات و آموزش‏ها، به شدت مقید بود كه حتى اوقات غیركارى خود را نیز در جمع نیروهایش سپرى كند. همه مى‏دانستند كه برادر احمد، اصلاً روحیه برج عاج‏نشینى و خورد و خواب دور از بچه‏ها را قبول ندارد. به همین جهت نیز او را یكى مثل خودشان مى‏دانستند و برادرانه دوستش داشتند.
چه در پاوه، و چه بعدها در مریوان، او در كارهاى جمعى، حتى امور نظافتى سنگر یا چادرهاى گروهى، مشاركتى فعال داشت. یكى از رزمندگان تحت امر احمد با اشاره به این وجه از سلوك جمعى او مى‏گوید:

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.