| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
540
|
2899
|
91/1/4 (00:55)
|
|
||
|
|
807
|
1761
|
91/2/25 (16:44)
|
|
||
|
|
325
|
1058
|
91/1/4 (00:52)
|
|
||
|
|
861
|
3265
|
90/8/25 (17:45)
|
|
||
|
|
149
|
454
|
91/2/25 (16:43)
|
|
||
|
|
518
|
1862
|
91/2/14 (18:32)
|
|
||
|
|
66
|
242
|
91/1/4 (01:11)
|
|
||
|
|
223
|
912
|
91/1/4 (01:06)
|
|
||
|
|
39
|
175
|
90/11/29 (11:49)
|
|
||
|
|
35
|
346
|
90/7/5 (15:50)
|
|
||
|
|
52
|
352
|
90/7/5 (15:48)
|
|
||
|
|
108
|
500
|
90/5/21 (14:09)
|
|
||
|
|
106
|
461
|
90/2/6 (21:27)
|
|
||
|
|
166
|
845
|
89/12/8 (21:04)
|
|
||
|
|
250
|
860
|
89/11/16 (02:00)
|
|
||
|
|
205
|
1115
|
89/11/7 (07:52)
|
|
||
|
|
384
|
1509
|
89/9/10 (16:01)
|
|
||
|
|
2000
|
4462
|
89/7/6 (01:33)
|
|
||
|
|
475
|
1894
|
89/7/2 (16:08)
|
|
||
|
|
2000
|
3767
|
88/10/3 (16:40)
|
|

شناسایی دیگر سرداران رشید اسلام
تنها چیزی که مرا به تو خوشبین میکرد نام شهید بود.
من از تو هیچ نمیدانستم وقتی که نامت را از این و آن میشنیدم، تنها چیزی که مرا به تو خوشبین میکرد نام شهید بود که پیشکش حاج ابراهیم شده بود ...
فقط میخواندم: سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت.
من سادهتر از هر آن چه فکر کنی از تو میگذشتم بیآنکه بیندیشم به ذبح بزرگت، اسماعیل!
حاجی! من بیوفا بودم ... و هستم. اما گوشه چشمت مرا بس بود! تنها زمزمههایت به گوشم رسید. همین!
اما تلنگری بود، برای با تو زیستن! با تو حرف زدن! از توشنیدن! از تو گفتن و به تو رسیدن! ...
حاجی! دلتنگ حسینیه ات شدم .... و دلگیر طلائیه ...
جائیکه تو از خود گذشتی و مهدی و مصطفی و پدر و مادر و همسرت را ترک گفتی ... و مرا نیز... میدانستی طلائیه دلم را خون میکند؟
چند وقتی است در آرزویش بیتابم ... بیتاب ... و بیتاب حاجی!
بیتوفیق بودم که قتلگاهت را ببینم. بیتوفیق بودم که قدمگاهت را ببویم.
حالا، از تو که مینویسم، باورم شده که مرا مدیون خود کردهای تا همیشه...
می گفتند بی سر رفتی! و چه خوب حسینوار زیستن و حسینوار شهید شدن را به من نشان دادی.
همسرت میگفت، روز آخر دل کندنت را دید ... میدانم چه سخت بود وقتی که مهدی بابا بابا کنان رو به رویت میچرخید و تو با سردی او را نظاره میکردی.
حاجی! دلم پر است، تا یادت در دلم جاریست این دل بیقرار میماند.
آخر از عاشقی تو چنان شنیدهام که من هم شوق عاشق شدن دارم. چه زیبا با خدا بودن را نشانم دادی.
دوستانت از آن شبی میگفتند که به آسمان نگاه میکردی و میگریستی ... از تو پرسیدند: چرا؟ با چشمان بصیرت، دوستانت را هم هشیار کردی. تو فهمیده بودی هر جا بچهها پا میگذارند، ابر، جلوی ماه را میگیرد و دشمن دید ندارد تا بچهها به سلامت بگذرند. و تو امداد خدا را میدیدی. دیگران را هم به وجد میآوردی ...
همسرت میگفت نیمه شبها به سجده میرفتی و چهره میشستی با اشک ... سوز و نالهات را شنیده بود. میدانست هر بار نماز میخوانی دل تطهیر میکنی و اشک میریزی.
حاجی! شنیده بود زمزمههایت را ... وای که با دلم چه کردی حاجی ... شنیده بود که میگفتی: بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا ... بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا ...
وقتی صدایت همه جا طنین انداز است چطور بگویم تو نیستی تو مردی و خاموش و بیخروش به زیر خاک پوسیدی؟ نه!! تو زندهای!
همان که میخواست شهیدی در کنار مزارت به خاک بسپارد میگفت، وقتیکه خاک کنار قبرت ریزش کرد به عینه دید که تو زیر خاک، سالم، آرام گرفتی ... بی هیچ نقصی! انگار پس از سالها ... تازه به خاک سپردنت!
حاجی! هراس نیست، از مرگ! از قبر! وقتی از تو میشنوم و تو را راهنمای راهم میبینم!

|
شهید خرازی به روایت شهید آوینی |
|
... وقتی از این كانال كه سنگرهای دشمن را به یكدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار . اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است كه او را در میان همراهانش گم می كنی . اگر كسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی كرد كه با فرمانده لشكر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است . ما اهل دنیا ، از فرمانده لشكر ، همان تصویری را داریم كه در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند. حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان كه درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاكید كرده اند: شجاعت و تدبیر . حضور حاج حسین در نزدیكی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او كسی نیست كه بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین كسی نبود كه لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم كه دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتك كرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم. شهید سید مرتضی آوینی _گنجنه آسمانی ، ص 165
|
شهید آوینی به روایت سید مهدی شجاعی
در این حال و روز كه بندها ترنم ماندن دارند و زنجیرها سرود نشستن میخوانند، كندن چه كار سترگی است، پر كشیدن چه باشكوه است و پیوستن چه شیرین و دوست داشتنی. كاش با تو بودیم وقت قران انتخاب تو با انتخاب حق.
كاش با تو بودیم آن زمان كه دست از این جهان میشستی و رخت خویش از این ورطه بیرون میكشیدی.
كاش با تو بودیم آن زمان كه فرشتگان، تو را بر هودج نور میگذاشتند و بالهای خویش را سایبان زخمهای روشن تو میكردند.
كاش با تو بودیم آن شام آخر كه سالارمان، ماه بنی هاشم (ع) به شمع وجود تو پروانه سوختن داد.
گریه ما، نه برای رفتن تو، كه برای جا ماندن خویش است. احساس میكنم كه در این قیل و مقال، چه قال گذاشته شدهایم، چه از پا افتادهایم، چه در راه ماندهایم، چه در خود فرو شكستهایم.
احساس میكنم آن زمان كه تو دست بر زانو گذاشتی و یا علی گفتی، ما هنوز سر بر زانو نهاده بودیم.
گریه ما نه برای «رٍجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا الله» است، گریه ما، نه برای «فَمِنهُم مَن قَضَی نَحبَه» است، گریه ما، گریه جگرسوز «فَمِنهُم مَن ینتَظِر» است.
ای خدا! به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتی بر این جمله طویل انتظار ما بگذار كه طاقتمان سر آمده است، تابمان تمام شده است، توانمان به انتها رسیده است، كاسه صبرمان سرریز شده است و خیمه انتظارمان سوخته است.
مرتضی! ای همسفر شبهای تابناك مدینه!
مگر نه ما یك ماه تمام، پا به پای هم طواف كردیم؟ مگر نه ما یك ماه تمام در كوچه پس كوچههای مكه و مدینه، چشم در چشم در غربت ولایت گریستیم؟
مگر نه ما یك ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستیم و شهادت هم را از خدای هم خواستیم؟ این چه گرانجانی بود كه نصیب من شد و آن چه سبكبالی كه نصیب تو.
چرا به خدا نگفتی كه خارهای گل را نتراشد؟ چرا به خدا نگفتی كه میوههای نارس و آفت زده را هم دور نریزد؟ چرا به خدا نگفتی كه برای چیدن گل، بر روی علفهای هرز پا نگذارد؟ چرا به خدا نگفتی كه پشت در هم كسی ایستاده است؟
چرا به خدا نگفتی…
اما اكنون از این شكوهها چه سود؟ تو اینك بر شاخسار بلند عرش نشستهای و دست نگاه ما حتی به شولای شفاعتت نمیرسد.
مرتضی، دست فروتر بیار و این دست خسته را بگیر. شاخهها را خم كن تا در این بال شكسته نیز اشتیاق پرواز و امید وصال، زنده شود.
درد ما، درد فاصلهها نیست. مرتضی! قبول كن كه تو در اینجا و در كنار ما هم اینجایی نبودی. دمای جان تو با آب و هوای این جهان سازگاری نداشت.
كدام ظرف در این جهان میتوانست این همه اخلاص را پیمانه كند،
كدام ترازو میتوانست به توزین این همه انتظار بنشیند؟
كدام شاهین میتوانست این همه شور و عشق را نشان دهد؟
كلامت از آن روی بر دل مینشست و روایتت از از آن جهت رنگ حقیقت داشت كه از سر وهم و گمان سخن نمیگفتی. دیدههای خویش را به تصویر مینشستی.
از نردبان معرفت، بالا رفته بودی و برای ما كوتاهقدان این سوی دیوار، این سوی حجابهای هزار تو، وادی نور را جزء به جزء روایت میكردی و همین شد كه نماندی. و همین شد كه برنگشتی و پایین نیامدی.
چرا برگردی؟
كدام عاقلی از وحدت به كثرت میگریزد؟
كدام بیننده تماشاجویی از نور به ظلمت پناه میبرد؟
كدام جمالپرستی چشم از زیبایی محض میشوید؟ كدام پرنده زندهای قفس را به آسمان ترجیح میدهد؟
شهید اشفع لنا عندالله

· شیرودی بالاترین ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت و با بیش از 40 بار سانحه و بیش از 300 مورد اصابت گلوله به هلی کوپترش، باز سرسختانه می جنگید.
· شیرودی با انجام چند هزار مأموریت هوایی بالاترین پروازهای جنگی در دنیا را در کارنامه داشت و در این ماموریتها ٣۶٠ بار با مرگ رودرو شد.
شهید خلبان علی اکبر قربان شیرودی در دیماه 1334 در روستای بالا شیرود از توابع شهرستان تنکابن در خانواده ای کشاورز و متدین دیده به جهان گشود. وی پس از گذراندن سال سوم متوسطه در زادگاه خویش، برای ادامه تحصیل راهی تهران شد و همراه با کار به تحصیل خود ادامه داد. شهید شیرودی با اتمام تحصیلات متوسطه در سال 1351 وارد ارتش شد و دوره مقدماتی خلبانی را در تهران به پایان رساند. سپس دوره هلی کوپتری کبرا را در پادگان اصفهان گذراند و با درجه ستوانیاری فارغ التحصیل شد.
