userinfo close

  ,

شهید حسن باقری


shahid_hasan_bagheri

تاسیس: 17 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: حامد میرزایی - معاونان
•●●•▪▪•••●▪• بسم رب الحسین آرزوی ما حسن باقری شدن نیست!! حسن ادامه »
•●●•▪▪•••●▪•
بسم رب الحسین

آرزوی ما حسن باقری شدن نیست!!

حسن باقری تو مسیر یک راه حرکت کرده؛

باید اونو پیدا کرد...

کسی حسن باقری نمیشه!

راه حسن باقری مهمه !!!

اینکه راه چیه... کیا تو راهن ...

و چه جوری تو راه قرار گرفتن ؟

چه جوری تو راه دوام آوردن ؟

•●●•▪▪•••●▪•
مدیریت کلوب شهید حسن باقری
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
540
2899
91/1/4 (00:55)
807
1761
91/2/25 (16:44)
325
1058
91/1/4 (00:52)
861
3265
90/8/25 (17:45)
149
454
91/2/25 (16:43)
518
1862
91/2/14 (18:32)
66
242
91/1/4 (01:11)
223
912
91/1/4 (01:06)
39
175
90/11/29 (11:49)
35
346
90/7/5 (15:50)
52
352
90/7/5 (15:48)
108
500
90/5/21 (14:09)
106
461
90/2/6 (21:27)
166
845
89/12/8 (21:04)
250
860
89/11/16 (02:00)
205
1115
89/11/7 (07:52)
384
1509
89/9/10 (16:01)
2000
4462
89/7/6 (01:33)
475
1894
89/7/2 (16:08)
2000
3767
88/10/3 (16:40)

عنوان بحث

حامد میرزایی , yasinhamed
حامد میرزایی - 16:04 1387/07/27

۞-<<<<برگ هایی از دفترچه خاطرات....لشگر عمو حسن*●●••▪▪··

bismallah.ebf.th.gif
 
سلام دوستان، در این پست تصمیم دارم هر روز یک خاطره از شهید باقری بزارم

این دفترچه خاطرات از زمان پا به دنیا گذاشتن(طلوع) شروع میشه و با شهادتش(غروب) به اتمام میرسه

 

اگه نظری در مورد هر کدوم از برگ های دفترچه خاطرات داشتی میتونی بنویس ...

 

........................................................................................................................

اشاره :

به علت حساسیت فعالیت های شهید بزرگوار و فرمانده آگاه سپاه اسلام غلامحسین افشردی  و پنهان ماندن نام اصلی وی از دشمنان اسلام ، نام مستعار حسن باقری برای او انتخاب می شود.

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
منتظر کوچک؛فدایی امام علی النقی   , gonjishk
166

برگ صد و یکم :

« بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین

باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا. »

 

منتظر کوچک؛فدایی امام علی النقی   , gonjishk
165

برگ صدم :

  « اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم  تو هم ازش بگذر . این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد. » 


 

حامد میرزایی , yasinhamed
حامد میرزایی - 00:46 1389/08/16
164

برگ نود و نهم:

خودش رفته بود سرکشی خط . خاک ریز بالا نیامده ، لودر پنچر شده بود. سراغ فرمانده گردان را هم از ستاد لشکر گرفت.خواب بود. – یعنی چی که فرماده گردان هفت کیلومتر عقب تر از نیروها شه؟ اگه قراره گردان با بی سیم هدایت بشه، از مقر تیپ این کار رو می کردیم. وقتی فرمانده گردان از پشت بی سیم می گه سمت راست فشاره ، فرمان ده گردان باید با گوشت و خونش بفهمه چی می گه . باز توقع داریم خدا کمک کنه. این جوری نمی شه. فرمانده گردان باید جلوتر از همه باشه.»

ستاره عقیلی , setareyekhamoosh
ستاره عقیلی - 15:07 1389/08/15
163

خیلی خوب بود

بقیه اش رو هم بذارین

بازم ممنون

نازنین زهرا عبد الرضا , sokoot_tanha
162
نقل قول از : الهام صادقیان

برگ نود و پنجم:

فرمان ده های تیپ ها بودند؛ خرازی ، زین الدین ، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین ترست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده . کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک ، تا پتوی سوم خیس شده بود.

