userinfo close

  ,

سرزمین جاوید


sarzaminjavidclub

تاسیس: 22 اردیبهشت 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: امیر پریزاد - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
13
90/9/24 (10:25)
60
78
90/9/6 (18:38)
0
3
89/11/21 (22:39)
4
18
89/10/16 (15:09)
39
83
89/5/27 (13:35)
2
11
89/4/20 (20:15)
8
24
89/3/17 (23:40)
0
5
89/3/17 (13:29)
0
2
89/3/1 (15:54)
0
2
89/3/1 (15:54)
0
5
89/3/1 (15:53)
0
2
89/3/1 (15:49)
0
1
89/3/1 (15:41)
0
2
89/2/28 (18:43)
0
8
89/2/23 (16:56)
1
5
89/2/22 (18:33)
0
3
89/2/22 (17:04)
0
1
89/2/22 (17:03)
0
2
89/2/22 (17:02)
0
9
89/2/21 (17:42)

عنوان بحث

سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 16:56 1389/02/23

ژیلت!!!

تو یکی از روزهای آخر خرداد تقریبا ساعت 9/15 صبح از خواب بیدار شدم. مثل اغلب روزا با کرختی رفتم سمت دستشویی. سرو صورتم رو شستم و خودمو تو آینه دید زدم. چند روزی میشد که صورتم رو اصلاح نکرده بودم. شده بودم مثله انسانهای اولیه. برگشتم تو اتاقم و کشوی تختمو بازکردم. همیشه همونجا بود. کسی بهش دست نمیزد. اما اینبار نبود. هرچی گشتم پیداش نشد. تمام چیزایی که تو کشو بود رو ریختم رو فرش. درواقع تمام داشته های من همینا بود. از فیلم و سی دی تا کتاب و مسواک و ناخنگیر. اما اون نبود...

تو فاصله همین ریختنو وارسی کردن وسایلم بودم که مادرم صدام زد.با اکراه و صدای بلند جوابدادم. این نوع فریاد مربوط به نتیچه نگرفتن من از کنکاش کشو هم بود. باید میرفتم خرید.پاهای مادرم درد میکنه و با اینکه علاقه به خرید داره ولی این کارو نمیکنه. حوصله خریدونداشتم. اما چاره ای نبود.بلند شدم وسایلمو همون جوری چپوندم تو کشو. شلوارم رو پوشیدمو زدم بیرون.

سر خیابون چنتا جوون با دستبند سبز داشتن باهم پچ پچ میکردن. انگار نه انگار که  روزهای پیشهمه یه جورایی درداشونو فراموش کرده بودن و تو خیابونا میرقصیدن. بی توجه به اونا رفتم تومغازه. یه آقایی با ریش انبوه و منظم داشت خرید میکرد. سر مستطیل شکلی داشت که با موهای تمیزو ساده و پیراهنی که دکمه هاش تا مرز آخرین ریشش بسته شده بود ست بود. یه خانم چادری هم مشغول چونه زدن با مغاره دار بود. باد آروم به زیر چادرش میخورد و اونو به هوا میبرد و من همیشه از این کار لذت میبردم و یاد مادرم می افتادم. مرد خرید کرده بود با دو دست پر و لبخندی زیبا بدون اینکه متوجه نگاه من بشه از کنار من رد شد. بوی عجیبی میداد. با اینکه از این تیپ خوشم نمی اومد ولی شخصیت اون مرد برام جالب بود. موقع رد شدن از کنارم از دست یا جیبش یهتیکه پارچه سیاه افتاد رو زمین. خم شدم ببینم چیه که مغازه دار گفت بفرمایین؟ با عجله بلند شدم واون پارچه مشکی رو گذاشتم تو جیبمه .


خریدمو کردم و رفتم سمت خونه. تا رسیدم بدو رفتم به طرف یخچال و یه لیوان آب یخ ریختم تو حلقم. صبحونه خوردموتلویریونو روشن کردم. کانال سه داشت از نقش مادر تو شکلگیری شخصیت آدما میگفت. مادر، چه واژه قشنگی!!! مثل خدا یا زمین و خورشید میمونه. یه هو یاد دیشب افتادم اون گرد و خاک و بارون غیر منتظره تمام لباسام رو کثیف کرده بود.کمد لباسام رو زیر ورو کردم خواستم لباسام رو بندازم تو ماشین لباسشویی ولی فایده ای نداشت باید تا چند ساعت دیگه میرفتم سر کلاس زبان. به ناچار دوباره کمدمو وارسی کردم تا یه پیراهن دیگه پیداد کنم اما امروز انگار همه وسایلم که من بهشون احتیاج داشتم با من قهر بودن. هیچ پیراهنی جز یه پیراهن بلند سفید پیدا نکردم. عجیب بود پس بقیه لباسام کجا بودن؟ نمیدونم اون پیراهن سفید مال کی بود. سلیقه من نبود. ساده و سفید و بلند و یه بوی خاصی میداد. همون بوی مرد تو مفازه بود انگار. چاره ای نداشتم. از روی حرص پیراهن رو انداختم رو مانیتور و رو تخت دراز کشیدم. چشامو بستمو وقتی باز کردم اولین کاری که کردم ساعتو نیگاه کردم. وای خدای من.... ساعت 5/10 بود. بیست دقیقه وقت داشتم برای کلاس زبانم. نهار هم نخورده بودم. با عجله پیراهنم رو برداشتم و پوشیدم.زیر پیراهن یه یادداشت از مادرم بود که گفته بود نگران نشم و داره میره خونه آبجیم.