وی پس از سه سال خدمت در ارتش به کرمانشاه رفت و با شهید خلبان احمد کشوری آشنا شد. شهید شیرودی از ارتشیانی بود که با اوج گیری جریانات انقلاب اسلامی به صفوف راهپیمایان پیوست و به دستور حضرت امام(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، او نیزخارج شد. پس از خروج از پادگان درصدد تشکیل گروهی چریکی بر آمد و با تعدادی از دوستانش در کرمانشاه در این زمینه اقدام کرد تا اینکه امام خمینی(ره) به میهن بازگشتند و انقلاب به پیروزی رسید.
شهید شیرودی که در جریانات پیروزی انقلاب با پیشمرگان کرد مسلمان همکاری کرده بود، با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به سپاه غرب کشور پیوست. وی که با شروع جنگ تحمیلی در 31 شهریور1359 به منطقه کرمانشاه رهسپار شده بود در جریان یکی از مأموریت های خود با سرپیچی از فرمان بنی صدر مبنی بر تخلیه پادگان و انهدام انبار مهمات منطقه، به همراه دو خلبان همفکر خود و با دو هلیکوپتری که در اختیار داشتند، در طول 12 ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناک که وی به عنوان تنها موشک اندازپیشاپیش دو خلبان دیگربه قلب دشمن یورش برد، توانست مهمات دشمن رادرهم کوبیده وخسارات سنگینی بر دشمن وارد آورد.
شجاعت و ابتکار عمل این شهید نه تنها در سراسر کشور، بلکه در تمام خبرگزاری های مهم جهان منعکس شد. بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما وی درجه تشویقی را نپذیرفت وتنها خواسته اش را دیدار با حضرت امام و بیان کارشکنی های بنی صدر وبی تفاوتی برخی ازفرماندهان اعلام کرد.
درهمان ایام به دستورفرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامه ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در 9 مهر 1359 چنین نوشت:" اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم وتا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نموده ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته ام و به دستور رهبرعزیزم به جنگ رفته ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده ام، برگردانید".
با اوج گیری جنگ کردستان شهید شیرودی و چند تن دیگر از خلبانان وارد جنگ شدند. وی در عملیاتهای پروازی خود تلفات سنگینی را به نیروها و تجهیزات دشمن در نقاط استراتژیکی غرب کشور وارد کرد. در 13 دی ماه 1359 وقتی خیانت های آشکار بنی صدر را دید به افشاگری پرداخت و از شنوندگان سخنانش خواست با ایمان و اسلحه و چنگ و دندان از میهن اسلامی دفاع کنند. در همین ایام شهید علی اکبر شیرودی را به خاطر باز پس گیری ارتفاعات بازی دراز بازداشت تنبیهی کردند و در واکنش به این مساله روحانیون متعهد و اعضای سپاه کرمانشاه مراتب ناراحتی خود را در اسرع وقت به اطلاع اعضای شورای عالی دفاع از جمله آیت الله خامنه ای و حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی رساندند و حکم بازداشت وی منتفی شد.
شهید شیرودی بالاترین ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت و با بیش از 40 بار سانحه و بیش از 300 مورد اصابت گلوله به هلی کوپترش، باز سرسختانه می جنگید. شهید شیرودی پس از چند هزار مأموریت هوایی و انجام بالاترین پروازهای جنگی در دنیا و نجات یافتن از 360 خطر مرگ سرانجام در آخرین عملیات پروازی خود (8 اردیبهشت 1360) در منطقه بازی دراز، هنگامی که عراق لشکری زرهی با 250 تانک و با پشتیبانی توپخانه و خمپاره انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی، برای بازپس گیری ارتفاعات «بازی دراز» به سوی سر پل ذهاب گسیل داشته بود، به مقابله با آنان پرداخت و پس از انهدام چندین تانک از پشت سر مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت و به شهادت رسید.
خلبان یاراحمد آرش که به همراه شهید شیرودی در این عملیات پروازی شرکت داشت، درمورد چگونگی شهادت این خلبان دلاور چنین می گوید: " بارها او را در صحنه جنگ دیده بودم که خود را با هلیکوپتر به قلب دشمن زده و حتی هنگام پرواز مسلسل به دست می گرفت. درآخرین نبرد هم جانانه جنگید و بعد از آنکه چهارمین تانک دشمن را زدیم، ناگهان گلوله یکی از تانک های عراقی به هلیکوپتر اصابت کرد و در همان حال شیرودی که مجروح شده بود با مسلسل به همان تانک شلیلک کرده و آن را منهدم نمود و خود نیز به شهادت رسید."
پیکر مطهر شهید شیرودی پس از تشیع باشکوه در روستای شیرود تنکابن به خاک سپرده شد. پس از شهادت خلبان علی اکبر شیرودی، شخصیت های مملکتی نسبت به شخصیت والا و سلوک اخلاقی وی اظهارات مختلفی نموده اند از جمله حضرت آیت الله خامنه ای او را مکتبی، مومن و جنگنده در راه خدا توصیف می کنند. آیت ا...هاشمی رفسنجانی در مورد وی می گوید: " من در قیافه شیرودی مالک اشتر را دیدم."
صاحب نظران جنگ های هوایی او را "نامدارترین خلبان جهان" نامیده اند؛ چنان که شهید تیمسار فلاحی، رئیس ستاد مشترک ارتش وی را ناجی غرب و فاتح گردنه ها و ارتفاعات آریا، بازی دراز، میمک، دشت ذهاب و پادگان ابوذر توصیف کرده و می گوید:" او غیر ممکن ها را ممکن ساخت. کسی بود که وقتی خبر شهادتش را به امام دادم، امام در مورد وی فرمود:" او آمرزیده است".
شهید خلعتبری
·
اگر ذره ای از خاك وطنم به پوتین سرباز عراقی چسبیده باشد آن را با خون خود در روی زمین می شویم.
· می گفتند نیروی دریائی عراق را خلعتبری و دوران نابود كردند و این گفته مستند بود.
· خلعتبری در انهدام ناوهای نیروی دریایی عراق به ویژه ناوهای اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچی ناوهای اوزا مشهور شده بود.
· در یکی از ماموریت های حساس پروازی با انهدام یک ساختمان نظامی، 48 افسر عالی رتبه و دو ژنرال عراقی را به درک واصل کرده بود.
زمانی که برای آموزش دوره خلبانی به
آمریکا سفر می کرد به مادرش وکالت داد تا حقوق ماهیانه اش را برای رفع مشکلات
نیازمندان هزینه کند.
از اولین خلبانانی بود که ساعاتی پس از شروع جنگ تحمیلی و
بمباران فرودگاه مهرآباد در کنار 140 فروند هواپیمای جنگنده نیروی هوایی ارتش
جمهوری اسلامی ایران در آسمان بغداد ظاهر شد در حالی که فرماندهی 8 فروند از آن
جنگنده ها را خودش به عهده داشت.
از طرف نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به عنوان
نماینده ویژه در دادگاه بین المللی لاهه حضور یافت تا در برابر دولتمردان غربی و
عربی از حقوق کشور عزیزش دفاع کند و در این امر خطیر با ابتکار عملی که در آن جا
بروز داد حقانیت ایران را در جنگ ثابت کرد.
با وجود اینکه مدت ماموریت او در دادگاه لاهه 2 ماه بود،
به همه وعده ها و وسوسه های سران کشورهای آمریکا و انگلیس پشت پا زد. ادامه امور
را به کاردار ایران در سوئیس سپرد و پس از 15 روز به کشورش بازگشت. طبق اظهارات
خودش نمی توانست شب ها و روزها را در سوئیس با آرامش طی کند که جنگنده های دشمن
آرامش را از هموطنانش گرفته اند.
علاوه بر انجام مانورها و عملیات های جنگی غیرقابل تصور
با هواپیمای جنگنده اف 4 در شلیک موشک ماوریک آموزش تخصصی دیده بود و مهارت فوق
العاد ه ای داشت. برای همین، میان ژنرال ها و افسران نیروی دریایی دشمن به حسین
ماوریک شهرت پیدا کرده بود.
به خاطر همین تخصص، مدتی را در هوانیروز جهت آ موزش
خلبانان بالگرد جنگنده کبری برای شلیک و کاربرد موشک ماوریک سپری کرد.
تاسیسات نفتی، یگان های دریایی، اسکله های البکر و
الامیه، پل الاماره و پالایشگاه کرکوک بارها توسط او مورد حمله و تخریب قرار گرفت.
در طول حضورش در دوران جنگ تحمیلی بیش از 70 پرواز برون
مرزی برفراز خاک دشمن داشت. این رقم تا زمان شهادتش بالاترین آمار پروازهای
عملیاتی در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.
وی به همراه شهید دوران، دورکن اصلی و محوری نیروی هوایی
ارتش جمهوری اسلامی ایران در عملیات مروارید (آذرماه 59) محسوب می شود که منجر به
انهدام و نابودی نیروی دریایی ارتش عراق طی ماه های آغازین جنگ شد.
انهدام 23 ناو پیشرفته اوزا مربوط به نیروی دریایی عراق
(با قیمتی بالغ بر 240 میلیون دلار) در پروازهای عملیاتی شهید خلعتبری در خلیج
فارس به همراه سایر تیزپروازان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران کمردشمن را
در جنگ های دریایی شکسته بود.
وقتی شهید خلعتبری به همراه شهید دوران و برخی دیگر از
خلبانان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش ایران در پروازهای عملیاتی و متهورانه خود
همراه با انهدام ناوهای اوزا، ناوهای مین جمع کن، نیروبر و اژدرافکن دشمن را نابود
کردند، نیروی دریایی ارتش عراق در همان ماه های نخست آغاز جنگ کاملابرچیده شد. در
حقیقت خاطر فرماندهان عالی رتبه ایرانی را از این حیث آسوده نمودند.
خلعتبری در انهدام ناوهای نیروی دریایی عراق به ویژه
ناوهای اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچی ناوهای اوزا
مشهور شده بود.
برابر اظهارات متخصصان پرواز، وی در استفاده از هواپیمای
اف 4، انجام مانورها و عملیات های جنگی، انهدام هدف و شلیک موشک ماوریک همتا
نداشت.
آن قدر در مهار هواپیما و شیرجه های پروازی مهارت داشت که
در هر شیرجه ای می توانست چند هدف را همزمان منهدم کند.
