__
عنوان بحث
حرفهای تنهایی ....
20 شهریور 86 - 22:14
حرفهای تنهایی ...
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
11
3 دی 1386 ساعت 21:04
زمان گذشت و ساعت دیواری چهار بار نواخت
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
به مادرم گفتم به روزنامه اگهی تسلیتی بفرستد ..........
10
5 آبان 1386 ساعت 18:18
چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت
ولی به فکر پریدن بود .....
9
5 آبان 1386 ساعت 18:04

دیگر هرگز دیر نمی شود

زمان همیشه منتظر من است

نه پیش می رود نه پس

عقربك خراب ساعت دیواری

8
10 مهر 1386 ساعت 19:27
وقتی هیچکس را ندارم
با تنهاییم دوست می شوم
    با تنهاییم حرف می زنم
       با تنهاییم به کافی شاپ می روم
           با تنهاییم فیلم می بینم
                سینما می روم
                                می خندم.....
وقتی هیچ کس را ندارم
 تنهاییم را    که مصلوب ثانیه های تهی
                                                 بزرگ می شود
زیبا می کنم
می سازم ....
7
29 شهریور 1386 ساعت 10:06

باز تنهاترینم
باز با لاله سرخ لگد مال محبت در انتهای باور هستی تنهاترینم
باز در انتهای بن بست باورها در امتداد عطر یاس در این بیگانه بازار جدایی زیر شلاق نا ملایم طبیعت ارام میسوزم
باز میمانم و می دانم نمی مانم....در غبار شبه الود بودن ها میتازم و نه اما...رسیدن را نمیدانم
نمی گویم که باور را نمی بینم نخواهم گفت که فریاد طبیعت را نمی فهمم نباشد وقت من اکنون میدانم! نمی دانم چه می دانم
مرا اکنون طبیعت می کند مدفون نگاهم را نمی بیند؟فغانم را نمی فهمد؟سکوتم را نمی خواند؟
مرا در قرن زندان شقایق ها چه کار اید!!!؟
(بن بست باور سروده تابستان 82)

6
27 شهریور 1386 ساعت 16:46
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می ایم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای پای حرکت مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند ....
                                                            فروغ فرخ زاد

5
25 شهریور 1386 ساعت 22:19

و تنهایی  اخرین پناه ما بود...
تنهایی گریز از سایه غریبانه مردمکان گم کرده اصالتی است که رسیدن بر در هیچستان تنها مقصد شان بود.وشاید تنها اشنا با من همین تنهاییست که هرگز رنگی نباخت و اصالتی گم نکرد.اری سخن از تنهایی سخن از سکوتیست که از بلندترین فریادهای سرزمین غریبی تا انتهای هفت اسمان,هیچ هم صدایی نمی یابد اری تنهایی تنها اشنای غریبه هاست غریبانی که با تظاهر اشنا نشدند.

4
24 شهریور 1386 ساعت 20:25
گاهی دلم برای خدا تنگ می شود ... برای حرفهای اول وقت .. گلایه های شبانه ... برای گوش ندادن ها ... برای تمامیتت... به اندازه تنهاییم  ... گاهی دلم برای خدا تنگ می شود ..
3
24 شهریور 1386 ساعت 19:13

...

بی تو خسته ام

بی تو مرده ام

بی تو روزها سكون سرد

چقدر بی توام هنوز !...

...

2
23 شهریور 1386 ساعت 17:43
همیشه اولش سخته ... بعد عادت می کنی ... اول ساعت ها رو می شمری .. بعد روزهارو .. بعد هفته هارو ... بعد ماه ها رو ... بعد عادت می کنی ... همیشه اولش سخته .... وقتی عادت کردی دیگه به یاد نمی یاری ... بعد دوباره شروع می کنی .. انگار که فقط منتظر یه تلنگری ...... عشق همیشه همینه .... 
1
20 شهریور 1386 ساعت 22:14
سرزمین ساکت محبوس ... از هیچ تا هیچ ... از خاک تا خاک ... تمام مسیرش همین دو حرف طلایست .. تمام خداحافظی دیگر ... صدای اشنای دوباره غریبه ... فریب راحت ذهن های تنهایی ... اعتماد مزخرف مرموز ... فقط برای تشیع عشق است که می خوانم .... اگرچه دیر و بی محتوی و بی پایان .... صدای ساده مرگ است که می اید ....  از آنسوی آزادی ... مرگ ... آزادیست ....  ذهنم از کلمات هم خالیست ..... از حضور منسجم الفاظ ...   همین دو حرف طلایست ... 
__