userinfo close
  ,

سپندار مذگان


sepandar_mazgan

تاسیس: 30 دی 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: شروین مجیدی - معاونان
دوستان عزیز لطف کنند و برای ایجاد بحث جدید .آنرا در تاپیک پیشنهادات عنوان کنند تا اعضا بهش رای بدهند.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
604
2543
90/10/4 (09:52)
111
799
89/12/3 (11:10)
95
478
89/9/2 (09:56)
300
1259
89/7/5 (12:23)
111
474
86/12/15 (23:02)
61
258
89/9/13 (09:53)
167
685
89/8/11 (09:50)
215
849
90/10/4 (09:53)
11
76
90/2/3 (12:45)
51
194
89/11/1 (09:34)
67
366
88/12/14 (02:58)
135
729
88/2/2 (16:25)
14
71
88/2/2 (16:11)
399
1504
87/12/17 (00:09)
352
2166
87/6/20 (12:40)
1
10
87/4/4 (22:43)
54
192
87/3/17 (16:42)
144
634
87/3/13 (22:36)
6
24
86/12/15 (22:15)
15
47
86/12/4 (00:14)

عنوان بحث

شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 23:07 1386/12/1

داستان های ایرانی

دوستان عزیز

 

توی این تاپیك داستانهای ایرانی از كتابهای بزرگ ادبیات این سرزمین به صورت خلاصه گذاشته می شود

 

دوستان می توانند از این داستان ها استفاده كنند و كسانی كه داستانهای این چنین دارند می توانند 

 

اینجا مطرح كنند تا دیگران استفاده كنند  

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 09:34 1389/11/1
51

رستم و کی قباد

شاهنامه فردوسی

چون رستم آماده­ی پیکار با افراسیاب شد، زال لشکری از جنگیان شیردلفراهم آورد و با سپاهی رزمجو از زابلستان رو به افراسیاب گذاشت. رستم، پهلوان جوان،پیش رو بود و از پس او پهلوانان کهن می­آمدند. بانگ طبل و کوس و آواز اسبان وسپاهان رستاخیز را بیاد می­آورد.

به افراسیاب خبر رسید که زال با سپاهی دلاور بسوی وی می­آید. دژم شدو بی­درنگ سپاه خود را بسوی ری کشید. از آن­سو لشکر زابلستان نزدیک می­شد تا آنکهمیان دو لشکر بیش از دو فرسنگ نماند.
آنگاه زال بزرگان و خردمندان سپاه را نزدخود خواند و گفت : « ای بخردان و کار آزمودگان ! ما لشکری انبوه آراسته­ایم و درنیکی ورستگاری کوشیده­ایم. اما دریغ که تخت شاهنشاهی ایران تهی است و ایران بی­سر وسرور و سپاه بی­سالار است. از این­رو کارمان به سامان نمی­آید. به یاد دارید که پساز کشته شدن نوذر چون «زو» به تخت شاهی نشست چگونه فراخی پدید آمد و جهان آسوده شد؟ اکنون نیز ما نیازمند پادشاهی با فره و خردمندیم و آنکه به شاهی درخور استپهلوانی با فر و برز و دادگر و خردمند بنام کی­قباد است که از فریدون نژاددارد

رفتنرستم  از پی کی­قباد

آنگاه زال رو به رستم کرد و گفت : « فرزند ! باید تازان به البرزکوه بروی. کی­قباد در آن­جاست. پیام پهلوانان و بزرگان ایران را برسان و بگو که تختشاهنشاهی تهی است و سپاه جز تو را در خور شاهی ندیدند. پس به پادشاهی تو همداستانشدند و تاج و تخت را به نام تو آراستند. هنگام آنست که بی­درنگ نزد ما آیی و بهدستگیری ما بشتابی
رستم بی­درنگ رهسپار البرز کوه شد. طلایه­ی تورانیان در راهبودند و راه را بر رستم گرفتند. رستم جوان گرز گاو سر را بدوش برآورد و در میاندشمنان افتاد. چیزی نگذشت که تورانیان بی­تاب و توان شدند و هراس در دل آنان افتادو رو به گریز نهادند و خبر به افراسیاب بردند و از رستم نالیدند. افراسیاب در خشمفرو رفت و یکی از پهلوانان بی­باک و زیرک خود «قلون» را پیش خواند و گفت : « اینکار توست که راه را بر ایرانیان ببندی و این پهلوان نوخاسته را از سر راه منبرداری. اما هوشیار باش که ایرانیان زیرک و فریب­کارند و به ناگاه دستبرد می­زنند. هوشدار تا فریب نخوری
از آن­سو رستم پس ازآنکه طلایه­ی تورانیان را شکسته وپراگنده کرد رو به سوی البرزکوه گذاشت. در یک میلی کوه به جایگاهی سبز و خرم و باشکوه رسید که در آن تختی آراسته بودند و جوانی فره­مند چون ماه تابنده بر آن نشستهبود و گروهی از پهلوانان گرداگرد او به صف ایستاده بودند.
چون رستم را دیدند بهگرمی پیش دویدند و برای او شادی خواستند و گفتند : « ای پهلوان ! چون از این جایگاهمی­گذری مهمان مایی. نخواهیم گذاشت بی­آنکه با ما می بنوشی از اینجابگذری
تهمتن گفت : « ای سروران ! مرا کاری در پیش است که باید بی­درنگ بهالبرز کوه بروم. جای ماندن نیست :

همه مرزایران پر از دشمن است           بهر دوده­ای ماتم و شیون است

سر تختایران بی شهریار           مرا باده خوردن نباید بکار

گفتند : « اکنون که باید به شتاب به سوی البرز بروی بگو تا درجستجوی که هستی تا ما رهنمون باشیم و یاوری کنیم، زیرا ما سواران مرز فرخنده­ایم
رستم گفت : « من جویای شاهزاده­ای از نژاد فریدون بنام کی­قبادم. اگر می­توانیدمرا به وی رهبری کنید
جوان فرهمندی که سرور پهلوانان بود چون این را شنید گفت : « من نشانی از کی­قباد دارم. اگر از اسب فرود آیی و دمی با ما بنشینی و ما را شادکنی نشان وی را به تو خواهم سپرد
رستم چون نامی از کی­قباد شنید بی­درنگ ازرخش به زیر آمد و به گروه پهلوانان پیوست و لب رود جایی که درختان سایه افگندهبودند در کنار سرور جوان بر تخت زرین نشست. دلیر جوان جامی از باده به دست رستم دادو دست دیگر رستم را در دست گرفت و گفت : « تو از من نشان کی­قباد را پرسیدی. بگو کهاین نام را از که آموختی ؟»
رستم گفت : « من پیام آور گردان و دلیران ایرانم. بزرگان ایران تخت شاهی را بنام کی­قباد آراستند و پدرم زال زر که سالار دلاورانایران است مرا گفت که شتابان به البرز کوه بیایم و کی­قباد را بیابم و پیام بزرگانایران را برسانم. اکنون تو اگر می­توانی نشان کی­قباد را به من بسپار
سرورجوان از گفتار رستم شاد شد و خنده بر لب آورد و گفت : « ای پهلوان ! کی­قبادی که ازنژاد فریدون میجویی، منم
رستم چون چنین شنید سر فرو برد و از تخت زرین به زیرآمد و شاه را آفرین خواند