در یکی از ماموریت های حساس پروازی با انهدام یک ساختمان
نظامی، 48 افسر عالی رتبه و دو ژنرال عراقی را به درک واصل کرده بود.
در مجله های جنگی آمریکا بارها از شهید خلعتبری به عنوان
یک نابغه جنگی و خلبان توانمند درهدایت هواپیمای اف 4، در پروازها و مانورهای حساس
نظامی و عملیاتی نام برده شد.
همچنین نام او به عنوان یکی از شاگردان موفق وممتاز
دانشگاه شپارد و تگزاس در فراگیری علوم خلبانی اف 4 طی دوران آموزشش در مصاحبه ها
و گفتگوهای اساتید این دانشگاه برده شد.
در سال 2006 یکی از مجلات جنگی آمریکا ویژه نامه ای در
مورد مهارت های پروازی و ابتکار عمل ها و خلاقیت های خلبان شهید خلعتبری منتشر
کرد.
پزشکان او را به خاطر پروازهای متعدد و پی در پی و
فشارهایی که روی جسم او وارد شده بود از ادامه پرواز منع کرده بودند اما خلعتبری
کسی نبود که جسمش را بر خاک و مردم کشورش ترجیح دهد و از این رو توصیه پزشکان و
فرماندهان جنگی اش را برای توقف پروازهای جنگی و غیر از آن را نپذیرفت.
حسین خلعتبری در سال 1328 در روستای بصل کوه رامسر دیده به جهان گشود و در نخستین روز فروردین ماه سال 1364 در نبردی نابرابر با سه فروند هواپیمای دشمن در آسمان کردستان مورد اصابت موشک یکی از هواپیماهای عراقی قرار می گیرد و به معراج ابدی می شتابد.
· خاطرات یک خبرنگار از قهرمان جنگ دریایی
اولین برخوردی كه با او داشتم اواسط سال 59 بود جوانی تیز
با احساساتی ناسیونالیستی . در بین خلبانان گل كرده بود و به قهرمان جنگ دریائی
معروف بود. میگفتند نیروی دریائی عراق را خلعتبری و دوران نابود كردند و این گفته
مستند بود وقتی شنید میخواهم با او مصاحبه كنم رنگش قرمز شد و حالت شرم شهرستانی
بودن در چهره اش نمایان گشت از خاطراتش می گفت و از خشمی كه نسبت بدشمن داشت از او
خواستم پیامی برای همرزمانش بدهد با احساساتی پاك فریاد زد اگر ذره ای از خاك وطنم
به ته پوتین سرباز عراقی چسبیده باشد آن را با خونم در زمین وطن می شویم و نمی
گذارم كه حتی ذره ای از خاك پاك ایران را این وحشی های بی سر و پا با خود ببرند و
معتقد بود سرزمینهائی كه بعثی ها با حضور خود آلوده كرده اند فقط با خون طاهر می
گردد آن روز عراقیها در قلب خوزستان مستقر بودند و صدها كیلومتر از وطن اسلامی مان
را در تصرف داشتند.
نزدیك دو سال پس از آن تاریخ بار دیگر با ماموریتی دیگر با او ملاقات كردم حسین
كاملا عوض شده بود شاید باندازه ده سال پیر شده و همچون دیگر همرزمانش داغ دهها
هزار شهید و معلول چهره او را درهم شكسته بود این بار آن حسین دیگر آن جوان
ناسیونالیست دیروز نبود یك خلبان پر شور حزب اللهی بود كه از سخنرانیش در نماز
جمعه رشت و ارتباطش با ائمه جمعه شهرهای شمال سخن میگفت . خیلی صحبت كردیم ولی پر
درد ولی روحیه ای آماده نبرد داشت احساس كردم از درد كمر رنج میبرد از او پرسیدم
انكار كرد و دوستانش گفتند با بیش از چهار سال جنگ هوائی با دشمن تا دندان مسلح
مثل بسیاری از دوستانش حاضر نیست حتی لحظه ای از پرواز كناره گیری كند و یا جای
خود را برای انجام ماموریتهای عادی به جوانترها بدهد تا برسد به ماموریت جنگی .
حسین از خاطراتش میگفت . اولین ماموریت برون مرزی من اول مهر 59 بود پس از بمباران
مهرآباد توسط عراق بما دستور دادند بلافاصله با هشت فروند به بغداد حمله كنیم در
طول مسیر 5 مایل به 5 مایل برای ما موشك میزدند ولی ما رفتیم پایگاه الرشید و
المثنی را در قلب بغداد در هم كوبیدیم خاطره جالب این ماموریت برای من دیدن یك
گنبد طلائی در انتهای جنوبی بغداد بود از طریق رادیو به هواپیمای همراه گفتم من یك
گنبد طلائی می بینم جناب سرهنگ محققی گفتند زیارتتان قبول آنجا مقبره امام موسی
كاظم (ع ) است .
از حسین خواستم خاطره هفتم آذر را تعریف كند گفت : من در آلرت بودم سرهنگ یاسینی
باتفاق ناخدا بزرگی كه همراه همدیگر بودند مرا بیدار كردند یاسینی گفت خلعتبری
میخواهم بروی زیر آب !! بلند شدم بطرف اسكله البكر والامیه پرواز كردم در همین
زمان فرمانده شهید ناوچه پیكان فریاد میزد ای هابیلیان آسمان سمت 210 درجه 12
مایلی چهار فروند ناوچه عراقی مشاهده میشود نابودشان كنید به محض شنیدن صدا بطرف
آنها سمت گرفتم دیدم سه تا ناوچه اوزا و یكفروند اژدرافكن عراقی بحالت تدافعی موضع
گرفتند كه از نظر پدافند هوائی از خودشان دفاع كنند و باضافه هواپیماهای عراقی در
همه جا پخش بودند ولی جرات نزدیك شدن بما را نداشتند بمحض اینكه روی ناوچه ها
شیرجه كردم ناوچه های عراقی یك موشك بطرف ناوچه ها هدف گیری كردند به ناوچه خودی
گفتم مواظب خودتان باشید و بلافاصله دو فروند موشك بطرف ناوچه های عراقی رها كردم
به محض اینكه تصمیم گرفتم دو فروند دیگر موشك رها كنم دیدم این دو تا ناوچه از سطح
آب محو شدند موشكها را برای دو فروند دیگر فرستادم و سریع برگشتم و با رادیو پیام
دادم كه هواپیمای كشت فورا بمنطقه بیاید و باو گفتم یك ناوچه مانده برو كارش را
تمام كن . سروان ساجدی بود با وجود درد شدید كمر وگردن رفت و علاوه بر آن ناوچه سه
فروند دیگر از ناوچه های عراقی را در دهانه ام القصر نابود كرد. من بلافاصله پس از
پیاده شدن از هواپیما از این آشیانه به آن آشیانه رفتم موتور سمت راست را روشن
كردم صبحانه نخورده بودم سرگرد ضرابی مقداری نان آوردند داخل كابین خوردم و
بلافاصله خودم را بمنطقه عملیاتی رساندم دو تای دیگر از ناوچه های عراقی را به عمق
دریا فرستادم با ناوچه پیكان تماس گرفتم گفتند دو تا دیگر در حال فرار هستند در یك
كیلومتری آبهای كویت یكی از آنها را زدم و دیگری به جزیره بوبیان كویت پناهنده شد
كه مامجاز به زدن آن منطقه نبودیم با وجودی كه كویت عملا ناوچه دشمن را پناه داده
بود!!
فردای آنروز سرهنگ عابدین در منطقه پرواز داشت گفت یك كشتی خیلی بزرگ وارد آب شده
این در حالی بود كه پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران بر فراز اسكله البكر و
والامیه به اهتزاز درآمده بود به من دستور داد فورا بمنطقه بروم بلند شدم آن غول
بزرگ را در منطقه دیدم پل فرماندهی را زدم یك موشك هم به شكم این ناو زدم آمدم از
بالای سرش رد شدم دیدم باند هلی كوپتر دارد چهار تا كاتیوشای سینه دارد شعله آتش
از آن زبانه میكشد ولی هنوز غرق نشده من نشستم بما اطلاع دادند كه این ناو هنوز
غرق نشده بروید دوباره آنرا بزنید من اعتراض كردم گفتم من آنرا زدم بروید و آنرا
یدك كنید این توی آبهای ماست شهید فكوری با من تماس گرفت در حالیكه سخت عصبانی بود
دلیل نرفتن مرا نپرسید و اجازه نداد من صحبت كنم موضوع را نمیدانست ولی با فریاد
بمن دستور داد و من دستور را اجرا كردم از بالا بمن گفتند استراق سمع شده این ناو
حدود هشتصد نفر نیرو دارد و نیروبر عراقی بوده وقتی بالا سر آن رسیدم دیدم طوفان
شدید است و هلیكوپترهای عراقی قدرت حركت ندارند با تمام موشكهایم آنرا هدف قرار
دادم فردا صبح بما اطلاع دادند كه غرق شده مجددا ماموریت یافتم كه دو تا ناوچه
عراقی كه در آب سرگردان بودند بزنم آنها اوزا نبودند بعدا اسرای عراقی گفتند اینها
مین جمع كن بودند بازدن آنها كمر ما را شكستید.
خلعتبری با شور و اشتیاق تا آخرین ماموریتش را در جهت نابودی نیروی دریائی عراق
برای من یكی یكی تعریف كرد كه بعلت طولانی شدن مطلب توجیح دادیم كه در آرشیو تاریخ
جنگ بماند در پایان میگفت خوشحالم كه با افتخار بگویم امروز دیگر عراق فاقد نیروی
دریائی است و دیگر سیطره خلیج فارس در قدرت ارتش جمهوری اسلامی ایران است .
خلعتبری از برخورد تندش با افضلی و خیانتهای او سخن میگوید خاطرات دردناك جنگ
نیروی هوائی با نیروهای زرهی عراق و شهادت پاكترین فرزندان امت اسلامی را كه از
كابین هواپیمایشان به عرش اعلی عروج كردند سقوط دردناك خرمشهر در حالیكه هر 5
دقیقه به 5 دقیقه نیروهای عراقی را بمباران میكردیم ولی بعلت خیانت بنی صدرها
نیروهای مردمی مسلح در جبهه نبودند تا مانع از سقوط شهرها شوند.
بغض گلویش را گرفته هق هق گریه می كند میگوید اخباری از آبادان برای ما فرستادند
كه یك دیده بان گزارش داد كه 16 نفر عراقی به یك زن عرب خوزستانی تجاوز كرده اند
به سرهنگ محققی گفتم بعد رسیدم آنجا روی خرمشهر محققی آنها را به رگبار بست اینقدر
پائین آمده بود كه من فكر كردم الان زمین میخوریم وقتی اوج گرفتیم خاك از آنجا
بلند شد.
