__
عنوان بحث
نظام ،بدون سامانه!
1 آذر 85 - 06:11
دنبال جواب نمی گردم, کمک هم نخواستم. حالا دیگر تنها از طراحی سؤال ها لذت می برم!

نه از جامعه می نالم, نه از حکومت و نه از تو.دیگر از این مراحل گذشته است.

 

هوا سرد شده, شبی روشن است در مرکز شهر…

می آیم و کنار مَهیار, که به زانتیای آبی نفتی تکیه داده می ایستم. گویی مَردمک چشمانش آرام روی سطحی صیقلی و سفید در چشمش می خرامد و همچنان دختران بیشماری را که از پیاده رو عبور می کنند دنبال می کند.سامان درون ماشین رپ فارسی گوش می دهد و صدایش روی هواست!

مهیار از دید, که فارغ می شود,چهره اش در هم می رود, یا حداقل دیگر آن خنده ی شیطانی روی لبانش جلوه گر نیست. می دانم چه مرگش شده. ناراحت است که برای اَلافی فردا چرا پدرش به جای پرشیا فقط اجازه ی بردن پراید را به او داده است.

چشمانم می جهند به سمت دیگری,ایمان درون فَست فود در حال سفارش دادن است.

این مکان با جوی که دارد با آدم هایش,اصلاً برایم آشنا نیست. حس نمی کنم که در ایرانم.با این حالت,خودم را هم نمی شناسم. زرق و برق این اشیاء و انسان ها بسیار بیشتر از نوری است به از ویترین این مغازه های لوکس به درون خیابان ساطع می شود.زرق و برقی پوچ تر از اهدافِ ما در این شهر نفرین شده. و در این میان دخترکی تمامی این نظم پُرقیمت را بر هم می زند.نزدیک ما می شود و کنار من متوقف می گردد.لباس هایی دارد که جز فقر هیچ واژه ای را برای ذهنِ مستِ من تداعی نمی کند. با موهای قهوه ای تیره, در میانه ی سرش پارچه کشیده شده با نام روسری و باقیِ موها چتری روی پیشانی اش فرود آمده اند. مبهم نگاهی می اندازد به موهای من و بی هیچ گفتنی دسته ی کاغذهای کوچکِ پلاستیک کشیده ی دعا را به سمت ما دراز می کند.

من با صدایی که بی حوصلگی از آن می بارد می گویم: بیا برو جان خودت. باز این کنه ها آمدن. سامان سرش را در می آورد از پنجره ی ماشین و شروع می کند به غُرولُند.این بحث بعد از این که مهیار یک پانصد تومانی کف دست دختر جا می گذارد و دعا را به او پس می دهد با این ضمیمه که: از اینا تو خونمون زیاده! تمام می شود.

سکوت سردِ وحشی پاییزی در عمق هیاهوی خیابان دوباره بین ما حاکم می شود.به خود می آیم,می بینم مغزم درش را قفل کرده, چشم هایم فرو رفته اند در سرم.دراین تاریکی محض,فقط فکر می کنم. تصویر چشمان دختر که این بار اصلاً معصومانه نیستند بلکه طلبکارند تمام فضای احساساتم را اشغال می کند.

چه چیز این سکوها را رغم می زند؟ چه کسی به من گفته است که اینجا, جای توست. بنشین اینجا!

روی کدام حساب آدم ها از طبیعت نمره گرفته اند و چیده شده اند؟

چه کسی رویش می شود از آن پسر آدامس فروش و این دختر دعا فروش خرده بگیرد که چرا بعداً دزد و هرزه می شوند! چه کسی این حق را برای خود نمی بیند که از مهیارو ساسان شاکی باشد که چرا "دکتر حسابی" نشده اند.

