| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
7
|
87/12/19 (08:14)
|
|
||
|
|
0
|
21
|
87/7/20 (20:13)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
87/7/20 (12:24)
|
|
||
|
|
3
|
22
|
85/2/1 (05:19)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
87/9/11 (01:41)
|
|
||
|
|
0
|
55
|
87/9/1 (14:23)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
87/8/8 (23:43)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
87/8/6 (21:58)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
87/7/27 (23:49)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
85/8/3 (22:12)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
85/4/8 (05:25)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
87/9/29 (14:55)
|
|
||
|
|
3
|
28
|
87/9/29 (03:28)
|
|
||
|
|
1
|
38
|
87/9/7 (23:13)
|
|
||
|
|
1
|
58
|
87/9/2 (00:33)
|
|
||
|
|
0
|
56
|
87/8/19 (00:55)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/8/13 (00:39)
|
|
||
|
|
2
|
35
|
87/7/14 (00:24)
|
|
||
|
|
2
|
24
|
86/8/23 (00:23)
|
|
||
|
|
3
|
12
|
85/3/6 (04:44)
|
|
شبی چون باد بر یالش خزیدم...به سوی خانه ساقی دویدم....چهل شب راه را بی وقفه راندم...چهل تسبیح ساقی نامه خواندم....
ببین ای دل چقدر این قصر زیباست !...گمانم خانه ساقی همینجاست...گمانم خانه ساقی همینجاست...
دلم تا دست بر دامان در زد...دودستی سنگ شیون را به سر زد....امیدم مشت نومیدی به در کوفت...نگاهم قفل در میخ قدر کوفت......چه درد است این که در فصل اقاقی...به روی عاشقان دربسته ساقی!...به روی عاشقان در بسته ساقی!...
بر این در وای من قفلی لجوج است...بجوش ای اشک هنگام خروج است.....در میخانه را گیرم که بستند...کلیدش را چرا یا رب شکستند؟!...کلیدش را چرا یا رب شکستند ؟!...
رها کردند در زندان بمانم...دعا کردند سرگردان بمانم.....من آخر طاقت ماندن ندارم...خدایا تاب جان کندن ندارم.....دلم تا چند یا رب خسته باشد؟!...در لطف تو تا کی بسته باشد....در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز ای دل امشب در بکوبیم...بیا این بار محکم تر بکوبیم....بیا این بار محکم تر بکوبیم...
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست...در این قصر بلور آخر کسی هست.....بکوب ای دل که غفار است یارم...من از کوبیدن در شرم دارم...شرم دارم.......بکوب ای دل مشو نومید از این در...بکوب ای دل هزاران بار دیگر...
شبی ترک محبت گفته بودم...میان دره شب خفته بودم....نی ام از ناله شیرین تهی بود...سرم بر خاک طاقت سر نمی سوخت....دلم در سینه قفلی بو بود محکم...کلیدش بود در دریاچه غم......امیدم گرد امیدی نمی گشت...شبم دنبال خورشیدی نمی گشت.........حبیبم قاصدی از پی فرستاد...پیامی با بلوری می فرستاد.....که می دانم تو را شرم حضور است...مشو نومید اینجا قصر نور است...
الا ای عاشق اندوهگینم...نمیخواهم تو را غمگین ببینم......اگر آه تو از جنس نیاز است...در باغ شهادت باز باز است...در باغ شهادت باز باز است...
نمی دانم که در سر این چه سوداست...همین اندازه می دانم که زیباست......خداوندا چه درد است این چه درد است!...که فولاد دلم را آب کردست......مرا ای دوست شرم بندگی کشت...چه لطف است این مرا شرمندگی کشت...چه لطف است این مرا شرمندگی کشت!...