| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
540
|
2899
|
91/1/4 (00:55)
|
|
||
|
|
807
|
1761
|
91/2/25 (16:44)
|
|
||
|
|
325
|
1058
|
91/1/4 (00:52)
|
|
||
|
|
861
|
3265
|
90/8/25 (17:45)
|
|
||
|
|
149
|
454
|
91/2/25 (16:43)
|
|
||
|
|
518
|
1862
|
91/2/14 (18:32)
|
|
||
|
|
66
|
242
|
91/1/4 (01:11)
|
|
||
|
|
223
|
912
|
91/1/4 (01:06)
|
|
||
|
|
39
|
175
|
90/11/29 (11:49)
|
|
||
|
|
35
|
346
|
90/7/5 (15:50)
|
|
||
|
|
52
|
352
|
90/7/5 (15:48)
|
|
||
|
|
108
|
500
|
90/5/21 (14:09)
|
|
||
|
|
106
|
461
|
90/2/6 (21:27)
|
|
||
|
|
166
|
845
|
89/12/8 (21:04)
|
|
||
|
|
250
|
860
|
89/11/16 (02:00)
|
|
||
|
|
205
|
1115
|
89/11/7 (07:52)
|
|
||
|
|
384
|
1509
|
89/9/10 (16:01)
|
|
||
|
|
2000
|
4462
|
89/7/6 (01:33)
|
|
||
|
|
475
|
1894
|
89/7/2 (16:08)
|
|
||
|
|
2000
|
3767
|
88/10/3 (16:40)
|
|

این دفترچه خاطرات از زمان پا به دنیا گذاشتن(طلوع) شروع میشه و با شهادتش(غروب) به اتمام میرسه
اگه نظری در مورد هر کدوم از برگ های دفترچه خاطرات داشتی میتونی بنویس ...
........................................................................................................................
اشاره :
به علت حساسیت فعالیت های شهید بزرگوار و فرمانده آگاه سپاه اسلام غلامحسین افشردی و پنهان ماندن نام اصلی وی از دشمنان اسلام ، نام مستعار حسن باقری برای او انتخاب می شود.
بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین.»باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا.
برگ دوم :
یه آدم روانی آمده بود نشسته بود وسط کوچه . نمی شد بازی کرد. هر چی داد و فریادکردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.
برگ سوم :
کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت، چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند؛ نه جایی، نه پولی. هفت هشت ماه پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت« بابا یه وام بدین به این بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. » حاجی هم می گفت « پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا دوستان و فامیلها همه پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه دار شد.
برگ چهارم :
سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید. 
برگ پنجم :
سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و حسابی پذیرایی کرد. می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره » دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد. 
برگ ششم :
دوست های هم دانشگاهیش را برده بود باغ دماوند. تابستان گرم و جوان های شیطان. باید بودی و می دیدی چه بلایی سر خانهو زندگی آمد . آب بازی کرده بودند همه ی رختخواب های سفید و تمیز مامانزرد شده بود .
برگ هفتم:
خیلی مواظب برادر کوچکش ،احمد ،بود. نامه می نوشت، تلفن می کرد، بیش تر باهم بودند. حرف هاش را گوش می کرد. گردش می رفتند. در دل میکردند. همیشهمی گفت « فاصه ی سنی بابا و احمد زیاده . احمدباید بتونه به یکی حرفاشو بزنه . خیلی باید حواسمون به درسوکاراش باشه.»
سرباز که بود، دوماه صبح ها تا ظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دو ماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود. 
برگ نهم:
مامان وباباش دلشان می خواست پشت سرش نماز بخوانند. هرچی می گفتند، قبول نمی کرد. خجالت می کشید.
برگ دهم :
بیست ودوی بهمن . پادگان شلوغ بود. سربازها قاطیه مردم شده بودند. اسلحه خانه به هم ریختهبود. گلوله های خمپاره با خرج و چاشنی پخش زمین بود. دولا شد. جمع وجورشان که کرد، گفت « اگه یکیش منفجر بشه، کلی آدم تکه تکه می شن.» جعبه هارا که چیدند، با بقیه رفتند طرف دیگر پادگان ها.
برگ یازدهم :
از نماز جمعه ماجرای طبس را شنیدم . چون توی سرویس خبر روزنامه بود. صبر نکرده بود ؛ صبح زود با عکاس روزنامه رفته بود طبس.
برگ دوازدهم:
روزها اول جنگ کسی به کسی نبود. از سوسنگرد که برمی گشتم، استان دار خوزستان راباحسن دیدم.نمی شناختمش . هرچی سؤال می کرد، من رو به استاندار جواب می دادم. همین طور که حرف میزدم، اسم بعضی جاها را غلط می گفتم. خودش درستش را میگفت. تند تند هم از حرف هام یادداشت برمی داشت.