اوضاع خیلی قمر در عقرب است. سراچه ی ذهنم از این خرمن سؤال های کم پرسش دارد می ترکد. اگر من جوانی ایرانی ام ,سمپادی,بچه ی شهرستانی طبقه بالا,دانشجوی تهرانی,متعهد و نمازخوان! کجای این شخصیتِ والا را خودم ساخته ام با ذاتِ خودم؟ چه چیز دارم که آن نوجوان فلاکت زده ندارد. پدری داشتم که دین را کرد توی حلقم و فشار داد. مادری داشتم که معلمی را رد کرد و معلم دیگر را وارد پذیرایی کرد تا پشت میز ناهارخوری بنشیند. در خانه ای بودم که اگر غریوهای کودکانه ام در فضای عریض آن گُم می شد تا دلت بخواهی مشحون بود از مهربانی که آن را تزریق می کردند به من! غیر از خوب بودن چه چاره ای داشتم.غیر از کنکور قبول شدن کدام راه برایم باز بود.اگر فردِ دست بالای اجتماعِ ابتدایی ام نمی شدم چه می خواستم بشوم؟

چرا صدای کودکی اولین بار از درمانگاهی نقلی! طنین انداز می شود که با نور فانوس روشن است و دیگری در برجی در مَنهتن که گویا بیمارستان است. این جبر است یا شانس, یا اصلاً عین عدل است؟ …

چگونه می شود چنین بی نظمی حاکمانه و ظالمانه ای را در پرتو امید بخش عدل معنا بخشید؟

چه کسی رویش می شود مرا بفرستد بهشت و آن پسرک آدامس فروش را که حالا نامه ی بی اعتبار اعمالش پُر است از دزدی های گوناگون را بفرستد به جهنم!

شاید بی راهه نباشد که مقصدمان را در آن دنیا عوض کنند. چون می دانم و نیروی مطلق نیز میداند که اگر از ابتدا مکان ها عکس می بود اکنون من قاتل جانی بودم نه یک دزد ساده!می بینی چقدر ساده است معادلات بی جوابِ این دنیا. قضیه را عوض می کنم. چرا من باید جهان سومی باشم و او در ناف دولت های کافر در اوج رفاه!

من باید این جا ببینم مشکلاتِ بی نهایت قسمتی از بشریت را به زور و با تمامی بی خیالی هایم زجرِ جهنم گون بکشم از اینکه هرچه تلاش برای اصلاح می کنم بدتر خود گمراه می شوم. امّا او بگردد دنبال مشکل! آری, شاید عراقی ها احتیاج به یک راهپیمایی از طرف ما داشته باشند, برای تنوع بد نیست.

شاید بزرگترین دغدغه ی او این باشد که چرا نُهمین آمیزشش با یکی از همکلاسی هایش آنطور که می خواسته او را ارضا نکرده است. مال من می تواند این باشد که سرعت اینترنت در شهرمان چرا 56 کِیِ! واقعی نیست و مطمئنم مشکل مربوط به دخترکِ قصه ی پوچ ما این است که نان شبَش را هم ندارد که بخورد و در طی شبی که در گرسنگی ممتدّی آن را طی می کند باید به فکر فردا شب باشد!

اشک هایی که در ذهنم برای آدم ها ریخته ام حالا دیگر خلیج همیشه مانایی شده اند و لب پَر شدن این اَنبوه آب ها روی افکارم همه چیز را به هم می زند. بی نظمی نوشتنم نیز از آن است.از وقتی به واقع شکل گرفتم,همیشه ناخودآگاه دختری دعا فروش درونم پرسه زده است و تک تکِ دقایق زندگی زجرآور اوهمواره جلوی دیده گانِ تخیلم بوده.از این روست که هیچ گاه معنای ناراضی بودن را باز هم به واقع نیافتم. می توانی دعوت کنی از اینگونه مهمان ها واینگونه شرم کنی که هنوز ناراضی بودن را بشناسی. می توانی یاد بگیری طرح کردن سؤال ها را … می توانی و می توانی ...

 

در ضمن من, به هیچ وجه من نبودم!

شکر ،زت زیاد

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
4
14 بهمن 1385 ساعت 18:56
heeeeeeeeeeeeeeey
3
6 دی 1385 ساعت 17:44
2
8 آذر 1385 ساعت 23:16
دیگه  چه می شه ........... کرد  دنیا  همینست
1
1 آذر 1385 ساعت 06:12
دنبال جواب نمی گردم, کمک هم نخواستم. حالا دیگر تنها از طراحی سؤال ها لذت می برم!

نه از جامعه می نالم, نه از حکومت و نه از تو.دیگر از این مراحل گذشته است.

 

هوا سرد شده, شبی روشن است در مرکز شهر…

می آیم و کنار مَهیار, که به زانتیای آبی نفتی تکیه داده می ایستم. گویی مَردمک چشمانش آرام روی سطحی صیقلی و سفید در چشمش می خرامد و همچنان دختران بیشماری را که از پیاده رو عبور می کنند دنبال می کند.سامان درون ماشین رپ فارسی گوش می دهد و صدایش روی هواست!

مهیار از دید, که فارغ می شود,چهره اش در هم می رود, یا حداقل دیگر آن خنده ی شیطانی روی لبانش جلوه گر نیست. می دانم چه مرگش شده. ناراحت است که برای اَلافی فردا چرا پدرش به جای پرشیا فقط اجازه ی بردن پراید را به او داده است.

چشمانم می جهند به سمت دیگری,ایمان درون فَست فود در حال سفارش دادن است.

این مکان با جوی که دارد با آدم هایش,اصلاً برایم آشنا نیست. حس نمی کنم که در ایرانم.با این حالت,خودم را هم نمی شناسم. زرق و برق این اشیاء و انسان ها بسیار بیشتر از نوری است به از ویترین این مغازه های لوکس به درون خیابان ساطع می شود.زرق و برقی پوچ تر از اهدافِ ما در این شهر نفرین شده. و در این میان دخترکی تمامی این نظم پُرقیمت را بر هم می زند.نزدیک ما می شود و کنار من متوقف می گردد.لباس هایی دارد که جز فقر هیچ واژه ای را برای ذهنِ مستِ من تداعی نمی کند. با موهای قهوه ای تیره, در میانه ی سرش پارچه کشیده شده با نام روسری و باقیِ موها چتری روی پیشانی اش فرود آمده اند. مبهم نگاهی می اندازد به موهای من و بی هیچ گفتنی دسته ی کاغذهای کوچکِ پلاستیک کشیده ی دعا را به سمت ما دراز می کند.

من با صدایی که بی حوصلگی از آن می بارد می گویم: بیا برو جان خودت. باز این کنه ها آمدن. سامان سرش را در می آورد از پنجره ی ماشین و شروع می کند به غُرولُند.این بحث بعد از این که مهیار یک پانصد تومانی کف دست دختر جا می گذارد و دعا را به او پس می دهد با این ضمیمه که: از اینا تو خونمون زیاده! تمام می شود.

سکوت سردِ وحشی پاییزی در عمق هیاهوی خیابان دوباره بین ما حاکم می شود.به خود می آیم,می بینم مغزم درش را قفل کرده, چشم هایم فرو رفته اند در سرم.دراین تاریکی محض,فقط فکر می کنم. تصویر چشمان دختر که این بار اصلاً معصومانه نیستند بلکه طلبکارند تمام فضای احساساتم را اشغال می کند.

چه چیز این سکوها را رغم می زند؟ چه کسی به من گفته است که اینجا, جای توست. بنشین اینجا!

روی کدام حساب آدم ها از طبیعت نمره گرفته اند و چیده شده اند؟

چه کسی رویش می شود از آن پسر آدامس فروش و این دختر دعا فروش خرده بگیرد که چرا بعداً دزد و هرزه می شوند! چه کسی این حق را برای خود نمی بیند که از مهیارو ساسان شاکی باشد که چرا "دکتر حسابی" نشده اند.

اوضاع خیلی قمر در عقرب است. سراچه ی ذهنم از این خرمن سؤال های کم پرسش دارد می ترکد. اگر من جوانی ایرانی ام ,سمپادی,بچه ی شهرستانی طبقه بالا,دانشجوی تهرانی,متعهد و نمازخوان! کجای این شخصیتِ والا را خودم ساخته ام با ذاتِ خودم؟ چه چیز دارم که آن نوجوان فلاکت زده ندارد. پدری داشتم که دین را کرد توی حلقم و فشار داد. مادری داشتم که معلمی را رد کرد و معلم دیگر را وارد پذیرایی کرد تا پشت میز ناهارخوری بنشیند. در خانه ای بودم که اگر غریوهای کودکانه ام در فضای عریض آن گُم می شد تا دلت بخواهی مشحون بود از مهربانی که آن را تزریق می کردند به من! غیر از خوب بودن چه چاره ای داشتم.غیر از کنکور قبول شدن کدام راه برایم باز بود.اگر فردِ دست بالای اجتماعِ ابتدایی ام نمی شدم چه می خواستم بشوم؟

چرا صدای کودکی اولین بار از درمانگاهی نقلی! طنین انداز می شود که با نور فانوس روشن است و دیگری در برجی در مَنهتن که گویا بیمارستان است. این جبر است یا شانس, یا اصلاً عین عدل است؟ …

چگونه می شود چنین بی نظمی حاکمانه و ظالمانه ای را در پرتو امید بخش عدل معنا بخشید؟

چه کسی رویش می شود مرا بفرستد بهشت و آن پسرک آدامس فروش را که حالا نامه ی بی اعتبار اعمالش پُر است از دزدی های گوناگون را بفرستد به جهنم!

شاید بی راهه نباشد که مقصدمان را در آن دنیا عوض کنند. چون می دانم و نیروی مطلق نیز میداند که اگر از ابتدا مکان ها عکس می بود اکنون من قاتل جانی بودم نه یک دزد ساده!می بینی چقدر ساده است معادلات بی جوابِ این دنیا. قضیه را عوض می کنم. چرا من باید جهان سومی باشم و او در ناف دولت های کافر در اوج رفاه!

من باید این جا ببینم مشکلاتِ بی نهایت قسمتی از بشریت را به زور و با تمامی بی خیالی هایم زجرِ جهنم گون بکشم از اینکه هرچه تلاش برای اصلاح می کنم بدتر خود گمراه می شوم. امّا او بگردد دنبال مشکل! آری, شاید عراقی ها احتیاج به یک راهپیمایی از طرف ما داشته باشند, برای تنوع بد نیست.

شاید بزرگترین دغدغه ی او این باشد که چرا نُهمین آمیزشش با یکی از همکلاسی هایش آنطور که می خواسته او را ارضا نکرده است. مال من می تواند این باشد که سرعت اینترنت در شهرمان چرا 56 کِیِ! واقعی نیست و مطمئنم مشکل مربوط به دخترکِ قصه ی پوچ ما این است که نان شبَش را هم ندارد که بخورد و در طی شبی که در گرسنگی ممتدّی آن را طی می کند باید به فکر فردا شب باشد!

اشک هایی که در ذهنم برای آدم ها ریخته ام حالا دیگر خلیج همیشه مانایی شده اند و لب پَر شدن این اَنبوه آب ها روی افکارم همه چیز را به هم می زند. بی نظمی نوشتنم نیز از آن است.از وقتی به واقع شکل گرفتم,همیشه ناخودآگاه دختری دعا فروش درونم پرسه زده است و تک تکِ دقایق زندگی زجرآور اوهمواره جلوی دیده گانِ تخیلم بوده.از این روست که هیچ گاه معنای ناراضی بودن را باز هم به واقع نیافتم. می توانی دعوت کنی از اینگونه مهمان ها واینگونه شرم کنی که هنوز ناراضی بودن را بشناسی. می توانی یاد بگیری طرح کردن سؤال ها را … می توانی و می توانی ...

 

در ضمن من, به هیچ وجه من نبودم!

__