افتخار میكنم كه مردانه جنگیدیم شبها باتفاق دوران سعیدی سپید موی ضرابی در آشیانه
می خوابیدیم تا هر لحظه نیاز باشد در دسترس باشیم یكروز بما ماموریت دادند پل
العماره را بزنیم پل درست وسط شهر بود وقتی من رفتم روی پل در اوج فشار ضد هوائی
ها دیدم اتومبیل های رنگ وارنگ كه مشخص بود ماشین شخصی است روی پل در حركت هستند
با قبول خطر دور زدم و پس از رد شدن اتومبیلها پل را زدم وقتی از من در این مورد
سئوال شد گفتم یك لحظه احساس كردم (یك بچه داشتم آن زمان یكسالش بود) كه توی ماشین
ممكن است بچه یكساله اش مثل آرش من وجود داشته باشد چطور قبول كنم كه پدر بچه
سوخته خودش را بغل كند ولی آنها با ما چه كردند.
من در دزفول بودم كه زن لری بچه سوخته اش را گذاشت بغل من و گفت بی غیرت تو خلبان
مائی بگیر!!ما یك چنین صحنه هائی را دیدیم خواستم باو بگویم مادر ما بی غیرت
نیستیم ولی اسلام بما اجازه اینكار را بما نمیدهد ولی دیدم زن خیلی عصبانی است
احساس كردم بچه من است هیچ فرقی ندارد چون ما می جنگیم برای بقای بچه ها در آینده
كه بتوانند شرافتمندانه زندگی كنند امروز ما به این ملت مدیون هستیم باید بجنگیم و
بمیریم و اینگونه مردن افتخار ماست ولی تاب تحمل دیدن این صحنه ها را نداریم چه
بكنیم یك ملت مظلومی هستیم در مقابل جهان كفر و الحاد زمانی كه خبر سقوط خرمشهر را
شنیدم و مطلع شدم كه به پیرها و بچه ها هم رحم نكرده اند و به زنها تجاوز كرده اند
قسم خوردم گفتم به خدای لایزال قسم می خورم به شرفم قسم میخورم اینبار اگر وارد
خاك عراق شوم شهرك صفوان را باخاك یكسان می كنم ولی وقتی وارد خاك عراق شدم انگار
اول شهر یك مدرسه بود من با چشم خودم دیدم كه مادری پرید و بچه اش را گرفت زیر
شكمش و خوابید روی بچه در همان لحظه یكدفعه بخود آمدم و نزدم و وقتی رد شدم از شدت
خشم چند تا فشنگ روی هوا خالی كردم ورد شدم رفتم روی گمرك صفوان كامیونهای مهمات
را زدم شاهد این صحنه ها بوده ایم مردم خرمشهر را میدیدم كه پای برهنه در بیابانها
سرگردان شده بودند تا از تیررس دشمن دور شوند و بچه هاشان را كول كرده بودند و
وقتی كه هواپیمای ما رد می شد فكر میكردند هواپیمای دشمن است و از ترس خودشان را
توی خاكها و لجن زارها پرتاب میكردند و منتظر كامیون نظامی یا سپاهی بودند كه از
منطقه خارج شوند من این را میگویم كه تاریخ بنویسد و آیندگان ما بدانند كه در اوج
مظلومیت میجنگیم و هیچ باكی نداریم اگر یك میلیون نفر هم از ما شهید شوند و خودمان
هم بمیریم و فرزندانمان هم كشته شوند همچون بی گناهانی كه تاكنون مرده اند باز هم
تسلیم نمی شویم تا دنیا بفهمد ایرانی مسلمان هرگز در مقابل هیچ تجاوزی سكوت نمی
كند و تا نابودی متجاوز دست از كار نمی كشد.
با اینكه بیش از هفتاد مرتبه بخاك عراق حمله كرده ام ولی باین قانع نیستم من باید
بجنگم و مرگ برای من افتخار است و در وصیتنامه ام ذكر كرده ام در ولایت خودمان
شیرود كوهی هست كه میگویند میرزاكوچك خان در آنجا برعلیه روسیه . همان روسیه ای كه
امروز به دشمن ما موشك میدهد می جنگیده اگر افتخار شهادت نصیب من شد آنچه از من
باقی ماند حتی اگر ذره ای از گوشت بدن من باشد مرا در قله آن كوه دفن كنید تا روح
من هم پاسدار این مرزوبوم باشد.
ما امروز از روی ضعف سخن نمی گوئیم و از موضع قدرت با مسئله جنگ برخورد می كنیم
شما در اینجا شنیدید كه رادار گفت وقتی یك هواپیما رفت توی شكم سی فروند هواپیمای
دشمن آنها چطور مثل بز فرار كردند بله ما قوی هستیم و تا زمانیكه اتكال به خدا
داریم از هیچ چیز نمی هراسیم حتی از مردن بچه هامان نمی ترسیم از دیدن صحنه سوختن
كودكان این مرزوبوم در آتش موشك این از خدا بیخبرها متاثر می شویم متاسف می شویم
اشك در چشمانمان حلقه می زند ولی هرگز پاهامان سست نمی شود و امیدوارم كه هر چه
سریعتر این ملت شاهد پیروزی را در آغوش گیرند چه ما زنده باشیم و چه نباشیم و
اطمینان دارم كه در آینده ای نه چندان دور ارتش پیروز اسلام در مقابل ملت رژه
میرود و پیروزی را جشن می گیرد از حسین می خواهم كه باز از خاطراتش بگوید از روحیه
خلبانها از نحوه شهادت همرزمانش او ادامه می دهد روحیه بچه ها خیلی بالاست همین
چند روز پیش بود ماموریتی برای انهدام تاسیسات پایگاه شعیبیه داشتم یكی از بچه ها
كه با هم پرواز می كردیم می گفت حسین مثل اینكه نوك مگسك این موشكها كج است گفتم
چطور گفت تا حالا 28 تا موشك برای ما زده اند ولی هیچكدام بما نخورده واقعا اینها
معجزاتی بوده كه ما شاهدش بوده ایم .
خاطرات تلخ و شیرین زیاد است یك روز ماموریت داشتیم نیروهای عراقی را پشت خرمشهر
بمباران كنیم رضا كرمی كه بچه خرمشهر بود روحیه عجیبی داشت با لهجه خرمشهری می گفت
تحمل دیدن سقوط خرمشهر را ندارم و دوست دارم كه اگر قرار است عراقی ها وارد خرمشهر
شوند از روی جسد من رد شوند چند بار ماموریت رفت بار آخر موشك به بال هواپیمایش
اصابت كرد و بدنش تكه تكه شد فاصله محل شهادتش تا خانه پدریش شاید كمتر از یك
كیلومتر بود آخرین كلمه كه از او شنیدم این بود بچه ها خداحافظ !! این صحنه برای
من دردناك بود گرچه او به آرزویش رسید و منهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر...
از خاطره های خوب بگم كه خداوند چگونه حامی ماست یكروز بمن ماموریت دادند كه هدفی
را پشت سر نیروهای پشتیبانی عراق بزنم و ماموریت حیاتی بود بایستی چهارصد و شصت
مایل از وسط پدافند قوی عراق در ارتفاع بالا پرواز كنم آن به آن موشك میزدند درست
روی هدف یك موشك سام 6 از بالای كاناپی من رد شد هواپیما لرزید در همین زمان من در
وسط نیروهای عراقی تعدادی از این خانه های متحرك را دیدم ناخودآگاه مثل اینكه بمن
الهام شد با اینكه هدف زدن تانكهای دشمن بود ولی این خانه ها را هدف گرفتم و دقیق
زدم درست ساعت شش ونیم صبح بود پس از انجام ماموریت معجزه آسا به پایگاه برگشتم در
گزارشم نوشتم كه تعدادی خانه متحرك را زدم روز بعد از اطاق ویژه اطلاع دادند كه به
خلعتبری بگوئید دیدت عالی بوده زمانی كه آنجا را زدی چهل و هشت افسر عالیرتبه و دو
ژنرال عراقی در داخل این خانه ها بوده اند و بدرك واصل شده اند... و ما رمیت و لكن
الله رمی ... خدا را شكر كردم .
جنگیدن ما را خسته نمی كند زجر ما از عدم هم آهنگی در ابتدای جنگ بود كه بحمدالله
برطرف شده یكروز شهید آیه الله بهشتی به گردان خلبانها آمده بود متاسفانه من
بایشان پرخاش كردم گفتم من از سیاست چیزی نمی دانم اینقدر میدانم كه آقای بنی صدر
تقصیر همه ناهماهنگی ها را بگردن شما می گذارد من نمی دانم بنی صدر چه میخواهد و
شما چه می خواهید من عمل می خواهم من نیرو می خواهم من در ازای فداكاری بچه ها
نیرو میخواهم كه وقتی نیروهای عراق را می زنیم اقلا نیروئی در زمین باشد تا مانع
پیشروی مجدد آنها شود تا كی با فانتوم باید به جنگ تانك و نیروی پیاده برویم شهید
بهشتی با متانت خاص خودش گفت تاریخ قضاوت خواهد كرد كه ما حق می گوئیم یا آقای بنی
صدر و امروز می بینیم بهشتی ها با خون خود سند حقانیت خود را به ملت ارائه دادند و
بنی صدرها به دریوزگی ارباب پناه برده و سرشان در آخور حامیان صدام است . یادم هست
یكروز بنی صدر قبل از پرواز در حالیكه برایش خیلی بی ارزش جلوه می كرد از من پرسید
كجا را می خواهید بزنید گفتم اطراف خرمشهر گفت شما یكهفته صبر كنید نیروهای ما
میرسد یك هفته سه ماه شد نیروهای رزمنده ما تا آخرین قطره خونشان جلو نیروهای
عراقی مقاومت كردند ولی نیروی پشتیبانی كننده نرسید و خرمشهر سقوط كرد. ما هر پنج
دقیقه یكبار نیروهای عراقی را بمباران می كردیم ژنرالی كه در فتح المبین اسیر شده
بود می گفت بین خرمشهر تا شلمچه سه لشگر برای جبران بمباران هوائی مستقر كرده
بودیم پشت سرهم پایگاه دزفول را بمباران میكرد بوشهر را میزد همدان را میزد
خلبانان همیشه در حال انجام ماموریت بودند و درست هر پنج دقیقه یكبار نیروهای
عراقی متجاوز را بمباران میكردند.
