| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
25
|
90/12/8 (17:04)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
86/2/4 (13:00)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
85/7/27 (00:56)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
85/7/21 (22:33)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
85/4/5 (16:16)
|
|
آن روزگار ادبیات،بیشتر برای سخنوری های عریض وطویل،پرسوزوگدازورمانتیک به درد می خورد وگرنه خریداری نداشت. برای این "دن کیشوت"،اولین رمان به مفهوم مدرن امروزی است وادله ی حسابی دارند تا روی سرش قسم بخورند. اولین رمانی است که برخلاف هم مسلک های قبلی اش، شخصیت ها در فضایی روانکاوانه تحلیل شده اند.در آن دوران حتی شخصیت اول داستان هم، از درون اش چیزی بروز نمی دهد.همین که دنبال ماجرای پرمخاطره اش بودید،کافی بود. اما "دن کیشوت" ، حالی تان می کند تنها با دربند رویای اش شدن، می توانید سرنخ را بگیرید. او بعد از آن که جهان بینی اش را تحمیل کرد،تازه اجازه می دهد پا در جاده ی سرگذشت اش بگذارید.
این طور بود که دن کیشوت در اسپانیا ، سقلمه ای شد به داستان قهرمانی های پرسوزوگدازی مانند" ال سید". سروانتس،طعنه های"هجو" را دست کارش کرد تا درمیان آرزوی شوالیه بودن دن ، بر آنها خرده بگیرد ودست شان بیاندازد.
دن کیشوت، قهرمانی است که بارهمه ی غیرت داشته ونداشته ی جهان،جوانمردی ،وآن چه خوبان همه می خواهند داشته باشند را، یکه وتنها به دوش خود می کشد وبار اسب اش می کند. تا بخواهید لباس رزم بپوشید و دوره بیفتید تا حق اهالی محل را از قصاب وبقال بگیرید،با ناامیدی می فهمید قهرمان ما پاشنه های آشیلی هم داشت. دن کیشوت آنقدر غرق در کتاب های اش شد که خود را در قالب قهرمان دلاوری هایی می دید که دوره شان سرآمده بود.خودش رافریب می داد که جهان، درست همان چیزی است که نمی تواند ببیند،پس باید خوب وبدش را درخیال تصورکندوبسازد. به جنگ دشمنان خیالی می رفت که دیگر وجود نداشتند،اما واقعیت های زندگی کجا و رویاهای مرد قصه کجا؟ آنقدر سرگرم نجات جهان بود که نمی توانست درک کند واقعیت تغییر جهان با آن چه او تصور می کند یکی نیست. امروزاو استعاره ای برای ایده آلیسم وبی عملی است. سرودهای غم انگیز طولانی که دن کیشوت می خواند وگاهی نیز وام های سروانتس از نویسندگان گذشته بود،احتمالا همان قدر شما را به خنده می اندازد که سروانتس را به اندوه های تمام نشدنی. اندوه جهانی ناساز که تا زمانی که واقعیت اش را همان جور که هست، نپذیری ، سرنوشت دن کیشوت را خواهی داشت.
نجیب زاده ای که قاتق نان اش، دیزی آبکی بود وعدس پخته،همراه با رویاهای تمام نشدنی گشودن سقف فلک وآیین عدالت وجوانمردی را برساختن. به قولی که" لرد بایرون" اعتراف می کند،غم انگیزترین ماجرا،جایی است که خواننده قاه قاه روده برمی شود، درست جایی که دن برای ساختن دنیای سرشار ازعدل رویای اش، سوار براسب به خیال دشمن به آسیاب بادی ها در می آویزد. داستانی از این غمناک تر نوشته شده است؟ سروانتس در لحظه ای، هم خود وهم خواننده را هجومی کند،مجبورتان می کند بفهمید اگرچه برحماقت ودل نازکی دن برای مبارزه اش دل می سوزانید،ولی همان دم به خنده های نفس گیردچارمی شوید که اتفاقا شما را به دشمنان خیالی او نزدیک تر می کند تا قهرمان. دن کیشوت بازنده است، بازنده ی رویاهای اش و تماشاگرانی که سرنوشت اش را در تمام ورق های سیاه شده ی سروانتس دنبال کرده اند و" سروانتس" بازنده ی همه اینها است،اوخود،قهرمان اش ونا امیدی دنیای نوشته اش را در معرض تمسخری قرار می دهد که برای آن دست به نوشتن زده است. او از دنیایی ناامیدتان می کند که اگر ابزاردرست درک وهدایت اش را نداشته باشی دن کیشوت وار به جنگ آسیاب ها خواهی رفت.
سانچوپانزوبا منطق واقع گرای اش ، نمادی در تضاد با ایده آلیسم قهرمان ، مقابل او است. نمادی از جامعه ی پس از فئودالیسم و" پیشرو"یی که نویسنده او را در قالب شخصیتی تابع خلق کرده است. درست است که هیچ وقت واقعا دل به خیال بافی های ارباب خود نمی دهد، اما تا به آخر همراه وفادارش باقی می ماند.پای بندی سانچوبه او،به خاطر دریافت وعده های دن کیشوت در صورت موفق شدن شان بود. برای این سانچو، سمبلی از دنیای سرمایه مدارکه تازه داشت خودش را نشان می داد، می شود.
می دونم زیاد که بشه با خوندن مطلب نسبت عکس داره...پس بقیه اش رو می زارم سر فرصت