userinfo close

  ,

دخترای دزفولی


sara_dezfulian_girl

تاسیس: 3 شهریور 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مدیر كلوب - معاونان
عزیزان وقتشه دیگه خودی نشون بدیم. دوست دارم این کلوب رو زیبا و جذاب کنیم اگه پیشنهادی دارید حتما به ادامه »
عزیزان وقتشه دیگه خودی نشون بدیم. دوست دارم این کلوب رو زیبا و جذاب کنیم اگه پیشنهادی دارید حتما به من بگید.

این كلوب مال همه ی ماست و همه به یك اندازه سهم داریم.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1799
6962
90/4/26 (21:43)
612
5131
90/4/26 (21:45)
14
76
91/2/8 (00:53)
0
3
90/6/25 (15:01)
0
3
90/6/9 (15:04)
0
2
90/6/9 (15:01)
12
73
90/4/30 (15:16)
344
1696
90/4/30 (15:11)
256
742
90/4/30 (15:04)
- -
892
5311
90/4/21 (01:11)
763
3122
90/4/19 (12:12)
392
1476
90/4/19 (12:04)
0
4
90/4/13 (00:51)
2
12
90/4/10 (23:27)
2
7
90/3/27 (02:14)
697
2172
89/9/12 (17:51)
30
119
89/8/28 (14:19)
11
80
89/6/9 (01:01)
10
67
89/6/8 (00:23)
67
239
89/5/2 (04:41)

عنوان بحث

داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 01:57 1388/08/11

مطالب زیبا و داستانهای آموزنده

دوستان بیاید به جای این که وقتمون رو با این بحث ها هدر بدیم در  بحث های این جوری شرکت کنیم چون به

 نظر من این نوع بحث ها جنبه اخلاقی و آموزنده هم داره پس منتظر مطالب زیبا و آمزنده تون هستم

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 14:19 1389/08/28
30
h

مـاجــرای
 

 
 
یه آشی برات بپزم که یه وجب روغن  رویش باشه
 



 

در کتاب (سه سال در دربار ایران) نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه، مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست. او نوشته: 
ناصرالدین شاه سالی یک بار (آنهم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. 
در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می‌شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می‌دادند. بعضی سبزی پاک می‌کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می‌کردند. عده‌ای دیگ‌های بزرگ را روی اجاق می‌گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان می‌نشست و قلیان می‌کشید و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود. 
سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد. 
بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او می‌بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. 
کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند. 
پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده میشد کمتر ضرر می‌کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می
کرد حسابی بدبخت میشد. 
به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش میشد٬ آشپزباشی به او می‌گفت:

 

بسیار خوب! بهت حالی می‌کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.

داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 15:18 1389/07/22
29

نامه غضنفرکم سواد به همسرش از عهد بوق

 

 

 

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم.... 

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+

+

+

+

+

image002.jpg

+

 

+

+

+

!!!!!!!شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده 

 +

 +

حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول :حالت چه طوره زن ؟ 

 

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

 

خط سوم : مادرت چه طوره ؟ 

 

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!  

 

خط پنجم : فقط برگردم خونه.... 

 

خط ششم : می کشمت 

 

خط هفتم :غضنفر از آلمان...


داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 00:42 1389/06/8
28

1.jpg

این متن بدون شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که دریافت کرده ام. امیدوارم که برای همه مؤثر واقع شود!


1به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
2 با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
3 همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .
4 وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
5 وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
6 قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
7 به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
8 هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
9 عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
10 در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
11مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
12 آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
13 وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟
14 به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
15 وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .
16 وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
17 این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن .
18 اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .
19 وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
20 وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
21 زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .

داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 00:51 1389/06/5
27

موادغذایی عالی برای خنک کردن شما در تابستان

هرچه روزهای تابستان طولانی تر و گرمتر می شوند، خنک ماندن در این هوا سخت تر و سخت تر می شود. برای خنک ماندن فقط نوشیدنی های یخی و خنک و کولر کافی نیست



این میوه ها و سبزیجات به شما کمک می کنند در گرمای هوا خنک بمانید

هرچه روزهای تابستان طولانی تر و گرمتر می شوند، خنک ماندن در این هوا سخت تر و سخت تر می شود. برای خنک ماندن فقط نوشیدنی های یخی و خنک و کولر کافی نیست، غذاهایی که مصرف می کنید هم می توانند در این زمینه به کمکتان بیایند.

خوشبختانه در هیچ زمان دیگری ار سال به اندازه تابستان نمی توان از خوردن لذت برد. از گیلاس و آلبالو گرفته تا هلو و شلیل، انواع و اقسام میوه های خوشمزه در این فصل پرطراوت موجود است. نکته جالب توجه این است که خیلی از این میوه ها و سبزیجات به پایین آوردن دمای بدن هم کمک میکنند.

در این مقاله سه میوه و سبزیجات بسیار مفید برای بالا بردن انرژی و خنک نگه داشتن بدنتان معرفی می کنیم.

میوه های خنک کننده:

میوه ها محتوی آب بالاتری دارند و سرشار از موادمغذی و آنتی اکسیدان ها هستند که بهترین راه برای خنک ماندن در تابستان است. این میوه ها شامل انگور، سیب، گلابی، هلو، گیلاس، آلبالو، شلیل و مرکباتی مثل پرتقال می شود. می توانید به روش های مختلف در رژیم غذایی خود از میوه ها استفاده کنید. می توانید آنها را در سالاد بریزید، با شیر و ماست مخلوط کنید یا به صورت خام بعنوان میان وعده استفاده کنید.

هندوانه

هیچ چیز بهتر از هنوانه گرمای طاقت فرسای زمستان را کمتر نمی کند. پس زمانش رسیده که این میوه تابستانی را وراد رژیم غذایی روزانه تان کنید. هنوانه از ۹۰ درصد آب  تشکیل شده است که به حفظ آب بدنتان در گرما کمک میکند. علاوه بر آب، حامی  مقدار زیادی ویتامین A و C نیز میباشد، فاقد چربی است و سرشار از لیکوپن، آنتی اکسیدانی است که از بروز سرطان و بیماری های قلبی-عروقی جلوگیری میکند.

امتحان کنید: تکه های هندوانه را همراه با پنیر فتا، کمی روغن زیتون و سرکه بالزامیک و مقداری گرد ریحان مخلوط کنید و سالادی ویژه برای تابستان بسازید.

طالبی و خربزه

این میوه ها هم مثل هندوانه حاوی مقدار انبوهی آب هستند که به حفظ آب بدن در دمای بالای هوای کمک میکند. طالبی و خربزه هر دو میوه هایی کم کالری و با پتاسیم بالا هستند. بااینکه منبع خوبی از موادمغذی به شمار نمی روند، اما میزان کم پروتئین و چربی و کربوهیدراتشان، آنها را برای کاهش وزن، دیابت، فشارخون، و اختلالات قلبی-عروقی ایدآل می کند. این میوه ها همچنین ادرار آور هم هستند که باعث می شود مواد سمی نامطلوب از بدن دفع شوند.

امتحان کنید: می توانید از طالبی و خربزه برای درست کردن یک سوپ تابستانی استفاده کنید. این میوه ها را همراه با برگ های نعناع برای بالا بردن اثر خنک کنندگی مخلوط کنید.

مرکبات

مرکبات شامل پرتقال، گریپ فروت، و لیمو جزء خنک کننده ترین میوه ها هستند. این میوه ها، درکنار طعم بسیار خوشمزه ای که دارند، شما را سالمتر و جوانتر نگه می دارند. مصرف مرکبات به خاطر محتوی بالای فیتونوترینت هایی که بعنوان آنتی اکسیدانهایی مثل فلاوانون، آنتوسیانین، پولی فنول و ویتامین C رد بدن عمل می کنند، برای سلامت پوست نیز بسیار مفید هستند. این میوه ها همچنین برای هضم و گوارش غذاها نیز مفیدند و به تجزیه غذهای پرچرب کمک میکنند.

امتحان کنید: هر روز صبح را با یک لیوان آب لیمو تازه شروع کنید. این نوشیدنی که کمی اسیدی است، به پاک کردن سیستم بدنتان و بالا بردن سطح انرژیتان کمک میکند.

سبزیجات خنک کننده:

تعداد زیادی از سبزیجات هستند که به پایین آوردن دمای بدن در گرما کمک میکنند. بهترین نمونه های آن خیار، تربچه، کاهو و سبزی هایی مثل اسفناچ و آروگولا و گیاهانی مثل نعناع می باشد. همه اینها حاوی مثدار قابل توجهی آب هستند و می توانند خون را رقیق کرده و به بدن برای آزاد کردن گرما کمک کنند. این سبزیجات را می توانید به اشکال مختلف در برنامه غذاییتان استفاده کنید. از آنها در سالاد و غذاهای تایلندی استفاده کنید.

خیار

خیار با محتوی آب بسیار بالایی که دارد، همراه با طعم تازه ای که دارد یکی از بهترین سبزیجات در تابستان به شمار می رود. دیرزمانی است که خیار را با ویژگی های پزشکی بیشمار آن می شناسند. این سبزیجات، خاصیت ادرار آور دارد که به بیرون کردن سموم و مواد زائد از بدن کمک می کند وطراوت و تازگی پوست و بافت ها را حفظ می کند. خیار بسیار کم کالری است و کمترین میزان قند، کربوهیدرات و چربی را در خود دارد. همچنین حاوی مقدار قابل توجهی ویتامین B، فسفر، کلسیم، روی و سایر موادمعدنی است.

امتحان کنید: از خیار خرد شده می توانید در ساندویجهای خود استفاده کنید یا همراه با ماست، لیمو و نعناع، آب دوغ خیار درست کنید.

تربچه

این سبزی معمولاً محبوبیت چندانی ندارد. با رنگ زیبای قرمز متمایل به بنفش و داخل سفید رنگ و خوشمزه خود، آنقدرها که باید مورد استقبال قرار نمی گیرند. این سبزی محتوی آب بسیار بالایی دارد و منبع بسیار خوبی از ویتامین C می باشد که خواص آنتی اکسیدانه و ضدالتهابی دارد. همچنین منبع خوبی از پتاسیم است که به پایین آوردن سنگ کلیه و سکته کمک می کند. سولفور، آهن و ید هم در خود دارد.

امتحان کنید: یکی از بهترین راه ها برای استفاده از تربچه، ایجاد برش های بسیار نازک و استفاده از آن در سالاد  سبزیجات و سالاد پاستا است.

نعناع

هم نعناع و هم قرص نعناع خواص خنک کنندگی بسیار بالایی دارند  و رایحه تند آن می تواند تنبلی که در فصل گرما در همه ما ایجاد می شود را از بین می بردو برای مدتی طولانی گیاهشناسان از این گیاه برای ساخت چای های گیاهی، پماد، وس ایر محصولات برای تسکین ذهن و جسم، استفاده می کردند. علاوه بر اینها، نعناع به گوارش و التهاب نیز کمک میکند که در فصل تابستان کمک بسیار خوبی است.

امتحان کنید: تی بگ چای سبز را در آب جوش انداخته و بگذارید خنک شود، بعد به آن شکر، لیمو و کمی نعناع   و اضافه کنید و ایس تی بسیار عالی خواهید داشت.

نکات ساده دیگر برای کمک به خنک ماندن در تابستان:

خام خواری کنید

وقتی دمای هوا بالا می رود دیگر کی دوست دارد وقت خود را در آشپرخانه بگذراند؟ خوشبختانه میوه ها و سبزیجات تازه بهترین موادغذایی برای تابستان هستند که وقت زیادی هم برای آماده کردن آنها گرفته نمی شود. اگر مجبورید آشپزی کنید، سعی کنید از آشپزی های سریع و سبک مثل بخارپز کردن و امثال آن استفاده کنید.

ادویه دار کنید

تصادفی نیست که مردم نواحی گرم کره زمین بیشتر غذاهای تند می خورند. یک مقدار متوسط از ادویه های تند مثل زنجبیل تازه، فلفل قرمز و سیاه ممکن است که اول دمای بدنتان را بالا ببرند اما در واقع به خنک کردن شما کمک می کنند. بد نیست که کنار ماهی کبابی و خوراک مرغتان از کمی فلفل قرمز استفاده کنید و در غذاهای دیگر از زنجبیل، روغن کنجد، سویا، سرکه استفاده کنید.

مایعاتتان را به دقت انتخاب کنید

حفظ آب بدن اهمیت بسیار زیادی در ماه های گرم تابستان دارد. خیلی از علائم گرمای بیش از حد (سرگیجه، خستگی، عدم تمرکز) مربوط به کم آب شدن بدن است. اما نوع مایعاتی که می نوشید هم اهمیت دارند.

نوشیدنی هایی مثل نوشابه و نوشابه های ورزشی (که با شکر و نمک مخلوط است) کم آبی بدنتان را بدتر هم می کند و غذاها و نوشیدنی های بیش از حد سرد و خنک (مثل بستنی) هم در گوارشتان، عرق کردن بدن و  مکانیزم خنک کنندگی طبیعی بدن اختلال ایجاد می کند. پس بااینکه خوردن بستنی در تابستان خیلی وسوسه انگیز است اما بهتر است که جای آن یک تکه هندوانه نوش جان کنید.

اگر رژیم غذاییتان را به دقت انتخاب کنید مطمئن باشید که گرمای تابستان چندان اذیتتان نخواهد کرد. تنها کاری که باید بکنید این است که کرم ضد آفتابتان را بزنید و از این روزهای شاد تابستانی لذت ببرید

نفیسه نفیسه , nafise68
نفیسه نفیسه - 02:31 1388/12/15
26

مرسی اقا داوود

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!

- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

- چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

- خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.

- میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …

- هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!

فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

- اعراب؟!

- بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

- در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

- اسلام

- چگونه آیینی است؟

- نیک است

و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …

- نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.

- همین؟!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

- پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

- خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…

- مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن …

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.



کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است

آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت


ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است

صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است

داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 22:54 1388/12/6
25
این واقعا زیبا بود
نفیسه نفیسه , nafise68
نفیسه نفیسه - 00:07 1388/12/6
24

قهرمان واقعی

رابرت داینس زو، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت.  قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم!

آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده. اون به تو کلک زده دوست من!

رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!

میکائیل امید , omed_haker
میکائیل امید - 18:08 1388/12/4
23
من که نمیتونم بخونم وبنویسم  اما حداقل میتونم بگم  که عالیه
داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 23:55 1388/12/3
22
*معجزه دوستت دارم*

در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور ,مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید .

تنبیهی سخت تر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری , تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.

پس خداوند دو کلمه "دوستت دارم " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده , نه گفته و نه احساس کرده باشند.

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود .اما بلا کم کم رخ نمود . زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند ,هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند , آنگاه که انسان ها ,دو همسایه , دو برادر , دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه آن این نیازها بود , از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد. و بعد...

کم کم سینه ها سرد شد , روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد . دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت.آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند : چه شد که ما به اینجا رسیدیم , کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید . خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات " دوستت دارم " را به ذهن و قلب آنها باز گرداند ...

خدا را شکر که ما هنوز میتوانیم به یکدیگر بگوییم : " دوستت دارم "

نفیسه نفیسه , nafise68
نفیسه نفیسه - 13:34 1388/11/5
21
اولین شانس
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد
اما………گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی
نامه پیرزن
یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند
__________________
نفیسه نفیسه , nafise68
نفیسه نفیسه - 11:28 1388/10/27
20
جایزه داروین که همه ساله به احمقانه ترین مرگ در جهان اختصاص می یابد در سال 2009 به دو سارق بلژیکی اهدا شد.
 روزنامه اینترنتی روسی لنتا  می‌نویسد: این دو دزد بی دست و پا قصد داشتند برای سرقت پول از دستگاه عابر بانکی در شهر دینان از مواد منفجره استفاده کنند اما خودشان بر اثر انفجار قوی جانشان را از دست دادند.
بنا به این گزارش مکان دوم به شان مونترو امریکایی اختصاص یافته که پس از گیر افتادن در راه بندان از خودرو خود خارج شده تا مکان مناسبی برای قضای حاجت پیدا کند اما متوجه نشده که در یک جای مرتفع ایستاده و در نهایت بر اثر از دست دادن تعادل سقوط کرده و جان سپرده است.
 
مکان سوم به روزانا تیپت از ایالت کارولینای امریکا تعلق دارد که بدون توجه به هشدارها قصد داشته با موتور سه چرخه از عرض رودخانه خروشانی عبور کند. پلیس موفق شد او را نجات دهد اما وی دوباره به داخل آب برگشته تا موتور خود را خارج کند و در نتیجه غرق شده است.
وندی نورتکات دانشمند امریکایی در سال 1985 جایزه داروین را بنیانگذاری کرد که فقط به احمقانه ترین رفتاری که موجب مرگ شوند اختصاص می‌یابد. این جایزه بلافاصله در میان دوستداران طنز سیاه در سراسر جهان طرفداران بی شماری پیدا کرد.
برندگان این جایزه از طریق نظر سنجی اینترنتی انتخاب می‌شوند.
در سال 2008 یک کشیش برزیلی که قصد داشت با کمک بادکنک از آسمان فرود آید مفتخر به دریافت این جایزه شد.
 
پدر ادرلی دی کارلی هزار بادکنک به صندلی خود وصل کرد تا با بیست ساعت ماندن در آسمان رکود جدیدی ثبت کند. اما از بخت بد باد وی را به سوی اقیانوس برد. وی در آخرین تماس خود خواستار کمک برای آموزش نحوه استفاده از جی.پی.اسی که همراه داشت شده بود.
 
جسد وی تنها پس از دو ماه به طور اتفاقی در سواحل ریودو ژانیرو یعنی صدها مایل دورتر از جایی که پرواز را آغاز کرده بود پیدا شد.

پیمان  , royal_system_co
پیمان - 22:43 1388/10/19
19
25 مهر 87 - 03:38
 

بعضی اتفاقات به ظاهر پیش پا افتاده می تونه توی زندگی آدم اونقدر تاثیر احساسی بذاره که تا مدتها اثراتش در رفتار و خلق و خوی اون نمود پیدا کنه .
اتفاقات یا برخوردهای ساده ای که که شاید خیلی از آدم ها خیلی عادی از کنارش عبور کنن .
و این موضوع وقتی سخت میشه که آدم باید برای همیشه اون ماجرا روی در عمیق ترین و تاریک ترین گوشه قلبش مخفی کنه .
ولی هیچوقت نمی تونه صدای ضربان قلبش رو که با هر تپش گوشه ای از اون خاطره رو براش زنده می کنه نشنیده بگیره .
این اتفاق ساده برای همیشه , تا آخرین لحظه های عمر , مثل یک ارتعاش خفیف , همراهش باقی می مونه .
گاهی با طعم شیرین و لذت بخش و گاهی تلخ و شکننده ...
متن زیر ماجرای واقعی یک اتفاق ساده است .
...
دو هفته بیشتراز مشخص شدن نتیجه آزمایشی که نشون می داد من به یک بیماری لاعلاج و کشنده مبتلا شدم نگذشته بود که به طور اتفاقی سر و کله اش توی زندگی سرد و کسل کننده ام پیدا شد .
تا قبل از دیدنش , خودمو برای همه چیز آماده کرده بودم , و بیشتر از همه چیز برای مرگ .
زندگی من اونقدر سیاه و تهوع آور شده بود که دیگه جایی برای کور سوهای امید توی اون نمونده باشه .
حتی قبل از اینکه بفهمم به آخر خط رسیدم , چیز جالب توجهی برای ادامه دادن این نفس کشیدن های تکراری و بیهوده نداشتم .
به نظرم آدم های عاشق , بیشتر شبیه دلقک های مسخره سیرک زندگی بودند .
تموم اون دو هفته لابه لای دود غلیظ سیگار قایم شده بودم و انتظار می کشیدم .
توی اولین برخوردهای من با اون همه چیز خیلی معمولی بود .
خیلی معمولی تر ازون که حتی انتظار یه دوستی ساده هم بین من و اون دور از ذهن بود .
هر روز بعد از ظهر وسط یه پارک دور افتاده روی یه نیمکت چوبی می نشستم و در حالیکه به یه نقطه مبهم خیره می شدم سیگار دود می کردم .
نیمکت روبروی من , تمام اون دو هفته , خالی و غبار گرفته , تنها رفیقی بود که تنهایی خسته کننده منو تحمل می کرد .
تا این که یه روز , وقتی به خط خطی های سیاه و بنفشی که جلوی چشام رژه می رفتن نگاه می کردم و حساب پک های سیگار از دستم در رفته بود , اون , مثل یه مهمون ناخونده , بدترین جا روبرای گذروندن تنهایی خودش انتخاب کرد و درست روبروی من , روی همون نیمکت , که بعد از اومدنش دیگه غبار گرفته و خالی نبود , نشست .
روزای اول تنها چیزی که از اومدنش نصیب من شده بود یه احساس بد از شکستن حریم تنهاییم بود .
دوست نداشتم هیچ کس , حتی یه پرنده , خلوت انتظار کشیدن منو برای یه خواب همیشگی بشکنه .
ولی اون , با یه جور لجاجت معصومانه و ساده , هر روز کمی بعد از اومدن من , در حالیکه سرشو پایین انداخته بود و بند کیفشو محکم توی دستای کوچیکش گرفته بود از راه می رسید و بدون اینکه به من نگاه کنه روی نیمکت می نشست و توی دفتر یادداشتش چیزمی نوشت .
چند روز بیشتر نگذشته بود که به دیدن هر روزه اون دختر عادت کردم .
طوری که هر روز طوری که خودم هم حس نمی کردم منتظر اومدنش بودم .
حالا به جای فکر کردن به خط خط های از هم گسیخته ذهنی خودم , تنهایی خودمو با نگاه کردن به اون می گذروندم و بعد از مدت کوتاهی , فهمیدم چقدر این کار برای من لذت بخشه .
صورت اون بی نهایت ساده و به طور باور نکردنی زیبا و بی نقص بود .
و چیزی که از همه چیز بیشتر روی من اثر می گذاشت آرامشی بود که میشد از دور توی زلالی چشماش پیدا کرد .
کم کم حس میکردم وقتی از راه می رسه یه خلاء عمیق روحی من با اومدنش پر میشه .
خیلی زودتر ازون که فکر کنم مجذوب قدم زدنش , طرز نشستنش روی نیمکت و نگاه های زودگذرش به طبیعت توی پارک , که منم برای اون جزئی از همونا بودم , شدم .
کم کم بیشتر به سر و وضعم می رسیدم و سعی می کردم کمتر لابه لای دود سیگار خودمو قایم کنم .
حدود یک ماه از اولین روز ورود اون به دنیای تنهایی من می گذشت
و من تمام این مدت هرروز می دیدمش و از دور سعی می کردم با نگاه کنجکاوم زوایای پنهان درونی اون دختر رو کشف کنم .
فکر کردن به اون , جای همه تفکرات ناامیدانه و سیاهمو گرفته بود و به طرز عجیبی میل به زنده بودن رو در من روز به روز زیاد و زیادتر می کرد .
تا اینکه بلاخره یک روز , وقتی چند دقیقه از زمان همیشگی اومدنش گذشت و اون از راه نرسید , فکر کردم همه چیز برام دوباره به یک انتهای تلخ و سیاه رسیده .
نفس کشیدن برام مشکل شده بود و قلبم به کندی می زد .
نیم ساعت که گذشت , ناخود آگاه از روی نیمکت بلند شدم و به امید پیداکردنش مسیری که هر روز ورودش رو به من نوید می داد , دنبال کردم .
شاید واقعا هیچوقت دیگه توی زندگیم اونطور که اون روز دنبال یه گمشده می گشتم , دنبال گمشده خودم نگشته بودم .
احساس سرگیجه و تشنگی و بدتر از همه ناامیدی از پیدا نکردن و ندیدنش برای همیشه , به شدت به من غلبه کرده بود و درموندگی خودم رو به وضوح احساس می کردم .
احساس همون دلقک هایی رو داشتم که توی ذهنم , قبل از اینکه حس کنم عاشق شدم , توی سیرک زندگی کارای مسخره و خنده دار می کردند .
هیچوقت حتی تصورش رو هم نمی کردم که چیزی به جز بیماریم , منو تا اینقدر درمونده و عاجز کنه .
توی همین افکار درهم و پریشان غوطه می خوردم که در یک لحظه چشمای مشتاقم که ذره ذره حرکات اونو می شناختن روی یک تصویر , ثابت موندن .
خودش بود , با همون قدم های مغرورانه و آروم و لغزش خرامان اندامش که همون مسیر هر روزه و همیشگیشو طی می کرد .
دیدنش , مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک , توی یک بعد از ظهر داغ تابستونی , به من آرامش داد .
با نگاهم ذره ذره حرکاتش رو توی ذهنم ضبط می کردم و اگه بخوام صادقانه گفته باشم , مثل یک عاشق ناشی , از همون دور بهش عشق می ورزیدم .
واقعا نمی تونم بگم چه چیزی در اون بود که منو به خودش جذب می کرد و اینطور منو از خود بی خود کرده بود , ولی تنها چیزی که می تونم در موردش بگم اینه ذره ذره حرکاتش منو شیفته و واله خودش کرده بود .
شاید هر کسی بگه , برای یه آدم تنها , مثل من , توی اون وضعیتی که داشتم , این احساسات نسبت به اولین شخصی که به طور مکرر توی مسیر زندگیم قرار بگیره عادی باشه ولی واقعا اینطور نبود .
اون , دقیقا بعد فیزیکی معشوقه ذهنی منو داشت و رفتارش , همونی بود که باید می بود .
نتونستم صبر کنم و وقتی به نزدیک ترین فاصله از من رسید بهش سلام کردم .
- سلام .
با یک لبخند بی نظیر , طوری که انگار سالهاست منو می شناسه جواب سلام منو داد و چند لحظه مکث کرد .
- امروز یه خورده دیر اومدین ...
اینو که گفتم حس کردم یه سرخی ملایم , آروم زیر پوست ظریف گونه هاش لغزید و شرمگینانه جواب داد
- فکر نمی کردم نسبت به وقت اومدنم اینقدر دقیق باشین .
اینجا بود که من , مثل آدمی که بزرگترین راز زندگی خودش رو لو داده , احساس خجالت و غافلگیری کردم .
- نه ... راستش ... یه خورده نگرانتون شده بودم ... آخه .. می دونین که ..
طوری بهم نگاه می کرد که احساس کردم تموم حرف های نگفته منو قبل از اینکه به زبونم بیاد می دونه و هیچ چیز نیست که از چشمش دور مونده باشه
- منو می بخشید که نگرانتون کردم .. امروز یه مشکل کوچیک برام پیش اومده بود که خدارو شکر رفع شد ...
بهش لبخند زدم
- خدا رو شکر
...
از اون روز به بعد بود که باز هم نیمکت روبروی نیمکت من غبار گرفته و خالی شد
و در عوض نیمکت همیشگی خودم آغوشش رو برای نشستن دو نفر باز کرد
اینبار , اون , دیگه یه مهمون ناخونده نبود , یه دوست قدیمی و صمیمی برای من و تمونم تنهایی های من بود .
همیشه از اینکه چرا زودتر از اون روز , اونو به حریم شخصی زندگیم راه نداده بودم افسوس می خورم .
از اون روز به بعد , سکوت عمیق و خسته کننده هر روزه , جای خودش رو به صدای دلنشین و نافذ اون داد که با حرف های قشنگش شوق به زنده موندن و زندگی کردن رو در من صدچندان می کرد .
تنهایی , با بودن اون معنی خودش رو برای من از دست داده بود و من مثل یک بچه پر شر و شور , هر روز به عشق دیدنش به همون وعده گاه خلوت همیشگی می رفتم , نه بهتره بگم می دویدم یا شاید پرواز می کردم .
افسون , تموم تنهایی های منو ازم دزدید و به جای اون لطافت همنشینی با خودش رو نصیب من کرد .
چیزی که برای من , توی اون روزهای تلخ و سیاه , چیزی بالاتر از یه موهبت الهی بود .
وقتی در مورد بیماری خودم براش حرف زدم و بهش گفتم که این روزها روزهای آخر زندگی منه , تموم توان و انرژی خودش رو برای امید دادن و تشویق من به ادامه زندگی می کرد و وقتی دستای منو بین دستای کوچیکش فشار می داد و ازم می خواست که تنهاش نذارم , من حتی تصور رفتن رو هم از ذهنم پاک می کردم .
با تشویق افسون دوباره یه سری جدید شیمی درمانی رو شروع کردم و اینبار با یک دنیا امید , که سرچشمه اون , افسون بود یک شروع تازه رو تجربه کردم .
چند ماه بیشتر نگذشته بود که نتیجه آزمایش تکمیلی یه بهبود غیر منتظره و باور نکردنی رو نشون داد و منو به معجزه عشق بیشتر از بیش معتقد کرد .
هیچوقت نمی تونم شور و شوق و خنده های از ته دل افسون رو بعد از شنیدن این خبر فراموش کنم .
خودم هم باورش برام مشکل بود , ولی من دوباره متولد شده بودم .
همه چیز مهیای شروع یک زندگی مشترک بود .
زندگی که همیشه آرزوی داشتنشو می کردم و هیچوقت فکر نمی کردم اینطور راحت بدستش بیارم .
روزها به سرعت می گذشت ,
روزهای خوب و قشنگی که , زیباترین لحظه های زندگی من توی اونا شکل می گرفت.
.... نمی دونم ... نمی دونم اسمشو چی میشه گذاشت , دست سرنوشت , تقدیر , قسمت یا هر چیز مزخرف دیگه ای
چیزی که باعث شد تمام رویاهای من به سادگی و در کمال بی رحمی نقش بر آب بشه و من در مسیر پر تلاطم زندگی , مثل قبل , سرگردان و متحیر دست و پا بزنم .
یکی از همون روزها , که نقطه شروع خط خطی های سیاه و بنفش زندگی امروز منه , یه تصادف رانندگی , افسون رو برای همیشه از من گرفت .
افسون مرد , و من , منی که زنده بودنم رو مدیون بودن اون , حرفهای اون , و زنده بودن اون بودم , نتونستم هیچ کاری بکنم .
به همین سادگی کاخ بلند آرزوهای من روی سرم خراب شد و باز من موندم و دنیایی از تنهایی ...
دنیایی سرد و سیاه , بدون هیچ نیمکت دومی , و بدون هیچ مهمون ناخونده دیگه ای .
این بار انتظار من یه انتظار طولانی و گنگ , پر از ابهام و زجر , امتداد نفس کشیدنهای اجباری من شده و من گیج و متحیر, از اینکه چطور میشه تموم این اتفاقات رو پشت سر گذاشت , لابه لای دود غلیظ سیگار مخفی شدم .
هنوز به همون پارک قدیمی می رم و روی همون نیمکت می نشینم
و هنوز چشم های منتظرم , به انتظاری بیهوده , خیره به مسیر همیشگی آمدنش , دلخوش به یک شروع تازه است

نفیسه نفیسه , nafise68
نفیسه نفیسه - 14:10 1388/10/18
18

من از خدا خواستم ...

   

 

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

 

  خدا گفت : نه  

 

  آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم

.بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

 

 

  **********************

 

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

 

خدا گفت : نه  

 

  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

 

 

**********************

 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

 

  خدا گفت : نه

 

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید.

شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

 

 

  *******************

 

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

 

  خدا گفت : نه  

 

  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

 

 

  *************************

 

 

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

 

  خدا گفت : نه

 

  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

 

 

  *************************

 

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

 

  خدا گفت : نه

 

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

 

 

  **************************

 

 

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

 

  خدا گفت : نه

 

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

 

 

  ***********************

 

 

من از خدا خواستم

 

 تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

 

 

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

 

 

 

 

 

    امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

 

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

 

 

 

نفیسه نفیسه , nafise68
نفیسه نفیسه - 13:20 1388/10/17
17

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. 

 


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. 

 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. 
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ 
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. 
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. 
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 

 


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ 
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. 
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ 
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

داوود د , gitare_tanhayi
داوود د - 13:16 1388/10/17
16

آق ( ر ) بسم الله این گوی و میدون بفرما بازی

                                   

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.