الهام صادقیان , elhamsadeghi
الهام صادقیان - 12:07 1389/08/12
161

برگ نود و هشتم:

باران تندی می بارید. خیس آب شدهبود. آب رود خانه تا روی پل بالا آمده بود. بچه ها باید برای عملیات رد می شدند. خودش آمده بود پای پل ، بجه ها را یکی یکی رد می کرد.

حامد میرزایی , yasinhamed
حامد میرزایی - 21:42 1389/06/26
160

برگ نود و هفتم:

همه ی کارهاش تند و تیز بود. حتی رانندگی کردندش . به دژبانی که رسیدیم ، به من اشاره کردو خیلی جدی گفت « فرمانده عملیات جنوبه .» دژبان در را باز کردند. وقتی رد شدیم ، باز شوخی و خنده اش شروع شد. « فرمانده عملیات جنوب!

منتظر کوچک؛فدایی امام علی النقی   , gonjishk
159

برگ نود و ششم:

داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم.

 نگاهی به آسمان کرد و گفت « علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . »

  گفتم «مثلا چی کار کنیم؟»

گفت «دوتا کار ؛ اول خلوص ، دوم سعی و تلاش.»

الهام صادقیان , elhamsadeghi
الهام صادقیان - 16:54 1389/06/12
158

برگ نود و پنجم:

فرمان ده های تیپ ها بودند؛ خرازی ، زین الدین ، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین ترست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده . کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک ، تا پتوی سوم خیس شده بود.

سحر  , sahar_sahar1368
سحر - 18:35 1389/05/26
157

خیلی زیبا بود .

ممنون

نجوا ف الف میم , elenah
نجوا ف الف میم - 15:51 1389/05/9
156

خیلی عالی بود... از دیروز همش رو خوندم.ممنون از شما...

بی صبرانه منتظر بقیه اش هستم.

مهسا  , evil_girl
مهسا - 19:59 1389/05/2
155
من نه از خاکریز می دانم و نه مسلسل وار تیری به نشانه ای پرتاب کرده ام؛ اما خوب می دانم همه ی این خاک های زیر قدم هایم برای باران خوردن، و ترشح بوی عشق، روزی فریاد سرخ خونین را زمزمه کرده اند. همه ی دانسته های من، اگرچه در یک موسیقی، یک تصویر و یک کتاب خلاصه می شود، در قبال لذت دانسته های انسان هایی که به عشق، حلاوت شهادت را چشیده اند هیچ است. وقتی مادری برای ات از شهیدش سخن می گوید، همه ی دل تنگی اش در یکی دو قطره اشک خلاصه می شود، و این جز نشانه ی تربیت راستین عشق چیزی نمی گوید. پدر با تمام سفیدی مو، با همه ی لرزش دست، با همه ی بغض سنگین در گلو، انگار از پس دادن امانت حق تعالی حرف می زند.
مهسا  , evil_girl
مهسا - 13:28 1389/04/26
154

این پست ربطی به موضوع این بحث نداره ولی دوست داشتم تو این بحث بذارم

*********************************************************************

عاشقی را عاشقیت لازم است تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست؟ در جوابم اینچنین گفت و گریست لیلی و مجنون فقط افسانه است عشق بازی کار عباس علیست

حامد میرزایی , yasinhamed
حامد میرزایی - 18:12 1389/03/15
153
برگ نود و چهارم:
ساعت دو سه نصفه شب بود. کالک را گذاشت و گفت « تا صبح آماده ش کنید.» کمی مکث کردو پرسید «چیزی برا خوردن دارید؟» گوشه ی سنگر کمی نان خشک بود همان ها را آب زد و خورد.
الهام صادقیان , elhamsadeghi
الهام صادقیان - 23:38 1389/01/12
152

برگ نود و سوم:

 داشتم براین نماز ظهر وضو می گرفتم، دست ی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کردو گفت« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . » گفتم «مثلا چی کار کنیم؟» گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .»

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.