| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
593
|
1010
|
91/3/8 (11:29)
|
|
||
|
|
250
|
689
|
91/2/28 (01:13)
|
|
||
|
|
446
|
1653
|
91/2/28 (01:11)
|
|
||
|
|
23
|
103
|
91/2/28 (01:09)
|
|
||
|
|
91
|
236
|
91/2/28 (01:05)
|
|
||
|
|
61
|
57
|
91/2/17 (19:20)
|
|
||
|
|
20
|
50
|
91/2/16 (21:15)
|
|
||
|
|
97
|
506
|
91/1/15 (23:48)
|
|
||
|
|
297
|
1386
|
91/2/18 (01:12)
|
|
||
|
|
139
|
544
|
90/7/11 (15:37)
|
|
||
|
|
77
|
338
|
91/3/13 (01:11)
|
|
||
|
|
212
|
804
|
91/2/16 (20:56)
|
|
||
|
|
30
|
117
|
91/1/25 (11:16)
|
|
||
|
|
34
|
156
|
90/11/24 (20:21)
|
|
||
|
|
142
|
1320
|
90/9/18 (10:23)
|
|
||
|
|
24
|
236
|
90/8/3 (16:55)
|
|

از زخم ، شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون ، اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند


شهید محمد بروجردی
میرزا محمد پدر دره گرگی (بروجردی ) متولد 1333 – روستای دره گرگ از توابع بروجرد
در سن پنج سالگی پدرش را از دست داد . پس از مرگ پدر با مادرش به تهران آمد و به درس خواندن مشغول شد و به خاطر امرار معاش خود و خانواده اش علاوه بر تحصیل كار هم می كرد . در سن 17 سالگی ازدواج كرد پس از یكسال به سربازی رفت اما از آنجائیكه علاقه ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت ، پس از مدتی فرار كرد و زمانیكه قصد داشت برای دیدار امام به عراق برود ، در مرز دستگیر شد و پس از 6 ماه زندادن و تحمل شكنجه های فراوان آزاد شد.
ادامه دارد .....

شهید حسن شفیع زاده
متولد : مرداد سال ۱۳۳۶ - تبریز
شهادت : هشتم اردیبهشت سال 66 در منطقه عملیاتی کربلای ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت)
عملیات ها : در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج) بود که خاطره رشادتها و جانفشانیهای او در اذهان مسئولان جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمیرود.
سلام
ایشون شهید بزرگوار سردار علی تجلایی فاتح سونگردن نه شهید شفیع زاده

شهید حسن شفیع زاده
متولد : مرداد سال ۱۳۳۶ - تبریز
شهادت : هشتم اردیبهشت سال 66 در منطقه عملیاتی کربلای ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت)
عملیات ها : در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج) بود که خاطره رشادتها و جانفشانیهای او در اذهان مسئولان جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمیرود.
فرازی از وصیت نامه شهید
ای امام و ای رهبر بزرگ ، این را بدان که ما مثل اهل کوفه نیستیم که امام حسین علیه السلام را تنها گذاشتند و به خدا سوگند که با قطره قطره خونمان ندای ((هل من ناصر ینصرنی )) تو را در هر زمان لبیک خواهیم گفت .
« روحش شاد و راهش پر رهرو باد »
شهادت گوارای وجود نازنینت سید احمد...
شنیدم توسل به جده مون و سفارشای تو کارسازه دعا کن عاقبت به خیر بشیم...
همه دغدغه مون راه شماست...
شهدا شر...(هنوز اون قدر پاک نشدم که اینو بگم!)
شهدا دعامون کنید...

بارگاه ملکوتی امامزاده شهرضا و شهدای مدفون در جوارش

شهدای مدفون در جوار امامزاده شهرضا- مزار شهید همت نیز در عکس مشاهده می شود

مزار شهید حاج محمدابراهیم همت در شهرضا (استان اصفهان)

مزار شهید حاج محمد ابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در شهرضا

بعد از بمب باران ، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند ، متوجه میشوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید .

وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود .
هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا تهران ، در قطعه 26 به خاک میسپارند ، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوریکه اگر سنگ قبر شهید پلارک رو خشک کنید ، از اونطرف سنگ خیس میشه و گلاب ازش بیرون میاد.
می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائکه " بوده است ." غسیل الملائکه " به کسی می گویند که ملائکه غسلش داده باشند . در تاریخ اسلام آمده که حنظله غسیل الملائکه که از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می کند و در حجله می خوابد . فردا صبح ، زمانی که لشکر اسلام به سمت احد حرکت می کرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله کرد و بنابراین نرسید که غسل کند . او در این جنگ شهید شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهید احمد پلارک عزیز هم اینچنین است و برای همین است که همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .
کسایی که زیاد بهشت زهرا میرن، بهش میگن شهید عطری.
