| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
605
|
2552
|
90/11/30 (19:39)
|
|
||
|
|
114
|
820
|
90/11/30 (19:34)
|
|
||
|
|
95
|
483
|
89/9/2 (09:56)
|
|
||
|
|
300
|
1269
|
89/7/5 (12:23)
|
|
||
|
|
111
|
474
|
86/12/15 (23:02)
|
|
||
|
|
61
|
258
|
89/9/13 (09:53)
|
|
||
|
|
167
|
686
|
89/8/11 (09:50)
|
|
||
|
|
215
|
852
|
90/10/4 (09:53)
|
|
||
|
|
11
|
82
|
90/2/3 (12:45)
|
|
||
|
|
51
|
195
|
89/11/1 (09:34)
|
|
||
|
|
67
|
366
|
88/12/14 (02:58)
|
|
||
|
|
135
|
734
|
88/2/2 (16:25)
|
|
||
|
|
14
|
72
|
88/2/2 (16:11)
|
|
||
|
|
399
|
1504
|
87/12/17 (00:09)
|
|
||
|
|
352
|
2171
|
87/6/20 (12:40)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
87/4/4 (22:43)
|
|
||
|
|
54
|
193
|
87/3/17 (16:42)
|
|
||
|
|
144
|
634
|
87/3/13 (22:36)
|
|
||
|
|
6
|
25
|
86/12/15 (22:15)
|
|
||
|
|
15
|
51
|
86/12/4 (00:14)
|
|
تاریخچه ای مصور و مختصر از لباس زنان ایران !
پیش از آنکه فرهنگ و تمدن آریایی در ایران زمین کنونی به دوران شکفتگی خود برسد، در هزاره سوم پیش از میلاد، در بخش جنوبی و جنوب غربی ایران که دامنه اش تا کرانه های دشت لوت و کویر مرکزی نیز میرسیده است، مردمی با فرهنگ و تمدن خاص زندگی میکردند که اینک آنان را "ایلامی" مینامند. از آماری که این مردم بر جای گذاشته اند، چنین بر می آید که به پیشرفت های بزرگی نائل آمده و شهری مانند "شوش" بنیاد نهاده اند که به علت کهنسالی، ماد شهرهای جهان به شمار می آید.
مجسمه های گِلی و گِل پخته که در دوره های باستانی همراه با اجساد مردگان دفن می شدند ما را با کلاه ها و زیورها و جامه های زنانه بسیار متنوعی آشنا می شازند که می توانند از جمله مدارک مستند در این زمینه در هزاره های اول و دوم پیش از میلاد باشند.

بهترین و قابل استفاده ترین نمونه نقش جامه بانوان مادی، بر روی جعبه ای سیمین، که از گنجینه جیحون به دست آمده و در موزه بریتانیاست دیده می شود، و به طور کلی از این طرح ها و نقش ها پیداست که بانوان مادی جامه های بلند و چین دار با آستین های فراخ می پوشیده اند و زیورهای سیمین و زرین بر خود می بسته اند.

مادها و پارس ها چنان با هم قرابت و آمیختگی داشته اند
که گاه تمایز بین آن ها مشکل می گردد. آنچه مسلم است لباس منسوب به مادها
دوختی ساده تر داشته و از الگویی نسبتاً تنگ و چسبان پیروی می کرده.
برعکس، لباس پارسیان، فراخ و گشاد، همراه با چین های فراوان بوده و ترکیبی
مفصل تر داشته است.
دوران شاهنشاهی هخامنشیان که پس از مادها بر
روی کار آمدند، آغاز شکفتن هنر و فرهنگ و شکوه تاریخ ایرانیان است. کشور
گشاییها و قدرت و ثروت در این روزگار باعث آن گردید که ایرانیان به
زندگانی بسیار مرفه و شکوهمند و پرتجمل دست یابند و جامه ها و پارچه ها و
زیورهای گرانبها و زیبا بر خود بپوشند.
در این روزگار که تیره ها و
مردمان گوناگون شاهنشاهی ایران هریک به فراخور سرزمین خویش جامه های قومی
خود را می پوشیدند، پارسیان نیز همچون دیگران از پوشاک ویژه تیره پارسی که
در میان دیگر جامه ها کاملاً مشخص و شناخته شده است استفاده می کردند، اما
در میان خود پارسیان طبقات مختلف از : لشگری و کشوری، مرد و زن، همه یکسان
جامه می پوشیدند و اگر جامه های آنان با هم فرقی داشت، تنها از دیده جنس و
رنگ پارچه و آرایشهای آن بود، بدینسان که در طبقات ثروتمند از پارچه های
لطیف تر و گرانبهاتر و پر آرایشتر و در طبقات کم چیز از پارچه های ساده تر
و کم بهاتر استفاده می کردند.
مردم پارس نیز همچون بسیاری از مردمان
روزگاران باستان، جامه های بلند و فراخ را می پسندیدند و زنان و مردان
پارسی چون از دیده شدن پوست و تن برهنه شان بسیار شرم داشتند و برخلاف
یونانیان آن زمان، نمایش تن برهنه و بی پوشاک را کاری برخلاف شرم و آزرم و
بس زشت و ناروا می دانستند، کوشش داشتند، جامه ای بپوشند که بلند، فراخ و
پرچین باشد تا گذشته از پوشیده بودن همه تن و بر، برجستگی های طبیعی
اندامها نیز پیدا و نمایان نباشد.

ارسیان از زن و مرد، گذشته از زیر پوشهای سفید رنگ پنبه
ای، قبایی فراخ و شنلی شکل با دامن چین دار و بلند می پوشیدند که از دیده
دوخت و شکل جالبش در میان جامه های مردمان روزگاران باستان، مانندی بر آن
نمی توان یافت.
هر قبای پارسی از دو بخش که به هم دوخته می شد، پدید می
آمد؛ بخش نخست بالاتنه جامه بود که تقریباً به شکل دایره بریده می شد و
نیمی از آن پشت و چین های زیر آستین و نیمی دیگر پیش سینه را تشکیل می داد.
بخش
دوم
دامن قبا بود که در کمرگاه به بخش اول می پیوست و بسیار پرچین و فراخ
بود و در جلو پاها، چین های آویخته فراوانی داشت تا هنگام راه رفتن مانع
گام برداشتن نباشد. قباها از دیده دامن بر دو گونه بود "یک چینه" و " دو
چینه".

بانوان و مردان پارسی کمربند چرمی بر کمر می بستند و
کفشهای آنان نیز از چرم بود و بندهایی داشت که در روی پا از درون هم گذشته
کفش را محکم می کرد.
در این دوره کار بافندگی را بیشتر زنان انجام می
دادند و کار و مشغولیت بانوان ایرانی، بافتن پارچه های گرانبها و سوزن
کاری بود و حتی شهبانوها و شاهدخت ها نیز در دربار، بدین کار می پرداختند
پس
از
دوران بسیار کوتاه سلوکی که اندک تأثیری از فرهنگ یونانی یا فرهنگ
آسیایصغیر در فرهنگ و هنر ایران مشاهده می گردد، دوران طولانی و برجسته
اشکانی فرا می رسد که مدت چهارصد و هفتاد سال شاهنشاهان این سلسله استقلال
و فرهنگ سرزمین ایران را در برابر بیگانگان نگه داشته، برگهای زرین و
افتخارآمیزی بر تاریخ ایران افزودند. ولی جای افسوس است که در دوره ساسانی
با انگیزه دشمنی و اختلاف مذهبی که میان خاندان اشکانی و ساسانیان وجود
داشت، بسیاری از آثار و مدارک تاریخی و هنری و مذهبی این دوره درخشان در
قلمرو حکومت ساسانیان نابود گردیده، از میان رفت.
آثار کشف شده نشان می
دهد که اشکانیان و پارتها، از حیث فرهنگ و مظاهر دیگر تمدن مردمی بسیار
غنی بوده، زندگانی آنان در شکوه و تجمل و زیبایی دوستی دست کمی از دوران
هخامنشی و ساسانی نداشته است و از جمله تظاهرات این تجمل دوستی، وضع پوشاک
پارتها و اشکانیان است که چه مرد و چه زن جامه های بسیار زیبا و برازنده و
باشکوه می پوشیده اند و با زیورهای گرانبها و ظریف که جنبه هنری آنها
بسیار قوی می باشد خود را می آراسته اند.

جامه زنان ایرانی در دوران اشکانی عبارت بوده است از:
پیراهن آستین دار و بلند پرچین که دامن آن تا روی زمین کشیده می شده است و
کمربندی از روی آن در زیر سینه می بسته اند که اندکی از گشادی آن کاسته،
چین های بیشتری ایجاد می کرده است. از روی پیراهن بلند پیراهن دیگری می
پوشیدند که بلندی آن نسبت به پیراهن اول کمتر بوده و یقه ای باز و آستین
داشت.
بستن سربندهای گوناگون و استفاده از کلاه های مخروطی بلند و طبقه
طبقه که تور یا چادری از بالای آن آویخته می شد بسیار معمول بود. بانوان
پارچه ای را همچون شنل از روی دوشهای خود می آویختند و یا از آن مانند
چادر استفاده می کردند و گاه آن را به دور کمر می بستند.

سربند زنان مانند سربند و شمله های زنان کرد و لر بسیار
بزرگ بود. دور لچک و روی سربندها و کلاه ها را با نگین ها و سکه ها و
آویزها و با علائم مذهبی همچون: هلال ماه و ستاره و پیکره و از این گونه
زیورها می آراسته اند و گردن بندها و سینه ریزهای فراوان و پر کار از گردن
و سینه می آویختند و النگو و گوشواره و انگشترهای متعدد به خود می بستند.
و اما دوره ساسانی
تمدن
و فرهنگ ملی ایران در دوره ساسانی با برپاداشتن آیین ها و آداب و رسوم کهن
ایرانی دوباره تجدید حیات کرد و شیوه زندگانی مردم که پیشتر اندکی با رسوم
بیگانگان درآمیخته بود، کاملاً رنگ ایرانی به خود گرفت. در این دوران
بسیار طولانی و مهم، وجود شاهنشاهان نیرومند و کشورگشا و پدید آمدن
دربارهای باشکوه و ثروتمند و روی کار آمدن طبقه دهگانان(فئودال) ایرانی
نژاد که در سرتاسر ایران زمین پراکنده بودند، زندگی پرتجمل و پرتفننی
ایجاد کرد که اثرات تجملات در پوشاک مردان و زنان این عهد که نمونه هایش
بر روی آثار گوناگون بازمانده است به خوبی نمایان است.
پوشاک زن ایرانی
در این زمان از تنوع بیشتری برخوردار است و چون آثار و نمونه های نسبتاً
فراوانی از آن روزگار از کنده کاری روی فلز و موزائیک و نقش برجسته و
تندیسه و پارچه برای ما بازمانده استاز اینرو با دقت و اطمینان بیشتری
پوشاک و زیورهای بانوان را پی گیری کرده مورد پژوهش قرار داد.
گونه ای
از جامه زنان این عهد مانند دوران پیش، عبارتست از پیراهن بلند و فراخ با
آستین های بلند و گاه کوتاه که با بستن بندی در زیر سینه چین های فراوانی
ایجاد می کرد. معمولاً بر انتهای دامن این پیراهن پارچه پُرچینی افزوده می
شد که آن را از پیراهن های ساده و بلند پارتی جدا می ساخت. از روی پیراهن
شالها یا روسری هایی بر دوش و روی بازوان خود می انداختند که وقار و
زیبایی بیشتری به پوشاک می بخشید و گاه از آن به صورت چادر نیز استفاده می
کردند. گاه از روی پیراهن بلند دامن مضاعفی با چین ها و زائده های شال
مانند که به بالای دامن دوخته شده بود می پوشیدند و زائده ها را در خم
بازوان خود می انداختند تا دامن دوم را بالاتر از دامن پیراهن نگاه دارد.
اینگونه دامن، پوشاک ویژه بانوان عهد ساسانی است و از پارچه های نازک و
بدن نما دوخته می شد و از اینرو رنگ و نقش پارچه پیراهن از پشت آن نمایان
بود.


گونه دیگر از پوشش بانوان پیراهنی است با دامن چاک دار
که بلندی آن تا میانه ساق پا میرسیده است و چاکها که حاشیه دوزی نیز می
شده دامن را در دور بدن به چندین ترک تقسیم می کرده است . با این دامن،
شلواری که مانند شلوار مردانه است می پوشیده اند و نمونه اینگونه پیراهن
زنان را بر روی ظرفهای سیمین ساسانی میتوان دید.
در دوره ساسانی پارچه
بافی پیشرفت بسیار کرده بود و انواع پارچه ها و بافته های ابریشمی و پشمی
و کتانی و پنبه ای با طرح ها و نقش ها و رنگهای زیبا در مناطق مختلف کشور
بافته می شد که خواهان بسیار داشت و حتی بسیاری از کشورهای آن زمان که خود
در بافندگی سابقه ای داشتند در بافت پارچه های خود از طرح های پارچه های
ساسانی تقلید و اقتباس می کردند.
دوران صفوی
دوران
صفوی
در ایران پس از اسلام، از بسیاری جهات و خصوصیات به دوران ساسانی در
ایران پیش از اسلام شباهت دارد، وحدت و مرکزیت یافتن سرزمین ایران در زمان
این سلسله و توجه به سنتها و آداب و رسوم و مذهب خاص ایرانی و ظهور شاهان
بزرگ و نیرومند، و آبادی و آبادانی ایران زمین و تشکیل دربارهای مجلل و
پیشرفت رشتههای گوناگون هنرهای ایرانی از ویژگیهای این دوران باشکوه است.
در
زمره
این پیشرفتها و تحولات، از جمله توجه خاصی نیز به طرز پوشاک و بافتن
پارچههای زربفت گرانبها و پدید آوردن و پوشیدن زیورهای گوناگون میشده است
که همگی از ذوق و سلیقه ایرانیان این عهد حکایت میکنند.
از تاریخ آن
زمان و از سفرنامههایی که جهانگردان اروپایی درباره مردم و سرزمین ایران
در عهد صفوی نوشتهاند و از نقاشیها و مینیاتورها و نمونه لباسها و پارچهها
و زیورهایی که از این روزگار برای ما بازمانده و خوشبختانه مقدار آنها نیز
فراوان است، چنین پیداست که زنان عهد صفوی، جامههای بس گرانبها و فاخر
میپوشیدهاند و پوشاک رویی آنان مانند جامه مردان، اغلب یک تکه بود یعنی
بالاتنه آن از دامن جدا دوخته نمیشد و جز در چند مورد، چندان تفاوتی با
جامه مردان نداشت.
قبای بانوان عهد صفوی در جلو از زیر باز میشد و
بلندی آن تا مچ پا میرسید. آنان کمرشان را محکم نمیبستند و آستینهای
قبایشان تنگ بود، آن چنان که به دست و بازو میچسبید و چینهای فراوان و
زیبایی در بالای مچ دست ایجاد میکرد.
اغلب زنان کلاه کوچکی به شکل برج
یا عرقچینهای زیبایی به سر مینهادند و لچکها و دستارهای سفیدی را به طرزی
جالب به سر میبستند. کلاهها و عرقچینها معمولاً به وسیله بندی در زیر گلو
نگهداری میشد و هر کسی بسته به شأن و ثروت خود کلاه و دستار را با پرها و
جواهر و زیورها و مروارید میآراست و بر زیبایی آن میافزود.
برخی از
بانوان از زیر کلاه، توری یا چارقد ابریشمینی را بر روی سر انداخته،
دنباله و گوشههای آن را در پشت سر رها میکردند و گیسوان فراوان و پرپشت
خود را بافته روی شانه میریختند.

شلوار بانوان همچون شلوار مردان از
پارچههای پنبهای رنگین دوخته میشد که به وسیله بند شلوار ابریشمین که از
لیفه آن میگذشت در دور کمر محکم میشد و بلندی ساقههای آن که اغلب از
پارچههای راه راه یا نقش(نوعی شماره دوزی) دوخته میشد و دارای حاشیه
زیبایی بود، تا مچ پا میرسید.
زنان از روی قبا در کمر، اغلب کمربندهای
سیمین و زرین مرصع و گاه شالهای ابریشم و ترمه میبستند و شاهزاده خانمها
معمولاً دو خنجر جواهرنشان از چپ و راست در لای شال کمر خود میگذاشتند که
قبضههای مرصع آنها از پر شال خودنمایی میکرد.
جوراب به معنی امروزی در
آن روزگار معمول نبود و فقط زمستانها یک گونه جوراب دوخته از پارچه پا
میکردند. این گونه جورابها اغلب از پارچههای زربفت با ساقههای حاشیه دار
کوتاه دوخته میشد و دور ساق و نوک و روی پنجه پا با قلابدوزی و سیمدوزی
آرایش مییافت. کفشها اغلب به شکل نعلین یا گاهی به تقلید از کفشهای فرنگی
به شکل "قونداره" بود که از ساغریهای رنگین یا تیماج دوخته میشد.
بانوان
هنگام بیرون رفتن از خانه، چادر بسیار بزرگ سفید یا بنفش رنگی بر سر
میکردند و فقط جلو صورت باز میماند.
به
طور کلی مردم این دوران چه مرد و چه زن، علاقه فراوانی به جامههای رنگارنگ
و گلدار و زربفت و ابریشمین نشان میدادند و شال و کمر و دستار خود را
حتماً از پارچههای گلدار و زریهای ظریف و گرانبها انتخاب میکردند.



دوران زندیه
در
دوران نادرشاه و جانشینان او تحول چشمگیری در پوشاک بانوان ایران پیش
نیامد جز آنکه به علل اجتماعی از تجملات و تفننهایی که در دوران قبل در
امر پوشاک وجود داشت کاسته شد و جامهها به سادگی گرایید.
در دوران زندیه
پوشاک بانوان ایرانی گرچه در جلال و شکوه به پای دوران صفوی نمیرسید ولی
آثار ظرافت به خوبی در آن نمایان بود.
از
خصوصیات جامههای این دوره، کوتاه شدن دامن پیراهنها و قباها و در نتیجه
نمایان شدن ساقهای شلوار و پوشیدن پیراهن بدننما و رواج نوعی از خالق
سنبوسه دار و کلیجه آستین کوتاه بود.
پارچه پیراهنها اغلب از نخ و
ابریشم ظریف انتخاب میشد و برخلاف پیراهن زیرین مردان که یقهاش از پهلوی
گردن باز و بسته میشد، چاک پیراهن از جلو و وسط باز میشد و در زیر گلو با
بند یا دگمه کوچکی، بسته می شد.
شلوار بانوان چه گشاد و چه تنگ از
پارچههای راه راه و به طور مورب دوخته میشد و لبه یا حاشیه دهانه آن را از
پارچههای به رنگهای مختلف انتخاب میکردند.


چگونگی
ساخت کانال سوئز به فرمان داریوش بزرگ 10 آبان 89 - 13:26 | |||
|
| |||
دوستان از این به بعد کانال سوئز را با نام کانال داریوش
میشناسیم!به همه بگویید! |
نمــــــاد
فـــــــروهر
نیاكان ما از چند
هزار سال پیش دریافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و
فروهر (Fravahr) سرشته شده كه
پویندگی و بالندگی انسان از كوشش و جوشش آنهاست.
فروهر از دو واژهی
"فره" به معنی جلو، پیش و "وهر" یا ورتی به معنی برنده و كشنده درست شده
است و شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر بزرگترین و باارزشترین جزء وجود
انسان است ، چون پرتوی از هستی بیپایان اهورامزداست كه انسان را بهسوی
رسایی رهنما میشود و وظیفهی پیشبری و فرابری، برای انسان به برترین پایهی
هستی را داراست. و پس از مرگ با همان پاكی و درستی به اصل خود (اهورامزدا)
میپیوندد.
امروزه نگارهی زیر بین زرتشتیان نمایانگر شكل فروهر است و بهعنوان نشانوارهی دین زرتشتی بهكار میرود. این نگاره، گذشتهی چندین هزارساله داشته و شبیه آن در جاهای دیگر و نزد قومهای دیگری دیده شده است ولی شكل كنونی آن در كتیبههای هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده میشود.
نگاره فروهر, از
چند قسمت تشكیل شده, كه هر قسمت فلسفه خاص خود را دارد.
1- صورت
فروهر به انسان شبیه است و این خود نشان دهنده رابطه ی بین فروهر و انسان
می باشد
2- دو بال در دو
طرف فروهر وجود دارد كه هر كدام از این بالها سه ردیف پر دارند. این سه
ردیف پر نشان دهنده , اندیشه نیك, گفتار نیك و كردار نیك هستند. یعنی با
تجهیز شدن به این سه می توان بمانند بالهای یك پرنده به سوی خوبی, پیشرفت و
آینده یی بهتر پرواز كرد
3-در قسمت پایین فروهر, دم پرگونه یی وجود
دارد كه خود سه ردیف پر دارد. این سه ردیف پر نشان دهنده اندیشه بد, گفتار
بد و كردار بد هستند كه سبب سقوط انسانند و به همین علت هم در قسمت پایین
فروهر قرار گرفته اند.
4-دو طناب كه در انتها, فر خورده اند و در دو
طرف فروهر قرار دارند سپنته مینو (جلو), و انگره مینو( پشت), را نشان می
دهد. كه این دو خود نشان می دهند كه انسان بایدخوبی را در پیش بگیرد و به
جلو برود و به بدیها پشت كند
5- دایره یی كه در
وسط تنه فروهر هست نشان از این دارد كه روان انسان جاوید است,نه آغازی
داشته و نه پایانی دارد.
6- یك دست فروهر, بالا را نشان می دهد و این
نشان از این دارد كه در این جهان تنها یك راه است و آن راستی ست كه باید آن
را در پیش گرفت.
7- دست دیگر, حلقه یی را نگه داشته است كه این حلقه ی "
پیمان " است كه نشانی ست از صداقت و وفاداری, كه اساس فلسفه زرتشت می باشد
|
ایرانیان برای هر پدیده سودمندی جشن (یعنی نیایش همگانی) برگزار میكردهاند. از این پدیدهها میتوان رویدادهای طبیعی را نام برد. زمین در گذر خود به گرد خورشید از مداری بیضی شكل میگذرد. هرگاه خورشید در هر یك از دو مركز این بیضی باشد (زمین در دو سر قطر بزرگ جای داشته باشد)، درازای روز و شب برابر میشوند كه نقطههای اعتدال بهاره و پاییزه نامیده شدهاند.
با گذر از نقطه اعتدال و رسیدن زمین به دو سر قطر كوچك بیضی طول روز یا شب كمكم به بلندترین اندازه خود میرسد كه به ترتیب نقطههای انقلاب تابستانه و زمستانه نام دارند. از سوی دیگر هم زمان با گردش زمین زاویه تابش خورشید به بخشهای گوناگون زمین نیز دگرگون شده، گرمای آنجا را كم یا زیاد میكند. بدین گونه سال خورشیدی، فصل، ماه و دیگر پدیدههای مربوط به گاه شماری پدید میآید. در دو نقطه اعتدال بهاره و(گروه اینترنتی ارور ) پاییزه همچنین در نقطههای انقلاب تابستانه و زمستانه به ترتیب جشنهای نوروز، مهرگان، تیرگان و دیگان (یلدا) برگزار میشده است.
در گاه شمار ایرانی سال دوازده ماه سی روزه دارد كه هر روز را به نامی میخواندهاند. هر روز كه نام آن با نام ماه یكی میشده، آن روز را جشن میگرفتهاند. آیین برگزاری این جشنها نیز با نام آن هماهنگ بوده است. در همه این جشنها نخست با نیایش همگانی از خداوند سپاسگزاری كرده، پیمان میبستهاند كه به خشنودی اهورامزدا برای نوكردن جهان همه كردارشان را بنابر هنجار هستی انجام دهند و خرد خود را با منش نیك همگام سازند. سپس به شادی برخاسته، داد و دهش (هدیه دادن و پذیرایی) میكردهاند.
یكی از بزرگترین جشنهای ایرانی نوروز است. در باور ایرانیان جهان در شش مرحله آفریده شده است: آسمان، زمین، آب، گیاه، جانور، و انسان. بنابر این باور انسان در پنج روز آخر سال آفریده شده، در نوروز از فروردین (= فْرَوَهْر = راهنمای اهورایی) برخوردار در نتیجه نو و تازه می شود. بنابر این ایرانیان در پایان اسفند پیرامون خود را پاكسازی میكردهاند. آنگاه در پنج روز ماندهی آخر سال كه به نام پنجو، پنجه شناخته میشده با سرودن یكی از پنج بخش گاتها میكوشیدهاند كه درونشان را پاكسازی كنند، تا آماده دگرگونی نوروزی شوند. خانه تكانی پیش از نوروز یادگار این آیین است. سپس به جشن (= نیایش همگانی) می پرداختهاند تا از خداوند برای چنین آفرینش و هدایتی سپاسگزاری كنند.
انسان در خانواده ساخته و در اجتماع پرورده میشود. سپس میتواند با پرورش شش جلوهی خداوند در خودش به او نزدیك شود. از دیدگاه دستور زبان، بهمن، اردیبهشت و شهریور به صورت خنثی یا مذكر و اسفند، خرداد و امرداد نیز سه جلوهای هستند كه به صورت مونث بكار برده شدهاند. این شش صفت در فرهنگ التقاطی ساسانیان با نام اَمْشاسپندان (به معنی بیمرگان افزاینده، پاكان و مقدسان جاودان) دچار شخصیت فرشتهای شدند.
در اسطورههای ساسانی تخممرغ، شیر و شیر برنج نماد بهمن؛ آتش نماد اردیبهشت؛ فلز نماد شهریور؛(گروه اینترنتی ارور ) زمین نماد اسفند؛ آب نماد خرداد؛ گیاه سبز و خوراكیهای گیاهی نماد امرداد هستند. انسانی كه این شش پرتو را در خود پرورده باشد، روحش چون آیینه روشنایی خداوند را باز میتاباند، بنابراین كتاب آسمانی گاتها و آیینه نیز بایستی نماد اهورایی شدن انسان باشد. در همه جشنها از جمله پنج روز پنجه، سفرهای گسترده و نیایشها در كنار آن انجام میشود. این هفت عنصر در همه سفرههایی كه برای آیینهای دینی (جشنها) گسترده میشوند، وجود دارد و سفره هفتسین یادگار آن است. معنی نامها این نكته را بهتر نشان میدهد ...
فروردین (ماه فروهرها) :
فروردین نام نخستین ماه فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در گاه شمار ایرانی سال با لحظه گذر زمین از نقطه اعتدال بهاره كه درازای روز با شب برابر است، آغاز میشود در اسطورههای ایرانی پنج روز پیش و پنج روز پس از نوروز فروهرها به زمین میآیند تا روان انسان را تازه كنند. همان گونه كه جهان خموده از زمستان به حركتی تا بلندای رسیدن در میآید.
در اوستا و پارسی باستان فرورتینام، در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده كه به معنای فروردهای پاكان و فروهرهای ایرانیان است.
واژه ی فروهر (فرورد، فرورتی و فروشی به معنی راهنما) نام ذرهای از ذات خداوندی است كه برای راهنمایی باشندگان به سوی خداوند درون آنها نهاده شده است. روان راستكاران با فروهرشان یكی میشود. به سخنی دیگر انسان قطرهای كوچك از دریای خداوند است كه پس از پالایش دریایی میشود به كوچكی یك قطره.
در جشن فروردینگان (نوزدهم فروردین) ایرانیان به آرامگاهها رفته از خداوند برای چنین بخششی سپاسگزاری، برای درگذشتگان درخواست شادی روان و برای خود آرزوی راستكاری میكردهاند.
بنا به عقیده پیشینیان، ده روز پیش از آغاز هر سال، فروهر در گذشتگان كه با روان و وجدان از تن جدا گشته، برای سركشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیكان، هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب، به دنیای دیگر می روند.
اردیبهشت (اشا وهیشتا = بهترین هنجار، راه و قانون) :
اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
طبیعت ایران در این هنگام بهترین و زیباترین حالت خود را داشته، از بهترین هنجار برخوردار است همانگونه كه به هنجارترین چیزها زیباترین چیزهاست.گاتها آموزش میدهد كه خداوند هنجاری به نام اشا بر جهان استواركرده است. پیامد شناخت این هنجار دانش نام دارد؛ دانشی كه انسان را توانا و پیروز میكند، ولی خرسندی زمانی به دست میآید كه انسان همراه با اشا از بهمن نیز برخوردار باشد.
در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده كه كلمه ای است مركب از دو جزء: جزء اول اشا از جمله لغاتی است كه معنی آن بسیار منبسط است، راستی و درستی، تقدس، قانون و آئین ایزدی، پاكی ... و بسیار هم در اوستا به كار برده شده است. جزء دیگر این كلمه كه واژه وهیشت باشد. صفت عالی است به معنای بهترین، بهشت فارسی به معنی فردوس از همین كلمه است. در مجموع این كلمه به بهترین راستی و درستی است.
در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاكی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی كلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است.
در معنی تركیب لغت اردیبهشت مانند بهشت هم آمده است.
خرداد (رسایی و كمال) :
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالی خورشیدی است.بنابر چرخههای بلند مدت آب و هواشناختی ایران در این ماه از سال سیلابهای بهاری فرو نشسته و كم آبیهای تابستانی هنوز فرا نرسیده است؛ بنابراین منابع طبیعی آب در بهترین حالت خود هستند. بچههای جانوران دوره حساس نوزادی را پشت سر گذاشته و شكوفهها میوه شدهاند.
در اوستا و پارسی باستان هئوروتات، در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده كه كلمه ای است مركب از دو جزء: جزء هئوروه كه صفت است به معنای رسا، همه، درست، و كامل؛ دوم تات كه پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای كمال و رسایی است. ایزدان تیرو باد و فروردین از همكاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و كمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.در اسطورههای ایرانی نگهداری از آب ها و زندگان، در برابر دیو تشنگی به این امشاسپند سپرده شده است.
تیر (ایزد باران، ستاره تیشتر، شعرای یمانی) :
تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در چرخههای بلند مدت هواشناسی ایران بیشترین تبخیر و كمترین بارش در این ماه (گروه اینترنتی ارور )روی میدهد، ولی به هر روی نم بارانی می بارد. از سوی دیگر ستاره تیر در این هنگام طلوع میكند كه ستاره شناسان ایران باستان آن را قرین باران میدانستند.در اوستا تیشریه، در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده كه یكی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.
فرشته مزبور نگهبان باران است و به كوشش او زمین پاك، از باران بهره مند می شود و كشتزارها سیراب می گردد. تیشتر را در زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این كلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه كرد.
در این اسطوره ی ایرانی دیو اَپَ ئوشه آبها را بخار و در آسمان زندانی میكند. ایزد تیر پس از كشمكشهای بسیار این دیو را شكست میدهد.
بدین گونه آبها آزاد شده، باران میبارد.
در تاریخ اسطورهای ایران چندین جنگ بزرگ به دلیل بارش باران در این ماه به آشتی انجامید. از رویدادهای اسطورهای این ماه پرتاب تیر بوسیله آرش است كه برای مشخص كردن مرز ایران و توران و پایان جنگی درازمدت انجام شد. از آنجا كه آرش راستكار و ایرانیان خداپرستانی بر حق بودند، ایزد باد تیر آرش را تا كرانه جیحون برده، همراه با آن سختی و غم را از دل و جان ایرانیان دور میسازد. در جشن تیرگان (دهم تیر ماه) كه برابر با انقلاب تابستانه است، مردم پس از سپاسگزاری از خداوند و آرزوی افزایش بارش با شادی به یكدیگر آب میپاشیدهاند كه نمادی از باران است.
همچنین در این روز هفت رشته رنگین را به هم تابیده نخ هفت رنگی (نماد هفت رنگ یا نوع درد و رنج) به نام تیرو (به یاد تیر آرش) درست كرده، دور مچ دست چپ خود گره می زدهاند. سپس در روز باد بر سر یك بلندی این تیرو را به باد میسپردهاند تا همچون تیر آرش سختی و رنج را از ایشان دور كند.
امرداد (بیمرگی و جاودانگی) :
امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا امرتات، در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده كه كلمه ای است مركب از سه جزء:
اول ا ادات نفی به معنی نه، دوم مرتا به معنی مردنی، نیست و نابود شدنی و سوم تات كه پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه مرداد به غلط استعمال می شود؛ و گویش اشتباه مرداد به معنی مرگ و نابودی به دو دلیل ناپسند است. نخست آنكه امرداد از نامها و جلوههای خداوند و اشتباه در گفتن آنها بسیار ناپسندیده است. دو دیگر آنكه مرگ و نابودی نام زیبایی نیست و با فرهنگ پیشبرنده ایرانی همخوانی ندارد.
در ادبیات مزدیسنا امرداد یكی از امشاسپندان است كه نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر كه عبارتند از :
نیك اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به كمال مطلوب همه كه از خصایص امرداد است نایل گردد.
در فرهنگ ایرانیان گیاه و سبزی، نماد بیمرگی بوده است. زیرا گیاهان عمری بسیار دراز دارند و هرسال دوباره تازه و شاداب جوانه میزنند. از سوی دیگر گیاه با تامین هوای پاك و خوراك به دیگر زندگان، زندگی میبخشد. در این هنگام از سال گیاهان در بهترین وضعیت رشد سبزینهای خود هستند.
شهریور (شهریاری نیك و برگزیدنی، سلطه و قدرت نیك) :
شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا خشتروئیریه، در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می دانند. كلمه ای است مركب از دو جزء: خشتر كه در اوستا و پارسی باستان و سانسكریت به معنی كشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی كشور منتخب یا پادشاهی برگزیده. این تركیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا كشور آسمانی اهورامزدا آمده است.
خداوند تنها شهریار دو جهان است. اگر انسان آن گونه كه شایسته است(گروه اینترنتی ارور ) پرورش یابد، بر همه چیز شهریار بوده، نمیگذارد چیزی بر او سلطه داشته باشد. در گاتها نیز رابطهی انسان با خدا رابطهی دلداده و دلدار یا استاد و شاگرد است.
شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات. چون نگهبانی فلزات با اوست، او را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند. روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از كسی كه سیم و زر را بد به كار اندازد یا بگذارد كه زنگ بزند.
مهر (پیوستن با مهربانی) :
نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.
زمین در این هنگام از نقطه اعتدال پاییزه میگذرد بنابراین درازای روز با شب برابر میشود. گرمای خورشید نه چون تابستان بسیار است و نه چون زمستان اندك. حیوانات و حشرات نیز در این ماه جفتگیری میكنند. در اسطورههای ایرانی گرما و نور خورشید را ایزد مهر می دانستند.
در سانسكریت میترا، در اوستا و پارسی میثر، و در پهلوی میتر، و در فارسی مهر گفته می شود، كه از ریشه سانسكریت آمده به معنی پیوستن.
اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذكر كرده اند. مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان. میثره در سانسكریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است. مهر، ایزد هماره بیدار و نیرومند است و برای یاری كردن راستگویان و بر انداختن دروغگویان و پیمان شكنان در تكاپوست. مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.
از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست كه هیچ چیز از او پوشیده نمی ماند. برای آنكه از عهده نگهبانی برآید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالای كوه هرااست، آنجایی كه نه روز است و نه شب ، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشی و نه كثافت. مهر از آنجا بر ممالك آریایی نگران است. این آرامگاه، خود به پهنای كره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است. ایزد مهر در اصل به جز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آن دو را یكی دانسته اند. مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد كرده اند و ذكر كرده اند كه ایرانیان خورشید را به اسم میترس می ستایند. از این خبر پیداست كه در یك قرن پیش از میلاد مسیح، آن دو با یكدیگر خلط شده اند.ایرانیان مهرپرور و عدالت خواه، جشن مهرگان را نوروز خاصه مینامیدهاند.
آبان (آبها) :
در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها آپ به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.
نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را، آبان می دانند. ایزد آبان موكل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آن كه زو كه یكی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ كرده، او را شكست داده، تعقیب نموده و از ملك خویش بیرون كرد، ایرانیان این روز را جشن می گیرند، دیگر آنكه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و (گروه اینترنتی ارور )بعضی به ملك دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن كرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن كنند.
آفتاب در این ماه در برج عقرب یا كژدم قرار می گیرد.در این ماه از سال به طور معول باران میبارد. آبان، در گاه شماری باستانی این ماه آغاز زمستان بزرگ بوده است.
آذر (آتش) :
در اوستا آتر و آثر، در پارسی باستان و پهلوی آتر و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یكی از بزرگترین ایزدان است.
آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند. ایزد آذر نزد هندوان، آگنی خوانده شده و در ودا (كتاب كهن و مقدس هندوان) از خدایان بزرگ به شمار رفته است.آفتاب در این ماه در برج قوس یا كماندار قرار می گیرد؛ و سرما به اندازهای است كه باید آتش روشن كرد.
دی (دادار، دانای آفریننده) :
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ، دادار و آفریدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر دا به معنی دادن و آفریدن است.
در خود اوستا صفت دثوش(=دی) برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی روز ماه، روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار، دثوش)موسوم است. برای این كه سه روز موسوم به دی با هم اشتباه نشوند نام هر یك را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را دی به آذر و روز پانزدهم را دی به مهر و ...
دی نام ملكی است كه تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.
در این هنگام از سال كه با انقلاب زمستانه همراه است، كوتاه ترین روزها و بیشترین سرما زندگی مردم و جانوران را آن چنان با خطر روبرو میسازد كه تنها خداوند می تواند آن ها را در امان نگه دارد. از سوی دیگر همه ی كارهای كشاورزی و بیشتر كارهای دامداری تعطیل است و بهترین راه برای گذراندن این شبهای بلند و سرد، نیایش به درگاه خداوند است. در این ماه چهار جشن دیگان در روزهای اورمزد، دی به آذر، دی به مهر و دی به دین برگزار میشود.
نخستین روز این ماه یعنی اورمزد و دی ماه (25 آذر ماه در گاه شمار امروزی) برابر با شب یلدا است. این باور وجود داشته است كه پس از مهرگان، مهر (گرما و نور خورشید) رو به نابودی می رود تا آن كه در اورمزد و دی ماه دوباره متولد میشود. واژه آرامی یلدا این نكته را نشان می دهد. در فرهنگ اروپایی پس از جایگزین شدن مسحیت به جای مهرپرستی، این آیین تولد، به نام تولد مسیح برگزار می شده است.
بهمن (منش نیك) :
در اوستا وهومنه ، در پهلوی وهومن، در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده كه كلمه ای است مركب از دو جزء: وهو به معنی خوب و نیك و مند از ریشه من به معنی منش است؛ پس یعنی بهمنش، نیك اندیش و نیك نهاد.
نخستین آفریده اهورامزدا است و یكی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیك و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیك كند.
یكی از وظایف بهمن این است كه به گفتار، نیكی را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد. خروس كه از مرغكان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و كشت و كار می خواند، ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است.
بنا به نوشته ابوریحان بیرونی، جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و كشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است كه به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود؛ در طب نیز این گیاه معروف است.
در هات 28 بند 1 از گاتها در نماز آرزو میشود كه برای خرسندی جهان همه كارهایمان با اشا و خردمان با منش نیك همگام باشد.
با نگاهی به طبیعت ایران می بینیم كه زایش بسیاری از جانوران سودمند اهلی و وحشی پس از جشن سده (جشن سوختن آتش) روی میدهد. جشن سده كه به نظر می رسد جشن آغاز سال نو كشاورزی بوده باشد در روز مهر ایزد این ماه برگزار میشود. درگذشته نخستین كار برای آغاز كشاورزی كندن بوتههای بیابانی و سوزاندن آنها بود. امروزه نیز بسیاری از كارهای كشاورزی و باغبانی پس از سده آغاز می شود.
اسفند (آرامش افزاینده، پارسایی مقدس) :
دراوستا اسپنتا آرمیتی، در پهلوی اسپندر، در فارسی سپندار مذ، سفندارمذ، اسفندارمذ و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده است. اسفند یا سپنتا آرمیتی، آرامشی است كه از عشق و ایمان سرچشمه می گیرد.
در ادبیات اوستایی این جلوه اهورایی به صورت مادینه (مونث) به كار برده شده است. بنابراین در اسطورههای ایرانی این امشاسپند نگهبان زن و زمین به شمار می رفته است. در بندهشن آمده كه زن نیك چون زمین نیك سختیها را می گوارد و بر شیرین می دهد. از این روی جشن اسپندگان (29 بهمن ماه امروزی) ویژه ی زنان بوده است. در این روز مردها با دادن هدیه به زنان از ایشان قدردانی میكردهاند.
ابوریحان بیرونی از این جشن با نام مردگیران یاد كرده میآورد كه دختران شوی (شوهر) مورد علاقه خود را در این روز برمیگزیدهاند.
سپندارمذ، موظف است كه همواره زمین را خرم ، آباد، پاك و بارور نگه دارد، هر كه به كشت و كار بپردازد و خاكی را آباد كند، خشنودی اسپندارمذ را فراهم كرده است. آسایش در روی زمین، سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شكیباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است.
بیدمشك گل مخصوص سپندارمذ می باشد.
اینك كه معنی نامهای ماه را دانستیم باری دیگر به چرخه سال باز میگردیم(گروه اینترنتی ارور ) ولی اینبار با دیدی دیگر سال را از زمستان آغاز میكنیم. شاید بتوان زمستان را همانند آغاز آفرینش دانست. زمانی كه تنها خداوند بود و خواست كه روزگار جهان با فروغ آسایش و آرامش روشن باشد. پس نخست روشنایی را آفرید. آنگاه با خرد خود آیین راستی (هنجار هستی- اشا) را آفرید و بهترین منش (بهمن) را استوار كرد (هات 31 بند 7 گاتها).
از آنجا كه در بیشتر موارد بهمن به صورت نرینه (مذكر) بكار برده شده شاید بتوان آنرا همانند پدر دانست. پدری كه از دانش و خرد، منشی نیك دارد. شاید بتوان اسفند را نیز همانند مادر دانست، زیرا از دیدگاه دستور زبان این جلوه خداوندی همواره به صورت مادینه (مونث) بكار برده شده است. مادری كه از دانش، دلدادگی و ایمان به خدا آرامشی افزاینده (اطمینان قلب) دارد.
|
دختران ایران باستان چگونه همسر خود را انتخاب میکردند؟! در ایران باستان همیشه مقام زن و مرد برابر و در کنار هم ذکرشده است، حتی گروهی از ایزدان مانند آناهیتا زن هستند و در میان امشاسپندان، امرداد و خرداد و سپندارمذ، که صفات اهورامزدا است زن میباشند. آنچه در اوستا آمده است همه نشانه ای از همسنگی زن و مرد است، در فروردین یشت چنین آورده شده: اینک فروهر همه مردان و زنان پاک را میستائیم آنان که روان هایشان در خور ستایش و فروهرهایشان شایسته است اینک فروهر همه مردان و زنان پاکدین را میستائیم. در زمان شاهنشاهی هخامنشیان، براساس لوح های گلی تخت جمشید زنان هم دوش مردان در ساختن کاخ های شاهان هخامنشی دست داشتند و دستمزد برابر دریافت مینمودند، پیشه بیشتر زنان در دوره هخامنشیان صیقل دادن نهائی سنگ نگاره ها و همچنین دوخت و دوز و خیاطی بوده است. بنابراین در شاهنشاهی بزرگ هخامنشی با برابری و تساوی حقوق زنان با مردان سر و کار داریم. باید خاطرنشان کرد که زنان در زمان بارداری و با بدنیا آوردن کودکی برای مدتی از کار معاف میشدند، اما از حداقل حقوق برای گذران زندگی برخوردار میگشتند و علاوه بر آن اضافه حقوقی بصورت مواد مصرفی ضروری زندگی دریافت مینمودند، همچنین در گل نوشته های تخت جمشید شاهد آن هستیم که در کارگاههای خیاطی، زنان بعنوان سرپرست و مدیر بودند و گاه مردان زیردست زنان قرار میگرفتند. اما زنان خاندان شاهی از موقعیت دیگری برخوردار بودند، آنان میتوانستند به املاک بزرگ سرکشی کنند و کارگاه های عظیم را با همه کارکنانش اداره و مدیریت میکردند و درآمدهای بسیار زیاد داشتند، اما باید خاطرنشان کرد که حسابرسی و دیوان سالاری هخامنشی حتی برای ملکه هم استثنا قائل نمیشد و محاسبه درآمد و مخارج از وی مطالبه میکرد. در یکی از گل نوشته ها (لوح های گلی) رئیس تشریفات دربار داریوش بزرگ دستور تحویل 100 گوسفند را به ملکه صادر میکند تا درجشن بزرگ تخت جمشید که 2000 مهمان دعوت شده بودند، بکار روند. دریکی از مهرهای بدست آمده از تخت جمشید زنی بلندپایه در صندلی تخت مانندی نشسته و پاهایش را روی چهارپایه ای گذارده و گل نیلوفری در دست دارد و تاجی برسرنهاده که چادری روی آن انداخته شده است و به تقلید از مجلس شاه، ندیمه ای در برابر او ایستاده و عود سوزی در آن دیده میشود. این مهر یکی از زنان ثروتمند دربار هخامنشی است که نقش مهمی در مدیریت جامعه داشته است و دستورات خود را به این مهر منقوش میکرده است. بنابراین با کمک گل نوشته های تخت جمشید تصویری کاملا نو از زنان و ملکه های هخامنشی بدست میآوریم که برخلاف ادعای نویسندگان یونانی، که آنها را عروسکهایی محبوس در حرم سراها میدانستند، نه تنها همدوش مردان در آئین های مذهبی شرکت میکردند، بلکه در صحنه زندگی و در اداره امور کشور هم نقش و شخصیت مستقل خویش را حفظ میکردند. بررسی دقیق لوح های دیوانی تخت جمشید نشان میدهد، که زن در دوران فرمانروائی هخامنشیان بویژه در زمان شاهنشاهی داریوش بزرگ از چنان مقامی برخوردار بودند که در میان همه خلق های جهان باستان نظیر نداشت. __________________
|



یکی از دلایل آشنایی جهانیان با ادبیات غرب استفاده روزافزون هنرمندان و تهیه کنندگان این دیار در آثار و کارهایشان از آن است. نتیجه این تلاشها در شناساندن ادبیات به مردمان این ممالک و مردم کشورهای دیگر بسیار موثر بوده است. تاثیر استفاده از ادبیات در عرصههای دیگر هنر در کمک به شناسایی ادبیات در دنیایی که تلویزیون و سینما به سرعت جانشین کتاب می شوند، بسیار چشمگیر است.
یکی از روندهای غیر قابل انکار در دنیای غرب افزایش فروش کتابهایی است که فیلم یا نمایش خوبی بر اساس آنها ساخته شده است. این تاثیر البته فرامرزی است. برای مثال عده زیادی از مردم که ممکن است زبان انگلیسی را اصلا ندانند و یا در حدی که متون انگلیسی زبان را بخوانند، به این زبان مسلط نباشند، رومئو و ژولیت را می شناسند. برای خود ما ایرانیان، رومئو و ژولیت (یا هملت، مادام بواری،...) نام هایی آشنا هستند و بسیاری از ما ممکن است چندین روایت از رومئو و ژولیت را اعم از فیلم، نمایش، اپرا و غیره دیده باشیم، ولو اینکه هیچگاه متن اصلی این داستان را نخوانده باشیم. اما تنها راه آشنایی ما با مثلا ویس و رامین خواندن متن اصلی است که برای بسیاری از ما که به خواندن متون ادبی مسلط نیستیم یا برای ایرانیان بزرگ شده در خارج از ایران مطالعه این داستان بسیار مشکل یا حتی غیر ممکن است. برای غیر فارسی زبانان هم، یعنی اکثریت جمعیت کره زمین، آشنایی با افسانهها و حماسه های ایرانی ممکن نیست مگر اینکه این داستانها از طریقی بجز ادبیات مکتوب به آنها عرضه شوند.
متاسفانه به دلایل گوناگون عرضه داستانهای قدیمی ایرانی، که در ادبیات ما به وفور یافت می شوند، به صورت تلاشی مستمر و فراگیرصورت نگرفته است. هر از گاهی اما تلاشی در زمینه تئاتر، سینما و یا رقص صورت می گیرد که درخور توجه است. رقص ـ اسطورههای شاهرخ مشکین قلم از جمله این فعالیت هاست که در خارج از ایران صورت می گیرد. مشکین قلم اسطوره های قدیمی ایرانی را از زندان قفسههای غبار گرفته بیرون می آورد و آنان را به زبانی که برای جهانیان قابل دسترسی و دریافت است، در قالب رقص، عرضه می کند. در این قلمرو نوجو و عمیق است؛ مرزهای جغرافیایی و سیاسی را می شکند، قدیم و جدید را با هم سازگار و هماهنگ می کند و جنبهای متفاوت از فرهنگ ما را به ما و به جهانیان می شناساند.
در رقص ـ اسطوره سه گانه، مشکینقلم سه داستان دیر آشنای ایرانی را با رقص به تصویر می کشد: خسرو و شیرین، بهرام و دورستی، و سهراب و گرد آفرید. دو داستان اول را نظامی گنجوی و داستان سوم را فردوسی به نظم کشیدهاند. به گفته مشکین قلم، انگیزه خلق این رقص- اسطورهها ابتدا بر اساس درخواستی از انجمن فرهنگ ایران در پاریس حدود هفت سال پیش بود. و اما انتخاب این سه داستان خاص از میان انبوه داستانها و حماسهها در ادبیات ایران جالب توجه است. او خود می گوید این سه داستان را از بین تعداد زیادی افسانههای قدیمی انتخاب کرده، چرا که در هر سه اینها زن نقشی برجسته و اساسی دارد. گویا در طرح اولیه این رقص ـ اسطوره ها، لیلی و مجنون هم در این مجموعه حضور داشته، ولی پس از یک اجرا آن را برداشته چرا که نقش زن، لیلی، در این داستان بسیار منفعل و کمرنگ است. به عقیده او، رل لیلی در پشت صحنه است و مخالف خواست و دیدگاههای وی برای جلو قراردادن زنهاست، اما شیرین، گردآفرید و دورستی سه زن برجسته و قوی هستند که به قول معروف از مردان چیزی کم ندارند.
چون لیلی و مجنون با بقیه داستانها ناهمخوان بوده و ریتم مجموعه شکسته می شده، مشکینقلم پس از یک بار اجرا آن را حذف میکند.
این مجموعه از سه تابلو یا پیکر نگاره تشکیل شده: پیکر نگاره اول شامل سه پرده است که به ترتیب دوره جوانی و بازیگوشی خسرو، شیرین در خیال خسرو، و مقابله دو عاشق مغرور را نشان می دهند.
پیکرنگاره دوم نیز شامل سه پرده است که به ترتیب بهرامشاه در شکار ماده گور و نبرد وی با اژدها، داستان شاهزاده سپید پوش ایرانی، دورستی، روز آدینه در گنبد سفید و ازدواج شاهزاده دورستی در نقش کنیزک داستان خویش با بهرام در نقش خواجه باغ در همان داستان (بازی در بازی) را نشان می دهند.
پیکر نگاره سوم در یک پرده الهامی از نبرد سهراب با گردآفرید را تصویر می کند. موسیقی این مجموعه از سه آهنگساز و موسیقیدان برجسته ایرانی است: موسیقی خسرو و شیرین از مجید درخشانی، موسیقی بهرام و دورستی از پرویز مشکاتیان و موسیقی سهراب و گردآفرید اثر کیخسرو پورناظری است.
در این مجموعه، فعالیت مشکینقلم به عنوان رقصنده بسیار زیاد است. حرکات از سبکهای متفاوت رقص از فلامنکو تا صوفی و همچنین رقصهای ممالک دیگر گرفته شدهاند، چرا که مشکین قلم در پی حرکت به صرف حرکت نیست، بلکه حرکت را برای القای معنا به کار می برد. برداشتهای نو و نگاه متفاوت در حین وفاداری به اصل، مشخصه این مجموعه است. بنابراین کل داستان با اشارات مختلف ولی بدون ریتم زمانبندی شده و رعایت ترتیب و تسلسل تاریخی داستان ارائه می شود و این مسئله کل کار را برای عموم قابل دسترسی می کند. در ابتدای هر داستان باخواندن 20ـ15 بیت شعر، کل داستان بازگو می شود و در حین رقص، چندین گوشه داستان با اشارات عرضه می شوند: در بهرام و دورستی اشارات مختلف به لحظه اسب سواری، شرابخواری، انگور خوردن، ...، معاشقه، فرار دورستی از چنگ بهرام، آرایش دورستی که مژهها، گونهها ، موها را می آراید، کل داستان را بازگو می کنند، اما جزئیات داستان باز نمیشود و جایی برای تخیل بیننده نیز باقی می ماند. اشاره به نقش برابر و برجسته گردآفرید را در سهراب و گردآفرید در لباس و موی یک شکل این دو، میشود دید. فشار بودجه و امکانات تکنیکی که اجازه حضور رقصندههای بسیار در صحنه را نمی داد، در خلاصه گویی داستان بی تاثیر نبوده است.
همین مسئله در طرح لباسها نیز رعایت شده که مجموعه در کل باور آفرین باشد: یعنی به مجرد دیدن رقصندهای که نقش بهرام گور را ایفا میکند، شمایل بهرام گور القا شود بدون اینکه کپی برداری از لباسها باشد. طرح لباسها با توجه به نیازهای رقص و مسائل تکنیکی که در اجراهای مختلف پیش آمده، دچار تحول و دگرگونیهای بسیار شده. مثلا دامن شیرین یا آستینهای دورستی بارها عوض شده که حرکت آزادانه و تمرکز را ممکن کند. لباسها وابسته به نیازهای رقصندگان روی صحنه عوض میشوند ولی الهامهای اولیه از خود شخصیتها گرفته شدهاند و از مینیاتورها و کتیبههای زمان ساسانی تاثیر گرفتهاند: گیس باف بهرام گور یا دستمال پیچ سفیدی که روی موهایش است یا نگاه پهلوانی سهراب در حرکت و لباس و ... همه براساس الهام است. در این مجموعه، صحنه نیز ساده و بدون دکور خاص و با استفاده از تخیل محض هنرپیشه و تجسم بیننده، به هدف نهایی خود می رسد که جایی برای چیزی فراتر از دادههای کارگردان در نمایش می گذارد.
اجراهای متعدد این مجموعه در اروپا و آمریکا با استقبال چشمگیر بینندگان و منتقدان روبرو شده و برای اولین بار در کانادا؛ پس از اجرای اول سپتامبر در تورنتو، روز جمعه ۷ سپتامبر 2007 در ونکوور در Kay Meek Centre – West Vancouver به نمایش در آمد.
مورخان یونانی ؛ تاریخ نویس یا خیال پرداز و افسانه پرداز!!!
مورخان یونانی ؛ تاریخ نویس یا خیال پرداز و افسانه پرداز!!!
اکثر (تقریبا تمام) منابع مکتوبی که بیان گر تاریخ ایران باستان بوده اند در حمله اسکندر گجستک و اعراب به ایران نابود و سوزانیده شده اند ، بنابراین منابعی که از آنها می توان به تاریخ ایران باستان پی برد به کتیبه ها و الواح باقیمانده از دوران باستان و نوشته های نویسندگان یونانی و رومی محدود می شود
اما نوشته های تاریخ نویسندگان یونانی ورومی دارای حرف و حدیث و شک و شبه هستند!
همان طور که واضح است ایرانیان با یونانیان و رومی ها روابط دوستانه ای نداشته اندبنابراین بناید انتظار داشت که نوشته های مورخان یونانی از دروغ و تعصب خالی باشد
محمد علی جمال زاده (پدر داستان نویسی ایران) در نامه ای به امیر مهدی بدیع (نویسنده کتاب یونانیان و بربرها)در مورد مورخین یونانی این چنین می نویسد :
" ... عبارتست از آن همه شهادت های دروغ و مجعول و ضد ونقیض
...خواننده اگر یک مثقال فهم و شعور داشته باشد خودش ملتفت خواهد شد ، آن هایی هم که فهم و ادراک ندارند بگذار تا بمیرند در عین خودپرستی و نفهمی"
یکی از این تناقض گویی ها را در داستان کمبوجیه و بردیا پسران کوروش می توان مشاهده کرد ، هر مورخ این موضوع را به دلخواه خود و با نظر شخصی خودش نوشته است :
هرودوت نوشته است :
" کمبوجیه از ترس شاه شدن بردیا او را به قتل می رساند"
گزنفون می گوید :
"در لشکر کشی به مصر کمبوجیه ، بردیا را به همراه خود برد و در آن جا او را کشت"
برخی دیگر از مورخان نوشته اند که مرگ بردیا پس از مرگ مشکوک کمبوجیه رخ می دهد
خانم پروفسور هاید ماری کخ در مورد تاریخ نویسان یونانی و رومی می نویسد :
" گزارش این افراد همواره زیر نظر نوع روابط میان شرق و غرب بوده و فاقد بی طرفی است"
پروفسور کخ در جای دیگری از کتابش در مورد چیزهایی که مورخان یونانی پیرامون زنان ایرانی نوشته اند بیان می دارد :
"از منابع (الواح و کتیبه ها) چنین بر می آید که نظر مورخان یونانی درست نیست"
استاد پیرنیا (استاد مشیرالدوله) برخی از نوشته های هرودوت در مورد تاریخ ایران را (از جمله دلایلی که هرودوت در باب حمله کمبوجیه به مصر بیان کرده است) باور نکردنی می خواند
***
آنچه که مشخص است ، علاوه بر آثار نویسندگان یونانی و رومی در گذشته ، امروزه نیز اروپاییان و غربی ها همچنان در تحریف تاریخ و فرهنگ ایران باستان می کوشند
استاد سعید نفیسی (در مقدمه کتاب دیوان شاه نعمت الله ولی) دلیل این کار اروپاییان را چنین بیان می کند :
" ... چون اروپاییان وارث تمدن یونان و روم بوده اند در همه جا کوشیده اند اثر پای یونان و روم را پیدا کنند و سرچشمه ی همه چیز را در تمدن یونان و روم و اسکندریه بدانند "
بنابراین چون غربی های امروز چون خود را وارث یونان و روم می دانند می کوشند که آن ها را قومی برتر نشان دهند و حتی برای بزرگ جلوه دادن فرهنگ و تاریخ خودشان حاضرند فرهنگ ما را خرد کنند و حقایق تاریخ ما را زیر پا بگذارند
***
در هر حال نمی توان از منابع یونانی هم به طور کامل چشم پوشی کرد و تمام قسمت های آن ها را دروغ دانست و نوشته های آنها را نادیده گرفت ولی برماست که در زمان خواندن متونی که از مورخان یونانی نقل شده اند اندکی بیندیشیم و چشم و گوش بسته آن ها را نپذیریم.
منابع :
کوروش کبیر ، حقیقت تاریخ : فرشاد ابریشمی
از زبان داریوش : پروفسور هاید ماری کخ
مجموعه آثار جمال زاده (اسناد و نامه ها)
دیوان شاه نعمت الله ولی (مقدمه سعید نفیسی)

مسیر منتهی به تخت جمشید
آثار تاریخی به جای مانده در آن، از باشكوه ترین مجموعه های تاریخ ایران و جهان است. این بنا در زمان داریوش اول از پادشاهان هخامنشی در سال 518 قبل از میلاد به قصد ایجاد پایتختی آئینی در جلگه مرودشت، بر دامنه كوه مقدس رحمت (كوه مهر) بنیان نهاده شد و ساخت آن جمعا حدود120 سال به طول انجامید.

نمایی از تخت جمشید
مجموعه تخت جمشید به وسعتی حدود 135000 متر مربع و تماما از سنگ ساخته شده است. در میان سنگها از هیچ گونه ملاتی استفاده نشده اما در بعضی نقاط، سنگها را با بست های آهنی به نام دم چلچله ای به هم اتصال داده اند و از چفت هایی سربی استفاده کرده اند.

پله های وروردی به تخت جمشید
مجموعه تخت جمشید شامل هفت كاخ (تالار)، نقوش برجسته، پلكانها، ستونها، و دو آرامگاه سنگی است. جمعا بیش از سه هزار نقش برجسته در ساختمان ها و مقبره های تخت جمشید وجود دارد كه به طرز خارق العاده ای هماهنگ می باشند.

تصویری حیرت انگیز از تخت جمشید
در قسمت بالای تخت جمشید، در دامنه كوه رحمت؛ دو آرامگاه وجود دارد كه آرامگاه اردشیر دوم و اردشیر سوم می باشد. تخت جمشید حدود دویست سال محل سكونت شاهان هخامنشی بوده تا اینکه در 330 پ.م. اسكندر مقدونی (که ایرانیان او را گجسته، بنفرین، پلید و دیو خو نامیده اند) آنرا سوزاند. تاریخ نگاران در مورد علت این آتش سوزی اتفاق رای ندارند. عده ای آنرا ناشی از یک حادثه غیر عمدی می دانند، عده ای دلیلش را جلب خوشنودی و ارضای بوالهوسی های "طائیس" روسپی مشهور آتنی توسط اسکندر دیو خو؛ و برخی این اقدام اسکندر را تلافی ویرانی شهر آتن (و معبد آرتیمیس در آن) بدست خشایارشا می دانند. البته آنوبانینی نظرات دیگری در این باره شنیده است؛ به طور مثال برخی بر این باورند که نابودی تخت جمشید به دست اسکندر مقدونی روی نداده و حتی بر این باورند که پای اسکندر مقدونی هیچگاه به این منطقه نرسیده است.

مقبره اردشیر دوم؛ تخت جمشید

مقبره اردشیر سوم؛ تخت جمشید

درون مقبره اردشیر دوم؛ تخت جمشید
از میان کاخ های تخت جمشید کاخ
آپادانا از همه قدیمی تر و باشکوهتر بوده است. ساختن این کاخ به دستور
داریوش (521-485 پ.م.) در حدود سال 515 پ.م. آغاز شده و سی سال به طول
انجامیده است. این کاخ 3660 متر مربع مساحت دارد. تالار اصلی 36 ستونی
(6*6) و در شرق و غرب و شمال دارای ایوانهای 12 ستونی (2*6) است؛ مهمترین
نقوش تخت جمشید
در پله های ایوان شرقی که گویا در ابتدا ورودی اصلی کاخ بوده حکاکی شده
اند. ارتفاع ستون های آپادانا تقریبا بیست متر و بسیار مستحکم بوده؛ به
نحوی که تا زمان قاجار هنوز 13 ستون از ستونهایش بر افراشته باقی مانده
بود.
کاخ دیگری که همزمان با آپادانا ساخته شده کاخ داریوش (تَچَر) است
که به دلیل آنکه با سنگهای خاص بسیار صیقلی ساخته شده است معاصران آنرا
تالار آیینه نامیده اند. این کاخ دارای 12 ستون (3*4) و ایوانی در جنوب با
8 ستون (2*4) است؛ و به عنوان سکونتگاه شاه مورد استفاده قرار میگرفته است.

بخش باشکوهی از آثار به جای مانده در تخت جمشید
کاخ
مهم دیگر کاخ صد ستون است که ساختن آن توسط خشایار شاه (486-465 پ.م.) در
حدود سال 470 پ.م. آغاز شده و بیست سال به طول انجامیده. این کاخ با 4700
متر مربع مساحت وسیعترین کاخ تخت جمشید است؛ که ایوانی 16 ستونی (2*8)
درشمال دارد. ارتفاع ستونهای کاخ 14 متر بوده و ساخت آن در زمان اردشیر
اول (465-424 پ.م.) پایان یافته است.
پلکان ورودی اصلی تخت جمشید که در
شمال غربی واقع است، توسط خشایار شاه ساخته شده و جمعا 111 پله در هر سمت
دارد. طول هر پله 6.90 متر، به عرض 38 سانتیمتر و ارتفاع هر پله 10
سانتیمتر است؛ که برای حرکت آسان و محترمانه افراد بسیار مناسب بوده است.

بخش باشکوهی از آثار به جای مانده در تخت جمشید
در
بالای پلکان اصلی "دروازه ملل" قرار دارد که کتیبه ای به سه زبان پارسی
باستان، عیلامی و بابلی (هر یک 20 سطر) در سر در آن نگاشته شده است که در
آن خشایار شاه پس از ستایش اهورمزدا و معرفی خود آورده است: گوید، خشایار
شا: این بارگاه همه ی ملل (دروازه ی ملل) را من به توفیق اهورمزدا ساختم...
کاخ خشایار شاه، کاخ مرکزی (تالار شورا) کاخ اندرونی و حرم سرا و کاخ خزانه از دیگر بناهای مهم تخت جمشید است.
پس از معرفی اجمالی بناهای تخت جمشید
باید گفت هیچگاه هخامنشیان عادت باستانی كوچ كردن را فراموش نكردند و
معمولا همه ی سال را در یك جا به سر نمیبردند، بلكه بر حسب اقتضای
آبوهوا، هر فصلی را در یكی از پایتختهای خود سر میكردند. در فصل سرما،
در بابل و شوش اقامت داشتند و در فصول گرم به همدان میرفتند كه هوای لطیف
و خنك داشت. این شهرها پایتخت به معنی اداری، سیاسی و اقتصادی بودند. اما
دو شهر دیگر هم بودند كه پایتخت آیینی هخامنشیان به شمار میرفتند. یكی
پاسارگاد كه در آنجا آیین و تشریفات تاجگذاری شاهان هخامنشی برگزار میشد
و دیگری "پارسه" (تخت جمشید) كه برای پارهای تشریفات از جمله برگزاری
جشنها و به ویژه جشن نوروز و تبریک سال نو (توسط فرستادگان ملل مختلف
امپراتوری ایران به پادشاه) به كار میآمد و به طور کلی مکانی مقدس و
خجسته شمرده میشد. این دو شهر "زادگاه" و "پرورشگاه" و به اصطلاح؛
"گهواره" پارسیان به شمار میرفت که گور بزرگان و نامآوران خود را در
آنها قرار می دادند. البته از این دو؛ تخت جمشید یا همان پارسه بیشتر
اهمیت داشته، به همین دلیل؛ اسكندر مقدونی آن را آتش زد تا گهواره و
تكیهگاه دولت هخامنشی را از میان ببرد و به ایرانیان بفهماند كه دیگر
دوره فرمانروایی ایرانیان و دوران شکست های پی درپی رومیها به سر آمده است.

بخش باشکوهی از آثار به جای مانده در تخت جمشید
نام اصلی این شهر پارْسَهْ بوده كه از نام قوم پارسی آمده است. پارسه به همین صورت، در سنگ نوشته خشیارشاه بر درگاه "دروازه ملل" نوشته شده و در لوحههای عیلامی مكشوفه از خزانه و باروی تخت جمشید هم آمده است. یونانیان از این شهر آگاهی کمی داشتهاند، به دلیل این كه پایتخت اداری نبوده و در جریانهای سیاسی، كه مورد نظر یونانیان بوده، قرار نمیگرفته است. علاوه بر این؛ احتمال دارد كه به خاطر احترام ملی و آئینی شهر پارسه، خارجیان مجاز نبودهاند به این مكانها رفت و آمد كنند و همین عامل باعث گردیده در باب آن آگاهیهای زیادی به دست نیاورند؛ آنچنانكه تا پایان دوره قاجار، سیاحان اروپایی كمتر میتوانستند در باب امامزادههای ایرانی تحقیق كنند.

آثار به جای مانده در تخت جمشید
نام مشهور تخت جمشید، یعنی پِرْسِهْ پُلیس (Perse Polis) ریشه غربی دارد. در زبان یونانی، پْرسهْپُلیس و یا صورت شاعرانه آن پِرْسِپْتوُلیس Persep tolis لقبی است برای آتنه، الهه خرد و صنعت و جنگ، و "ویرانكننده شهرها" معنی می دهد. این لقب را آشیل، شاعر یونانی سده پنجم پ.م. در چكامه مربوطه به پارسیان، به حالت تجنیس و بازی با الفاظ، در مورد "شهر پارسیان" به كار برده است (سوكنامه پارسیان، بیت 65). این ترجمه نادرست، به صورت ساده ترش، یعنی پرسه پلیس، در كتب غربی رایج گشته و از آنجا به مردم امروزی رسیده است. خود ایرانیان نام "پارسه" را چند قرن پس از برافتادنش فراموش كردند؛ چون كتیبهها را دیگر نمیتوانستند بخوانند. درکتیبه های دوره ساسانی آنرا "صدستون" نامیده اند. البته مقصود از این نام، تنها كاخ صدستون نبوده، بلكه همه بناهای روی صفه را بدان اسم میشناختهاند. در دورههای بعد؛ در خاطره مردم فارس، "صدستون" به "چهلستون" و "چهلمنار" تبدیل شد؛ و حتی در یکی از اسناد قرن چهارم هزارستون نامیده شده است. اما مهمترین نامی که بعد از اسلام این اثر بدان نام باز شناخته میشده مسجد (مزگت) سلیمان بوده است.

آثار به جای مانده در تخت جمشید
دست
کم از اواخر قرن سوم تا اواسط قرن نهم "پارسه" را مسجدی می شناخته اند که
توسط سلیمان پیامبر ساخته شده است. پیامبری که جنیان و دیوان را تحت تسلط
داشته و احتمالا با کمک آنان ساخته شده است. و در بعضی اسناد سلیمان را با
جمشید پادشاه اسطوره ای ایران یکی دانسته اند؛ و احتمالا این هم یکی از
عواملی است که به تدریج نام این محل از مسجد سلیمان به تخت (قصر) جمشید
تغییر پیدا کند.
پس از برافتادن هخامنشیان، خط و زبان آنها نیز بتدریج
نامفهوم شد و تاریخ آنان از یاد ایرانیان برفت. خاطره شان با یاد
پادشاهان افسانهای پیشدادی و نیمه تاریخی كیانی درهم آمیخت و بنای
شكوهمند پارسه را كار جمشید دانستند و كمكم این نام افسانهای را بر آن
بنا نهادند. جمشید پادشاه اسطوره ای ایران است که در شاهنامه فردوسی،
ساختن کاخهای باشکوه به او نسبت داده شده است.
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بر اوی (شاهنامه)
كارهای ساختمانی تخت جمشید
به فرمان داریوش بزرگ در حدود 518 پ.م. آغاز شد. بخش بزرگی از یك دامنه
نامنظم سنگی را مطابق نقشه معماران، تا ارتفاع معینی كه مورد نظرشان بود،
تراشیدند و كوتاه و صاف كردند و گودی ها را با خاك و تختهسنگهای گران
انباشتند. قسمتی از نمای صفه را از صخره طبیعی تراشیدند و بخشی دیگر را با
تختهسنگهای كثیرالاضلاع كوه پیكری كه بدون ملاط بر هم گذاشتند برآوردند
و برای آنكه این سنگهای بزرگ بر هم استوار بمانند آنها را با بستهای دم
چلچلهای آهنی به هم پیوستند و روی بستها را با سرب پوشانیدند. این تخته
سنگها یا از سنگ آهكی خاكستری رنگی است كه از كوه و تپههای اطراف صفه
استخراج میشده و یا سنگهای آهكی سیاهی شبیه به مرمر است كه از كانهای
مجدآباد در 40 كیلومتری غرب تختجمشید میآوردهاند. خرده سنگها و
سنگهای بیمصرف حاصل از تراش و تسطیح صخره را نیز به درون گودها ریختند.
شاید در همین زمان بوده است كه آب انبار بزرگ چاه مانندی در سنگ صخره و در
دامنه كوه مهر به عمق 24 متر كندند.
پس از چند سال، صاف كردن صخره
طبیعی و پر كردن گودیها به پایان رسید و تخت هموار گشت. آنگاه شروع به
برآوردن شالوده بناها كردند. در دامنه آن قسمت از كوه رحمت كه مشرف بر تخت
است؛ آبراهههایی كندند و سر این آبراههها را در یك خندق بزرگ و پهن، كه
در پشت دیوار شرقی تخت كنده بودند، گذاشتند تا آب باران كوهستان از راه آن
خندق به جویبارهایی در جنوب و شمال صفه راه یابد و وارد محوطه نشود. بدین
گونه خطر ویرانی بناهای روی تخت، به دلیل سیلاب جاری از كوهستان از میان
رفت. اما بعدها كه این خندق پر شد، آب باران قسمت اعظم برج و باروی شرقی
را كند و به درون محوطه كاخها ریخت. در هفتاد سال گذشته؛ باستانشناسان
این خاكها را بیرون ریختند و چهره بناها را دوباره روشن ساختند.

آبراهه های احداث شده در تخت جمشید

چاه ایجاد شده برای ذخیره آب باران
در اواخر سال 1312 شمسی، بر اثر خاکبرداری در گوشه شمال غربی تخت جمشید،
حدود چهل هزار لوحه گلی به شکل و قطع مهرهای نماز بدست آمد. بر روی این
الواح کلماتی به خط عیلامی نوشته شده بود. پس از خواندن معلوم شد که این
الواح عیلامی اسناد خرج ساختمان قصرهای تخت جمشید می باشد. از میان الواح بعضی به زبان پارسی باستان و خط عیلامی است.
با استفاده از کتیبه های باستانی کشف شده در تخت جمشید
مشخص شد که چهار زبان مهم بابلی (اکدی)، عیلامی، پارسی باستان و آرامی
تقریبا به طور همزمان، کمابیش، در آن دوره مورد استفاده قرار میگرفته که
در بین آنها پارسی باستان با 36 نشانه برای واج ها و دو نشانه برای
جداکردن واژه ها از یکدیگر (میخ کج \ و علامت >) آسانترین خط بود که
مانند دیگر زبانهای مرسوم در آن زمان از چپ به راست نوشته میشد ولی تنها
در استفاده از نماد میخی با آن زبانها شباهت داشت. از 36 نشانه پارسی
باستان 3 نشانه برای مصوت ها ( a وi و u) و بقیه برای نشان دادن یک هجا
(یک صامت + یک مصوت) به کار میرفتند. در ضمن 8 نماد نیز در این زبان
استفاده میشد که برای اورمزد (اهورامزدا) 3 نشانه، برای کشور (دهیو) 2
نشانه و برای خدا، شاه و میهن (بوم) هر کدام یک نشانه به کار رفته است.

آثار به جای مانده در تخت جمشید
توضیح دیگر در مورد زبان کتیبه ها آنکه اکثر کتیبه ها روایت عیلامی نیز دارد اما یکی از کتیبه های تخت جمشید
تنها به عیلامی نوشته شده و روایت پارسی باستان ندارد. خط میخی عیلامی که
از پارسی باستان کهن تر است دارای 300 نشانه بوده و با هیچ کدام از زبان
های هند و اروپایی و سامی شباهت ندارد. مشخص شده که حسابداران هخامنشی از
آن برای نگاشتن استفاده می کرده اند. در مورد بابلی که گویا قدیمیترین و
مشکلترین خطوط بوده نیز باید گفت که به زبان مادی بسیار نزدیک بوده و اکثر
کتیبه ها روایت بابلی نیز دارند. ( حتی بعضی از پژوهشگران بزرگ با توجه به
اینکه هنوز هیچ کتیبه ای که زبان و خط مادها را به درستی مشخص کند یافت
نشده است این زبان را زبان مادی می دانند.)
زبان آرامی نیز که زبانی سامی است توسط دبیران کوروش کبیر مورد استفاده بوده و کتیبه ای در نقش رستم به این زبان یافت شده است.

آثار به جای مانده در تخت جمشید
با کشف الواح گلی تخت جمشید شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید
مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگاری گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت.
زیرا این اسناد حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصرها، اعم از
عمله، بنا، نجار، سنگتراش، معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این
الواح، سند هزینه یک یا چند نفر است. کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست
اندرکار بودند؛ از ملتهای مختلف، چون ایرانی، بابلی، مصری، یونانی، عیلامی
و آشوری تشکیل می شدند که همه آنان رعیت دولت شاهنشاهی ایران به شمار می
رفتند. گذشته از مردان، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند. مزدی که
به کارگران می دادند غالبا جنسی بود نه نقدی، که آنرا با یک واحــد پـول
بابلی به نام "شکــل" سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند.
اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شد عبارت بود
از: گندم و گوشت.
کتیبه های کشف شده در تخت جمشید؛
جدا از لوح ها گلی و سکه ها؛ در مجموع بیست و پنج عدد است که از آن میان 9
کتیبه از داریوش (521-485 پ.م.) ؛ 12 کتیبه از خشایارشاه(486-465 پ.م.) و
دو کتیبه از اردشیر اول (465- 424 پ.م.)؛ یک کتیبه از اردشیر دوم (404-359
پ.م.) و یک کتیبه از اردشیر سوم (359-338 پ.م.) است.
از آنچه امروز از تخت جمشید
بر جای مانده؛ تنها می توان تصویر مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم
کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات معماری ساختمان
کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره گیری از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی
این کاخها پی برد. نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است
که بخش هایی از این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده
تا اینکه در حدود 70 سال قبل کشف شد.
منابع:
anobanini
irib (dot) ir
wikipedia (dot) org
farsfair (dot) ir
persepolis (dot) ir
farsnegar (dot) ir
کارنامه اردشیر بابکان، بهرام فره وشی
شرح مصور تخت جمشید، شاپور شهبازی
زبان پهلوی، ژاله آموزگار و احمد تفضلی
ارتاویراف نامه، به کوشش دکتر رحیم عفیفی
تاریخ زبان فارسی، پرویز ناتل خانلری
کتیبه های ایران باستان، محمد تقی راشد محصل
داریوش بزرگ، رضا شعبانی
تخت جمشید، حسین سلطان زاده
تاریخ هرودوت، ترجمه وحید مازندرانی
ایران باستان، نادر میر سعیدی
تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون
مرات البلدان، اعتماد السلطنه
؟ ، حدود العالم
شاهنامه، فردوسی
دیوان اشعار، نظامی گنجوی
با تشکر از گرد آفرید عزیز
دریاچه ولشت
|
دسترسی به این دریاچه از دو راه امكان پذیر است : مسیر نخست : جاده چالوس - مرزن آباد؛ که پس از منشعب شدن از جاده ی اصلی با شیب بسیار تند به دریاچه ختم می گردد. این جاده خاکی، قبل از پمپ بنزین مرزن آباد و به فاصله ی 2 کیلومتری آن است. مسیر دوم : برای مسافرانی که در کلاردشت حضور دارند و قصد دیدار از دریاچه ی ولشت را دارند باید از مسیر دیگری استفاده کنند که ما آن را حسن کیف - ولشت می نامیم. مسیر حسن کیف - ولشت، حرکت از شهر حسن کیف به طرف بخش شرقی آن است که به روستای «لاهو» می رسد و سپس از آنجا به روستای دیگری بنام «کلنو» پیوند می خورد که با خود دریاچه حدودا 5 کیلومتر فاصله دارد. از روستای کلنو که جاده ی خاکی به طرف دریاچه دارد، باید سرعت خودروهای شخصی را به گونه ای تنظیم کرد که موجب درماندگی وسائط نقلیه در جاده نگردد. پس از پیمودن جاده با برکه آبی مواجه می شویم که به دریاچه ی ولشت موسوم است.
این دریاچه با چشم اندازی زیبا و دلنشین، مکان مناسبی جهت گردشگری موقت یک روزه است. آب شیرین و زلال آن جایگاه خوبی برای اردک ماهیان و برخی از پرندگان مهاجر است. دیدار از این محل بدان جهت موقت نام گرفته است که در حال حاضر هیچگونه سرپناهی برای مسافران در پیرامون آن در نظر گرفته نشده است. ولی از سال 1384 که این منطقه، از طرف دولت منطقه ی توریستی اعلام شد ساخت و ساز امکانات دور دریاچه ی ولشت آغاز شده است. آب دریاچه بوسیله چشمه ای تامین می شود که در خود آن در غلیان است. در کناره های دریاچه فقط چند درخت وجود دارد که آن هم برای بیتوته کردن چند مسافر بیش نیست، بنابراین بقیه ی مسافران با نشستن برروی اندک فضای کنار دریاچه، چه در مقابل آفتاب سوزان وچه زیر باران رعدآسا به تماشای زیبایی حیرت انگیز دریاچه پرداخته و از آن لذت می برند. به دلیل آب زلال و شیرین دریاچه و دارا بودن عمق بیش از 40 متر، و به علت تشابه نسبی اش با استخر بزرگ، موجب تحریک شناگران گشته و این تحریکات گاهی موجب وسوسه ی شنای غیر شناگران نیز می گردد. لازم به ذکر است که نزدیک ترین شهرک به این دریاچه شهرک کران می باشد که حدود 350 متر با این دریاچه فاصله دارد و از موقعیت بسیار عالی و استثنائی برخوردار است.
|
ماسوله
|
عرض جغرافیایی این روستا 13و09و37 شمالی و طول جغرافیایی آن 14و59و48 شرقی است و در منتهی الیه منطقه ی مرطوب خزری، واقع در دره ی رودخانه ای که سرچشمه های آن نزدیک دومین قله ی بلند کوه های طالش (ماسوله داغ با ارتقاع 3050 متر) است قرار دارد. ارتفاع آن از سطح دریای آزاد 1050 متر و اختلاف بین پایین ترین و بالاترین نقطه این شهر کوهستانی بیش از 120 متر است.
آمیزه ای از فرهنگ های سه گانه ی طالشی، ترکی و گیلکی از یکسو و طبیعت های سه گانه ی جنگلی، مرتعی و کوهستانی، از سوی دیگر، فرهنگ و تمدن خاصی را به وجود آورده که اولین نمایه ی کالبدی آن، شهرسازی و معماری خاص ماسوله است. در حالی که این کالبد، متاثر از ارتباطات پیچیده و ویژه ی اجتماعی و اقتصادی این زیستگاه کهن می باشد، به شدت بر ارتباطات فوق تاثیر گذار است. بدین ترتیب در یک همکنش مداوم و مستمر، پویایی شگفت انگیزی در حیات تاریخی الگوهای زیستی ماسوله به وجود آورده است.
شهرت و محبوبیت ماسوله در میان پنج شهر - روستای شگفت انگیز (ابیانه، کندوان، میمند و سرسید آقا) زبان زد خاص و عام است. شاید سالیانه چند هزار نفر مسافر از این شهر تاریخی و مناظر تاریخی و طبیعی آن دیدن می کنند. این تعداد مسافر بیشتر در سه ماهه ی تابستان از این شهر بازدید می کنند، چرا که هوای آن در این فصل معتدل و مرطوب است. گرچه که زیبایی های آن در سه فصل دیگر سال چه بسا بیش از تابستان است.
ماسوله به عنوان یک اثر ملی در سال 1354 شمسی به شماره 1090 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده است.
تاریخچهحدود هشتصد تا هزار سال پیش مردمانی از نقاط مختلف سرزمین گسترده ی ایران به دلایل نامعلومی به منطقه ی ماسوله کوچ کردند. برخی از مردمان محلی نیز از منطقه ای به نام «کهنه ماسوله» واقع در 6 کیلومتری شمال غرب این منطقه با این افراد همراه شدند. طی کاوش های انجام شده از محوطه ی باستانی کهنه ماسوله سفالینه هایی متعلق به قرون پنجم تا هشتم هجری قمری بدست آمده است که دقیق ترین مستندات قابل توجه تاریخی می باشند. در ۱۰ کیلومتری بالاتر از ماسوله ی جدید، ماسوله ی قدیم با آثار و بازمانده های انسانی از قبیل سنگ کوره و ... در منطقه ای گسترده پراکنده شده است که جزء آثار باستانی به شمار می آیند.
گویشگویش مردم ماسوله تالشی است. محله های ماسولهماسوله دارای 4 محله به نام های «ریحانه بر»، «خانه بر»، «مسجدبر»، «کشه سر» و «اسد محله» و بازاری در چهار طبقه است که هر چهار محله بطور مستقل به بافت بازار شهر ارتباط بی واسطه دارند. در حال حاضر در ماسوله بیش از 350 واحد مسکونی وجود دارد که در گذشته (حدود 100 سال پیش)، این تعداد به 600 واحد بالغ می گردیده است. وجود بیش از 120 واحد تجاری در محدوده ی بازار آن، بیش از 6 کاروان سرا، دو حمام قدیمی، بیش از 33 چشمه ی عمومی، ده مسجد و پنج امام زاده حاکی از رونق و شکوفایی این شهر در دوره های متاخر می باشد. جمعیت ماسوله طی 60 سال گذشته از حدود 3500 نفر به 900 نفر کاهش یافته است. این امر نشانه ی سیر نزولی تاریخ این شهر کهن است.
قله هاقلل مهم ماسوله عبارت اند از : «شاه معلم»(شامولوم)، «آسمانکوه»، «لاسه سر»، «تروشوم» و «کله قندی». مسافرت به ماسولهشهر تاریخی ماسوله همه ساله پذیرای مسافرانی از شهرهای دور و نزدیک و از خارج از کشور است که به این شهر می آیند. بیشترین مسافران طی سه ماه تابستان به این شهر سفر می کنند. آن دسته از مسافران ایرانی که از شهرهای دور می آیند معمولا برای بازدید از بافت معماری و تاریخی شهر اقدام به سفر می کنند. اما بسیاری از مسافران شهرهای نزدیک برای استفاده از آب و هوا و طبیعت مطبوع ماسوله به این شهر می آیند. تمام مسافران غیر ایرانی فقط برای بازدید ازمعماری و شهرسازی تاریخی ماسوله اقدام به سفر می کنند. دراین میان دسته های کوچک و بزرگ طبیعت دوستان را نیز باید نام برد که معمولا از شهرهای نزدیک و در گروه های 5 تا 200 نفره و به عنوان کوهنوردی و کوه پیمایی به این شهر می آیند. درهر صورت جاذبه های تاریخی، معماری و طبیعی ماسوله به گونه ای است که هر نوع مسافر با هرنوع سلیقه ای را به سمت خود جذب می کند. حتی زمستان پربرف این شهر نیز جاذب دسته ای از میهمانان است. وجود امکانات رفاهی قابل ملاحظه، راه ارتباطی مناسب و محل های اقامتی محلی و سنتی از امتیازاتی هستند که توان پذیرایی مردم این شهر را از مسافران افزایش می دهند. دیدن ماسوله و معماری آن به عنوان یک شهر تاریخی و استفاده از مناظر طبیعی و ساختمانی زیبای آن طی حداقل یک شبانه روز اقامت در خانه های سنتی مردم میهمان نواز آن یادگاری بی نظیر برای هر مسافری خواهد بود. عوامل تخریب بافت تاریخی ماسوله1. عوامل طبیعیسیل به دلیل وجود دو رودخانه ی ماسوله رودخان و خلیل دشت، ماسوله همواره منطقه ای سیل خیز بوده است. متاسفانه در 25 سال اخیر با بی توجهی نسبت به حریم رودخانه و ساخت و ساز در حریم آن، این بناها در معرض خطر سیل قرار گرفته اند، که شدید ترین آنها در سال 1375 رخ داد. زلزله به دلیل وجود دو گسل شرقی - غربی در شمال و جنوب غربی ماسوله، این شهر همواره با زلزله های خفیف و شدید مواجه بوده است. حرکت سنگ های بزرگ از بالای کوه به سمت شهر به دلیل زلزله بسیار عمومیت داشت. به همین سبب هیچ کس حق قطع درختان بالای دست کوه را نداشت. 2. عوامل انسانیجنگل ها، مراتع، رودخانه ها و سایر عناصر محیط طبیعی این شهر، طی دهه های اخیر دچار دخل و تصرف های محل تا تخلیه ی زباله و فاضلاب شهری به رودخانه، جملگی منجر به آسیب های جدی محیط زیست ماسوله شده است. هزاران مسافر و بازدید کننده باعث آلوده شدن محیط و مخدوش شدن عناصر طبیعی آن می شوند. راه سازی بدون مطالعه و هماهنگی با شرایط و امکانات طبیعی و ساخت و سازهای دولتی و غیردولتی، همگی درحال نابود کردن محیط زیست شهر می باشند. در ده سال گذشته نزدیک به 250 واحد ساختمانی جدید با مصالح و شیوه های امروزی در داخل بافت و در حاشیه ی آن احداث شده است. استفاده از مصالح ساختمانی جدید به جای گل، چوب و سنگ و نیاز مردم به امکانات امروزی و تاثیر آن در نقشه ی بناها و به ویژه نوع پنجره ها و بازشوها همگی باعث تخریب و ناهماهنگی در سیمای عمومی شهر گردیده است. مداخلات عمرانی نسنجیده در شهر ماسوله بارها سبب آسیب رسانی جدی به شهر شده است. |
در سال 484 پیش از میلاد، هنگامی كه فرمان بسیج دریایی برای شركت در جنگ با یونان از سوی خشایارشاه صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ كه ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشكیل میداد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 كشتی ترابری بود.
همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.
او در یكی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباكی كممانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید.
او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت.
در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او «آرتمیس» بود .
ناو شكن آرتمیس در دوران خدمت «دریاسالار فرج الله رسایی» به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.
در پایان جا دارد که از دیگر سرداران زن ایران باستان هم یادی شود،کسانی مانند: كردیه، بانوگشسب، گردآفرید، یوتاب .