حسین با احساسات خارق العاده ای از مردم حرف میزد و میگفت اگر ارزشمندتر از جانم هدیه ای داشتم حتما باین مردم خوب تقدیم می كردم و بالاخره اینكار را كرد و در یك درگیری نابرابر هوائی پس از اینكه هواپیماهای پیشرفته عراقی را سرنگون كرد هدف موشك دور برد هواپیمای دشمن قرار گرفت و بدن پاره پاره اش را همچون رهبر و الگویش حسین ابن علی علیه السلام به عنوان سند افتخاری باین امت همیشه بیدار تقدیم داشت و پیكرش در میان انبوه كثیری از مردم منطقه كه می گفتند تاكنون در منطقه سابقه نداشته طبق وصیت خودش در قلعه میرزاكوچك خان دفن گردید تا آنگونه كه خود میخواست روحش نیز پاسدار مرز و بوم وطن اسلامیمان باشد.
حمله هوایی به پایگاه نظامی الولید:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متهورانه ترین عملیات هوایی تاریخ جهان
عملیات اچ 3 یکی از بزرگترین عملیاتهای هوایی دنیاست که به نام فانتومها ثبت شده است. فانتومهای ایرانی طی یک عملیات پیچیده و تحسین برانگیز در 4 آوریل 1981 (فروردین 1360) پایگاه هوایی الولید در مجموعه اچ 3 واقع در غرب عراق، در نزدیکی مرز این کشور با اردن را بکلی نابود کردند. در مجموع بیش از 48 هواپیمای عراقی که بیشتر آنها بمب افکنهای روسی (میگ 23، سوخو 20، تییو 16، تییو 22) بودند در این عملیات از بین رفتند. حمله به اچ 3 از لحاظ فنی یکی از پیچیده ترین عملیاتهای هوایی جهان بشمار می رود و از نظر دستاوردهای نظامی نیز با توجه به نابودی کامل 48 هواپیمای دشمن در رده بزرگترین و موفقترین عملیاتهای نظامی جهان قرار می گیرد. این عملیات در 1981 یعنی زمانی که نیروی هوایی ایران از برتری بی چون و چرایی بر نیروی هوایی عراق برخوردار بود به انجام رسید.
می دانیم که در اول مهرماه 1359، یکروز پس از آغاز جنگ و حمله ی هواپیماهای عراقی به فرودگاه مهرآباد نیز یکی از بزرگترین عملیاتهای هوایی جهان با شرکت بیش از یکصد و چهل هواپیمای جنگی بر فراز عراق انجام شد. این عملیات از نظر تعداد هواپیماهای شرکت کننده در آن یکی از منحصر بفرد ترین نبردهای هوایی جهان پس از جنگ جهانی دوم بشمار می رود. در این حمله بسیاری از تاسیسات زیربنایی عراق، پایگاهها و دپوهای ارتش عراق در مرز این کشور با ایران نابود شد. در سال 1981 منابع اطلاعاتی ایران دریافتند که نیروی هوایی عراق تعدادی از بمب افکنهای خود را برای دور ماندن از حملات هواپیماهای ایرانی و جلوگیری از نابودی آنها بر روی باند فرودگاه به پایگاهی در دورترین نقطهی غرب این کشور منتقل ساخته است؛ به یکی از پایگاههای سه گانهی اچ 3 با نام الولید. هیچ کارشناس نظامی تا آنوقت تصور نمی کرد که این پایگاهها که در غربی ترین نقطهی خاک عراق و در نزدیکی مرز این کشور با اردن واقع شده است روزی هدف حملهی جنگندههای ایرانی قرار گیرد. هواپیماهای ایرانی برای بمباران این پایگاه میبایست از مرزهای شرقی عراق وارد شده و پس از گذشتن از آسمان بغداد و بسیاری از شهرهای دیگر که تاسیسات پدافندی موثری داشتند به اچ 3 می رسیدند و پس از انجام عملیات دوباره از همین مسیر باز می گشتند. در تمام طول مسیر جدای از موشکهای زمین به هوا و توپهای ضد هوایی، هواپیماهای رهگیر عراقی نیز وجود داشتند که در صورت حمله، با توجه به برتری تعداد آنها نسبت به هواپیماهای مهاجم ایرانی بدون شک ادامهی عملیات را برای هواپیماهای ایرانی غیرممکن میساختند. عبور جنگندههای ایرانی از عرض کشور عراق و رسیدن به دورترین نقطهی خاک این کشور مسئلهای نبود که از چشم رادارهای عراقی پنهان بماند. با توجه به این مسائل احتمال یک حملهی غافلگیرانه از طرف ایران منتفی و غیرممکن انگاشته میشد. اما در آنسوی جریان، افسران نیروی هوایی ایران باور دیگری داشتند. خلبانان ایرانی مصمم بودند تا این عملیات را به هر طریق ممکن به انجام رسانند. بدین ترتیب پایگاه هوایی نوژهی همدان آبستن یکی از رویدادهای بزرگ جنگ شد. در این پایگاه افسران نیروی هوایی به طراحی یکی از شگفت انگیزترین و جسورانه ترین حملات هوایی تاریخ پرداختند.
تنها نمونه های دیگر برای عملیات اچ 3 ، عملیاتهایی بود که نیروی هوایی اسرائیل در جنگهای 1967 و 1973 موفق به انجام آن شده بود. در ژوئن 1967 طی جنگهای شش روزه، اسرائیلیها بخش اعظم نیروی هوایی مصر را روی زمین از میان برداشتند. در اکتبر 1973 نیز، طی جنگهای بیست روزه (که اعراب آنرا جنگ رمضان و اسرائیلی ها آنرا جنگ یوم کیپور نام نهادند) نیروی هوایی اسرائیل موفق شد بسیاری از هواپیماهای مصری را بر روی باند فرودگاه از میان بردارد. در همین سال چهار فانتوم اسرائیلی ساختمان ستاد مشترک ارتش سوریه را در قلب دمشق با خاک یکسان کردند (که البته فقط دو تای آنها سالم به پایگاههایشان بازگشتند). حال ایرانیها می رفتند تا عملیاتی را به انجام رسانند که در صورت موفقیت به یک اسطوره در تاریخ جنگهای هوایی بدل می شد. در طراحی عملیات به گونهای عمل شد که در وهلهی اول به یک داستان علمی، تخیلی بیشتر شباهت داشت تا یک عملیات هوایی در شرایط جنگ واقعی. قرار بود 8 فانتوم، از فرودگاهی در شمال غرب کشور به پرواز درآیند. این هواپیماها باید از کوهستانهای مرزی عراق و ترکیه و در ارتفاعی پایین پرواز میکردند و پس از طی مسافتی طولانی بر روی خط مرزی عراق و ترکیه (که احتمالا در مواقعی نیز مستلزم تجاوز به حریم هوایی ترکیه بوده است) خود را به اچ 3 برسانند. فانتومها پس از فروریختن بمبهایشان بر سر هواپیماهای عراقی میبایست از همان مسیر قبلی به پایگاههای خود بازمیگشتند. عملیات باید کاملا غافلگیرانه انجام میشد و فانتومها تا لحظهای که بر فراز اچ 3 ظاهر می شدند نباید هیچ نشانهای از یک حملهی هوایی را آشکار میکردند. در راه بازگشت مسلما عراقیها که دیگر از حمله آگاه شده بودند هواپیماهای خود را بدنبال فانتومها می فرستادند و هواپیماهای ایرانی در اینجا نیز باید در صورت درگیری خود را حفظ میکردند. در تمام طول مسیر هواپیماها میبایست در ارتفاع پایین (20 تا 30 متری) پرواز می کردند تا از دید رادارهای دشمن پنهان بمانند. در حالت عادی، پرواز در ارتفاع پایین به قدرت و مهارت بسیاری نیازمند است اما پرواز در ارتفاع پایین بر فراز منطقهای کوهستانی تقریبا به کاری غیرممکن میماند که تنها از عهدهی خلبانانی بر میآید که دارای مهارت و قدرت عکس العمل بالایی باشند. (تصور غیر ممکن بودن چنین کاری چندان دشوار نیست. در حالت رانندگی با یک اتومبیل با سرعتی معدل 200 کیلومتر بر ساعت بسیاری از مواقع راننده پس از مشاهدهی مانعی در مقابل خود به سختی می تواند از خود عکس العمل نشان دهد. زمانی که چشم انسان موفق به دیدن مانعی در برابر خود می شود و مغز دستور عکس العمل اعضای بدن را از قبیل؛ گرفتن کلاچ، فشار بر روی ترمز یا ... را صادر می کند اتومبیل با سرعت 200 کیلومتری خود عملا به مانع رسیده است و برخورد اجتناب ناپذیر جلوه می کند. حال وضعیتی را تصور کنید که خلبان ناگهان با دیدن قلهای در مقابل خود سعی در بالا کشیدن هواپیما میکند. طی چند ثانیه خلبان باید هواپیما را از فراز مانع عبور دهد در حالی که با 5/2 برابر سرعت صوت به سمت آن در حرکت است. این توضیح می تواند دشواری پرواز بر فراز کوهستان در ارتفاع پایین را نشان دهد).
عملیات اگر فقط همین مشکلات را هم داشت به اندازهی کافی غیرممکن به نظر می رسید اما مسئلهی دیگری وجود داشت که مهمترین چالش پیش روی عملیات بود. هیچ هواپیمایی به علت محدودیت سوخت نمی توانست چنین مسیر طولانی را رفته و بازگردد. پس در حین عملیات و بر فراز آسمان عراق که نفوذ با جنگنده ها هم در آن به اندازه ی کافی دشوار بود می بایست یک بویینگ برای رساندن سوخت به فانتومها با آنان همراه میشد. آیا یک بویینگ میتوانست خود را از دید رادارها مخفی کند؟ سرعت بویینگ بسیار کمتر از سرعت هواپیماهای جنگنده است بنابراین فانتومها نمی توانستند همراه این هواپیماهای غول پیکر حرکت کنند و در تمام طول مسیر از آن در برابر جنگنده های عراقی محافظت کنند، حال اگر بویینگ در هر مرحله از عملیات توسط عراقیها هدف قرار میگرفت تکلیف فانتومها چه بود؟ اصولا آیا یک بویینگ 707 شانسی برای گذشتن از مرز عراق و رسیدن به نقطهای که باید سوختگیری در آن انجام می شد را داشت و یا در همان مراحل آغاز عملیات هدف هواپیماهای رهگیر عراقی قرار میگرفت؟ طبق برنامه ریزی عملیات، پس از اولین نوبت سوختگیری هواپیمای مادر باید صبر میکرد تا فانتومها عملیاتشان را بر فراز اچ 3 انجام دهند و در راه بازگشت (که این بار دیگر عراقی هوشیار شده بودند) دوباره عملیات سوختگیری هوایی را انجام می داد. در هر مرحلهای از عملیات امکان داشت واقعهی ناخوشایندی برای هواپیمای سوخت رسان که ذاتا بیدفاع بود رخ دهد و می دانیم که سرنوشت فانتومها با سرنوشت بویینگ کاملا گره خورده بود. علیرغم تمامی این مشکلات و برغم اینکه چنین عملیات جسورانهای تا بحال توسط هیچ کشوری در جهان انجام نشده بود افسران ایرانی به اجرای آن مصمم بودند. در نهایت پس از بررسیها و برنامهریزیهای دقیق، روز سرنوشت ساز فرا رسید. فانتومها روز قبل، از پایگاه نوژه به پایگاهی در ارومیه پرواز کرده بودند. روز عملیات هر هشت هواپیما در دو گروه چهار تیمی از باند فرودگاه برخاستند و از شمال شرق و از فراز کوههای آرارات وارد منطقهی مشترک مرزی عراق و ترکیه شدند و در ارتفاع پایین بر فراز کوهستانهای این منطقه بسمت غرب عراق حرکت کردند. در جایی بسیار دورتر در فرودگاه لارناکا در قبرس یک هواپیمای بویینگ 707 متعلق به هواپیمایی ملی ایران (هما) ساعتی قبل وارد فرودگاه لارناکا شده بود و طبق برنامه ریزی قبلی آماده میشد تا بدون مسافر به تهران باز گردد.
قبل از آنکه هواپیما باند فرودگاه را ترک کند دو مامور اطلاعاتی ایران که همراه مسافرین این پرواز همان روز وارد قبرس شده بودند به داخل کابین خلبان رفتند و با خلبان هواپیما به گفتگو نشستند. خلبان نمیتوانست چیزی را که میشنود باور کند. انجام چنین کاری دیوانگی محض بود، شانس موفقیت چیزی در حد صفر جلوه می کرد و کاملا غیرممکن بنظر میرسید. طراحان عملیات با خود چه فکری کرده بودند؟ این نقشه به فیلمنامهی فیلمهای هالیوودی شباهت داشت و فقط با جادوی سینما و بر روی پردهی نقرهای امکان تحقق داشت. حتی خیالبافترین فیلمنامه نویسان هالیوودی نیز تاکنون جرات طراحی چنین عملیاتی را به خود نداده بود. او حتی بیاد نداشت که در فیلمهای سینمایی هم چنین چیزی دیده باشد. از نظر او انجام اینکار مطلقا غیرممکن بود. جدای از این مساله او یک خلبان غیرنظامی بود و هیچگاه تصور نمیکرد که روزی در یک عملیات نظامی نقشی داشته باشد. اما اکنون، در کمال ناباوری خود را در بطن یکی از شگفت انگیزترین نبردهای هوایی جهان مییافت که همه چیز آن به عملکرد او بستگی داشت. دقایقی بعد بویینگ 707 هواپیمایی ملی ایران، پس از اطلاع مسیر خود به برج مراقبت فرودگاه لارناکا از زمین برخاست و ظاهرا به سمت تهران و در واقع بسمت یکی از سرنوشتسازترین جنگهای هوایی دنیا شتافت. برنامهریزی عملیات به طرز دقیقی صورت گرفته بود و در ساعتی مشخص هواپیمای بویینگ میباید بر فراز کوهستانهای مرزی ترکیه و عراق با فانتومها ملاقات میکرد. هواپیمای سوخت رسان در تماس با فرودگاههای قبرس و آنکارا وانمود کرد که مسیرش را گم کرده و در حال مسیریابی مجدد است. در ساعت مقرر تانکر سوخت رسان با فانتومها در همان نقطهی پیش بینی شده روبرو شد. فانتومها توانسته بودند با سکوت رادیویی و پرواز در ارتفاع پایین خود را از دید رادارهای عراقی پنهان دارند. ظاهرا چندین بار هواپیماها در رادارهای عراقی و ترکیه ای ظاهر می شوند اما عراقی ها تصور می کنند هواپیماها متعلق به نیروی هوایی ترکیه است که مشغول گشتزنی در طول مرزهایشان هستند.
این اشتباهی بود که کنترلهای زمینی ترکیه نیز مرتکب شدند. هر هشت هواپیما که سوختشان پس از طی مسیری طولانی در حال اتمام بود به طور منظم عملیات سوختگیری هوایی را انجام دادند و با شتاب به سوی هدفی رهسپار شدند که بیصبرانه انتظارشان را میکشید. هواپیمای بویینگ نیز با احتیاط کامل مشغول گشتزنی در طول مسیر شد تا در بازگشت، دوباره عملیات سوخت رسانی به فانتومها را انجام دهد. در آنسو فانتومها در ارتفاعی پایین و در حالتی که خلبانان آن می توانستند کوچکترین حرکتی را بر روی زمین با چشم غیرمسلح ببینند به سمت اچ 3 در حرکت بودند. ساعتی بعد هر هشت هواپیما ناگهان بر فراز پایگاه ظاهر شدند. پرسنل پایگاه که با توجه به دور بودنشان از مرزهای شرقی هیچگاه تصور نمیکردند هدف هیچ نوع حملهای قرار گیرند در ابتدا بهتصور اینکه هواپیماها خودی هستند شروع به تکان دادن دستهایشان کردند. بر فراز پایگاه، فانتومها ارتفاعشان را افزایش دادند و پس از تقسیم شدن به دو گروه چهارتایی به سمت هدف شیرجه رفتند. لحظاتی بعد بمبهای چهار فانتوم اول، بصورت یک ردیف منظم بر روی هواپیماهایی که بر روی باند قرار داشتند فرود آمد و تمامی آنها را در همان لحظات اولیهی عملیات نابود کرد. دیگر هیچ هواپیمایی نمیتوانست از باند فرودگاه بلند شود. فانتومهای گروه دوم نیز دو مجتمع راداری را در قلب پایگاه مورد حمله قرار دادند و سپس با خیال راحت به درهم کوبیدن آشیانههای هواپیما و توپهای ضدهوایی پرداختند. در چند دقیقه پرسنل پایگاه در جهنمی از آتش که از همه جا شعله میکشید بدام افتاده بودند. در برابر دیدگان ناباور آنها پایگاه اچ 3 با تمامی ابهت و نفوذ ناپذیریاش در زیر آتش سنگین فانتومهای ایرانی به تلی از خاکستر بدل شده بود. فانتومها که تمامی دفاع ضد هوایی پایگاه را از بین برده بودند اینبار در ارتفاع پایین بر روی خرابه های آن به شکار سربازانی مشغول بودند که اغلبشان حتی یونیفورمهایشان را بر تن نکرده بودند و بی هدف به اینسو و آنسو می دویدند. توپهای فانتومها با سیلی از رگبار گلوله به سمت هر هدف جنبندهای شلیک میکردند و باند فرودگاه مملو از اجساد سربازانی بود که بر روی بازماندههای خرابهها افتاده بودند. فانتومها که دیگر چیزی برای نابود کردن باقی نگذاشته بودند بسرعت صحنهی عملیات را ترک کردند.
پشت سر آنها تلی از خاکستر بجا مانده بود که تا چند دقیقهی پیش پایگاه هوایی الولید نام داشت. جایی که قرار بود مکانی امن برای هواپیماهای عراقی باشد. بر روی باند فرودگاه و در آشیانههایی که آتش از آنها زبانه میکشید تکه پارههایی از آهن و فولاد بچشم میخورد که زمانی بر صحنهی آسمان ایران با نخوت و غرور به پرواز در میآمدند و بمب هایشان را فرو میریختند. تمامی آن پرنده های پر غرور که دیرزمانی باعث افتخار ارتش عراق بودند اکنون درمانده و متلاشی شده در میان شعله های آتش به دور شدن فانتومهایی نظاره میکردند که بسوی پایگاههایشان باز میگشتند. در بازگشت، فانتومها باز به همان شیوهی پیشین خود را از دید رادارهای عراقی پنهان کرده و در نقطهی موعود پس از سوختگیریِ دوباره، پرواز خود را به سمت ایران ادامه دادند. هواپیمای سوخت رسان که ماموریتش به اتمام رسیده بود با خروج از نوار مرزی عراق و ترکیه از طریق آسمان ترکیه به تهران بازگشت. قبل از عبور فانتومها از مرز عراق دفاع ضد هوایی این کشور که متوجه هواپیماهای ایرانی شده بود به سمت آنها آتش گشود و یکی از هواپیماها مورد اصابت قرار گرفت به گونهای که دیگر نمی توانست تا رسیدن به پایگاه به پرواز خود ادامه دهد، پس بعنوان حسن ختام نمایش و برای تکمیل کردن کلکسیون کارهای عجیب و غریب این عملیات، در وسط جادهای اتوموبیلرو در آذربایجان غربی به زمین نشست. بقیهی هواپیماها بدون هیچ آسیبی عملیات را به پایان بردند. در طول عملیات طی چند نوبت هواپیماهایی ایرانی برای منحرف کردن توجه عراقیها از فانتومهایی که بسمت اچ 3 در حال پرواز بودند چندین عملیات ایذایی را بر روی خاک دشمن انجام دادند. هنگام بازگشت نیز همین کار تکرار شد و هواپیماهای ایرانی با حملات ایذایی شکاریهای دشمن را بدنبال خود میکشیدند و سپس به سمت ایران می گریختند. در ابتدا عراقیها که کاملا غافلگیر شده بودند تصور کردند که حمله از جانب اسرائیلیها صورت گرفته است. با توجه به نزدیکی اسرائیل به اردن و اینکه در سال 1967 نیز اسرائیلیها فرودگاههای این کشور را بمباران کرده بودند احتمال اینکه حمله از جانب اسرائیلیها صورت گرفته باشد بسیار محتملتر بنظر می رسید تا اینکه هواپیماهای ایرانی توانسته باشند چنین مسیر طولانی را طی کنند و علیرغم وجود پدافند هوایی عراق در دو نوبت بر فراز آسمان این کشور سوختگیری هوایی را انجام داده باشند.
علیرضا جان دسست درد نكنه. فایلهای خیلی خوبی گذاشتی...
فقط اگه این فایلها رو قسمت قسمتش كنی بهتره... طولانی بودن اونا از حوصله خواننده خارجه...
![]()
(نقاشی اثر دكتر چمران)
در وجود خود مىنگرم،
در اطراف جستوجو مىکنم تا نقطهاى براى وجود خود مشخص کنم که لااقل براى خود من قابل درک باشد.
در این میان جز قلب سوزان نمىیابم که شعلههاى آتش از آن زبانه مىکشد و گاهى وجودم را روشن مىکند و گاه در زیر خاکستر آن مدفون مىشوم.
آرى از وجود خود جز قلبى سوزان اثرى نمىبینم.
همه چیز را با آن مىسنجم.
دنیا را از دریچه آن مىبینم.
رنگها عوض مىشوند، موجودات جلوه دیگرى به خود مىگیرند.
(شهید دانشمند دكتر چمران)
::::::::::::::::::::::::::
كلوپ دكتر چمران:
علیرضا جان دسست درد نكنه. فایلهای خیلی خوبی گذاشتی...
فقط اگه این فایلها رو قسمت قسمتش كنی بهتره... طولانی بودن اونا از حوصله خواننده خارجه...
سلام
به نظر منم اگه لطف کنید و بحث رو کمی کوتاه کوتاه بگذارید دوستان بیشتر استفاده میکنن...ولی دستتون درد نکنه اقا علیرضا و اقا امیر واقعا فایلهای خوبی رو باز کردین....
یا حق...
مهدی روح من است؛ شهید مهدی باكری به روایت محسن رضایی
هنوز چند ساعت از عملیات خیبر نگذشته بود که خودمان را آماده کردیم برای عملیات بدر، مهدی یکی ازکسانی بود که با دادن طرح ها و نظرهای جدید خیلی گل کرد. مثلا یکی از مشکلات ما حمله ی غواص ها به خط عراقی ها بود. مهدی گفت: « غواص ها باید نوعی از لباس ها را بپوشند که نور را منعکس نکند.» گفت:« بعضی از این کفشک های غواصی عاج ندارند. باعث می شوند غواص لیز بخورد. سروصداشان هم غواص ها را لو می دهد. این ها باید حتما آج داشته باشند.» ما به این جزئیات اصلا توجه نکرده بودیم یکی دیگر از طرح های مهدی آماده کردن قایق ها بود. طرح دیگر مهدی در بدر، آن طور که یادم می آید، رفع مشکلات خط شکنی بود. مهدی چون حساسیت آن منطقه را می دانست. رفت آن جا مقاومت کرد. من تلاشی را که او در بدر و در کیسه یی کرد در هیچ کدام یک از فرماندهان جنگ ندیده بودم. شرایط مهدی خیلی عجیب و پیچیده بود. پشت سرش یک پل ده پانزده کیلومتری بین جزیره شمالی تا آن جا بود، که با یک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کیسه یی هم حدود پنج شش کیلومتر راه بود. خود کیسه یی که اصلا وضع مناسبی نداشت. مهدی خودش با همان پنج نفری که آن جا بودند تا آخرین لحظه مقاومت کرد.
من خسته شده بودم. کمی قبل از این که سختی ها بیشتر شود رفتم به آقا رحیم و آقای رشید گفتم: « شما مواظب بی سیم ها باشید تا من ده دقیقه استراحت کنم برگردم.» ربع ساعت خوابیدم که آمدند بیدارم کردند. به قیافه ها نگاه کردم دیدم فرق کرده اند. گفتم:«چی شده؟» همه شان از علاقه من به مهدی خبر داشتند. نگفتند چی شده. نگران مهدی شدم. به خاطر حساس بودن کیسه ی.با احمدکاظمی تماس گرفتم.پرسیدم:«موقعیت؟» گفت: « دیگر داریم می آییم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوری پیش آمده. می ترسیم عراق پل را بزند وهر هفت هشت هزار نفرمان بمانیم این طرف اسیر شویم.» آن پل دوازده کیلومتری داستان عجیبی برای خودش داشت. در آن عقب نشینی توانست سه برابر تناژ استانداردش نیرو و ماشین را تحمل کند و نشکند. به احمد گفتم: « مهدی کجاست؟حالش چطوراست؟» گفت: « مهدی هم هست. پیش من است. مسئله ندارد.»دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده. گمانم به آقا رحیم یا آقای رشید بود که فکرم را گفتم. گفتم:« احساس می کنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم می دانید.»گفتند: « نه. احتمالا باید زخمی شده باشد و بچه ها دارند مداوایش می کنند.»
گفتم: « تماس بگیرید بگویید من می خواهم با مهدی حرف بزنم!»
طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمی دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم. گفتم: « احمد!چرا حقیقت را به من نمی گویی؟ چرا نمی گوییی مهدی شهید شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم، پاهام، همان طور بی سیم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت ها گریه کردم. بچه ها آمدند دورم جمع شدند و توصیه کردند خودم را کنترل کنم.
گفتند: « چرا این قدر گریه می کنی؟» یادم به حرف زدن هامان با یکدیگر می افتاد، یا درد دل کردن هامان، یا خنده های خودمانی مان. یادم به مرخصی نرفتن هاش می افتاد و اینکه بهش گفتم برود خانه سر بزند و او گفت پیش بچه های لشگرش راحت تر است. و یادم می افتاد به این که هیچ وقت از زندگی خودش به من نگفت. و این که هیچی برای خودش از من نخواست. نه ماشین، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هیچ چیز دیگری که دیگران برایش سرو دست می شکنند. و این که خودش را رفت رساند به دریا. از دجله به اروند و از اروند به خلیج فارس. فهمیدم نمی خواسته در خاک دفن شود. فهمیدم می خواسته برود به ابدیتی برسد که خیلی از عرفا حسرتش را دارند برای همین چیزهاست که معتقد هستم که « مهدی باکری» گمنام ترین شهید این جنگ است. بارها شده که شب ها برای مهدی بچه های دیگر گریه کرده ام. نمی توانم فراموششان کنم. بیشتر از دوازده سال گذشته، ولی تعلق خاطری که به آنها دارم. خیلی بیشتر از تعلق خاطری است که به فرزندان خودم دارم. علاقه ی من به مهدی، حمید، بروجردی، باقری، خرازی، زین الدین، قابل مقایسه با تعلقم به خانواده ی خودم نیست. در یک جمله بگویم که « مهدی روح من است و این از کالبد من جدا نمی شود. من با مهدی زندگی می کنم.» منبع:سایت محسن رضایی
وسلام نام خداست
خیلی خیلی ممنون می دونین یه علاقه عجیبی به آقا مهدی باکری دارم!نمی دونم از کجا نشات می گیره!اما لبخندشون بهم انرژی می ده!
چشم مجنون؛ شهید محمد ابراهیم همت به روایت محسن رضایی
دست به دست حاج احمد داد و لشكر را سازماندهی كرد . تا وقتی حاج احمد زنده بود بخشی از بار عملیات به عهده او بود ،اما بعد مسئولیّت كل لشكر حضرت رسول به دوش او افتاد .ایجاد یك لشكر قدرتمند عملیاتی در مدتی كوتاه ، بدون چنین استعدادهایی در حاج همت ، اصلاَ امكان نداشت. در عملیات خیبر در یکی از سختترین شرایط خواستمش. نیروهایی که باید ازجزیره جنوبی میگذشتند و میآمدند از پشت طلائیه حمله میکردند و دروازه اش را باز میکردند ، نتوانسته بودند کار را تمام کنند یا اصلاً پیش ببرند. به حاج همت گفتم : « این کار را تو باید بکنی.»مشکلش این بود که نیروهایش به آنجا توجیه نبودند، وقت طولانی میخواست. آمادگی هم نداشت. خودم میدانستم. منتها ما هم نمیتوانستیم هیچ نیرویی را به غیر از لشکر 27 حضرت رسول به آن جا وارد کنیم.
نگاهی به من کرد. که در آن نگاه حرفها نهفته بود. و یکی از آن حرفها این بود: « واقعاً باید این جا عمل کنم؟»گفتم : « آره. باید حتماً عمل کنی.»در نگاهش صدها مشکل را میتوانستم بخوانم. خودم را که جای او می گذاشتم می دیدم چه کار بزرگی است و نمیشود. با دهها استدلال میتوانست خیلی منطقی ثابت کند که نباید به آن مأموریت برود. آنجا طوری نبود که حاج همت بتواند مثل همیشه برود پشت سر عراقیها و عمل کند. چون محور طلائیه و محور سیل بند اصلاً جایی برای عبور نداشت. چند نفر از فرماندهان دیگر هم نتوانسته بودند از آن جا بگذرند. منتها رفت، عمل کرد و چند روز بعد هم خبر رسید که شهید شده است.من فقط همین را بگویم که وقتی خبر شهادت او را به من دادند اصلاً نتوانستم سر پا بایستم. نشستم. خبر آن قدر ناراحت کننده بود که فشار سنگینی را روی دوشم احساس می کردم. معمولاً همین طور بود. وقتی جنگ شروع می شد من دو تا خبر را دنبال می کردم:اوّل : این که چقدر پیش رفته ایم.
دوّم : اینکه تا صدای فرماندهان لشکر را نمی شنیدم آرامش پیدا نمیکردم. گاهی ترجیح میدادم فرماندهان سالم بمانند ولی پیشروی یا پیشرفتی نداشته باشیم. حالتی برادرانه بین ما حاکم بود. با حاج همّت هم همین طور بودم. از سالهای پاوه به بعد با هم زندگی می کردیم. یک رابطة فوق سلسله مراتب فرماندهی بین ما حاكم بود. گاهی که صدایش را نمی شنیدم احساس کمبود می کردم. سریع به او تلفن میزدم و پس از شنیدن صدایش آرام میشدم. این رابطه را من با تمام فرماندهان داشتم. ولی حاج همّت چیز دیگری بود. او امتحانهای خیلی مهمی پس داد. دربخشی از جنگ بعضی از دوستان سیاسی ما، بخصوص در تهران، فکر می کردند که اصرار ما باعث شده جنگ طول بکشد . خب این حرف ها به گوش حاج همت، فرمانده لشکر تهران حتماً می رسید و میتوانست واکنش نشان بدهد. ولی عجیب بود که چیزی نمیگفت. یا اگر میگفت، زهرش را میگرفت و میگفت. چون نظرش نظر امام بود. که باید از فرمانده تبعیت داشت.
من متناسب با روحیه هر کس به او مأموریت میدادم. اگر کسی در عملیاتی از خودش ابهام نشان میداد، میگذاشتمش به عنوان پشتیبان. حتی اگر نیروهای تحت فرمان او قوی هم بودند، تردید که میکردند، از دیگران استفاده میکردم و حاج همت همیشه آماده بود.یکی از دلایلی که همیشه تیپ 27 را وارد سختیها میکردم سختی پذیری فرماندهانش بخصوص حاج همت بود.
اگر او به سمت طلائیه حمله نمیکرد ، بدون شک جزایر را از دست می دادیم و عملیات خیبر با شکست کامل مواجه می شد. البته حملههای حاج همت به آزاد شدن طلائیه منجر نشد ولی خودجزیره جنوبی را تثبیت کرد. ازعراقیها هم تلفات زیادی گرفت. هنوز که هنوز است در تعجبم که چرا مثل همیشه حاج همت ، بحث نکرد. سرش را پایین انداخت و رفت. خبر شهادت او را از بی سیم شنیدم. در حین عملیات ،حتی اگر استراحت هم می کردم معمولاَ بیسیم را میگذاشتم روشن باشد تا بفهمم چه اتّفاقی دارد میافتد. من اصلاً با صدای بچهها میخوابیدم و بیدار میشدم. همیشه صدای آنها توی گوشم بود. شنیدم حاج همت طوریش شده. سریع رفتم روی بی سیم با فرمانده قرارگاه جزیره تماس گرفتم. گفتم : « حاجی چطوراست؟ وضعش را سریع بگو! »
گفت : « طوری نشده. فقط زخمی است.» گفتم : « این طوری نمیخواهم. سریع میروی میبینی، مطمئن میشوی و میآیی راستش را به من میگویی.»رفت و برگشت.گفت : « گفتنی نیست.»گفتم:«ولی تو،می گویی كه چه شده!»
گفت : « حاجی شهید شده.»نتوانستم بایستم. نشستم. نبودن و رفتن حاج همت و خیلی های دیگر و آن پاتکها رمق برایم نگذاشت. وقتی کنار هم بودیم احساس قدرت میکردیم. ولی تا یکی میرفت احساس نقصان و کمبود میآمد سراغمان. عراقی ها حتی جشن گرفتند. توی مجله هاشان یا رادیو و تلویزیون شان (درست یادم نیست) اعلام کردند که فرمانده یکی از لشکرهای قوی ایران را کشته اند.
اولین باری که درجنگ به کسی عنوان« سید الشهدا » دادند در همین خیبر و برای حاج همت بود. بالاخره هر جنگی ادبیات خاص خودش را دارد.
منبع:سایت محسن رضایی

شهید جعفر بیاتانی
محل تولد: اراك
سال تولد : 133۷
تاریخ شهادت :۲۱/۹/13۶۰
محل شهادت : قله ی شیاكوه
هنوز هم رأفت و مهربانی و گذشت و جوانمردیش را دوستان و همرزمان در خاطر دارند و
تواضع و فروتنی او را می ستایند ، با هر فردی تماس می گرفت ، او را دلباخته ی خویش
می كرد ، وجود معنوی و فرهنگی او در جمع رزمندگان ، مایه ی دلگرمی و تقویت روحیه
آن ها بود به فروتنـی و تواضـع مشهـور بود و پیوسته خود را سـربـازی كـوچـك و ناچیز در
راستای اهداف بزرگ انقلاب قلمداد می كرد .
فرازی از وصیت نامه شهید :
همكاران عزیزم ، كار شما مانند كار انبیای عظام است . مسؤولیتی خطیر بر عهده ی
شماست ، سرمایه خانواده ها نزد شما تعلیم می بینند . در كارتان امانت دار باشید .
محصلین خوب و گرانقدرم،سنگر مدرسه را حفظ كنید،زیرا مبارزه با امپریالیسم شرق
و غرب نیاز به رهایی از وابستگی در همه ابعاد دارد .
پدر و مادر ارجمندم ، ان الله یحـب الصـابرین بر مصائبی كه گذشته و می گذرد ، صبر
كنید و مفتخر و سرافراز باشید و فرزند را خدا داده و او نیز امانتش را به ضیافت دعوت
كرده است .
روزشهادتش به همراه دو نفر دیگرازهمرزمانش مسئولیت رساندن آذوقه و مهمات را
به بالایقله شیاكوه بر عهده داشت،قمقمه همرزمانشان راجمع كرده وازچاله هایی
كه آب برف وباران درآن ها بود و چشمه های اطراف ، پر كرده و در حال بازگشت بودند
كه در تله های انفجاری دشمن می افتند،هنوز هم قمقمه های خالی منتظرند،منتظر
دلاور مردانی كه می خواهند آن ها را با عشق به اسلام و میهن پر كنند .....
او كوچ كرد و رفت ، دیگر كسی نمی دهد اكنون جواب من ، گویی به گوشه ای از بهشت میرود .....
برای شادی روح بلند و ملكوتی شهداء صلوات
به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد
. فعالیت های سیاسی – مذهبیپس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد
.شهید باكری در طول فعالیت های سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود
.پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل كشور فعال شود
.شهید مهدی باكری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی كرد و فعالیت های گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد
. پس از پیروزی انقلاب اسلامیبعد از پیروزی انقلاب و به دنبال تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد در آمد و در سازماندهی و استحكام سپاه ارومیه نقش فعالی را ایفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار ارومیه نیز خدمات ارزندهای را از خود به یادگار گذاشت
.ازدواج شهید مهدی باكری مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود. مهریه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئولیت جهاد سازندگی استان، خدمات ارزندهای برای مردم انجام داد
.شهید باكری در مدت مسئولیتش به عنوان فرمانده عملیات سپاه ارومیه تلاش های گستردهای را در برقراری امنیت و پاكسازی منطقه از لوث وجود وابستگان و مزدوران شرق و غرب انجام داد و بهرغم فعالیت های شبانهروزی در مسئولیت های مختلف، پس از شروع جنگ تحمیلی، تكلیف خویش را در جهاد با كفار بعثی و متجاوزین به میهن اسلامی دید و راهی جبههها شد
. نقش شهید در دفاع مقدسشهید باكری با استعداد و دلسوزی فراوان خود توانست در عملیات فتحالمبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزی ها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردان ها در محاصره قرار گرفته بود، كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بینظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیتالمقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود
.در مرحله دوم عملیات بیتالمقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحت هایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بیسیم هدایت كند.
در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بیامان در داخل خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم تر از پیش در جبههها حضور مییافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی، هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانهروز تلاش میكرد
.در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش عظیمی از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد
.شهید باكری در عملیات والفجرمقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همهجانبهای را از خود نشان داد
.در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات نایل آمد، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانوادهاش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است. و در نامهای خطاب به خانوادهاش نوشت
:« من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا میباشد همچنان در جبههها میمانم و به خواست و راه شهید ادامه میدهم تا اسلام پیروز شود.»
تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبههها، او را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سال ها در كنارش بود بازداشت. برادری كه در روزهای سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سیاسی و در جبههها، پا به پای مهدی، جانفشانی كرد
.نقش شهید باكری و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خیبر و تصرف جزایر مجنون و مقاومتی كه آنان در دفاع پاتك های توانفرسای دشمن از خود نشان دادند بر كسی پوشیده نیست
.در مرحله آماده سازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به كندی میگذشت اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب كرد و چونان مرشدی كامل و عارفی واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نیروهایش درمیان گذاشت
. بیانات شهید قبل از شروع عملیات بدرهمه برادران تصمیم خود را گرفتهاند، ولی من به خاطر سختی عملیات تاكید میكنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم(ع) باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم
.هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما میگرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است
.تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند. حتی اگر مجروح شد سكوت را رعایت كند، دندان ها را به هم بفشارد و فریاد نكند
.با هر رگبار سبحانالله بگویید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه كرده و با سازماندهی مجدد كار را ادامه دهید
.حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند، به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایق ها باید عملیات بكنیم. مهدی در شب عملیات وضو میگیرد و همه گردان ها را یك یك از زیر قرآن عبور میدهد. مداوم توصیه میكند
:برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عج) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد
.از پشت بیسیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحریض و تشویق میكند
.لشكر عاشورا در كنار سایر یگان های عمل كننده نیروی زمینی سپاه، در اولین شب عملیات بدر، موفق به شكستن خط دشمن میشود و روز بعد به تثبیت مواضع در ساحل رود میپردازد
.در مرحله دوم عملیات، از سوی لشكر عاشورا حملهای نفسگیر به واحدهایی از دشمن كه عامل فشار برای جناح چپ بودند، آغاز میشود. حملهای كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نیروها در جناح چپ ثمره آن بود
. ویژگی های اخلاقی :« وی نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط برای دشمنان بود و به عنوان فرمانده باتقوا، الگوی رأفت و محبت در برخورد با زیردستان بود.»
همسر شهید باكری در مورد اخلاق او در خانه میگوید
:باوجود همه خستگیها، بیخوابیها و دویدنها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد میشد و اگر مقدور بود در كارهای خانه به من كمك می كرد؛ لباس میشست، ظرف میشست و خودش كارهای خودش را انجام میداد
.اگر از مسئلهای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی میكرد با خونسردی و با دلایل مكتبی مرا قانع كند
.دوستان و همسنگرانش نقل میكنند
:به همان میزان كه به انجام فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمههای شب از خواب بیدار میشد، با خدای خود خلوت می كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه میخواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمرهاش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش مینمود
.شهید باكری در حفظ بیتالمال و اهمیت آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر میداشت و از نوشتن با خودكار بیتالمال – حتی به اندازه چند كلمه – منع میكرد. همواره رسیدگی به خانواده شهدا را تاكید میكرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسئولین لشكر بعد از هر عملیات به منزلشان میرفت و از آنان دلجویی میكرد و در رفع مشكلات آنها اقدام میكرد
.او میگفت
:امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلتترین زندگیهاست
. نحوه شهادتبعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست. پانزده روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شده و از امام رضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیتالله خامنهای رسید و از ایشان درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند
.این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناك ترین صحنههای كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می كرد، تلاش مینمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك های دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل گردید
.هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آب های هورالعظیم انتقال میدادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپیجی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست
.او با حبی عمیق به اهل عصمت و طهارت(ع) و عشقی آتشین به اباعبداللهالحسین(ع) و كولهباری از تقوی و یك عمر مجاهدت فی سبیلالله، از همرزمانش سبقت گرفت و به دیار دوست شتافت و در جنات عدن الهی به نعمات بیكران و غیرقابل احصاء دست یافت. شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده میدانست و تنها به لطف و كرم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیت نامهاش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن
.شهید محلاتی از بین تمام خصلت های والای شهید به معرفت او اشاره میكند و در مراسم شهادت ایشان، راز و نیاز عاشقانه وی را با معبود بیان میكند و از زبان شهید می گوید
:خدایا تو چقدر دوستداشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید میشدی و در رگ هایم جریان مییافتی تا همه سلول هایم هم یارب یارب میگفت
.این بیان عارفانه بیانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهید والامقام است كه تنها در سایه خودسازی و سیر و سلوك معنوی به آن دست یافته بود
. گوشه ای از وصیت نامه عزیزانم! اگر شبانهروز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام(ره) را به ما عنایت فرموده، باز هم كم است. آگاه باشیم كه سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسههای درونی و دنیافریبی را شناخته و برحذر باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.... بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست.
... همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید. پشتیبان و از ته قلب، مقلد امام(ره) باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله(ع) و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل(ع) برای اسلام بار بیایند.