خیلیها سر مزارشهید سید احمد پلارک نذر و نیاز میکنن و از خدای او حاجت و شفاعت میخوان
?-*شهید پلارک از زبان مادرش** در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نگردیده بود. شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت... اشکهای شهید سید احمد پلارک امروز رایحه معطری است که انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش میکند
هواپیمای جنگی با هواپیمای مسافری فرق دارد.هواپیمای مسافری قشنگ است.رنگ سفید بدنه اش به آدم آرامش میدهد و بعد كه سوار میشوی یك صدا از پشت بلندگو برایت سفرخوشی آرزو میكند،ولی هواپیمای او زمخت بود.ابهت داشت اما آرامش نمیداد.پرسید:«نمیترسی عباس؟»خندید.گفت:«مگر میشود آدم از چیزی كه دوست دارد بترسد.»و او حسودیش شد.به آن هواپیمای بزرگ بی ریخت حسودیش شد.یادحرف پدرش افتاد.خواست بگوید:«بیا ازاین شغل دست بردار.بروبازار حجره بگیر،بچسب به كار.»اما نگفت.آن جواب قدیمی یادش بود:«من مرد آسمانم.روی زمین بلد نیستم كار بكنم.»
قسمتی از كتاب دوران به روایت همسر شهید(آسمان)
انتشارات روایت فتح
خبرگزاری فارس: آن بابا همانطور كه با گوشه سبیل خودش ور مىرفت گفت: ما كومله هستیم! حاج احمد یك كشیده گذاشت زیر گوش طرف و گفت: بچهها، بیایید این را عقب ماشین بیندازید، ببینم. نسناس مىگه من كوملهام! ما توى این شهر فقط یك طایفه داریم؛ جمهورى اسلامى، والسلام! ".

در پى تسلیح سراسرى مردم مسلمان منطقه و گسترش دامنه مبارزات آنان در مناطق شهرى و روستایى كردستان علیه باندهاى ضدانقلاب، اینك زمان پرداختن به سومین معضل بغرنج بحران كردستان فرا رسیده بود.
با تلاش شبانهروزى امیر سپهبد شهید على صیاد شیرازى، سردار شهید حاج محمد بروجردى و سردار سید رحیم صفوى، طرح عملیات شكستن محاصره پادگان لشكر 28 سنندج آماده شد و در دستور كار نیروهاى ستاد مشترك عملیات ویژه سپاه و ارتش قرار گرفت. احمد كه خود در تمامى مراحل طراحى و سپس اجراى این عملیات نقشى حساس برعهده داشت، مىگوید:
"... بعد هم در ستاد، مسأله طراحى حمله به سنندج را شروع كردیم. آن نكتهاى كه درباره سنندج اهمیت دارد و همه باید از این امر مطلع شوند، این بود كه سنندج بهعنوان نقطه اتكاى همه ضدانقلابیون و حامیان آمریكایى و بعثى آنان در منطقه به شمار مىرفت. وقتى كه مراحل اولیه حمله به سنندج آغاز شد، اعلامیهاى از گروهك كومله در رابطه با جلوگیرى از حركت یك ستون نظامى كه مىخواست از سنندج به طرف نقاط مرزى بانه حركت كند، به دست آمد. مضمون اعلامیه از این قرار بود كه گفته بودند: ببینید! رژیم ستون نظامى خودش را با چه وضع افتضاحى از شهر حركت داده... همین جا باید بگویم كه در حقیقت عامل ناكامى حركت آن ستون به ضعف فرمانده آن برمىگشت كه فردى كمدل و جرأت و ترسو بود. به هر جهت همین براى گروهكها در سنندج تبدیل به حربه تبلیغاتى شد. كومله اعلامیه داد و نوشت: ما جلوى حركت ستون را از این جهت گرفتیم كه ثابت كنیم دیگر حاكمیتى به نام جمهورى اسلامى در منطقه كردستان وجود ندارد. عین همین مضمون، اعلامیهاى هم از طرف گروهك چریكهاى فدایى داده شد. "
ضدانقلاب، سرمست از این توفیق نسبى، در سنندج عربده مىكشید و نیروهاى انقلاب را به رویارویى فرا مىخواند. دیگر زمان صبر و سكوت سپرى شده بود. برحسب همین ضرورت، احمد به اتفاق معاون سلحشور خود "محمد توسلى "، همراه با جمعى از رزمندگان سپاه و ارتش به عزم برخاك مالیدن دماغ پرباد ضدانقلاب و آزادسازى سنندج، با هدایت مستقیم شهیدان محمد بروجردى و على صیاد شیرازى، و سردار رحیم صفوى، راهى این شهر شد.
ستون تحت فرماندهى احمد از محور سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را شكست و نفرات آن فاتحانه وارد سنندج شدند؛ شهرى كه ضدانقلاب طى حضور چند ماهه خود، آن را به یك دژ نظامى به ظاهر تسخیرناپذیر مبدل ساخته بود. این است ماجراى فتح سنندج، به روایت احمد:
"... ضدانقلابیون در سنندج پشت مردم بىگناه سنگر مىگیرند. با آغاز درگیرى، حدود 512 شهید از ما باقى مىماند. علت اینكه این تعداد از برادران ما به شهادت مىرسند این بود كه آنها حاضر نبودند به روى غیرنظامیان و اماكنى كه مردم شهر در آنها سكونت داشتند اسلحه بكشند. در عوض نیروهاى ضدانقلاب در مناطق مسكونى سنگر گرفته و از همان نقاط به سمت برادران ما شلیك مىكردند. همین واقعه نشان دهنده ماهیت كثیف و ضدمردمى این گروهكهاست. همین خلقىهایى كه دیدیم در سنندج چطور با نامردى تمام، پشت مردم بىگناه سنگر گرفته بودند و علیه حكومت اسلام مىجنگیدند.
