| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
7
|
87/12/19 (08:14)
|
|
||
|
|
0
|
21
|
87/7/20 (20:13)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
87/7/20 (12:24)
|
|
||
|
|
3
|
22
|
85/2/1 (05:19)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
87/9/11 (01:41)
|
|
||
|
|
0
|
55
|
87/9/1 (14:23)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
87/8/8 (23:43)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
87/8/6 (21:58)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
87/7/27 (23:49)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
85/8/3 (22:12)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
85/4/8 (05:25)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
87/9/29 (14:55)
|
|
||
|
|
3
|
28
|
87/9/29 (03:28)
|
|
||
|
|
1
|
38
|
87/9/7 (23:13)
|
|
||
|
|
1
|
58
|
87/9/2 (00:33)
|
|
||
|
|
0
|
56
|
87/8/19 (00:55)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/8/13 (00:39)
|
|
||
|
|
2
|
35
|
87/7/14 (00:24)
|
|
||
|
|
2
|
24
|
86/8/23 (00:23)
|
|
||
|
|
3
|
12
|
85/3/6 (04:44)
|
|
معادلهء ساده است. فشار برق حوادث است روی مقاومتِ ذهنِ ما. تکرار می
جریان یک معادله ی ساده است...اما روزگار همین است
کنم : فشار روی مقاومت. فشار. مقاومت. فشار، مقاومت،حرارت، حرکت.
یکی بود، یکی نبود. خدا یکی بو
د، آدم یکی نبود. آسمان بود و کوه بود و ابر بود و آب بود و دشت بود و سبز بود و آهو بود و بره بود و شیر بود و ببر بود و خورشید می درخشید و ماه هر شب در آسمان می خندید. جنگ نبود. مرض نبود. مرگ نبود. سیل و زلزله و صاعقه هنوز اختراع نشده بود و خستگی نبود و نا امیدی و نابودی وجود نداشت. دنیا پر از دلداده بود و هیچ کس دلتنگ نبود. همه چیز همانجایی بود که باید می بود. همه جا همه چیز بود. هر کسی یک جایی کنار یکی نشسته بود و وقت خواب هیچ کس بی جا نبود.
مهر بود و محبت بود و دوستی بود و راستی بود. حسادت و خساست نبود و هیچ کس هیچ وقت دروغ نمی گفت حتی اگر حواست نبود. اعتماد بود و دروغ نبود. اعتقاد بود و گناه نبود. همه چیز همه جا بود، اما حرکت نبود.
کودک نوزدای که روی شنهای گرم ساحل نشسته بود دعوت موج را در انحنای یک صدف خسته شنید و مرواریدش را که میان انگشتان کوچکش زیر نور خورشید می درخشید به مارِسیاهی که دور بدن سفیدش پیچیده بود بخشید تا او را طبق قراری که با هم گذاشتند به آن سوی آبهای فیروزه ایِ آرام و مهربان خلیج ببرد و او را روی موجها بنشاند. مار مروارید را بلعید و همینطور که به چشمان نوزادی در مرکز چنبره اش خیره شده بود نیشهای بلندش را در قلب کوچکش فرو کرد و درد را دید که متولد شد و رشد کرد و به مردمک چشمانش رسید و چشمهای بی گناه نوزادی که بزرگتر و بزرگتر شد و زجر کشید و خطهای پیشانیِ کوچکی که خشمگین شد و به هم پیچید و نا امید شد و مُرد. مار مَرد سیاهی را دید که به همه چیز بی اعتماد بود و جایی که باید دلش می بود خنجری بود با لبه های تیز یک صاعقه، که نیشهای مار را شکست و مار را کشت و به هیچ جانداری رحم نکرد.
وقتی که مرد سیاه - که سینهء تمام آبها را در خلاف جهت جریان آنها شکافت - به موج رسید تازه فهمید که مار، به عهدش وفا کرده بود. حالا نه مهر بود نه ابر بود نه دشت بود نه کوه بود نه خدا بود و نه بره بود و نه شیر بود و نه خورشید می درخشید. حالا دلتنگی بود و خستگی بود و نا امیدی بود و درد بود و مرض.حالا، زندگی آغاز شده بود.
حالا مَرد، مقاومت می کند در برابر فشاری که اسم آن را گذاشته روزگار
شاید هم اینگونه باشد :
زندگی همان آسمانی مست بود که روزی با سستی در آن بال گشودم و روزگار تیر صیادی غمین بود که بال مرا نشانه گرفت !
دیدم .... تیر صیاد .... برگرفته از جهل من بود !
از ما بود که بر من نهاید
پس بر ما بنهانم تا ز من بر آید
چونکه از بستر عشق ناله غم سرایم