__
عنوان بحث
داستان نویسی به کمک همدیگر بیا تو ضرر نمیکنی
24 مهر 85 - 05:09

سلام چطورید؟؟!!

قرار یه داستان بنویسیم!!! همه با هم!!!

هر کسی 3 خط داستان رو ادامه می ده. فقط خواهشا فینگیلیش ننویسید!!! در اخر هم می خواهیم به عنوان بیشترین نویسنده دار ترین کتاب (چی شد) توی گینس ثبتش کنیم.

فقط الفاظی که به کار می بریم در حد داستان خوب باشه

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
21
25 اردیبهشت 1386 ساعت 23:08
انگار این داستان همین جا تموم شد!
ولی منم استعداد نویسندگیم خوبه ها شاید...
20
5 فروردین 1386 ساعت 10:06
...و پسرک شروع کرد به  جمع کردن وسایل خونه. وقتی داشن تلوزیون قدیمی رو که مرحوم پدرش از سمساری آقا پرویز همسایشون خریده بود جابجا میکرد؛ ناگهان یاد فیلمی که چند وقت پیش از شبکه یک پخش شده بود افتاد و چشاش برقی زد و با خودش گفت خدای من همینه چه فکر خوبی کردم! این جوری هم یه پولی به دست می آرم و هم مایه افتخار مادرم میشم. پسرک واقعاً با هوش بود اون تصمیم گرفت که برای مدتی درس و کارش رو رها کنه و در تنهایی تمام ماجرای زندگیشو بنویسه. و اونو ببره پیش یکی از این کارگردان هایی که فیلم ها شون تو جشنواره های خارجی جایزه می بره، چون خوب میدونست که داستان زندگیش خوراک این جور فیلم هاست. با پول فروش داستان و مبلغی که بابت بازیش تو فیلم گیرش می آد، میتونه اجاره خونه رو بده تازه مشهور هم می شه و حتی شاید یه جایزه بین المللی هم برنده شه ...
19
19 آبان 1385 ساعت 04:10
ببینید آقای محترم من یه پسر یتیم هستم . یه خواهر کوچولو دارم و یه مادر مریض که خدا سایش رو از سر ما کم نکنه . من دانش آموز هستم . علاوه بر اینکه مدرسه میرم کار هم میکنم . باید خرج خونه رو در بیارم پول برق کوفت و زهرمار و همه اینایی که گفتم . و من اجازه نمیدم که شما اسباب اساسیه ما رو بریزید بیرون همین الان خونه رو تخلیه می کنم . ...
18
6 آبان 1385 ساعت 16:46

خلاصه هر چی تو دهنش به پسرک گفتوبهش گفت یک هفته محلت داری وگرنه اسبابو اثاسیتو می ریزم تو کوچه من چیزی حالیم نیست من پولمو می خوام پسرک که می دونست نمی تونه یک هفته ای پول تهیه کنه گفت .............



پیام در تاریخ 85/8/6 ویرایش شده است.
17
5 آبان 1385 ساعت 05:32
ببخشید قربان من می خواستم بیام خدمتتون بگم که اگه میشه چند روز به من مهلت بدید تا کرایه خونه رو جور کنم بهتون بدم صاحاب خانه هم که خیلی آدم چنس و خسیسی بود گفت : این که وضع اجاره نشینی نیست کدوم صاحاب خونه رو دیدی که از سر برج که گذشت مهلت بده ...
16
1 آبان 1385 ساعت 03:04
که پسرک سرشو از پنجره بیرون انداخت دید که صاحب خونست پسرک یکدفه یادش افتاد که امروز سر برج است و وقت دادن اجاره است با عجله به طرف در دوید در را باز کردصاحب خانه به پسرک گفت کو اجاره خونه پسرک سرش را پایین انداخت و گفت................
15
29 مهر 1385 ساعت 05:11

بله بچه ها جونم براتون بگه که پسرک یه فکری به سرش زد . گفت میرم یه پارک بزرگ تر که یه مقدار از خونه دور هست عوضش اونجا شلوغتره و کاسبیش بهتره تو همین فکر بود که صدای بوق ماشین ...

14
27 مهر 1385 ساعت 18:55
آقا آخه مشکل من اینه ......... ولی هر چی گفت مرده حرفشو باور نکــرد بعد هم بساط پسرک رو به هم ریخت و بهش اخطار داد که دفعه بعد دیگه اونجا نبینش . پسرک که بغض سنگینی گلوشو گرفته بود بساطشو جمع کرد و به طرف خونه حرکت کرد . تو راه به خودش میگفت این جوری نمیشه من باید یه فکر اساسی بکنم .......
13
27 مهر 1385 ساعت 16:40

بلند شد که اهای پسر تو چرا  این جا می شینی و بساط پهن میکنی چند بار بهت هشدار دادم که اینجا حق نداری بشینی بلند شو واسباب اساسیت و جمع کن پسرک که خیلی ناراحت شده بود گفت ................

12
27 مهر 1385 ساعت 01:25

پسرک قصه ما رفت خونه و بعد از اینکه درسا یش را مرور کرد جعبه واکسش رو برداشت و رفت داخل پارکی که کفشای مردم را واکس میزد . ناگهان صدای مردی ......

11
26 مهر 1385 ساعت 17:29
که اقای مدیر حرف درستی زد من باید طوری برنامه ریزی کنم که بتونم هم درسمو بخونم هم کارمو بکنم طوری که  مادرم خوشحال بشه  و به من افتخار کنه خلاصه.............
10
26 مهر 1385 ساعت 17:22

درسته كه باید به خانوادت كمك كنی.اما الان درست خیلی مهمه.باید طوری برنامه ریزی كنی كه به درست هم برسی.مطمین باش مادرت هم راضی نیست تو از درست عقب بمونی.پسر از دفتر اومد بیرون.تو راه كلاس به خودش گفت....

9
26 مهر 1385 ساعت 17:14
شد  خیلی ناراحت شده بود از اینکه بدون اینکه از دانش آموز دلیل این  کاراشو بپرسه سرش داد کشیده بود مدیر رفت به سمت دانش آموز به سرش دستی کشید و گفت............
8
25 مهر 1385 ساعت 19:52

آخه پدر من چند سال پیش عمرش رو داد به شما از اون موقع به بعد خرج خونه رو دوش مادرم بود.

الان هم مادرم مریضی سختی داره به خاطر همین من مجبورم کار کنم تا خرج خونه رو در بیارم به خاطر همین از تکالیفم یه مقدار عقب میمونم . مدیر که این حرف رو شنید دگرگون....

7
25 مهر 1385 ساعت 18:46
تو چرا این کارا رو می کنی  واسه چی تکالیفت و انجام ندادی   تو که اینقدر بی نظم نبودی مشکلی اگه داری بگو  دانش اموز در حالی که اشک از چشاش سرازیر می شد گفت...............
__