بعد از فرار گروهكها از سنندج، خرابىهاى فراوانى از آنها در سطح شهر باقى ماند. وقتى كه آنها شكست خودشان را قطعى دیدند، با استفاده از تفنگ 106، هر خانهاى را كه صاحب آن طرفدار جمهورى اسلامى بود و یا حداقل اعتقادات اسلامى داشت، هدف قرار دادند و نابود كردند. ضدانقلاب تاوان شكست خودش از برادران ما را، داشت از مردم بىگناه سنندج مىگرفت. "
امیر سپهبد شهید على صیاد شیرازى پیرامون فتح سنندج و تبعات حضور چندین ماهه عناصر ضد انقلاب در مركز استان كردستان اینگونه حكایت كرده است:
"... محاصره سنندج و تسلط كامل نیروهاى مسلح انقلاب بر شهر، 28 شبانهروز طول كشید. بچهها شهر را تقسیمبندى كردند. در پانزده نقطه شهر، پایگاه مقاومت درست كردند.
در آنجا، تركیب مقدسى بود: ارتشى، پاسدار، پیشمرگان مسلمان كرد، نیروهاى ژاندارمرى و شهربانى. همه با هم یكپارچه بودند و خیلى زود ضابطه و مقررات به وجود آمد؛ چون فرماندهى واحد بود... بجاست كه یادى از شهید بروجردى بكنم.
فرمانده سپاه كرمانشاه بود و متعاقباً مسؤولیت سپاه منطقه غرب كشور را به او داده بودند. در صحنههاى سخت میدان جنگ، همیشه تبسم بر چهرهاش بود. خونسردى، صبورى، شجاعت و جسارت در تصمیمگیرى داشت. مقید بود هر چه در توان دارد، انجام بدهد. او به راحتى قابل هماهنگى بود. این هماهنگىها برقرار بود و پیوندى هم كه بین من و برادر رحیم صفوى بود، در این نبرد مستحكمتر شد. به لطف خداوند متعال، اولین مرحله عملیات، در شهر سنندج به پایان رسید. پایه حركت ضربتى و منسجم جمهورى اسلامى علیه ضدانقلاب، از سنندج شروع شد. سنندج مركز ثقل تمركز ضدانقلاب بود، مركز استان بود و تمركز گروهكها، مركزیت و ستادهاىشان در داخل این شهر قرار داشت. از طرف دیگر، برقرارى هماهنگى و وحدت بین رزمندگان اسلام - به ویژه ارتش و سپاه - در آنجا سهل و آسان بود. سنندج هم مركز لشكر 27 كردستان بود و هم برادران سپاه كه پا به كردستان گذاشته بودند، بر حسب سیستمهاى ادارى استانى، مركزیتشان در سنندج بود. مركز پیشمرگان مسلمان كُرد آنجا بود؛ همینطور ژاندارمرى و شهربانى... بسیارى از مردم،وقتى دیدند نیروهاى مسلح در داخل شهر متمركز شدهاند، امنیت پیدا كرده بودند تا بیایند و به ما اطلاعات بدهند. حتى بسیارى از ضدانقلابها و سران آنها را معرفى كنند... ما در مركز استان كردستان بودیم، ولى همه جادهها در دست ضدانقلاب بود. شهرهاى دیگر هم در دست ضدانقلاب بود... در بین كسانى كه بهعنوان گروهكى دستگیر شده بودند، اغلبشان چهرههاى جوان داشتند. پسرها با دخترها مخلوط بودند. در سنگرهایى كه پاكسازى مىكردیم، در همان مَدخَلِ ورودى جاده كرمانشاه به طرف سنندج، در بعضى از سنگرها، قرصهاى ضدباردارى وجود داشت. معلوم بود كه فساد با چه شدتى در جریان بوده است. خدا رحمتش كند شهید بروجردى را. یادم هست كه شَمِّ بازجویى هم داشت. قبل از انقلاب، در ساواك، روى خودش بازجویى كرده بودند. ایشان افراد ضدانقلاب را بازجویى مىكرد. آنها اقرار نمىكردند. شهید بروجردى آنها را در یك نوع حالت روانى قرار مىداد و با آنها صحبت مىكرد تا اقرار كنند. بروجردى طورى با آنها صحبت مىكرد كه شاید اینها كه به خاطر اعمالشان محكوم به اعدام بودند، با اقرارشان حالت توبه به آنها دست بدهد و قضات آنها را ببخشند. او اینها را به طرف هدایت و تربیت مىبرد، ولى آنها به شدت روى موضع شیطانىشان مُصِرّ بودند.
دخترى بود كه به همه ما پرخاش مىكرد و بد و بیراه مىگفت. مىگفت شماها آمدهاید امنیت ما را به هم زدید، شماها استقلال ما را به هم زدید.
همان جا متوجه شدم كه چقدر دقیق بر مبناى غریزه نفسانى جوانها، روى آنها كار كردهاند. به طورى كه مثلاً براى این دختر، زندگى كردن بدون این كه با پسرى ارتباط داشته باشد، یا در تشكیلاتى باشد، اصلاً معنا نداشت.
پدر دختر آمد. فكر كردیم لابد براى شفاعت آمده. دیدیم مىگوید: خدا را شكر مىكنم كه شما دختر من را گرفتید. این ضدانقلابها آبروى خانواده من را بردهاند. اگر در سنندج بگردید، به ندرت دختر با كره پیدا مىكنید... اینها همه دخترهاى ما را به فساد كشیدهاند و من ننگ دارم كه این دختر دوباره به خانوادهام برگردد.
علاوه بر این كه خوشحال بود كه این كار شده، مىگفت: كنترل از دست ما خارج شده و آنها دیگر توجهى به حیثیت و آبروى خانوادگى ما ندارند.
خوب است نسل آینده روى این بچهها خیلى دقت بكند. چقدر خطر دارد كه كنترل فرزندان از دست خانواده خارج بشود و محیطهاى تربیتى از بین بروند. چرا كه در این صورت، دیگر امكان ندارد بشود جوانى را كنترل كرد. منافقها الگوهاى زنده هستند و دیدیم كه چطور منحرف شدند. حتى بعد از توبه هم، چون توبههاى آنها مصلحتى است، دوباره گرفتار مىشوند.
نكته بعدى این بود كه در همین نبرد سنندج، روى عنایتى كه نسبت به برقرارى امنیت داشتیم، دیدیم كه امنیت پایدارِ مبتنى بر روش منطقى ایجاد نمىشود، مگر این كه مردم جذب بشوند. یعنى لازم است به مردم توجه بشود، نه به سر نیزه و تفنگ و از این قبیل چیزها.
ما چهره دیكتاتورى را در زمان طاغوت به یاد داشتیم. در آن زمان، هر وقت در استانى بحران پیش مىآمد، با شدت برخورد مىكردند. همینطور كه الان در عراق، صدام با مردم برخورد مىكند. سران آنها را سریع مىگرفتند و همه آنها را از بین مىبردند، یا یك طورى آنها را به سازش مىكشاندند تا دیگر از این غلطها نكنند. یا به جاهاى دیگر تبعید مىكردند و بعضىها را با هلىكوپتر، از بالا مىانداختند پایین. حالتى كه بیایند و براى اجراى عدالت دادگاهى تشكیل بدهند، نداشتند. مثلاً تیمسار اویسى معدوم گویا یك زمانى مسؤول ژاندارمرى این منطقه بود. او نفراتى را كه مخالف رژیم بودند، با هلىكوپتر مىبرد و از بالا به پایین مىانداخت. اینطور اعدامشان مىكرد. این خبر به گوش بقیه مىرسید و متوجه مىشدند كه حتى دادگاه نظامى هم در كار نیست و اگر تشخیص مىدادند كسى ضد رژیم باشد، اینگونه نابود مىشود.
دیدیم اگر مردم احساس كنند كه جمهورى اسلامى قدرت دارد، مىآیند و جذب مىشوند. بر همین اساس پیشنهاد كردیم كه حتى استاندار را از افراد بومى بگذارند. البته نمونههاى بومى قبلى مثل دكتر ابراهیم یونسى كه تودهاى بود، خیلى بد عمل كرده بودند. ولى گفتیم یك بومى خوب گیر بیاوریم و همه بچههاى حزباللّهى او را كمك كنند؛ از فرماندارى گرفته تا شهردارى. روى این قضیه سرمایهگذارى شد كه از طریق دادن كنترل دستگاههاى حاكمه به نیروهاى بومى كه مناسب و سالم هستند، مردم با نظام احساس صمیمیت و خودمانىتر بودن بیشترى پیدا كنند. "
فتح سنندج از جمله نقاط عطف در كارنامه رزمى پرافتخار احمد در نبردهاى غرب كشور به شمار مىرود. احمد در این نبرد خوش درخشید. ایمان مستحكم و خللناپذیر نسبت به آرمان الهى انقلاب، همراه با درایت خلاق نظامى، ثبات رأى و پایمردى بىحد و حصر او در نبرد سنندج، وى را زبانزد رزمآوران سپاهى و ارتشى ساخته بود.
احمد خود به نبرد سنندج، از زاویه دیگرى بها مىداد. بعدها، در جلسهاى با حضور سرداران شهید حاج محمد بروجردى، ناصر كاظمى، محمدابراهیم همت و دیگر فرماندهان تحت امر سپاه منطقه 7 كشورى در كرمانشاه، احمد طى سخنانى در مورد چگونگى گزینش تاكتیكهاى مؤثر نظامى جهت شرایط ویژه جبهههاى كردستان، تأكید زیادى بر نقش آموزههاى نبرد سنندج كرده و گفته بود:
"... كسى این تاكتیكها را به ما یاد نداد. اینها را ما خودمان آموختیم؛ البته به قیمت خون شهداىمان، مثلاً وقتى در سنندج درگیر بودیم، پس از ورود به شهر، بچهها مىخواستند از یك كوچهاى بگذرند. از آنجا كه تكتیراندازان ضدانقلاب، علاوه بر تصرف مواضع كلیدى، از امتیاز اشراف به گلوگاههاى اصلى و معابر فرعى شهر هم برخوردار بودند، حسابى ما را عاجز كرده بودند. ابتدا به ساكن، كسى نمىدانست چه باید كرد. بعد كه یكى از بچهها زخمى شد،فهمیدیم اگر حین اقدام به تردد، از آتش مقطع استفاده كنیم، هم مجال ابتكار عمل را از دشمن گرفتهایم، هم بچههایمان را با كمترین تلفات از خطر گذراندهایم. درسى كه ما خصوصاً از نبرد سنندج گرفتیم، بعدها اصل ثابت پاكسازىهاى ما در محورهاى آلوده كردستان شد؛ یعنى اصل آتش و حركت! دوره دانشكده جنگ، براى ما از كوچههاى سنندج شروع شد، تا رسید به قلههاى سر به فلك كشیدهاى كه براى فتح آنها از همین درس اصلى استفاده كردیم. "
اینگونه بود كه قواى كمتجربه انقلاب، تحت فرماندهى احمد و فرماندهان دلاورى همچون محمد بروجردى، على صیادشیرازى، رحیم صفوى، اصغر وصالى و... سنندج را آزاد نموده، كم تجزیهطلبان را شكستند.
***
احمد در سیزدهم دىماه سال 1358 از طرف شهید بروجردى مأموریت یافت تا ضمن پاكسازى جاده پاوه - كرمانشاه، حلقه محاصرهاى را كه ضدانقلاب بر گرد شهر پاوه بسته بود، در هم بشكند. تا آن زمان، تمامى راههاى مواصلاتى منتهى به پاوه، خصوصاً جاده پاوه - كرمانشاه؛ تا حوالى كرمانشاه، تحت كنترل كامل عناصر مسلح ضدانقلاب قرار داشت و تردد نیروهاى خودى در این منطقه، عمدتاً از طریق هوا، توسط هلىكوپترهاى شینوك و توفورتین یگان هوانیروز ارتش جمهورى اسلامى انجام مىگرفت. هر چند همین تردد محدود هوایى نیز با توجه به تسلیح ضدانقلابیون به توپهاى قدرتمند ضدهوایى 23 میلیمترى توسط ارتش بعث عراق، همواره در معرض خطر قرار داشت و جز در حد ضرورت صورت نمىگرفت. قبول ریسك تردد در جادهها نیز در واقع به مثابه دست زدن به اقدامى انتحارى تلقى مىشد. در آن برهه، افرادى كه به هر نحو منتسب به نظام جمهورى اسلامى بودند - حتى كردهاى بومى - در اكثر ساعات شبانه روز نمىتوانستند از جادههاى منطقه تردد كنند. عناصر مسلح پستهاى ثابت و سیار ایست و بازرسى دموكراتها و گروهكهاى چپ و راست مؤتلفه آنان، به احدى از این گونه مسافران رحم نمىكردند. چنین افرادى اگر به محض دستگیرى تیرباران نمىشدند، حداقل خطرى كه آنان را تهدید مىكرد، اسارت و گروگان گرفتن ایشان توسط تجزیهطلبان بود. از دیگر سو، وضعیت شهر پاوه نیز فوقالعاده وخیم بود. پاوه، از معدود شهرهاى كردنشین بود كه مردم آن، دوشادوش یكدیگر با چنگ و دندان در برابر نیروهاى تا بن دندان مسلح ضدانقلاب جنگیده و از اشغال شهر توسط آنان جلوگیرى كرده بودند. ضدانقلاب كه از مقاومت سرسختانه مردم پاوه سرسام گرفته بود، طى اقدامى رذیلانه، ضمن استقرار چندین قبضه تفنگ 106 و خمپارهانداز با كالیبرهاى مختلف بر ارتفاعات مشرف به شهر، خانهها، مدارس، مساجد، معابر عمومى و محوطه ساختمان سپاه پاوه را با آتش كور و پرحجم خود بىوقفه مىكوبید. همین خمپارهباران شهر باعث شد تا مردم، به پاوه، "شهر خمپارهها " لقب بدهند.
یكى از نیروهاى سپاه پاوه از آن روزها مىگوید:
"... در آن زمان، ما حدوه ده - پانزده نفر بچههاى سپاه، كل نیروهاى مسلح جمهورى اسلامى در شهر محاصره شده پاوه بودیم. اوایل دى ماه سال 58، یك گروه بیست نفرى اعزامى، به شكلى معجزهآسا حلقه محاصره شهر را پشت سر گذاشت و افراد آن به جمع ما اضافه شدند. آنها به محض ورود گفتند: قرار است پاوه را از محاصره آزاد كنیم. پرسیدیم: حالا فرمانده شما كیست؟ چه وقت و چطور مىخواهد این كار را بكند؟ گفتند: اسم او برادر احمد است. قرار شده شخصاً براى پاكسازى پاوه بیاید و...
طى ده - دوازده روزى كه تا شروع عملیات باقى مانده بود، آنقدر اینها از این "برادر احمد " خودشان، اینكه نمىدانید چه یلى است و چه دلاورىها از خودش نشان داده و... تعریف كردند كه ما آنقدر كه مشتاق دیدار او شده بودیم، مشتاق خلاص شدن از محاصره نبودیم. "
سرانجام روز موعود براى آغاز عملیات فرارسید. روز 13 دى 1358، نیروهاى سپاه، از دو محور كار را شروع كردند. گروهى از رزمآوران با جلودارى سردار شهید غلامرضا قربانى مطلق از داخل پاوه، در امتداد جاده خروجى شهر سرگرم پاكسازى قدم به قدم مواضع ضدانقلاب شدند و در محور دوم، احمد و همرزمانش از سمت جوانرود، كار پاكسازى جاده به سمت پاوه را آغاز كردند. با الحاق نیروهاى دو محور، به لطف الهى محاصره پاوه شكسته شد. بهتر است دنباله ماجرا را از قول همان رزمنده سپاه پاوه پى بگیریم:
"... رفتم سراغ حمید فرحزاد - یكى از بچههاى اعزامى از محور جوانرود - گفتم: این "برادر احمد "، كدام یكى از شماهاست؟ بین جمع، فردى را نشان داد و گفت: این هم برادر احمد!
خوب كه توى بحرش رفتم، دیدم یك سپاهى لاغر و قدبلند و سبزهرویى است با ابروهاى پهن، چشمهایى ریز و بادامى، بینىاى كه بدجورى از وسط شكسته بود و بالاخره موهاى سر و ریش بلند و ژولیده؛ یك كلاه آهنى مستعمل سرش گذاشته و با جملاتى تلگرافى و مختصر، در حال دستور دادن به این و آن است.
با خودم گفتم: اى بابا! ما از این بشر، یك آدم یغور قوى هیكل، توى مایههاى رستم، با آن بر و بازوهاى تهمتنى و ریش دو شاخ در ذهنمان ساخته بودیم. این كجا و آن كه ما فكرش را مىكردیم كجا!...
الغرض، كار الحاق كه تمام شد، همراه او سوار شدیم و حركت كردیم به سمت پاوه. به محض اینكه ماشین روى دور افتاد، او شروع كرد به درس دادن به ما. گفت: برادرها! شما حین تردد در راهها، حواستان باید حسابى جمعِ اطرافتان باشد. دایم سمت چپ و راست مسیر خودتان را چك كنید. غافل نشوید تا یامفت كشته نشوید. شهادت، با از روى غفلت به كشتن دادن خود، فرق دارد. شهادت، مرگ آگاهانه است؛ نه مردن غافلانه!
شش دانگ حواس ما، جمع شنیدن حرفهایش شده بود. تا آن روز، هیچ كس اینطور با دقت و هوشیارانه، ریز مسائل تردد ما را در جادههاى كردستان، به ما گوشزد نكرده بود. این دیدار، سرآغاز آشنایى ما با مردى بود كه رمز چگونه جنگیدن را مىدانست و دلسوزانه این رمز گرانبها را به بچههاى انقلاب در جبهههاى غرب آموزش مىداد. "
احمد پس از فتح پاوه، با حكم سردار بروجردى، به سمت فرماندهى واحد عملیات سپاه پاوه منصوب شد و تا اواخر اردیبهشت سال 1359، یك سره همّ و غمّ خود را مصروف طراحى و برنامهریزى جهت كار پاكسازى مناطق آلوده و آزادسازى روستاها و ارتفاعات سوقالجیشى حومه پاوه كرد. به تدریج، شمارى از جوانان انقلابى و مخلص اعزامى، به جمع قواى معدود احمد در سپاه پاوه افزوده شدند. جوانان مؤمن و جان بر كفى كه ضمن زدن زانوى تلمذ در مكتب رزمى سردار متوسلیان و به گوش جان سپردن آموزههاى گرانسنگ وى، یك شبه ره صد ساله رفتند و به فاصلهاى كوتاه، خود در زمره سرداران زبده سپاه اسلام در جبهههاى غرب و جنوب به شمار آمدند. از جمله آنان مىتوان بزرگوارانى همچون سرداران شهید اكبر حاجىپور، بهمن نجفى، احمد بابایى، سیدمحمدرضا دستواره و... را نام برد. با مساعى پیگیر احمد و حمایت بىدریغ سردار بروجردى، به تدریج آمار نفرات سپاه پاوه بالا آمد و به تبع آن، توان رزمى نیروهاى انقلاب در جبهه پاوه نیز افزایش یافت.
به جرأت مىتوان گفت، از جمله عوامل اصلى موفقیت احمد در انهدام برقآساى مواضع ضدانقلاب پیرامون شهر پاوه، ورود سردار شهید ناصر كاظمى به این شهر بود. یكى از رزمآوران سپاه پاوه در این باب مىگوید:
"... یك روز دیدیم یك آقایى آمده و مىگویند ایشان فرماندار پاوه است. در آن ایام، مقامات اعزامى معمولاً توسط عناصر لیبرال انتخاب مىشدند و در رابطه با مناطق كردنشین غرب، اكثر رؤساى ادارات و فرمانداران انتصابى لیبرالها، از وابستگان گروهكهاى چپ و التقاطى بودند.
از خیانتهاى لیبرالها در قضایاى كردستان، یكى هم همین مسأله بود. عمق فاجعه وقتى معلوم مىشود كه آدم مىبیند در سختترین برهه جنگ كردستان، استاندار این استان بحرانزده، یك تودهاى قهار بومى به نام ابراهیم یونسى بود!... خلاصه با چنین پسزمینهاى ما این آقاى فرماندار پاوه را زیارت كردیم. قیافهاش كه حسابى غلطانداز بود! علىالخصوص با آن موهاى بلند مجعد و ریش پروفسورى، كه بدجورى توى ذوق ما زد. تا او را دیدیم، دلمان هُرّى پایین ریخت. گفتیم واویلا! این آدم از شش فرسخى قیافهاش داد مىزند كه ضدانقلاب است! چه كسى گفته این فرماندار پاوه بشود؟
چند روز بعد، توى محوطه سپاه پاوه داشتیم در مورد فرماندار مشكوك اعزامى صحبت مىكردیم. نگو، احمد حرفهاى ما را شنیده. تا به ما رسید، با یك عتابى گفت: غیبت نكنید! گفتیم: چرا؟ این آقا كه قیافهاش داد مىزند ضدانقلاب است. نگاهش را از ما دزدید و گفت: نه! آدم خوبى است. با تعجب پرسیدیم، مگر شما چه چیزى از او مىدانید كه ما نمىدانیم؟ از دادن جواب سرراست به سوال ما طفره رفت. گفت: هیچى، فقط فكر مىكنم این فرماندار، آدم خوبى باشد. "
فرماندار مشكوك اعزامى به پاوه، در اصل یكى از كادرهاى اطلاعاتى نخبه سپاه تهران بود. او هر روز، به بهانه بازدید منطقه و سخنرانى، به روستاهاى اطراف شهر كه در قرق ضدانقلاب بودند، مىرفت و از وضعیت قواى ضدانقلاب، سنگرها، تجهیزات، استحكامات و نحوه پراكندگى مواضع آنان، اطلاعات ذىقیمتى جمعآورى مىكرد. ضدانقلابیون هم كه گول ظاهر غلطانداز و سخنرانىهاى خنثى و یك بام و دو هواى او را خورده بودند، مزاحمتى برایش ایجاد نمىكردند. ناصر كاظمى به راحتى در مناطق آلوده تردد مىكرد. روزها سخنرانىهایى با مضامین نامربوط و بىسر و ته داشت و شبها، دور از چشم همه - حتى بچههاى سپاه پاوه - كلیه اطلاعات حساس و ارزشمندى را كه جمعآورى كرده بود، تحویل احمد مىداد. احمد نیز از این اطلاعات، در روند طراحى و برنامهریزى سلسله عملیات پاكسازى مناطق اشغالى پیرامون پاوه به نحو احسن استفاده مىكرد. پس از یك رشته نبردهاى برقآسا كه همگى با موفقیت نیروهاى سپاه پاوه همراه بود، تجزیهطلبان تازه فهمیدند كه منشأ ضربات گیجكنندهاى كه خوردهاند، از كجا بوده است. به گفته یكى از همرزمان احمد در نبردهاى پاوه:
"... ضدانقلاب بدجورى مَچَل شده بود. دست آخر پیغام فرستادند: اگر ما مىدانستیم این فرماندار ریشبزى، یك چنین اعجوبهاى است، همان روز ورود او به پاوه، یك قطار فشنگ توى شكمش خالى مىكردیم! این همكارى ظریف و با مزه احمد و شهید كاظمى، از جمله زیباترین خاطراتى است كه من از آن ایام دارم. "
احمد براى آموزش نظرى و ارتقاى سطح معلومات عقیدتى - سیاسى رزمندگان تحت امر خود، ارزش فراوانى قائل بود. در شرایطى كه اكثر رسانههاى گروهى، تریبونهاى رسمى و غیررسمى، نشریات كثیرالانتشار و دستگاههاى تبلیغاتى و اطلاعرسانى كشور، در قبضه اصحاب تفكرات الحادى، لیبرالى و التقاطى قرار داشت، سعى وى مصروف به این بود كه با بهرهگیرى از مناسبترین شیوههاى بحث اقناعى و به كار بستن دانش عقیدتى - مبارزاتى گرانبهاى خود، حتىالمقدور، خلاء عدم كار فكرى و تربیت نظرى موجود در میان رزمندگان سپاهى را برطرف سازد. وى طى دوران حضور پرثمر خود در جبهههاى غرب، هر فرصت ولو كوتاهى را براى به بحث و مناظره گذاشتن مبرمترین مسائل عقیدتى، فلسفى و سیاسى روزِ كشور مغتنم مىدانست. یكى از همسنگران او در دوران جنگهاى پاوه، در مورد نحوه ارائه آموزشهاى عقیدتى - سیاسى احمد به رزمآوران تحت امرش مىگوید:
"... در پاوه، پس از هر عملیاتى كه انجام مىدادیم، گاه تا چندین روز بىكار مىماندیم؛ ولى برادر احمد براى پر كردن اوقات بىكارى ما هم برنامهریزى كرده بود و در این فراغتهاى ادوارى، با بچهها كار فكرى - فلسفى و عقیدتى - سیاسى مىكرد... مىآمد توى جمع ما مىنشست و هر بار یك بحث جدى را شروع مىكرد. فىالمثل بحث بر سر این كه آیا خدا وجود دارد یا نه. بعد مىگفت: فرض كنید من یك ماتریالیست، یك آدم ملحد هستم. شما بیایید و براى من، وجود خدا را در این زنجیره كائنات ثابت كنید...
چه دردسر بدهم، یك بحث داغى به راه مىانداخت كه گاه تا سه - چهار ساعت طول مىكشید. بعضى وقتها هم بحث به مجادله لفظى تندى بین بچهها ختم مىشد! حتى یادم هست یك بار شهید دستواره بدجورى به برادر احمد حمله كرد؛ طورى كه فكر مىكردیم الان است كه با او دست به یقه بشود! برادر احمد هم كه نقش خودش را خوب بازى مىكرد، ضمن دفاع ظاهرى از مبانى ماتریالیزم، به شهید دستواره گفت: شما مسلمانها مگر در قرآن نخواندهاید كه دستور داده مجادله باید به نحو احسن باشد؟!
خلاصه، داد و هوار آنها، ساختمان سپاه را روى سرمان گذاشته بود...
برادر احمد با این بحثها، هم اوقات فراغت ما را به خوبى پر مىكرد، هم اجازه نمىداد حضور بچهها در جبهههاى غرب، صرفاً به چند درگیرى نظامى محدود بشود و آنها هیچ تجربه عقیدتى و آگاهى سیاسى به دست نیاورند. "
البته نباید از یاد برد كه شخصیت جامعالاطراف احمد بهعنوان یك عنصر زبده فرهنگى، سیاسى، نظامى و شعاع دلرباى هیمنه معنوىاى كه از جان تابناك او ساطع مىشد، حتى در اوج مجادلات لفظى مزبور، همواره رزمآوران را مجاب مىكرد كه براى "برادر احمد " احترام ویژهاى قائل شوند. هر چند احمد بسیار مقید بود به گونهاى با نیروهاى تحت امر خود سلوك كند كه از بودن در كنار او احساس تكلف یا خداى نكرده حقارت و خود كمبینى بر ایشان مستولى نشود. سلوك او با رزمندگان، آمیزهاى از سطوت و رأفت بود؛ درست همچون شاكله شخصیت درخشان خودش. در كنار كار عقیدتى - سیاسى، احمد، امر خطیر آموزش مستمر نظامى را نیز در دستور كار رزمندگان قرار داده بود. در این رابطه، به ویژه بر مسأله آمادگى رزمى و افزایش توان فیزیكى نیروها بسیار تأكید مىورزید. به گفته یكى از برادران سپاه پاوه:
"... صبح علىالطلوع، بعد از نماز، ما را به خط مىكرد و به صورت ستونى از سپاه خارج مىشدیم. دو - سه ماه، صبحها، برنامه ما در پاوه همین بود. زمستان سال 58، سرماى سخت پاوه بىداد مىكرد. یك ارتفاع بلندى مشرف به شهر پاوه وجود دارد كه هر روز او ستون بچهها را به سمت آن هدایت مىكرد. سطح زمین هم در آن هواى زمهریر زمستانى، در تمام مسیر، یكدست یا برف بود، یا یخ. برادر احمد به هر كس سلاح سازمانى او را مىداد و مىگفت: باید از این ارتفاع بروید بالا. صعود به بالاى ارتفاع یك ساعت و نیم تا دو ساعت طول مىكشید. هر كس با جنگافزار سازمانى خودش باید بالا مىرفت. آن كه تیربارچى بود، با تیربار ژ-3 دوازده كیلویى، كوله پشتى و كلى بار و بُنه فشنگ. آن یكى هم كه مسؤول قبضه كالیبر 50 بود، باید با وزن سنگین و جثه زمخت چنین سلاحى، از دامنه مىكشید بالا! به هزار مصیبت، خودمان را به بالاى ارتفاع مىكشیدیم و هنوز نفس تازه نكرده بودیم كه باید از آن سمت بلندى، كله معلق زنان روانه پایین مىشدیم. البته در تمامى آن لحظات سخت و نفس بُر، آنچه كه مانع گلایه ما مىشد، حضور قدم به قدم برادر احمد با ما در این تمرینات طاقتفرسا بود. او حتى یك لحظه از بچهها جدا نمىشد. پا به پاى ما مىآمد و زجر مىكشید و به ما روحیه مىداد؛ با لبخندى محو كه فقط در چنین مواقعى روى چهره پرصلابتش مىدیدى و برقى كه مثل دو ستاره كوچك در چشمهاى سیاه و بادامىاش مىدرخشید... حتى اگر قرار بود كسى را با سینهخیز رفتن تنبیه كند، خودش پا به پاى او سینهخیز مىرفت. یا اگر ناچار مىشد كسى را با دوانیدن تنبیه كند، خودش مثل برق و باد محوطه زمین را مىدوید، بعد مىآمد و به طرف مىگفت: برادر جان! حالا، تا مىتوانى بدو!... او مواسات با نیروها را حتى در تنبیهات هم اكیداً رعایت مىكرد. روى مسأله آموزش نظامى خیلى تأكید داشت و چنان كه بعدها دیدیم، این تأكید برادر احمد، در رفع كاستىهاى كار بچههاى ما در جنگهاى غرب و جنوب خیلى مؤثر واقع شد. "
از دیگر نكات ظریف مدیریت نظامى موفق احمد، حضور دایمى وى در جمع بچههاى رزمنده بود. او صرفنظر از مواقع درگیرى، عملیات و آموزشها، به شدت مقید بود كه حتى اوقات غیركارى خود را نیز در جمع نیروهایش سپرى كند. همه مىدانستند كه برادر احمد، اصلاً روحیه برج عاجنشینى و خورد و خواب دور از بچهها را قبول ندارد. به همین جهت نیز او را یكى مثل خودشان مىدانستند و برادرانه دوستش داشتند.
چه در پاوه، و چه بعدها در مریوان، او در كارهاى جمعى، حتى امور نظافتى سنگر یا چادرهاى گروهى، مشاركتى فعال داشت. یكى از رزمندگان تحت امر احمد با اشاره به این وجه از سلوك جمعى او مىگوید: