userinfo close

  ,

سرزمین جاوید


sarzaminjavidclub

تاسیس: 22 اردیبهشت 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: امیر پریزاد - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
13
90/9/24 (10:25)
60
78
90/9/6 (18:38)
0
3
89/11/21 (22:39)
4
18
89/10/16 (15:09)
39
83
89/5/27 (13:35)
2
11
89/4/20 (20:15)
8
24
89/3/17 (23:40)
0
5
89/3/17 (13:29)
0
2
89/3/1 (15:54)
0
2
89/3/1 (15:54)
0
5
89/3/1 (15:53)
0
2
89/3/1 (15:49)
0
1
89/3/1 (15:41)
0
2
89/2/28 (18:43)
0
8
89/2/23 (16:56)
1
5
89/2/22 (18:33)
0
3
89/2/22 (17:04)
0
1
89/2/22 (17:03)
0
2
89/2/22 (17:02)
0
9
89/2/21 (17:42)

عنوان بحث

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 23:40 1389/03/17
8

با قلم می‌گویم:

       - ای همزاد، ای همراه،

                      ای هم سرنوشت

هر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت.

شعرهایم را نوشتی

              دست‌خوش؛

اشك‌هایم را كجا خواهی نوشت؟

مشیری

براستی اشکهای پشت این قاب کهربایی را میبینی؟

چکیده اند...

چکیده...

داغونم...

داغون از ترک اعتیاد دل بستن

در خماری سراشیبی ترکش ،قلم تنها همزادیست که آرام آرام ترکم میدهد...

و امروز این همزاد زبان گشود

به خدایان شنیدم که میگفت:

من اشکهایت را دیدم

تو اشکهایم را میبینی؟

هر روز با آنها مینگارم دلنوشته هایت را!!!

اگر به من دل بستی

عهد میکنم دیگر برایت نگریم...

سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 22:29 1389/02/25
7
عینک دودی!

http://cdn.is.bluefly.com/mgen/Bluefly/prodImage.ms?productCode=304415202&width=340&height=408


اصولا تو زندگی ما زمینی ها ، ابزار و وسایلی هستن که مارو در راه روزمرگیمون کمک میکنن! یا به عبارتی ساخته شدن تا ما راحت باشیم. اما امروز میخوام از یه دریچه دیگه به یکی از این وسایل نگاه کنم که براستی با من زندگی میکنه!

از جمله اونا عینک دودیه!!

آره ..... عینک دودی من فقط از چشمام محافظت نمیکنه، بلکه باهام زندگی میکنه. با من تصمیم میگیره، بامن همراه میشه، از من دفاع میکنه و همیشه پشت شیشه های دودی اون مامنی برای من هست تا از دنیای زمینی ها فاصله بگیرم برای لحظاتی ازدیده نشدنم احساس آرامش کنم. وقتی در مواجه با رخدادهای عجیب دنیای زمینی ها احساساتی میشم، میتونم بدون دیده شدن گریه کنم. یا حتی میتونم شیطونی کنم و دنیای دیگرانم رو ((فروغی)) دید بزنم.

میتونی یه بار برای امتحانم شده عینک دودیتو بزنی و بری پشت پیشخون بانک بایستی و بلند فریاد بزنی: آقا من میخوام به حساب کودکان بی سرپرست مبلغی واریز کنم!! دیگه اون موقع از نگاههای پر معنی دیگران فرار کردی...

امروز تو تاکسی نشسته بودم که یه آقایی باخنده میگفت: دخترم تو مدرسه هم شاگردی داره که نه کیف داره، نه لباس، نه تغذیه نه..... خیلی چیزارو اون دختر نداشت که من از بابتشون تاسف نمیخوردم. ولی ای کاش اون دخترک همه اینارو نداشتو لااقل یه عینک دودی داشت...خودت میدونی چرا....

وقتی از تاکسی پیاده شدم، من از پشت شیشه عینک و آسمان از پشت نقاب ایرها میباریدیم....

لحظاتی گذشت، انگار عینک دودی من دنبال یه عینک دیگه واسه خودش میگشت تا باریدنشو کسی نبینه......
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/shahridaraseman/nd5v6h7grueky6kftwhi.jpg
سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 23:59 1389/02/24
6
اینجا رسم اینه!!

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا که از دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی و لب کشت
این هرسه مرا نقد و تورا نسیه بهشت


اینجا تو این دنیای زمینی بهشت رفتن واسه مردمش یه رسمه...
خدایا به خیام بی خدایت قسم بهشت تو مرا مجنون نکرد...
و تو برای فریب من از دل کندن با این دنیا، بهشتی دیگر بیافرین...
راستی خداجون به روح اعتقاد داری؟
16.gif

سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 11:45 1389/02/23
5
صبح که از خواب بیدار شدم زمان برد تا دوباره جا بیافتم و بفهمم که کجا هستم. اصولا ما آدما همین جوری هستیم یعنی میل به ماندن در حالت قبل یا همون اینرسی تو ما بیداد میکنه. بچه که بودم هر وقت میخواستیم خونه یکی از فامیلها بریم، اولین کسی که سگرمه هاش میرفت تو هم و به قضیه دل نمیدداد، من بودم. اون وقت با کلی خواهش و من بمیرم مادر راضی میشدم واسه چند ساعت ((میل به ماندن )) رو بی خیال شم و به این تغییر تن بدم. اون موقع ها شاید بیشتر دلخوشی من به این ((میل به ماندن)) ناز خریدن های مادرم و اطرافیانش بود، همیشه با خودم میگفتم حتما یه روز وقتی بزرگ شدم این اینرسی زمخت رو شکست میدم چون دیگه اون وقت کسی نازمو نمیخره، اون وقته که هرکجا بخوام راحت میرم و هرکاری بخوام میکنم. دلبستگی به چیزهایی که داریم مثل خود آدم رشد میکنه و با اون بزرگ میشه. خودش رو به در دبوار میکوبه تا از پوستین خار کودکیها بزنه بیرون و قوی تر از همیشه میل به ماندن در حالت قبل رو واست تشدید کنه. این همون چیزیه که آزادی تورو تو زندگیت محدود و ترس از مرگ رو تو وجودت افزون میکنه. این میل تورو از رسیدن به آرزوهای زمینیت منع میکنه و همیشه بهت میگه صبر کن، وایسا، الان نه. یعنی یه جورایی به دنیای گذشته تعلق داره و وفادار به همون اصوله.یه وقتایی میشه دلخوش به این اینرسی بود چون خاطره سازی مغز از همین میل نشئت میگیره. البته نه به اون معنا که هر کی تجدد تو زندگیش نداره آدم نوستالوژیکیه . وقتی آرزوهای زمینیت تموم بشه اون وقت نوبت به مرور خاطره ها و زندگی پیشینته. و این نوبت بندی با تاثیر همین میل به ماندن شروع میشه. دیدن و لمس کردن دوران کودکی من و تو وابسته به همینه. زیادن کسایی که افسار این میل دستشونه و تمام زندگیشون تحت تاثیر این میله. با این همه سال هنوز هم بامنه فکر میکردم نابود میشه یعنی آرزوشو داشتم ولی امروز دارمش، کنترل شده و رام طوری که برای بروزش نه من ناز میکشم و نه کسی خریدارشه....
سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 23:03 1389/02/22
4
خواهر بتهوون
با اینكه من چهار بار به دنیا نیامدم

با اینكه من

اما چهار بار به دنیا نیامدم

تا اینكه یك نفر  یك جا  یك روز  كه سراغم قبلاً هم

می‌گفت  با اینكه من چهار بار به دنیا نیامدم

تا اینكه من چهار بار

و خاطره نویسی من نیز    نیز مثل خاطره نویسی من نیز

مثلِ مثلِ    نه مثل چیزی

اول یك زن  و بعد هم یك زن

و بعد هم یك زن اول یك زن

اول آن زن بعدی و بعد آن زن اول

و بعد یك زن اول، اول، اول، اول، اول

چهار اول

اول یك زن و بعد هم یك زن

و بعد هم یك زن اول یك زن

مثلِ مثلِ

تنها تنها تنها تنها  تن ها تنهاها

اول یكی میآمد و بعد اولیِ اولِ بعدی و بعد بعدیِ اول و بعد اولِ بعدی

و بعد خاطره نویسی من نیز    نیز مثل خاطره نویسی من نیز   مثلِ نیز

معلوم نیست نفرموده اند  روشن نیست  این كه وارد شده زن بعدی‌ست یا بعدیِ اول و         اولِ بعدی باهم درهم

تنها ورود حتمی ست

زن در زمان زن بعدی اول      اول بعدی زن زمان در زن

با اینكه من چهار بار به دنیا نیامدم

اما با اینكه

زیرا چهار بار به دنیا نیامدم

وقتی چهار بار باری چهاروقت

مثلِ مثلِ

می ماند اولی، بعدی، اولِ بعدی، بعدیِ اول

نز عكسِ زن  زن عكسِ نز

و مرد عكسِ زن زن عكسِ مرد نیست

و عكس زن نز

مردان شبیه هم زنها همه متفاوت

وقتی چهاربار باری چهاروقت

وُ مثلِ وُ

مثلِ مثلِ

تنها فشار به این در

تنها ورود حتمی

ای خواهر بتهوون بیدار در پیانو

تا اینكه من چهار بار به دنیا نیامدم

و چون نیامدم از دنیا نرفتم

بودم بین نیامدن و نرفتن

و یك نفر مرا می‌زد

تا اینكه من تا اینكه من تا این    كه

مرا در می‌زد

آری تو "گفتن"ی  نه گفتنی



علی براهنی

سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 22:55 1389/02/22
3
((داشت شروع میشد که خفه اش کردم. درست در وسط جمله بود که نقطه گذاشتم. نمیخواستم کلامم تمام شود.

نمیخواستم جمله معنا پیدا کند. نیمه شب بود، گمانم. ناکهان آمد. یا بهتر بگویم داشت می آمد که من یک گام پس

رفتم. نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم. نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه. حتی فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده

بودم چه برسد به تمام شدن جمله. نمیدانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم. شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی

لبه دندانه سین. بس که با شتاب این کار را کرده بودم. بس که میترسیدم. دستهام انگار مرتکب قتل شده بلشند، از

هیجان و اضطراب می لرزیدند. انگار کسی را نیامده کشته بودم. دستهام رو گذاشته بودم روی گلوش و فشار داده

بودم. وقتی داشت خفه میشد، چیزی نگفت. تقلا نکرد. التماس نکرد. فقط نگاهم کرد. صبر کرد تا ذره ذره بمیرد.

دستهام ذا آنقدر آن جا نگه داشتم تا چشم هام خیس شد......
))

مصطفی مستور



برای من مستور تو این یه پاراگراف ختم نمیشه. مستور با نوع ادبیات عمیق و عجیبش برای من حکم یه نامجو رو

داره. نامجویی که پیامبره من هست. چند سالی هست که مستور میخونم و هربار میخونمش، میبینمش و این برای

من حکم شیرینی داره مثل حکم پیروزی تو مسابقه فوتبال. من مستور رو تو زمستون کشف کردم زیر بارش برف

اولین کتابش رو خوندم((حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه)). چقدر شیرین بود. مخصوصا قصه آخر چقدر

دلم برای خودمون سوخت که چرا مستوری نمیبینیم، همون طور که فروغی ندیدیم. وقتی مستور میخونی، میخوای

تا آخرش بری این بزرگترین ویژگی یه نویسندست که وقتی مینویسه همزمان خواننده هم هست. جای اون گریه

میکنه، جای اون پر.از میکنه و به جای اون در اوج داستان اونو تموم میکنه تا جاودانه تر بشه. برو و ببین چرا چاپ

دوازدهم کتاب هم تموم شد.!!!


این روزها کتابهای مستور نوستاژیکی تر شده واسه من....

سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 21:22 1389/02/22
2

سامی آزاده , sami_farvahar
سامی آزاده - 18:20 1389/02/22
1
تلخ!!!

گفت: تلخی نکند...

گفتم: چی میگی بابا توهم حال داریا، کی تلخی نمیکنه؟

گفت: شیرین سخنم!!!

گفتم: به به واسه خودت نوشابه وا میکنی ها...از کی تا حالا؟

گفت: خالی ......

وسط حرفش پریدم و داد زدم من خالی بندم یا تو دیوونه!!!

رفت و معلوم نشد من اونو نفهمیدم یا اون دنیای ما دیوونه ها رو دوست نداره....

تلخ!!!گفت: تلخی نکند... گفتم: چی میگی بابا توهم حا
  • کلوب دات کام
    کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.