که ایخسرو خسروان جهان       پناه دلیران و پشت مهان

سر تختایران به کام تو باد        تن ژنده پیلان بدام تو باد

آنگاه درود زال زر و پیام بزرگان ایران را به وی باز گفت، کی­قبادجام خود را به شادی تهمتن بر لب کشید و تهمتن نیز جام خود را به نام کی­قباد نوشکرد و نوای شادی برخاست.
آنگاه کی­قباد گفت : « شب دوشین به خواب دیدم که دو بازسپید خرامان به من نزدیک شدند و تاجی رخشان چون خورشید بر سر من گذاشتند . از خوابکه برخاستم دلم پر امید بود. این بزم را امروز از شادی آن خواب آراستم
تهمتنگفت : « خوابت نشان پیام خداوندی است

کنون خیزتا سوی ایران شویم      بیاری نزد دلیران شویم

کی­قباد چون آتش از جای برجست و بر اسب نشست و رستم نیز چون باد بررخش برآمد و شتابان رو به سوی سپاه ایران نهادند.

فرجامقلون

قلون آگاه شد که رستم از دامنه­ی البرز می­گذرد. با سپاه خود راه رابر وی گرفت. کی­قباد به جنگ ایستاد و خواست با قلون در آویزد. تهمتن گفت :« ایشهریار ! این رزم در خور تو نیست. تا من و رخش و گرز و کوپالم بر جاییم کسی را باما یارای رزمجویی نیست
این بگفت و رخش را از جای برکند و در میان طلایه­یتورانیان افتاد. هرجا گرز او فرود می­آمد سواری بر خاک می­افتاد.

یکایکربودی سواران ز زین    بسر پنجه و برزدی بر زمین

به نیروبینداختشان ز دست   سرو گردن و پشتشان می شکست

قلون دید رستم دیوی است گریخته از بند که بر جان سپاهیان او افتاده. نیزه­ی خود را برگرفت و چون باد بر رستمتاخت و به زخم نیزه، بند جوشن رستم را ازهم گشاد. رستم دست بر زد و نیزه را در چنگ گرفت و چون رعد غرید و نیزه­ی قلون را ازدست وی بیرون برد. آنگاه با همان نیزه بر قلون زد و او را از سر زین در ربود. سپسبن نیزه را بر زمین کوفت و قلون چون مرغی که بر بابزن کشند بر نیزه کشیدهشد.
طلایه­ی تورانیان خیره ماندند و در هراس افتادند و قلون را به جای گذاشتند ویکباره راه گریز در پیش گرفتند.
تهمتن کی­قباد را به شتاب به سوی چمنزاری کشید وچون شب در رسید با هم به سوی زال راندند. یک هفته کی­قباد و زال و رستم و دیگربزرگان به بزم و شادی نشستند. روز هشتم تخت شاهنشاهی را به آیین آراستند و تاجشهریاری را بر سر کی­قباد نهادند.

 

شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 01:15 1389/06/21
50

جمشید شاه

شاهنامه فردوسی



جمشید با فر و شکوه بسیار بر تخت نشست و بر همه­ی جهانیان پادشاهشد. دیو و مرغ و پری همه در فرمان او بودند و در کنار هم با آسایش می­زیستند. وی همشهریار بود و هم موبد . کار دین و دولت هردو را هرمزد بدست وی سپرد .
نخستینکاری که جمشید پیش گرفت ، ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان­ها نیرو ببخشد و راهرا بر بدی ببندد . آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوانساخت . پنجاه سال درین کوشش بسر آورد و گنجینه ای از سلاح جنگ فراهم ساخت .

آن­گاه جمشید به پوشش مردمان گرایید و پنجاه سال نیز در آن صرف کردتا جامه بزم و رزم را فراهم آورد . از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و همه فنونآنرا از رشتن و بافتن و دوختن و شستن به مردمان آموخت .

چون این کار نیز به پایان رسید جمشید پیشه­های مردم را سامان داد واهل هر پیشه را گرد هم جمع کرد . همه را به چهار گروه بزرگ تقسیم نمود : مردمان دینکه کارشان عبادت و پرستش خداوند و کارهای روحانی بود و آنان را در کوه جای داد . دودیگر مردان رزم که آزادگان و سربازان بودند و کشور به نیروی آنان آرام و برقرار بود . سوم برزگران که کارشان ورزیدن زمین و کاشتن و درویدن بود و بتلاش و کوشش خود تکیهداشتند و به آزادگی میزیستند و مزد و منت از کسی نمیبردند و جهان به آنان آباد بود . چهارم کارگران و دست ورزان که به پیشه­های گوناگون وابسته بودند .

جمشید پنجاه سال هم در این کار بسر آورد تا کار و پایگاه و اندازههرکس معین شد .

آن­گاه در اندیشه خانه ساختمان افتاد و دیوان را که در فرمانش بودندگفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آنرا در قالب ریختند و خشت زدند . سنگ و گچ را نیز به کمک خواستند و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بپا کردند .

چون این کارها فراهم شد ونیازهای نخستین بر آمد ، جمشید در فکرآراستن زندگی مردمان افتاد:
سینه سنگ را شکافت و از آن گوهرهای گوناگون چونیاقوت و بیجاده و فلزات گرانبها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایهخوشدلی مردمان باشد . آنگاه در پی بوهای خوش برآمد و بر گلاب و عود و عنبر و مشک وکافور دست یافت .

سپس چمشید در اندیشه گشت و سفر افتاد و دست بساختن کشتی برد و بر آبدست یافت و سرزمینهای جدید را یافت . پنجاه سال هم دراین کار سپری گردید .

بدینسان جمشید با خردمندی به همه هنرها دست یافت و برهمه کار تواناشد و خود را در جهان یگانه دید . آنگاه انگیزه برتری و بالاتری در او بیدارشد و دراندیشه سیر در آسمان­ها افتاد :
فرمان داد تا تختی گرانبها برای وی ساختند وگوهر بسیار بر آن نشاندند و دیوان که بنده او بودند تخت را از زمین برداشتند و بهآسمان برافراشتند . جمشید در آن چون خورشید تابان نشسته بود و در هوا سیر می­کرد .این همه را به فر ایزدی می­کرد . جهانیان از شکوه و توانایی وی خیره ماندند ، گردآمدند و بر بخت و شکوهش آفرین خواندند و بر او گوهر افشاندند و آن روز را که نخستینروز فروردین بود « نوروز» خواندند و جام و می خواستند و به شادی و رانش نشستند . هرسال آن روز را جشن گرفتند و شادمانی کردند « عید نوروز» از این­جا پدید آمد .

جمشید سی صد سال بدینسان پادشاهی کرد و درین مدت مردم از رنج و مرگآسوده بودند . وی چاره دردمندی و بیماری و راز تندرستی را پدیدار کرده و به مردمانآموخته بود . در روزگار وی جهان شاد کام و آرام بود و دیوان بنده وار در خدمتآدمیان بودند . گیتی پر از نوای شادی بود و یزدان راهنما و آموزنده جمشید بود .

 


شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 04:18 1389/01/19
49

اصل  معشوق است

مثنوی  معنوی

 


جمله معشوق است و عاشق پرده­ای            زنده معشوق است و عاشق مرده­ای


منظور از معشوق، مرجع کل هستی است که به علت خالقیت تجلی کرد و بهعلت صفت حب و رحمت و لطف، موجودات را با نیروی جاذبه­ی خود به سوی خود کشید، پس چونمجذوب است معشوق است و چون جاذب است عاشق است.

چه او هم معشوق مخلوقات خود است، هم عاشق تجلیات و فعل خود و هم عشقمطلق است که به صورت عاشق و معشوق و عشق ظهور یافته است پس سه تا نیست، یکیاست

.

هم  شراب و ساقی هم می پرست            هر سه یک شد چون طلسم تو شکست


اما این­که لاف زنی که عاشقی، سخنی بیهوده است، چه او عشقت داد پساحساس این­که ما عاشقیم جز پرده و حجاب نیست و عاشق جز مرده­ای نیست و باید هم بهاین مرگ و فنای وجودی برسد تا معشوق به او توجه کند.
به قول حافظ

:

حافظ صبور باش که در راه عاشقی           هر کس که جان نداد به جایی نمی­رسد


و بنابه گفته­ی شیخ احمد غزالی در سوانح العشاق :
«
هرگز معشوق باعاشق آشنا نشود و اندر آن وقت که خود را بدو و او را به خود نزدیکتر داند دورتربود، زیرا که سلطنت دور است : آشنایی در هم رتبتی بود و این محال است میان عاشق ومعشوق، زیرا که عاشق همه­ی زمین مذلت بود و معشوق همه­ی آسمان تعزُز

...»

چوننباشد عشق را پروای او            او چو مرغی ماند بی­پر ، وای او


پس اکنون که عشق را مجال نیست و جز فرقت نصیبی نبرد پس عاشق چون مرغبی پر و بال است. اگر دو پر و بال کشش معشوقی یابد می­تواند پرواز کند و با جاذبه­یخود او به سوی او برود وگرنه پر و بال پرواز ندارد. پس کار به عنایت است، لذا

:

پرو بال ما کمند عشق  اوست                   موکشانش می­کشد تا کوی دوست
من  چگونه هوشدارم پیش و پس               چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخنبیرون بود                   آیینه غماز نبود چون بود
آینه­ ات دانی چرا غمازنیست                    زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست


عشق نتیجه­ی تجلی نور حسن است از مخفیگاه جان بر دل پاک و صیقلی آن،چنان آن نور می­درخشد که سلول­ها حباب و چراقدان آن نور می­شوند، آتشگاه و معبدملکوت درون می­گردند. این نور در این حباب مادی از پشت شیشه­ی تن (و یا دیوارتیره­ی تن) نور می­دهد و صور منقوش در اعماق جان را خوانا می­نماید. اما پس از خلعاین خرقه­ی کهنه یا شیشه­ی تیره، آن نور آزاد گشته بدون حجاب به نورالنوار وصلمی­شود. تا کنون در پس پرده و شیشه­ی جسم بود اکنون جلوی آن نقطه؛ اما چه کسی ایننور خواری و نور پیمایی را احساس می­کند و تجربه می­نماید ؟
آن­که دل خود را کهخود خدا قبله گاه و آتشگاه و چراغ روشن درون و آیینه تمام نمای حقایق ساخته پاکیزهدارد تا از زنگار پیوستگی و وابستگی و عشق­های مجازی زدوده شود. پس از این­جاداستان­های گرفتاری این میل، این خود انسانی خو گرفته به نفس و عشق مجازی و اینآیینه زنگاری شروع می­شود؛ تمام عرفان دیدن این زنگارها و عشق مجازی و ستردن آناست. مثنوی هم با داستان­ها و پیام­هایش بیان کننده­ی داستان انسان است.

 

 

شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 02:05 1389/01/10
48

آمدن مهمان پیش یوسف و تقاضا کردن یوسف از او تحفه و ارمغان

مثنوی معنوی


یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطراتگذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت

:

عار نــَبوَد شیر را از سلسله          نیست ما را قضای حقگله
شیر را بر گردن ار زنجیر بود      بر همه زنجیر سازان میر بود



پرسش دیگر آن دوست از یوسف این بود که «در چاه و سپس در زندانچگونه بودی،‌ حتما خیلی بر تو سخت گذشت !» یوسف پاسخ داد : «ببین دوست من، ماه رابنگر. درست است که در آخر ماه کوچک و کوچکتر می شود ولی دوباره از نو طلوع می کند وبزرگتر می گردد و قرص تمام می شود.» مثال دیگر، بگویم :
گندمی را در زیر خاک میکاریم، گندم می روید و خوشه می دهد، خوشه را می کوبیم و سپس آسیابش می کنیم و از آنآرد می سازیم و نان می پزیم. در این مرتبه آن را به زیر دندان می فشاریم و به معدهمی فرستیم. از آن عقل و جان و فهم حاصل می آید، مرتبه بعد آن ها را از درون محو میکنیم عشق حاصل می شود. عشق موجب می شود تا عاشق در معشوق محو و فنا شود و از مرتبهسکر به صحو و هوشیاری بعد از مستی و به معرفت کلی برسد.
دوست یوسف چنان محواستدلال های عقلانی و معنوی یوسف قرار گرفته بود که یادش رفت از ارمغان خود حرفیبزند . یوسف به او گفت : «هین چه آوردید تو ما را ارمغان ؟»
در این جا مولانا ازاین ارمغان پلی می زند به ارمغان انسان در برابر خدا که اعمال پسندیده ی ما گرچه دربرابر دریای لطف او قطره هم نیست ولی گویا نیاز ما که هست.

گفت من چند ارمغان جستم تو را       ارمغانی در نظر نامد مرا



چگونه قطره را تقدیم دریا کنم ؟ چگونه زیره به کرمان ببرم ! هر چهآرم لایق درگاه تو نیست،‌ تو همه چیز داری، حسن تو آفتاب است که در همه جا تاباناست

.

لایق آن دیدم که من آیینه ای          پیش تو آرم چو نور سینهای
تا ببینی روی خوب خود در آن      ای تو چون خورشید شمع آسمان
آینه آوردمتای روشنی              تا چو بینی روی خود یادم کنی



و سپس آیینه از بغل بیرون آورد و تقدیم یوسف کرد و گفت : «اکنونجمال خود در آن ببین

آینه هستی چه باشد؟ نیستی         نیستی بگزین گر ابله نیست



اساس عرفان آینه سازی دل است، چه آینه از خود هیچ نقشی ندارد امانقش نماست، همیشه غیر خود ر ا نشان می دهد.

 

 

شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 21:33 1388/12/17
47


بابک خرمدین





بابک خرمدین از آذربایجان پس از حمله اعراب به ایران، ضد اشغالگری اعراب به‌پا خاست. وی رهبری جنبش سرخ جامگان را بر‌عهده داشت. از جنبش‌های دیگر ایرانیان می‌توان به مازیار از مازندران، ابومسلم خراسانی و یعقوب لیث از سیستان اشاره کرد.


تولد و جوانی

بابک در روستای بلال‌آباد در حومه اردبیل به دنیا آمد. بنابر گفتهٔ واقد بن عمروالتّمیمی (اولین کسی که زندگی بابک را به تحریر آورده است)، پدر بابک مِرداس(در کتب مختلف نام های دیگری نیز ذکر شده) از اهالی تیسفون ، پایتخت ساسانیان ، بود که به آذربایجان مهاجرت کرده بود. مادر او ماه‏رو نام داشت که اهل آذربایجان بود. نام کتاب واقدبن عمروالتّمیمی اخبار بابک نام دارد که اکنون در دست نیست.

در کتاب البدء والتاریخ که مأخوذ از کتاب اخبار بابک است آمده است که جاویدان بن سُهْرَک (در تاریخ طبری و بعضی از کتاب های دیگر جاویدان بن سهل ثبت شده است) یا شَهْرک (در التنبیه والاشراف) رئیس جاویدانیّه (از خرّمیان) در مسیر بازگشت از زنجان در دهِ بلال آباد در منزل مادر بابک توقف می‌کند. به سبب کاردانی بابک جاویدان از بابک خوشش می‌آید و با اجازه مادرش او را همراه خود می‌برد و او را سرپرست اموال و املاک خود سازد. مدتی پس از آنکه بابک در خدمت جاویدان بسر می‌برد، جاویدان بر اثر زخمی از دنیا می‌رود. در این کتاب نقل شده است که همسر جاویدان به سبب علاقه‌ای که به بابک داشت به پیروان جاویدان اعلام می‌کند که روح جاویدان در بابک حلول یافته است و او می‌بایست جانشین جاویدان باشد. با کمک زن جاویدان، بابک طیّ تشریفاتی جانشین جاویدان و پیشوای خرّمیان می‌شود و بابک نیز آن زن را به همسری خود در‌می آورد. این بخش از کتاب اخبار بابک را می‌توان درست دانست. زیرا چنانکه منابع دیگر مانند مقدسی بیان می‌نمایند خرّمیان به تناسخ اعتقاد داشتند و به «تغییر اسم و تبدیل جسم» قائل بودند.


جنبش خرمدینان

جنبش خرمدینان از جنبش‌های مهم اجتماعی مذهبی پس از اسلام درایران و آغازگر جنبش جاویدان پور شهرک اواخر قرن دوم هجری قمری(۱۹۲-۲۰۱) بود که بعدها بابک پور مرداس معروف به خرمدین رهبری آن را بدست گرفت و بیش از ۲۲ سال ۲۰۱-۲۲۳ هجری قمری برابر با ۸۱۶ - ۸۳۸ میلادی در ناحیه آذربایجان و جبال که بعدها کردستان خوانده شد، و مناطق مرکزی ایران علیه اشغال گران عرب وخلفای اسلام رزمید، ولی عاقبت معتصم خلیفه عباسی با تزویر و نیرنگ اورا دربند کرد و بطرز فجیعی کشت.


رهبری بابک

جنبش سرخ جامگان تقریباً شبیه جنبش سپیدجامگان بود، منتها با یک تفاوت که بابک رهبر این جنبش بر عکس المقنع، هیچ وقت خودش ادعای پیامبری یا خدائی نکرد و برای جلب توجه پیروانش، نه ماه نخشب از چاه بیرون آورد و نه وسیلهٔ انعکاس نور خورشید به‌عنوان تجلی نور خدا داشت و نه فرصت یافت که خودرا به تنور آتش بیافکند که پیروانش بیشتر به بازگشت او اعتقاد پیدا کنند، آنگونه که حکیم هاشم مقنع انجام داد، بلکه اکثریت مردم زحمتکش اورا به خاطر مقاومتش درمبارزه، بی باکی و دلیری و توانائی معجزه آسا و مردم داریش، بحد پرستش ستایش می‌کردند وبفرمانش گوش فرا می‌دادند. مطهر بن طاهر مقدسی گرچه یکی از دشمنان سر سخت خرم دینان بود، اما در وصف مرام و مردانگی ونیکو کاری بابکیان چنین نگاشته‌است:

«از ریختن خون جز به هنگامی که علم طغیان بر افرازند، خود داری می‌کنند، به پاکیزگی بسیار مقیدند. میل دارند با نرمی و نکوکاری با مردم دیگر آمیزش کنند و اشتراک زنان را با رضایت خود آنان جایز می‌دانند». قابل ذکر است، این نیش زهرآگین آخر جمله مقدسی، منحصر به این تاریخ نویس اسلامی نبوده، بلکه آن گونه که انصافپور در نهضتهای ملی و مذهبی آورده‌است، این سلاح همه تاریخ نگاران علیه مخالفان عقیدتی بوده‌است. او می‌گوید:

«در آن روزگاران چون حکام، ولینعمت اهل قلم و روشنفکران بودند و بر زندگانی و روزی دبیران و خبرنویسان و تاریخ نگاران و شاعران غیر آزاد خداوندگاری داشتند؛ هر آنچه از امور مصالح خویش را بر مراد می‌دیدند به آن تقریر می‌کردند چنانکه دبیران از بیم جان و خانمان نه فقط نمی‌توانستند سخنان شورشگران و مخالفان را منعکس سازند بلکه برای تحکیم موقعیت خود و گاه برای خوشایند خداوندان دولت و ولینعمت خود به توده‌های قیام کننده ناسزا هم می‌گفتند و برایشان اتهام‌های ناروا و دور از حقیقت وارد می‌کردند و درباره شان سخنان خلاف واقع می‌نوشتند».

بهرصورت پس از مرگ جاویدان که در جنگی زخمی شده بود و پیش از فوت به همسرش وصیت نموده بود که روح او در بابک حلول خواهد کرد و او باید بابک را به‌عنوان جا نشینش به مردم معرفی نماید. لذا بنا به این وصیت بابک پرچم مبارزه جاویدان را بدست گرفت و همانگونه که گفته شد، بیش از ۲۲ سال علیه خلفای اسلام جنگید.


سرانجام جنبش

متاسفانه معتصم، خلیفه اسلام، موفق شد با اهداء پول زیاد و مقام به افشین، شاهزاده ایرانی، بابک را با نیرنگ به دام بیاندازد و اورا با فجیع ترین شکل در بغداد به قتل برساند. خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان در کتاب سیاستنامه خود آورده‌است:«چون چشم معتصم بر بابک افتاد، گفت:«ای سگ، چرا فتنه در جهان انگیختی و چرا چندین هزار مسلمان بکشتی؟» هیچ جواب نداد. فرمود تا هر چهار دست و پایش ببرند. چون یک دست ببریدند، دست دیگر در خون زد و در روی مالید و همه روی را از خون سرخ کرد. معتصم گفت: «ای سگ، باز این چه علم است؟» گفت: «در این حکمتی است.» گفتند: «آخربگوی، چه حکمتی است؟» گفت: «شما هردو دست و پای من بخواهید بریدن، و گونه مردم از خون سرخ باشد، و چون خون از تن برود، روی زرد شود. ... من روی خویش به خون سرخ کردم تاچون خون از تنم بیرون شود، نگویند که از بیم و ترس رویش زرد شد». خواجه نظام الملک در ادامه می‌گوید؛ معتصم را سه فتح برآمد که هر سه قوت اسلام بود؛ یکی فتح روم، دوم فتح بابک و سوم فتح مازیار در طبرستان، که اگر از این سه فتح یکی بر نیامده بودی اسلام شده (رفته) بود.


جنبش‌های همدوره

قابل ذکر است که جنبش سرخ علمان به رهبری مازیار بن قارن در یک برهه از زمان در شرق و غرب ایران با بابکیان هم عصر بوده‌اند. دو سال پس از شکست بابک، مازیار بن قارن نیز گرفتار آمد و اورا در زیر تازیانه کشتند، زیرا انکار کرد که با افشین شاهزاده ایرانی مکاتبه داشته‌است. خلیفه جسد مازیار را هم در کنار پیکر خشکیده همرزم قهرمانش بابک بدار، آویخت. دیری نپائید که جسد افشین نیز به آنان پیوست. خرمدینان نیز همانند پیشینیان خود به تناسخ روح قایل بودند و گویا مرام مزدکی داشتند. شهرستانی در این باره می‌گوید2.gif۱۵) “پیروان بومسلم و مبیضه (سپیدجامگان) نیز از خرمدینان بودند. خودعنوان خرمدینی نشان می‌دهد که باید حتی دردوران ساسانی مانندتراکیب “بهدینی“ (کیش زرتشتی) و“درست دینی“ (کیش مزدکی) ایجاد شده باشد“. در هر حال ابن الندیم در الفهرست نیز مزدکی بودن خرمدینان را تایید می‌کند و می‌نویسد: “خرمدینان که بسرخ جامگان شهرت دارند از پیروان مزدک هستند و در آذربایجان، ری ارمنستان، دیلم، همدان و دینور (مرکز ولایت شرقی کردستان آنروزی) پراکنده اند“.

مسعودی تاریخ نویس قرون وسطا در رابطه با پیروان خرمدینی در زمان خود می‌نویسد: “اکنون به سال ۳۳۲ هجری بیشتر خرمیان از فرق کردکیه و لودشاهیه هستند و این دو فرقه از همه خرمیان معتبر ترند“.


ایران پس از جنبش خرمدینان

از شکست بابک خرمدین تا سال ۲۵۴ هجری قمری جنبشهای دیگر در برابر خلفا فرا گیر نبودند. از این سال بود که انقلاب سازمان یافته بردگان به رهبری علی بن محمد رازی زنگی یار (صاحب الزنج) که بزنگی یاران شهرت یافت و تا سال ۲۷۰ هجری قمری دوام آورد و یک دولت نیز در جنوب غربی ایران تشکیل داد، زمینه را برای ضعف خلفا و پایان حاکمیت اعراب در ایران آماده نمود. افزون بر این در کتب تاریخی و از جمله تاریخ طبری گاه می‌بینیم که: “ علی بن ابان“ سپه دار نامدار و بزرگ زنگی یاران، از بحرین و یمامه به سوی ری سپاه می‌برد و یا کردان که با دربار خلافت در ستیز بودند، به دولت بردگان زنگی یار خراج می‌دادند و یا علی بن محمد زنگی یار پیشوای بردگان از آنان (کردان) می‌خواست که در منبرها به نام او خطبه بخوانند.(۱۷) این نکات که در لابلای تاریخ دیده می‌شود، نشانه آنست که کردان نه اینکه در ستیز دائم با خلفای اسلام بوده‌اند، بلکه به جنبشهای ضد خلفا نیز گرایش نشان داده‌اند. خواجه نطام الملک زنگی یاران را نیز به مزدکی و بابکی بودن متهم می‌کند.(۱۸) زنگی یاران درمدت ۱۵ سال صدو پنجاه و شش بار با سپاهیان خلیفه نبرد کردند که در نبردهای آخرین در سال ۲۷۰ هجری قمری شکست بدی خوردند و با تسخیر مختاریه، پایتخت زنگی یاران توسط سپاهیان خلیفه، حکومت آنان برچیده شد. اگرچه زنگی یاران و همه بردگان و مردم ستم دیده دیگر، از ظهور قریب الوقوع قرمطیان به سال ۲۸۷ هجری آگاهی نداشتند؛ ولی باز همچنان به ظهور نهضتی دیگر امیدوار مانده و چشم به آینده دوختند.


دلیل ناکامی جنبش

همانگونه که در پیش نیز اشاره شد، یکی از دلایل شکست این جنبشها همان نداشتن اتحاد بوده‌است. طبری تاریخ نگار قرون وسطا خبری دارد حاکی ازاینکه حمدان قرمط بنیانگذار قرمطیان که در سالهای ۲۵۰ - ۲۷۰ هجری سالار صدهزار شمشیردار بوده و از علی بن محمد زنگی یار دعوت می‌کند که برای مبارزه با دشمن واحد خود دریک جبهه متحد شوند جواب موافق نمی‌گیرد.


مرگ

همانصور که پیشتر ذکر شد ، او در هفتم ژانویه سال۸۳۸ میلادی برابر با ۶ صفر ۲۲۳ هجری قمری (۱۷ دی ۲۱۶ هجری خورشیدی)، به‌دستور معتصم بالله کشته‌شد. ابتدا دست و پای وی را به‌تدریج قطع کردند. سپس جنازه‌ مثله شده اش را در شهر سامرا بر سر دار کشیدند. بر طبق بعضی منابع سر او را ببعدا برای نمایش در شهرهای دیگر و خراسان گرداندند. بابک در همان محلی به دار آویخته شد که دیگر قیام کننده ضد عباسی، مازیار، شاهزاده طبری بعدها به بدستور خلیفه عباسی به دار آویخته شد. بعضی منابع مانند خواجه نظام الملک طوسی در کتاب سیاست‌نامه نقل می‌کنند که در هنگامی که دست اول بابک را می‌بریدند. بابک صورتش را با دست دیگرش به خون آلوده می‌کرد. وقتی معتصم علت آنرا پرسید. بابک پاسخ داد که چون خونریزی باعث رنگ پریدگی صورت می‌شود من صورتم را خونین می‌کنم که کسی گمان نکند که بابک ترسی به دل راه داده است.


از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 15:24 1388/08/29
46
نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال‌التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع‌آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند.

حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه‌ای پر از سکه‌های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه‌های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه‌ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود.

حرامی شادی‌کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخرکنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.

طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه‌کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش برگردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم؟

رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

بابك رادان , behzadan
بابك رادان - 11:36 1387/10/21
45
شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 15:19 1387/10/20
44

داستان سام و سیمرغ

شاهنامه فردوسی



سام نریمان، امیر زابل و سر آمد پهلوانان ایران، فرزندی نداشت واز این­رو خاطرش اندوهگین بود. سرانجام زن زیبا رویی از او بارور شد و کودکی نیک­ چهره زاد. اما کودک هر چند سرخ روی و سیاه چشم و خوش سیما بود موی سر و رویش همه چون برف سپید بود.

مادرش اندوهناک شد. کسی را یارای آن نبود که به سام نریمان پیام برساند و بگوید ترا پسری آمده است که موی سرش چون پیران سپید است.
دایه­ی کودک که زنی دلیر بود سرانجام بیم را به یک سو گذاشت و نزد سام آمد و گفت : « ای خداوند ! مژده باد که ترا فرزندی آمده نیک چهره و تندرست که چون آفتاب می­درخشد. تنها موی سر و رویش سفید است. نصیب تو از یزدان چنین بود. شادی باید کرد و غم نباید خورد
سام چون سخن دایه را شنید از تخت به زیر آمد و به سرا پرده­ی کودک رفت. کودکی دید سرخ روی و تابان که موی پیران داشت. آزرده شد و روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک ! چه گناه کردم که مرا فرزند سپید موی دادی ؟ اکنون اگر بزرگان بپرسند این کودک با چشمان سیاه و موهای سپید چیست من چه بگویم و از شرم چگونه سر برآورم ؟ پهلوانان و نامداران بر سام نریمان خنده خواهند زد که پس از چندین­گاه فرزندی سپید موی آورد. با چنین فرزندی من چگونه در زاد بوم خویش بسر برم ؟ » این بگفت و روی بتافت و پر خشم بیرون رفت.

سیمرغ

اندکی بعد فرمان داد تا کودک را از مادر باز گرفتند و بدامن البرز کوه بردند و در آن­جا رها کردند. کودک خردسال دور از مهر مادر، بی­پناه و بی­یاور، بر خاک افتاده بود و خورش و پوشش نداشت. ناله بر آورد و گریه آغاز کرد. سیمرغ بر فراز البرز کوه لانه داشت. چون برای یافتن طعمه به پرواز آمد خروش کودک گریان بگوش وی رسید. فرود آمد و دید کودکی خردسال بر خاک افتاده انگشت می­مکد و می­گرید. خواست وی را شکار کند اما مهر کودک در دلش افتاد. چنگ زد و او را برداشت تا نزد بچگان خود بپرورد.
سال­ها بر این بر آمد. کودک بالید و جوانی برومند و دلاور شد. کاروانیان که از کوه می­گذشتند گاه گاه جوانی پیلتن و سپید موی می­دیدند که چابک از کوه و کمر می­گذرد. آوازه­ی او دهان به دهان رفت و در جهان پراکنده شد تا آن­که خبر به سام نریمان رسید.

خواب دیدن سام

شبی سام در شبستان خفته بود. به خواب دید که دلاوری از هندوان، سوار بر اسبی تازی پیش تاخت و او را مژده داد که فرزند وی زنده است. سام از خواب برجست و دانایان و موبدان را گرد کرد و آنان را از خواب دوشین آگاه ساخت و گفت : « رای شما چیست ؟ آیا می­توان باور داشت که کودکی بی پناه از سرمای زمستان و آفتاب تابستان رسته و تا کنون زنده مانده باشد ؟»
موبدان به خود دل دادند و زبان به سرزنش گشودند که : « ای نامدار! تو ناسپاسی کردی و هدیه یزدان را خار داشتی. به دد و دام بیشه و پرنده­ی هوا و ماهی دریا بنگر که چگونه بر فرزند خویش مهربانند. چرا موی سپید را بر او عیب گرفتی و از تن پاک و روان ایزدیش یاد نکردی ؟ اکنون پیداست که یزدان نگاهدار فرزند توست. آن­که را یزدان نگاهدار است تباهی ازو دور باشد. باید راه پوزش پیشگیری و در جستن فرزند بکوشی

شب دیگر سام در خواب دید که از کوهساران هند جوانی با درفش و سپاه پدیدار شد و در کنارش دو موبد دانا روان بودند. یکی از آن دو پیش آمد و زبان به پرخاش گشود که : « ای مرد بی باک نامهربان !، شرم از خدا نداشتی که فرزندی را که به آرزو از خدا می­خواستی به دامن کوه افکندی ؟ تو موی سپید را بر او خرده گرفتی، اما ببین که موی خود چون شیر سپید گردیده. خود را چگونه پدری می­خوانی که مرغی باید نگهدار فرزند تو باشد ؟

سام از خواب جست و بی­درنگ ساز سفر کرد و تازان بسوی البرز کوه آمد. نگاه کرد کوهی بلند دید که سر به آسمان میسایید. بر فراز کوه آشیان سیمرغ چون کاخی بلند افراشته بود و جوانی برومند و چالاک بر گرد آشیان می­گشت. سام دانست که فرزند اوست. خواست تا به وی برسد، اما هر چه جست راهی نیافت. آشیان سیمرغ گویی با ستارگان همنشین بود. سر بر خاک گذاشت و دادار پاک نیایش کرد و از کرده پوزش خواست و گفت« ای خدای دادگر! اکنون راهی پیش پایم بگذار تا به فرزند خود باز رسم

باز آمدن دستان

پوزش سام به درگاه جهان آفرین پذیرفته شد. سیمرغ نظر کرد و سام را در کوه دید. دانست پدر جویای فرزند است. نزد جوان آمد و گفت : « ای دلاور! من ترا تا امروز چون دایه پروردم وسخن گفتن و هنرمندی آموختم. اکنون هنگام آنست که به زاد و بوم خود باز گردی. پدر در جستجوی تو است. نام ترا «دستان» گذاشتم و از این پس ترا بدین نام خواهند خواند
چشمان دستان پر آب شد که : « مگر از من سیر شده­ای که مرا نزد پدر می­فرستی ؟ من به آشیان مرغان و قله­ی کوهستان خو کرده­ام و در سایه­ی بال تو آسوده­ام و پس از یزدان سپاس­دار توام. چرا می­خواهی که باز گردم ؟
سیمرغ گفت : « من از تو مهر نبریده­ام و همیشه ترا دایه­ای مهربان خواهم بود. لیکن تو باید به زابلستان بازگردی و دلیری و جنگ آزمایی کنی. آشیان مرغان از این پس ترا به کار نمی­آید. اما یادگاری نیز از من ببر : پری از بال خود را به تو می­سپارم. هرگاه به دشواری افتادی و یاری خواستی پر را در آتش بیفکن و من بی­درنگ به یاری تو خواهم شتافت

آن­گاه سیمرغ، دستان را از فراز کوه برداشت و در کنار پدر به زمین گذاشت. سام از دیدن جوانی چنان برومند و گردن فراز، آب در دیده آورد و فرزند را برگرفت و سیمرغ را سپاس گفت و از پسر پوزش خواست.
سپاه گرداگرد دستان برآمدند، تن پیل­وار و بازوی توانا و قامت سرو بالای وی­ را آفرین گفتند و شادمانی کردند. آن­گاه سام و دستان و دیگر دلیران و سپاهیان به خرمی راه زابلستان پیش گرفتند. از آن روز دستان را چون روی و موی سپید داشت «زال زر» نیز خواندند.

 


شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 23:41 1387/10/16
43


=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>

رها عزیز ممنون از متنت .



رها مهر , nazaninama
رها مهر - 23:20 1387/10/15
42

 

 

اشاره ای از پیر بلخ

فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.

عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟

مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی  استفاده کنی.

در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من  گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.

عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.

عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.

عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می‌کنی من احمق هستم؟ نه! این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی  احمق و چه کسی عاقل است!

این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در  مثنوی معنوی است.

مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را  به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که به گمان زرنگ بودن، تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدد که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود.

 

شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 01:28 1387/10/5
41
گردآفرید عزیز ممنون از مطالب زیبات .
 گرد آفرید , gordafarid_gh
گرد آفرید - 12:00 1387/10/4
40

***پادشاهی پوران دخت و آزرم دخت***

در اواخر دوران شاهنشاهی ساسانی ، ایران اوضاع آشفته و نابسامانی را طی می کرد و این اوضاع نتیجه نیرنگ و حیله ی نظامیان و موبدان بود که هرکدام برای منافع خود علیه شاه یا شاهزاده ای نیرنگ می کردند و او را از تخت به پایین می کشیدند

آن زمان ایران و رسم آیین دیرینه اش دستخوش اختلاف و تعصب روحانیون گشته بود و هر چند روزی یکی از سرداران شورشی می کرد و یا شاهزاده ای بر تخت می نشست ، در همان هنگام که اهریمن نفاق کشور ساسانیان را به ورطه مرگ و نیستی می کشانید و ایران در یکی از دشوارترین شرایط تاریخش قرار داشت حکومت کشور به زنان واگذار شد ، یعنی حکومت و مدیریت ایران را چند ماهی ملکه پوران دخت در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسید

به علت اینکه اکثر کتاب های دوران ساسانی که بیان گر تاریخ و فرهنگ آن زمان بودند در حمله اعراب به ایران سوزانیده و نابود شدند ، اطلاعات دقیقی از زمان حکومت این دو ملکه در دسترس نیست

به حکومت رسیدن پوران دخت و آزرم دخت ، نمایان گر این است که شرایط فرهنگی آن زمان در حدی بوده است که زنان نیز حاکم شوند و این برخلاف سخن افرادی است که بیان می دارند در ایران دوره ساسانی تبعیض شدیدی میان مردان و زنان برقرار بوده و زنان حق انجام دادن بسیاری از کارها را نداشته اند ، قطعا اگر چنین می بود حکومت سلسله شاهنشاهی ساسانی بدست زنان سپرده نمی شد

به جاست که پاره ای از اشعار حکیم ابوالقاسم فردوسی در باره ی پوران دخت و آزرم دخت را بخوانیم:

پادشاهی پوران دخت در شاهنامه:

یکی دختری بود پوران بنام

بران تخت شاهیش بنشاندند

چنین گفت پس دخت پوران که من

کسی راکه درویش باشد ز گنج

مبادا ز گیتی کسی مستمند

ز کشور کنم دور بدخواه را

...

همیداشت این زن جهان را به مهر

چو شش ماه بگذشت بر کار اوی

به یک هفته بیمار گشت و بمرد

چنین است آیین چرخ روان

چو زن شاه شد کارها گشت خام

بزرگان برو گوهر افشاندند

نخواهم پراگندن انجمن

توانگر کنم تانماند به رنج

که از درد او بر من آید گزند

بر آیین شاهان کنم گاه را

...

نجست از بر خاک باد سپهر

ببد ناگهان کژ پرگار اوی

ابا خویشتن نام نیکی ببرد

توانا بهرکار و ما ناتوان

پادشاهی آزرم دخت در شاهنامه:

یکی دخت دیگر بد آزرم نام

بیامد به تخت کیان برنشست 

نخستین چنین گفت کای بخردان

همه کار بر داد و آیین کنیم 

هر آنکس که باشد مرا دوستدار

کس کو ز پیمان من بگذرد 

به خواری تنش را برآرم بدار

همیبود بر تخت بر چار ماه 

از آزرم گیتی بیآزرم گشت

شد اونیز و آن تخت بیشاه ماند 

همه کار گردنده چرخ این بود

ز تاج بزرگان رسیده به کام

گرفت این جهان جهان رابه دست 

جهان گشته و کار کرده ردان

کزین پس همه خشت بالین کنیم 

چنانم مر او را چو پروردگار

بپیچید ز آیین و راه خرد 

ز دهقان و تازی و رومی شمار

به پنجم شکست اندر آمد به گاه

پی اختر رفتنش نرم گشت

به کام دل مرد بدخواه ماند 

ز پروردهی خویش پرکین بود

 گرد آفرید , gordafarid_gh
گرد آفرید - 20:38 1387/09/27
39

پوروچیستا (نماد آزادی زن در ایران باستان)

 

 

پوروچیستا نام کوچک‌ترین دختر از سه دختر زرتشت، بود

نام و نام خانوادگی پوروچیستا بطور کامل پوروچیستا اسپنتمان هیچداسپان بود

 

 پوروچیستا که در ایران باستان نام دختر بوده در دین یشت به معنای دانش والا آمده است 

به عبارت دیگر واژه پوروچیستا به معنی پُربینش است

 

پوروچیستا از نخستین ایمان آورندگان به اهورا مزدا بوده است

در گات ها از هفت نفر به عنوان نخستین ایمان آورندگان یاد می شود که پوروچیستا نیز یکی از آنهاست

( این هفت نفر عبارتند از میدیوماه (پسر عموی اشو زردشت)، پوروچیستا (دختر کوچک اشو زردشت)، فرشوشتره (از خاندان ایرانی هوگو، پدر همسر اشو زردشت)، فریانا (از خاندان های تورانی) جاماسپ (از خاندان هوگو و همسر پوروچیشتا)، کی گشتاسپ و همسرش بانو هوتوسا (هر دو از خاندان های برجسته ایرانی) )

نحوه ازدواج پوروچیستا نیز بسیار جالب و نشان دهنده آزادی دختران ایران باستان در انتخاب همسرشان است

داستان پیوند دختر زرتشت، پوروچیستا در اوستا بخش یسنا، هات 53 (گات 53) آمده است که این داستان از دیدگاهای گوناگونی دارای ارزش فراوانی است. نحوه ازدواج پوروچیستا، بیانگر حقوق والای یک زن در نزر ایرانیان باستان است

در گات 53 نوشته شده است :

" ای پورچیستای اسپنتمان

 ای جوانترین دختر زرتشت

 اهورا مزدا آن کس را که به اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است به همسری تو می دهد ، پس با خرد خود همه پرسی کن  و با پارسایی و دانش نیک رفتار کن "

این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد

 

ایرانیان باستان (زرتشتیان) خرد مقدس و حق انتخاب را از نعمت های خدا به انسان می دانستند و بنابراین دختران خود را به صورت تحمیلی وادار به ازدواج نمی کردند

 

در قسمتی دیگر از گات 53 شاهد گواه گیری زرتشت از پوروچیستا و جاماسب (جاماسپ وزیر گشتاسب شاه بوده‌است. جاماسپ را از نخستین فیلسوفان ایرانی میدانند ) هستیم

این گواه گیری نمایان گر این است که ایرانیان برای ازدواج نزد موبدی می رفتند و او آنها را به همسری هم در می آورد

 

وسخن آخر این که پوروچیستا را می توان به عنوان نماد آزادی زن ایرانی در نظر گرفت . و داستان هایی که از وی نقل شده است نیز نمایانگر این است زنان نزد ایرانیان باستان دارای ارزش و احترام می بوده اند

شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 19:42 1387/09/24
38

پادشاه و کنیز زیبا

مثنوی معنوی



در روزگارهای پیش ، پادشاهی برای شکار به بیابان و صحرا رفت در شکارگاه ، چشمش به کنیزکی زیبا افتاد و دلش سرشار از عشق او شد . شاه ، برای شکار و صید رفته بود ، ولی کنیز دل و جان او را شکار کرد .
شاه چون ثروت و قدرت بسیار داشت ، پول و طلای زیاد در این راه داد ، آن کنیز را خرید و به کاخ خویش آورد .

طولی نکشید که آن کنیزک ، در کاخ او بیمار و رنجور شد و زردروی شد . به طوری که شاه از غم او بسیار افسرده کردید . او چندین پزشک ماهر را که می شناخت ، برای درمان او طلبید . ولی هر چه آن ها مداوا کردند نتیجه نداشت .

هــر چــه کــردنــد از عـــــلاج و از دوا           گــشت رنــج افــزون و حـــاجت نــاروا
آن کــنیزک از مــرض چون مــوی
شد           چشم شاه از اشک خون چون جوی شد

آری غافل مباش که وقتی مست نعمت شدی بدان که روزی آن نعمت از دست می رود و به جای خوشی ناخوشی ممکن است به تو روی آورد .

از قضا سرکنگبین صفرا فزود           روغن بـادام خشکـی می نـمود

شاه ، از درمان پزشکان مایوس شد . سراسیمه به به محراب عبادت شتافت ، و شروع به راز و نیاز با خداوند کرد . او اشک بسیار ریخت و شفای کنیزگ را از خدای بزرگ طلبید .

چون برآورد از میان جان خروش       انـدر آمـد بـحر بخشـــایش بجوش

در این حال خواب او را ربود . در عالم خواب ، پیرمردی را دید . پیر مرد به او مژده داد که دعایت مستجاب شد و بزودی حکیم و پزشک باهوشی نزد تو می آید و کنیز را درمان می کند .
شاه وقتی از خواب بیدار شد ، بسیار شاد گردید و در انتظار آمدن چنین پزشک حکیمی قرار گرفت . طولی نکشید که انتظار به سر رسید و نگاه پادشاه از دور به آن پزشک حکیم افتاد . او درعوض دربانان خود ، به پیشواز او رفت .

از خــــــدا جوییـــم تـــوفیــق ادب       بی ادب محروم ماند از لطف رب

آری شاه دریافت که روی آوردن به سوی خدا از روی اخلاص ، کارساز و نتیجه بخش است ، شکر و سپاس خود را به درگاه خدا ابراز نمود .
شاه ، جریان بیماری کنیزک و توفیق نیافتن پزشکان را در درمان او ، برای پزشک حکیم بازگو نمود او را برای مداوا ، نزد کنیزک برد .
پزشک پس از معاینات بالینی ، دریافت که بیماری او جسمی نیست ، بلکه روحی است و درد او ؛ درد عشق است :

عــلت عــاشق زعلت هــا جــدا است         عــشـق اســطرلاب اسرار خــدا است
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت        شرح عشق و عاشقی
هم عشق گفت
آفتــــــــاب آمــــــــد دلیـــــــل آفتــــاب         گــر دلیلت
بایـــــد از وی رومتـــــاب

پزشک حکیم ( غیبی ) پرسشهایی از کنیزک نمود و هنگام پرسش و پاسخ ، نبض کنیزک در دست پزشک حکیم بود . او از دیار و خویشان و دوستان او سوال می کرد و کنیز به تمام این سوالات پاسخ می داد ، تا اینکه پزشک حکیم از شهر سمرقند ، سخن به میان آورد و ناگهان دریافت که نبض کنیزک ، حالت عادی خود را از دست داده و رنگ او سرخ و زرد می شود .
پزشک از خیابان ها و کوچه های سمرقند ، سوال کرد . وقتی از کوچه « غاتفر » و ساکنان آن ، سخن به میان آمد ، ضربان نبض کنیزک شدت یافت و به این ترتیب پزشک دریافت که او به درد جانکاه عشق « زرگر سمرقندی » ، که در کوی غاتفر سکونت دارد ، گرفتار است . بیماری کنیزک را پیدا کرد و جریان را به شاه گفت و از همین طریق او را درمان کرد .


 


شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 23:06 1387/09/4
37
=D>=D>

=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>=D>

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.