کیفمو برداشتمو زدم بیرون. سوار تاکسی شدم. حس عجیبی داشتم تو آینه تاکسی خودمو نیگاه کردم. انگار یکی دیگه بود. شبیه اون مردتو مغازه. مطمئن بودم بچه ها سر کلاس منو نمیشناسن. دنبال یه بهونه بودم که چطور از تیپ جدیدم دفاع کنم . حتی فرصت نکرده بودم موهام رو درست کنم. تو همین فکرا بودم که تو شلوغی خیابون چنتا جووسنگ بدست از کنار تاکسی فرار کردن. ن با دستبند سبز و حتما خبری بود.دیدم خیلی دیر میشه تو ترافیک بمونم. دست کردم تاونتو جیبم تا کرایه تاکسی رو بدم که یه هو اون پارچه مشکی اومد تو دستم. بازش کردم. یه سربند بود. با خط قرمز وقشنگی روش نوشته بود یا زهرا. کرایه تاکسیو دادم و پیاده شدم. پارچه هنوز تو مشتم بود. دوان دوان راه افتادم باید به کلاس میرسیدم. رسیدم سر چهارراه . وای خدای من... غلغله ای بود . انگار وسط یه جنگ باشم. صدای شعارهای مردم میومدو خرده شدن شیشه ها. بیست قدرمی من محشر کبرا بود. چند ثانیه ای خشکم زد.مردم شعار میدادن و یع عده آدم لباس شخصی با باتوم و اسپری بدست جوابشونو میدادن. رفتم نبش چهارراه تا بهتر ببینم. چند قدمی من سه نفر لباس شخصی به جون یه پسر جوون افتاده بودن و تا جا داشت میزدنش. انگار براشون ثواب میاره. جوون بدبخت از درد به خودش میپیچید. جمعیت پشت من ایستاده بود و فقط نظاره گر بود. هیچ کس جرات اعتراض نداشت. فقط یه پیرمرد تا اومد یه چیزی بگه انگار منصرف شد. همه میترسیدیم. دلم به ون هم حال جوون سوخت. نمیدونم چه سرنوشی تو انتظارش بود. یا اعدام میشد یا زیر شکنجه میمرد. یک لحظه به یاد مادرش افتادم. مطمئنا اون هم مادری داشت که خورشیدش بود. یاد دلواپسیهای مادرم افتادم. یکی از لباس شخصی ها با اسپریی که تو دستش بود به چشمای پسر میپاشید و اون یکی با باتوم میزدش. خونم به جوش اومد. باید یه کاری میکردم. اون یه آدم بود. خدایا پس کجایی؟ ناگهان فکری به ذهنم رسید. باید تصمیم میگرفتم. آره الان وقتشه. باید اون کرختی روزمرگی یه جا نابود بشه. دست کردم تو جیبمو سربند یا زهرا رو در آوردم. بستم به پیشونیم و دکمه های پیراهنم رو تا ته بستم. کیفم رو انداختم زمین و فریاد کنان سمت اونا دویدم. بلند داد زدم یا زهرا ببین با پسرت چیا میکنن این کافرا. هرسه تا لباس شخصی مات و مبهوت منو نگاه میکردن و از یه جورایی بهم حصودی میکردن. دوباره فریاد زدم یا زهرا و خرخره جوون رو گرفتم و با عصبانیت داد زدم آزادی میخوای؟ الان بهت یه آزادی نشون بدم که حض کنی. هر سه تا لباس شخصی خندشون گرفت و مطمئن شدن منم از اونام. جوون رو بلند کردم و با صداهای عجیب و غریبی که از خودم در می آوردم جمعیت رو کنار میزدم. تا رسیدم به یه جای خلوت. صورت جوون دریایی از اشک و خون و عرق بود. اینور اونورو نیگاه کردم کسی نبود. بیچاره ترسیده بود ولی جون نداشت چیزی بگه. بهش میگاه کردمو گفتم منم با شمام. سربندو باز کردمو دکمه های پیراهنم رو با دستان خونینم کندم. از روبروی جوون رد شدم به انتهای خیابون که رسیدم نه نگران کلاسم بودم، نه کیفم گم کرده بودم ونه گشنه بودم. فقط دنبال یه مغازه بودم تا یه ژیلت بخرم.....

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.