| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
16
|
1193
|
87/10/24 (19:14)
|
|
||
|
|
24
|
441
|
90/6/5 (20:47)
|
|
||
|
|
34
|
222
|
90/4/31 (19:51)
|
|
||
|
|
31
|
278
|
90/2/29 (16:39)
|
|
||
|
|
1140
|
2159
|
91/2/18 (17:08)
|
|
||
|
|
10
|
16
|
91/1/7 (16:12)
|
|
||
|
|
3
|
9
|
90/12/3 (10:24)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
90/10/16 (08:13)
|
|
||
|
|
2
|
20
|
90/10/16 (07:43)
|
|
||
|
|
9
|
29
|
90/9/18 (23:01)
|
|
||
|
|
1
|
19
|
90/9/16 (18:16)
|
|
||
|
|
73
|
634
|
90/8/21 (13:30)
|
|
||
|
|
13
|
221
|
90/8/10 (11:56)
|
|
||
|
|
10
|
47
|
90/8/10 (11:37)
|
|
||
|
|
107
|
1780
|
90/7/4 (04:54)
|
|
||
|
|
47
|
204
|
90/4/22 (01:13)
|
|
||
|
|
6
|
24
|
90/2/23 (22:24)
|
|
||
|
|
98
|
350
|
90/2/19 (10:32)
|
|
||
|
|
222
|
1349
|
89/12/21 (17:26)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
88/10/1 (20:07)
|
|
الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون *
62 یونس

" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند " .
هر کس بد ما به خلق گوید ,
ما چهره به دل نمی خراشیم,
ما خوبی او به خلق گوییـم ...
تا هر دو دروغ گفته باشیـم !
آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند
اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردواها ان الله علی كل شئ حسیبا * النساء 86

نمی دانم قلمم چرا بیقراری می کند!می نویسد،خط می زند، به دنبال واژه ها می گردد، قهر می کند و باز انگشتانم تن نحیفش را در آغوش می کشند تا بل آرام گیرد .اما بی فایده است گویی نگارش سوژه ها کهنه شده اند و دیگر قلمم را آرام نمی کنند همچون این دل وامانده ام که کهنه شده است و آرام نمی گیرد .می دانی دستی برای در آغوش کشیدنش نیست ولی هنوز تنی هست که دلم را تن کرده و رهایش نمی کند .
امروز آغاز دو هزارو یازدهمین سال میلادیست و دل من حق دارد که بوی کهنگی بگیرد و بی قراری کند .مسیح جان ، در این سال دیگر فکری برای این تن ها کن!ببین چه بر سر بشر آمد ای منجی عشق!!! بنگر که هیچ داروی زمینی دیگر مرهم این تن هایی نیست.بیا و امسال مصلوب نشو ...بیا و امسال که متولد شدی در سبزی همه سرو ها و کاج ها و دل ها نغمه زیستن و زندگی را آغاز کن ....بیا و این تن ها را به هم وصله بزن با مهرت....بیا ببین اینجا تن ها، از تنهایی دارند جان می دهند و هیچ آبی نیست که این ماهیان تشنه را سیراب کند .بیا امسال که متولد شدی دیگر مصلوب نشو....بیا در آغوشمان گیر، بگذار به اذن حق و نفیر روح القدس جاممان مملو از شراب ناب عشق شود ...بگذار پیله تنهایی ها پاره شوند بگذار اینهمه تاریکی از این زمین برود...
جان همه اقاقی ها و سرو های همیشه سبز...مسیح جانم...بیا و امسال مصلوب نشو
خداوندا! به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته
به آن عشقی که از نام تو خیزد
بدان خونی که در راه تو ریزد
به مسکینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سر پریده
به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگی جان می فروشند
همه کاشانه شان خالی ز قوت است
سخنهاشان نگاهی در سکوت است
به طفلانی که نان آور ندارند ـ
سر حسرت ببالین میگذارند
به آن « درمانده زن » کز فقر جانکاه ـ
نهد فرزند خود را بر سر راه
بآن کودک که ناکام است کامش
ز پا میافکند بوی طعامش
به آن جمعی که از سرما بجانند
ز « آه » جمع، « گرمی » میستانند
به آن بیکس که با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است
به آن بی مادر از ضعف خفته ـ
سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر که نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به آن چشمی که از غم گریه خیز است
به بیماری که با جان در ستیز است
به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس از گناهان شرمناک است ـ
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفت ها روشنی بخش
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'