userinfo close

  ,

سمپاد مشهد


samad_mashhad

تاسیس: 14 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: فرشاد مهدوی - معاونان
این کلوب درست شده تا بچه های *سمپاد مشهد* دور هم جمع بشند. این کلوب به فروش می رسد. قیمت پایه 60000 کوروب
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
81
301
91/1/19 (06:26)
0
0
91/1/19 (06:26)
0
0
90/11/25 (08:19)
0
0
90/8/19 (09:01)
3
9
89/9/20 (15:25)
0
10
89/2/23 (21:30)
9
39
89/1/24 (12:09)
19
92
88/12/28 (17:05)
0
1
88/11/24 (12:05)
0
7
88/9/18 (11:15)
2
30
88/5/22 (16:09)
0
7
88/5/4 (17:45)
0
5
87/11/19 (18:05)
2
34
87/10/20 (15:30)
5
31
87/10/19 (09:52)
1
20
87/10/16 (16:37)
1
20
87/9/22 (08:29)
2
31
87/5/30 (16:06)
1
13
87/5/23 (00:55)
1
17
87/3/14 (21:43)

عنوان بحث

افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 05:56 1385/09/8

خواندنی! دیدنی!

اگه دوست داشتید، مطالب خواندنی یا تصاویر جالب را در این مكان بگذارید تا دیگر دوستان هم استفاده بكنند.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
کاریابی پیامکی خراسان  ، از سبزوار  ، خانوم مهندس  ارسال مشخصات کامل خود به سامانه هوشمند09159714778   ، هزینه برای یک ماه ، هزار تومان , razisabzevar
81

                     *به نام خدا*

تـــــو جــــه                               تـــــو جــــه

با سلام به همـــه ی بـر وبچه های باصـفای کلوب

اگر دنبـال کار میگردید لطفا یـک لحظه توجه کنین

" کـــــــــاریــابـی پیامکی خـــــراســان " افتتاح شد

لطفـا مـشخصـات دقیق  خود را به سامـانه هوشـمند

به شماره ده رقمی  09159714778 ارسال نمایید

 اطلاعات ارسـالی  بایسـتی شامـل موارد زیر باشـد

،(1)نام کامل(2)سن(3) جنسیت(4) رشته تحصیلی

   (5) مقطع تحصیلی  ‏(6) دوره هایی که گذرانده اید

(7) سوابق { اگرسابقه ندارید،هیچ مساله ای نیست}

     (8)زمینه هایی که تمایل به همکاری دارید(9)حدود

 حقوق  درخواستی(10)در چه شهر هایی حاضرید

 کار کنید؟{مثلا فقط مشهد، تهران، نیشابور ،...، یا

هر شهری که پیدا شد(11) شماره تلفن ثابت وهمراه.

هزینه برای اشتراک سه ماهه مبلغ ناقابل ده هزارتومان

تا پایان فروردین 20%تخفیف(ویزه ی بچه های کلوب)

      http://www.SabzevarKar.Blogfa.Com
سعید غلامی , parsehsociety
سعید غلامی - 14:09 1389/12/4
80

 

ثبت نام دوره های ادبی انجمن پارسه آغاز شد

دوره های ادبی

 

با توجه به محدود بودن ظرفیت کلاسها به محض تکمیل ظرفیت ثبت نام متوقف خواهد شد

آدرس : مشهد – بلوار فردوسی – خیابان مهدی – مهدی ۶ – پلاک ۶۸

برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن ۷۶۱۴۵۳۸ تماس حاصل فرمایید

افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 10:45 1389/10/25
79

زندگی بعدی به قلم وودی آلن

در زندگی بعدی من می­خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !

با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی عجیب است...

سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان هستی!

و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آنجا اخراجت می­کنند!

بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری

و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود !!!

(میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه می­دهند).

۴۰ سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی­ات لذت ببری...!

سپس حال می­کنی و الکل می­نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید

خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!

سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...

سپس نوزاد می­شوی و آنگاه به دنیا می­آیی !

در این مرحله  ۹ ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا ­کنی که دارای حرارت

مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر می­شود، واااای!

و در پایان شما با یک ارضاء به پایان می­رسید...!

می­ بینید که حق با بنده است !!! 

افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 12:40 1389/10/6
78

داستان ناپلئون و مرد پوست‌فروش

به هنگام حمله‌ی ناپلئون به روسیه دسته‌ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برفی در حال جنگ بودند. ناپلئون به طور اتفاقی از سواران خود جدا می‌افتد و گروهی از سربازان روسی دنبال او می‌روند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می‌پردازند. ناپلئون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار می‌گذارد و سرانجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست‌فروشی میشود او با مشاهده‌ی پوست‌فروش ملتمسانه و با نفس‌های بریده بریده فریاد می‌زند: "کمکم کن جانم را نجات بده کجا می‌توانم پنهان شوم؟" پوست‌فروش می‌گوید: "زود باش بیا زیر این پوستینها" و سپس روی ناپلئون مقداری زیادی پوستین می‌ریزد. پوست‌فروش تازه از این کار فارغ شده بود که سربازان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریادزنان می‌پرسند:"او کجاست؟ ما دیدیم که او امد تو." سربازان علیرغم اعتراضهای پوست‌فروش، دکان را برای پیدا کردن ناپلئون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین‌ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را پیدا نمی‌كنند سپس راه خود را می‌گیرند و می‌روند. ناپلئون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون میخزد. در همین لحظه محافظان او از راه میرسند. پوست‌فروش رو به ناپلئون کرده و محجوب از او میپرسد:"ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر، با علم به اینکه لحظه‌ای بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساسی داشتید؟" ناپلئون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه‌اش را جلو میداد خشمگین میغرد:"تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد." محافظان بر پیکر پوست‌فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرند و كنار دیوار چشمان او را میبندند. پوست‌فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود. او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش و خنك شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلئون را میشنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید: "آماده...هدف.. ." در این لحظه پوست‌فروش با علم به اینکه تا چند لحظه‌ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیرقابل‌وصف سرتاسر وجودش را در بر میگیرد و قطرات اشک از گونه‌هایش فرو می‌غلتد پس از سکوتی طولانی، پوست‌فروش صدای گامهایی را می‌شنود که به او نزدیک می‌شوند. سپس نوار روی چشمان پوست‌فروش را بر میدارند. پوست‌فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلئون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می‌نگرد. آنگاه ناپلئون به سخن آمده و به نرمی میگوید:"حالا میفهمی که چه احساسی داشتم ."

افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 13:26 1389/08/16
77

بچه قورباغه و كرم

آنجا که درخت بید به آب می‌رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن‌ها توی چشم‌های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی‌کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می‌دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می‌کند.

دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا‌ها را نمی‌خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می‌خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می‌دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه‌ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست‌ها را نمی‌خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه‌ی آخر است که می‌بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می‌کند.

دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

کرم از شاخه‌ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت‌ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه‌ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال‌هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می‌رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می‌کند....

...نمی داند که کجا رفته.

جی آنه ویلیس

افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 16:00 1389/07/5
76

لایحه پیشنهادی آنی جهت حمایت از خانواده

راستش ما دیدیم مجلس خیلی وقت است دارد با دو واژه «ازدواج مجدد» و «ازدواج موقت» بازی می‌کند و توی سر خودش می‌زند تا بگوید من به فکر حمایت از خانواده هستم. کسی هم نمی‌گوید این چه جور حمایتی است که فقط دو جور ازدواج خشک و خالی را در برمی‌گیرد، تازه همان دو تا را هم مدت‌هاست زورش نمی‌رسد تصویب کند

انواع ازدواج‌های پیشنهادی:
*
ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.
*
ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.
*
ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی‌شود یا بیماری دارد، به بهانه‌های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی‌اش اقدام کند.
*
ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه‌ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت‌ها را داشته باشد.
*
ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.
*
ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می‌دهد بگیرد.
*
ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفیدپوست، سرخ‌پوست، سیاه‌پوست و زردپوست.
*
ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.
*
ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.
*
ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.

افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 08:00 1389/03/1
75

یادداشت های روزانه عزرائیل (طنز(

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!
یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753
تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!
دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیرتر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.
سه شنبه:
مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!
چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!
پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.
جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟!

فرشاد مهدوی , armadilmon_fa
فرشاد مهدوی - 19:15 1389/02/30
74

طنز بسیار جالب نه قانونی نه منطقی ویژه بزرگسالان !

دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:

قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یك استاد باشم.

دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،

اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می كنم

در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره كامل این درس را بدهید.

استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست،

منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد

نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید

و شاگردش بلافاصله جواب داد:

قربان شما ۶۳ سال دارید و با یك خانم ۳۵ ساله ازدواج كردید

كه البته قانونی است ولی منطقی نیست.

همسر شما یك دوست – پسر  ۲۵ ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست

و این حقیقت كه شما به دوست – پسر همسرتان نمره كامل دادید

در صورتیكه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !!

فرشاد مهدوی , armadilmon_fa
فرشاد مهدوی - 19:13 1389/02/30
73

سوالی که فقط پیش دبستانی ها درست جواب دادند نه آدم بزرگ ها !

از بچه های پیش دبستانی این سوال پرسیده شد:
اتوبوس شکل زیر در حال حرکت به کدام سمت است؟

با دقت به تصویر نگاه کنید. آیا جواب این سوال را می دانید؟
راهنمایی: یکی از جهت های راست یا چپ…
یه کم دیگه فکر کنید…
نمی دونید؟ باشه بهتون می گم.

اتوبوس طنز طنز ایران

اتوبوس طنز طنز ایران

————————————-
همه بچه های پیش دبستانی پاسخ دادند: به سمت چپ.
وقتی از آنها سوال شد چرا سمت چپ؟ آنها پاسخ دادند:
چون درب اتوبوس در شکل دیده نمی شود!
… زیاد سخت نگیر…

فرشاد مهدوی , armadilmon_fa
فرشاد مهدوی - 19:11 1389/02/30
72
عکس: به نظر شما میشه تشخیص داد کی به کیه اینجا؟
سایت بزرگ تفریحی آموزشی -  www.pcparsi.com
فرشاد مهدوی , armadilmon_fa
فرشاد مهدوی - 18:57 1389/02/30
71
داستانی کوتاه اما جالب

 
 دو راهب كه مراحلی از سیر و سلوك را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می كردند، سر راه خود دختری را دیدند در كنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد.
وقتی راهبان نزدیك رودخانه رسیدند دخترك از آن ها تقاضای كمك كرد. یكی از راهبان بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
 
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزیز! ما راهبان نباید به جنس لطیف نزدیك شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مكتب ماست. در صورتی كه تو دخترك را بغل كردی و از رودخانه عبور دادی.»
 
راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی كنی.»
افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 07:45 1389/02/13
70

باغ انار (نهاله شهیدی)
زمانی‌ كه بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم كه ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا كه گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای كوچ میكردیم به این باغ خوش آب و هوا كه حدوداً ۳۰ كیلومتری با شهر فاصله داشت، اكثراً فامیل های نزدیك هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون
ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای كه میخوام براتون تعریف كنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!
تا جایی كه یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از كارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی كردن و خوش گذروندن بودیم!
بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری كه در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینكه كسی بتونه پیدات كنه!
بعد از نهار بود كه تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یكی از این درختان قایم شده بودم كه دیدم یكی از كارگرای جوونتر، در حالی كه كیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نیست، شروع به كندن چاله ای كرد و بعد هم كیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاك پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناك بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!
با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر كن بلایی سرت بیارم كه دیگه از این غلطا نكنی، بدون اینكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی كردن ادامه دادم، به هیچكس هم چیزی در این مورد نگفتم! غروب كه همه كارگرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به كارگری كه انارها رو زیر خاك قایم كرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود كه من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا
من دیدم كه علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاك قایم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این كارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین! پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینكه حرفی بزنه، سیلی محكمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال كنه، واسه زمستون!
بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه كنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم! كارگرا كه رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره كه هیچوقت با آبروی كسی بازی نكنی، علی اصغر كار بسیار ناشایستی كرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از كار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون كه برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، كیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كیسه رو بردم پیش بابا، بازش كرد، دیدیم كیسه ای كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولایی كه بابا بهش داده بود.

فرشاد مهدوی , armadilmon_fa
فرشاد مهدوی - 10:11 1389/01/21
69

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…

خسرو گفت: کیه؟

: منم، بهمن.

:”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

:باور کن من خود بهمنم…

: تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.

و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.

حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم

و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.

و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم

و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!

حامد ح , life_success_forever_0511
حامد ح - 10:41 1388/12/9
68
1269598fkrqvy7liq.gif
افشین مهبد , afmah57
افشین مهبد - 15:06 1388/11/4
67

دلایل علاقه مردها به زنها (طنز)

دلایل مردان برای عشقی که به زنها ابراز می‌کنند چیست؟ در اینجا فهرستی از اظهار نظرهایی که در Paolo  Coelho Newsletter جمع آوری شده است، عنوان می‌شود.
ما مردها زنها را دوست داریم چون:

*چون همیشه احساس می‌کنند جوانند، حتی وقتی پیر می‌شوند.
*چون هر وقت کودکی را می‌بینند لبخند می‌زنند.
*چون وقتی مسیر مستقیمی‌را طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه می‌کنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمی‌گردند تا تشکر کنند.
*چون در همسرداری به گونه ای رفتار می‌کنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد
*چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار می‌گیرند و هرگز برای کاری که انجام می‌دهند توقع تشکر ندارند.
*چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق می‌افتد را جدی می‌گیرند.
*چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمی‌روند.
*چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می‌کنند شکایتی نمی‌کنند. حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالن‌های ورزشی
*چون آنها ترجیح می‌دهند سالاد بخورند.
*چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند در حالیکه ما عاشق نوشیدنی‌های مخرب هستیم.
*چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی سیستاین چپل را کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند.
*چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمی‌کنیم و همین ما را دیوانه می‌کند.
*چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما می‌گویند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.
*چون وقتی می‌خواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح می‌دهند این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمی‌دهند.
*چون گاهی از چیزهایی شکایت می‌کنند که ما هم آن را احساس می‌کنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما می‌فهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!
*چون داستان‌های عاشقانه می‌نویسند.
*چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه می‌توانند با دیگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمی‌کنند .
*چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله می‌کند، آنها هم محکم و بی منطق می‌جنگند و سعی می‌کنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند.
*چون وقتی به آهنگ رولینگ استون با صدای آنجی گوش می‌دهند، چشمهایشان از حدقه بیرون می‌زند.
*چون آنها می‌توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمی‌کنند دامن بپوشند و بروند سر کار.
*چون همیشه می‌توانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه می‌کنیم.
*چون ما از آنها متولد شده‌ایم و به سوی آنها نیز باز می‌گردیم.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.