| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
605
|
2552
|
90/11/30 (19:39)
|
|
||
|
|
114
|
820
|
90/11/30 (19:34)
|
|
||
|
|
95
|
483
|
89/9/2 (09:56)
|
|
||
|
|
300
|
1269
|
89/7/5 (12:23)
|
|
||
|
|
111
|
474
|
86/12/15 (23:02)
|
|
||
|
|
61
|
258
|
89/9/13 (09:53)
|
|
||
|
|
167
|
686
|
89/8/11 (09:50)
|
|
||
|
|
215
|
852
|
90/10/4 (09:53)
|
|
||
|
|
11
|
82
|
90/2/3 (12:45)
|
|
||
|
|
51
|
195
|
89/11/1 (09:34)
|
|
||
|
|
67
|
366
|
88/12/14 (02:58)
|
|
||
|
|
135
|
734
|
88/2/2 (16:25)
|
|
||
|
|
14
|
72
|
88/2/2 (16:11)
|
|
||
|
|
399
|
1504
|
87/12/17 (00:09)
|
|
||
|
|
352
|
2171
|
87/6/20 (12:40)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
87/4/4 (22:43)
|
|
||
|
|
54
|
193
|
87/3/17 (16:42)
|
|
||
|
|
144
|
634
|
87/3/13 (22:36)
|
|
||
|
|
6
|
25
|
86/12/15 (22:15)
|
|
||
|
|
15
|
51
|
86/12/4 (00:14)
|
|
همه ما گاهی حس میکنیم خیلی تنها هستیم اونقدر که نزدیکترین عزیزمون هم نمیتونه در رفع این حالت بهمون کمک کنه.به یه کسی نیاز داریم که خیلی خیلی راحت باشیم باهاش .اونقدر که از گفتن حرفمون نه بترسیم نه خجالت بکشیم نه هیچ چیز دیگه.
شما اگه بخواین درد دل کنی ،حرف بزنی؛یا حتی گله و شکایتی داشته باشین بسم اله
خدا صداتو میشنوه.اما برام این مهمه که شما خدا رو چطور ستایش می کنید؟
|
و این منم.یک عاشق دیوونه.که هر صبح،گوشه بیابان در وصف تو می سرایم.هر ظهر در وصف زیبایی ات سخنرانی می کنم و هر شب در وصف مهربانی ات می نویسم.من همانم که تنهای تنها در گوشه ی یک بیابان خشک و ترک خورده با یاد تو سرسبزم.من همانم که همیشه در آرزوی دیدار تو ام.همان عاشقی که لحظه لحظه ی عمرش را با یاد و با وجود تو گذرانده است.من همان هستم که جز تو کسی را ندارم.همان کسی که هر روز با تنها شدنش به تو نزدیک تر می شود.به تو دل می بندد و سرانجام تو را می یابد.همان کسی که سال هاست در آرزوی داشتن یک دوست مانده است.من تو را در ستاره ی شب های بیابان جست و جو کردم.در ترک ترک های زمینی که زیر پای من است،سراغت را گرفتم و در آسمانی که شفاف تر از آن نیست،به دنبالت گشتم.امّا من در ستاره ها،در ترک ترک های زمین بیابانی خشک،در شب های سرد و در آسمان شفاف و پرنور بیابان،تنها زمزمه ای از عشق تو دیدم. تویی که همیشه و همه جا با من بودی.تویی که دار و ندارم هستی. ای خدای مهربان!من تو را در قطره ی بارانی که همیشه وقت آن را در بیابان ندیده ام،یافتم؛و به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز و هیچ کس،شب ها در بیابان،پا به پای من با گوشی شنوا،در نزدیکی من به حرف هایم گوش نمی دهد.تو تنها کسی هستی که هیچ وقت از حرف هایم خسته نشدی.من تو را به سختی یافتم.در صورتی که یافتن تو با یک نظاره به اطراف بسیار آسان بود.من تو را در خودم یافتم.در ریشه هایم،در برگ هایم،در شاخه های کشیده شده ام به سمت تو...!همیشه و همه جا در جست و جوی تو بوده ام؛اما تو را در خودم یافتم،نه در چیز دیگری...! من تو را ، در تن خود ، در رگ خود ، هستی خویش و در هر ذره وجودم که پر از خواهش توست ، محو و گم خواهم کرد. من تمامی وفا و تمامی دل عاشق خود را ، به تو خواهم بخشید |
- امیدوار : اونی نیست كه به سرانجام خوب یك عشق فكر كنه ، اونیه كه به دلبستگی دوباره فكر كنه .
- بهتان خورده : اونی نیست كه بعد از اتمام دوستی در حق معشوق به بدی محكوم بشه ، اونیه كه به مهربون كامیاب تعبیر میشه .
- عاشق : اونی نیست كه بزرگترین آرزوش وصال باشه ، اونیه كه بدون دفاع خودشو در معرض بی مهری قرار میده .
- بهت زده : اونی نیست كه بی دلیل ترك میشه ، اونیه كه بفهمه با همه اصرار و التماسی كه به معشوق می كرد و می گفت : "اگه مزاحمم بگو" اما " نه " می شنید ، اما واقعا یك مزاحم بودو سربار .
- دل شكسته : اونی نیست كه خواهش كرد بمون ، اما نموند ، اونیه كه با فكر كوچیكش سعی میكرد راهیرو برای خوشحال كردن معشوق پیدا كنه اما معشوق با ظرف بزرگش همه كاراشو كوچیك قلمداد می كرد .
- قوی : اونی نیست كه بعد از شكست گریه نكنه ، اونیه كه بعد از شكست باز هم توانایی عاشق شدن با شور قبلیو داشته باشه .
- خدا : اونی نیست كه بعد از تنها شدن بهش گلایه كنیم ، اونیه كه اگه عاشقش بشی معنی همه واژه هام بی مفهوم میشه .
خدای مهربونم : نمی تونم بگم چقدر دوسم داری . آفریدۀ معصوم تو گفت : اگه بندگان خدا بدونن كه خدا چقدر بندگانش رو دوست داره ، هر آیینه از شوق دیدنش جون می سپردند .
خدای دوست داشتنی : میتونی منو عاشق خودت كنی ؟ نه … نه … اینكارو نكن . چون اگه من نتونم عاشقت بشمو تو عاشقم كنی شاید تركت كنم . پس مهر خودتو توی دلم بنداز تا خودم عاشقت بشم .
اگه عاشقت بشمو بعدش توی عشقم سرد بشم بازم دوسم داری ؟ اگه فقط نماز صبحمو بخونمو بقیه رو یادم بره ، بهم میگی تو عوض نمی شی ؟ ازم دل می كنی ؟ ازم خسته میشی ؟
خدا جون تو كه اینكارو نمی كنی . مگه از روح خودت توی این آفریده ات ندمیدی ؟ پس این قدرت رو به ما هم بده تا از هم خسته نشیم . پیشاپیش ازت متشكرم .
با احترام
متقاضی عاشقت شدن
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو كنی؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید!
خدا خندید: وقت من بی نهایت است.. در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكیشان... اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو می كنند كه كودك باشند.. اینكه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند... اینكه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می كنند و بنابراین نه در حال زندگی می كنند و نه در آینده.. اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند!
دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سكوت كردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یك پدر
می خواهی كدام درس های زندگی را به فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد. همه ی كاری كه می توانند بكنند اینست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند.. بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان كه دوستشان داریم ایجاد كنیم.. اما سالها طول می كشد تا این زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند كه ثروتمند كسی نیست كه بیشترینها را دارد.. كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد.. بیاموزند که انسانهایی هستند كه آنها را دوست دارند.. فقط نمی دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.. بیاموزند كه دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببینند. بیاموزند كه كافی نیست كه فقط آنها دیگران را ببخشند.. بلكه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشكرم.. آیا چیز دیگری هست كه دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینكه بدانند من اینجا هستم...
به نام بخشنده بزرگ داور بر حق بنام خداوند ایثار و انصاف
خوارم مگر از خواری خوارم تو مپنداری دانم كه مرا با گل یكجا تو نگه داری
گل را تو به ان گویی كه از عشق معطر شد ان گل كه فقط گل بود در حادثه پرپر شد
سودای تو را دارم من از دل از جانم
گفتند كه پیدا شو دیدند كه پنهانم گفتن كه پیدا كن خود را با تو را با هم
گفتم كه پیداهس در هر نفس ادم
پیداست و من پنهان من در تن او در جان
یك ان نظری كردم در خود گذری كرد م
دیدم كه نه در دوری نزدیك تر از نوری
در راه عبور از تو من این همه دور از تو
یك عمر نیندیشم هیهات تو در پیشم
چشم است كه بینا نیست در عشق كه اینها نیست
یك عمر نیندیشم هیهات تو در پیشم
چشم است كه بینا نیست در عشق كه اینها نیست
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم...
Where love is God is also
هر کجا محبت باشد،خدا هم هست
------------------------------------
God is in your heart,,yet you search for him in the wilderness
خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی
------------------------------------
The nearer the soul is to God, the less its,
since the point nearest the circle is subject to the least motion.. disturbances
هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد، آشفتگی اش کمتر است
.زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره، کمترین تکان را دارد
------------------------------------
Every happening, great and small
is a parable whereby God speaks to us,
and the art of life is to get the message.
هر اتفاقی که می افتد،چه کوچک چه بزرگ،وسیله ای است
برای آنکه خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست.
|
دست خدا ( شل سیلور استاین) | |
|
دست خدا
| |
شل سیلور استاین
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مى كند تا بعداً تك تك آنها را به رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى زد. یادم نمى آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان و كیف عجیبى داشت.
آن روزها كه من ركاب مى زدم و او كمكم مى كرد، تقریباً راه را مى دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده اى قابل پیش بینى كسلم مى كرد، چون همیشه كوتاه ترین فاصله ها را پیدا مى كردم. ولى وقتى او مهار كار را در دست گرفت، چون مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را از روى كوه ها و حاشیه پنجره ها و لبه پرتگاه مى شناخت و از این گذشته مى توانست با حداكثر سرعت براند، من دستم را محكم دور كمرش مى انداختم كه از روى دوچرخه نیفتم و از این كه مرا از جاده هاى خطرناك و صعب العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى برد، غرق سعادت مى شدم.گاهى نگران مى شدم و مى پرسیدم، «دارى منو كجا مى برى » او مى خندید و جوابم را نمى داد و من حس مى كردم دارم كم كم به او اعتماد مى كنم. بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى گفتم، «دارم مى ترسم» بر مى گشت و دستم را مى گرفت. او مرا به آدم هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى دادند كه به آنها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى، آنها به من توشه سفر مى دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما ؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین اند!» و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در دادن است كه دریافت مى كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى دانست چطور از پیچ هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، بدون آن كه چندان زخمى شود، پرواز كند. و من یاد گرفتم چشم هایم را ببندم و در عجیب ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم. این طورى وقتى چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى بردم و وقتى چشم هایم را مى بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى داد.
هر وقت در زندگى احساس مى كنم كه دیگر نمى توانم ادامه بدهم، او لبخند مى زند و فقط مى گوید، «ركاب بزن...»![]()
با تشكر از متین عزیز
حتما تا ته بخونید ....5 دقیقه هم نمیشه
بعضی وقتا خواسته های آدم براش اونقدر مهم میشه که حاضر براش هر قیمتی بپردازه ...
مثلا با یه دختری دوسته....
اونو می خواد.....
اما هر چی تلاش می کنه بش نمی رسه ...
به جائی می رسه که میبینه دیگه کسی نمی تونه کمکش بکنه جز خدا ..
میاد مومن میشه .....
گدا میشه ....
در خونه ی خدا با حال خاصی زار میزنه ..
خلاصه یه عارف کاملی میشه برا خودش و دیگه یه حال و هوای خاصی داره ..
یه مدتی به همین منوال میگذره .
میبینه خبری نشد.....
به عشقش نرسید ..
بازم زار میزنه ...
خدا رو قسم می ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما میبینه که نه مثل اینکه خدا بی خیالش شده ..
انگار هر چی بیشتر داد می زنه و گریه می کنه خدا کمتر جوابشو می ده ...
میاد با خدا قهر می کنه ...
لجبازی می کنه ......
می ره و یه مدتی پشت سرشم نگاه نمیکنه ...
دیگه نمیاد در خونه ی اوستا کریم ....
هنوزم با خدا قهره ....
میشینه با خودش خاطراتشو مرور میکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتی ها .....
یه دفعه می بینه که انگار داره اوضاع ردیف میشه ...
خبرای خوب می شنوه .....
امیدوار میشه ...
میبینه که داره جریان ازدواجش ردیف میشه ...
خوشحاله و سرمست ....
دیگه تو پوست خودش نمی گنجه .....
می خواد از خوشحالی بال در بیاره ....
با خودش می گه :
ایول به خدا ....
با اینکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جریانمو ردیف کرد ..
یه دو روز میگذره ...
یه دفعه یه خبر بد می شنوه ..
دوباره همه چی به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزی از نو ..
می گه : اه به این خدا ..
داشت کارم ردیف می شد ..
الکی گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوایم خدا رو ببینیم کیو باید بینیم ...
نخوایم خدا بهمون کار داشته باشه چیکار باید بکنیم ؟
خلاصه زیاد ازین شر و ور ها میگه ..
به خدا فحش می ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
ای کاش فقط یه دقیقه میشست و فکر میکرد ....
فقط یه دقیقه .....
که چرا خدا داره باهاش اینجوری میکنه ....
وقتی میگه خدایا، جوابی نمیشنوه...
اما وقتی قهر میکنه همه ی کاراش ردیف میشه ...
خب اگه اینجوریه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگیرن دیگه ..
درجوابش میدونی چی باید گفت ؟
فقط اینو میشه گفت که :
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند....
نمی دونم اما خدا می گه :
من هرکس رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مبتلاش میکنم ...
بیشتر درد بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم...
بیشتر رنج بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای دلنشین ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگی :
ما اگه نخوایم خدا ما رو دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ...
من بت می گم :
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ...
اینا شعر نیست ...
واقعیته .........
حقیقت عالمه ......
مگه نشنیدی حسین بن علی تو کربلا چی کشید ..
مگه نشنیدی که حتی شش ماه ی اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسین این همه بلا کشید اما جز رضایت خدا چیزی نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسین و تشکیلاتش ..
و خدا خصوصیاتی به حسین داد که به احدی از امامان نداد ..
حتی به جدش رسول الله ....
حتی به باباش علی .....
وحتی به مادرش فاطمه ...
خب این خصوصیات به چه خاطر بود ؟
می دونی به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختیهای حسین ....
خدا حسین رو آورد به این دنیا تا یه درسی به ما بده ....
اون درسم اینه :
نابرده رنج گنج میسر نمی شود ....
خدا یه حسین فدائی کرد به خاطر این درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داری سختی می کشی خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات می کنه ...
خدا داره بت افتخار می کنه ....
و اگه دوستت نداشت می گفت :
حاجت این بنده رو بدید بره که از صداش بدم میاد ...
دیگه نمی خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بدید بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمی ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بیا یه جوری باشیم پیش خدا .....
اونوقته که هر چی بخوایم خدا بمون می ده ...
می دونی باید چه جور بود ؟
من می گم ....
تا حالا دیدی یه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفی رو می شوره ؟
اگه ندیدی برو حتما ببین ...
ما باید مقابل خدا مثل اون مردهه باشیم تو دست اون مرده شوره ...
تسلیمه تسلیم .....
بیا به خدا اعتماد کنیم و بذاریم هر کاری که دلش می خواد با ما بکنه ..
ضرر نمی کنی ......
رفاقت با اون خیلی خوبه.....
و بدون اگه دردمندی و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و می خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش