نام کلوب :ساقی
نام انگلیسی : saghi
تاسیس : 7 مرداد 1384
103 عضو ، 15 بحث ، 49 آلبوم

ساقی

تبلیغات

__
عنوان بحث
ax
24 فروردین 85 - 05:53
salam!
mitonam ye khahesh konam?age kasi axe ghashngi az beinolharamein dare baram mail kone!va too mozoe mailesh ham bege axe!mer30 maile man:trinity_19872000@yahoo.com!eltemase doa!

پیام در تاریخ 85/1/23  ساعت: 22:04 توسط عاطفه مسعودشاهی ویرایش شد.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
24
19 اسفند 1385 ساعت 05:45
 

از آسمان نگاهت شكیب میبارد

ززخمهای تنت یاحبیب میبارد

جواب ناله هل من معین جانسوزت

زبال هر ملك امن یجیب میبارد

هجوم نیزه وشمشیرها مگركم بود

كه سنگ هم به سرت ای غریب میبارد

نشانه های خدا بر جبین تو گل کرد

و قطره قطره ز شیب الخضیب میبارد

هزارسال ز چشم جهانیان شب و روز

برای زخم تن تو طبیب میبارد

هنوز هم به نفسهای صبح كرببلا

مسیح حنجره ات بوی سیب میبارد

23
16 بهمن 1385 ساعت 22:13
22
17 تیر 1385 ساعت 06:59
پس ندا داد او نه پنهان، برملا..... كالصّلااى باده خواران الصّلا....... همچو این مى خوشگوار و صاف نیست....‏ ترك این مى‏گفتن از انصاف نیست....‏ حبّذا این مى‏كه هر كس مست اوست.....‏ خلقت اشیا، مقام پست اوست......‏ ..... هر كه این مى‏خورد جهل از كف بهشت‏ گام اول پاى كوبد در بهشت.....‏
21
5 تیر 1385 ساعت 00:28
ایران من)
ای ســرزمین عاشــقان ، ای مـرز خـوبان جهان
مهر تو با خونم عجین،عشقت بود در روح و جان


در پهــنه گـیتی نگــر ، چـون اختــر تـابـان تـویی
در وسعت خـاکت نگـــر ، لطف خـدا باشـد عیان


نـام بلــــندت تـا ابـــد ، بنشـــسته بـر ایـوان دل
ایـران مـن ، ایـران مـن ، نـامت بمــــانـد جـاودان


ای مهــد مـردان دلــیر ، ای ســـرزمین لالـه هـا
در دامـن زنهــــای تـو ، عــزّت گــــرفتــه آشـیان


در هر قدم از خاک تو ، خیــزد گل عشــق و وفا
هم دشت وکوه وجنگلت،هم خاک توگوهرنشان


ای تـار و پودم ای وطن ، ای پر صـــفا ایـران مـن
دریایی از شــعر «رهــا» ، در وصف تو گردد روان

____________________((رها))

20
5 تیر 1385 ساعت 00:26
مرگ آگاهی كیفیت حضور اولیا خدا را در دنیا بیان میدارد تا آنجا كه هر كه مقرب تر است مرگ آكاه تر است

مرگ آگاهی یعنی آنكه انسان همواره نسبت به این معنا كه مرگی محتوم را در پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست كند و هرگز از آن غفلت نیابد مردمان این روزگار سخت از مرگ میترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است اما حقیقت آنست كه زندگی انسان با مرگ در آمیخته است و بقائش با فنا پیش از ما میلیارد ها نفر در كره زمین زیسته اند و پس از ما نیز.

مرگ پایان زندگی نیست مرگ آغاز حیاتی دیگر است حیاتی كه دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست حیاتی بی مرگ و مطلق

زندگی این عالم در میان دو عدم معنا میگیرد عالم پس از مرك همان عالم پیش از تولد است و انسان در میان این دو عدم فرصت زیستن دارد

زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است روشنی هایش با تاریكی شادیهایش با رنج خنده هایش با گریه پیروزیهایش با شكست زیباییهایش با زشتی جوانیش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.

حقیقت این عالم فناست و انسان را نه برای فنا كه برای بقا افریده اند خلقتم للبقا لا للفنا فاسمعو دعوه الموت اذانكم قبل عن یدعابكم دعوت مرگ را بگوش بگیرید پیش از انكه مرگ شما را فرا خواند

دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرك بر ما سایه افكنده است علی ع

منتها غفلت زدكان بیشتر میپسندند كه با غفلت از مرك به سراب شادیهای امیخته با غصه دلخوش كنند

دلهاتان را از دنیا بیرون كنید پیش از آنكه بدنهاتان را از آن بیرون برند حضرت امیر المومنین علی ع
19
3 تیر 1385 ساعت 01:31
ای مضمون آب وآینه ،

ای نجابت سبز،

ای رایحه صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

ای بلندای قامت سپیده !

ای مفهوم سبز ولایت !

ای زهره !

ای زهرا!

ای صداقت محمد

ای زبان علی

ای اسطوره مهر



سلام بر صورت نیلی

سلام بر پهلوی شکسته

وسلام بر خسوف غمگینانه تو !



18
3 تیر 1385 ساعت 01:31
سخنان برگزیده از حضرت زهرا (س):

در خدمت مادر باش زیرا بهشت در زیر پای مادران است .

آن گاه در که روز قیامت برانگیخته شوم ، گناهکاران امت پیامبر اسلام را شفاعت خواهم کرد.

اگر به آنچه تو را به آن فرمان می دهیم عمل کنی واز آنچه بر حذر می داریم دوری کنی ، از شیعیان مایی والا هرگز.

از دنیای شما محبت سه چیز در دل من نهاده شد ؛ تلاوت قرآن ، نگاه به چهره پیامبر خدا وانفاق در راه خدا .

خوش رویی در هنگام روبه رو شدن با مؤمن ، بهشت را بر فرد خوش رو واجب می کند .



یا فاطمة الزهرا یا بنت محمد یا قرة عین الرسول یا سیدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا بك الى الله و قدمناك بین یدى حاجاتنا .یا وجیهة عندالله اشفعى لنا عندالله .

17
3 تیر 1385 ساعت 01:29
سیل اشكم راه بینائی گرفت بند بندم عطر زهرائی گرفت عشق را از فاطمه آموختم چشم بر دست كبودش دوختم دست او صدها گره وا می كند دست او والله غوغا می كند دست او مشكل گشای عالم است روی آن جای لبان خاتم است دست او دنیای احسان و صفاست دست او مشكل گشای مرتضی است حیف شد آن دست را دشمن شكست با غلاف تیغ اهریمن شكست گویمت از قصه شهر نبی از شرار آتش و بیت علی درد بود و آتش و افسردگی یاس یود و سیلی و پژمردگی آه بود و ناله و بغض گلو پهلوئی بودو لگدهای عدو در میان كوچه آن دنیا پرست راه را بر مادر سادات بست گویمت سر بسته در آن كوچه ها فاطمه گم كرد راه خانه را آه ای مجنون زبان در كام گیر لب فرو بند و كمی آرام گیر
16
3 تیر 1385 ساعت 01:27
اگرچه عمر تو درانتظار می گذرد

دل فقیر من ! این روزگار می گذرد

بهار فرصت خوبی است گل افشانی را

به میهمانی گل رو، بهار می گذرد

دلی كه شوق رهایی دروست ای دل من

بدون واهمه از صد حصار می گذرد


هرصبح با سلام تو بیدار می شویم

از آفتاب چشم تو سرشار می شویم

فردا دوباره صبح می آید از این مسیر

چشم انتظار لحظه دیدار می شویم

« دری به خانه خورشید »
15
3 تیر 1385 ساعت 01:18
. فاطمه زهرا(س)

خداوند از خشم فاطمه خشمگین و به سبب خشنودی او خشنود می شود؛ فاطمه پاره تن من است، هر كس او را بیازارد مرا آزرده؛ آن كس كه با او دوستی ورزد با من دوستی ورزیده است؛ فاطمه قلب و روح من است؛ فاطمه بانوی زنان دو جهان است؛ این شهادت و نظایر آن در كتاب های حدیث و سیره به تواتر از پیامبر(ص) نقل شده است. پیامبری كه از روی هوا سخن نمی گوید و تحت‌تأثیر روابط نسبی و سببی قرار نمی گیرد و از سرزنش نكوهش گران در راه خدا باكی ندارد. این گفتارها نشانگر تواضع پیامبر اسلام است كه با دعوت خود عجین شده و برای مردم به مثابه الگو و نمونه ای در آمده است. تپش های قلب او و نگاه هایش و دست سودن و گام های تلاشگرانه و پرتوهای اندیشه اش، قول و فعل و تقریر او تماماً تعالیم دینی و احكام خدا را می نمایاند. چونان چراغ های هدایت و راه های نجات است. آنچه كه از جانب رسول خدا بر سینه فاطمه زهرا(س) نقش بسته با مرور زمان و تكامل جوامع و نیز با نگاه به مبدأ اساسی در اسلام، در این سخن پیامبر به فاطمه، كه فرمود: «ای فاطمه برای آخرت خود بكوش كه من نمی توانم در پیشگاه خداوند برای تو كاری بكنم.» درخشندگی بیشتری به خود می گیرد. فاطمه زهرا(س) در واقع نمونه زنی است كه خدا می خواهد و پاره ای است از اسلام مجسم در وجود محمد(ص)؛ زندگیش برای مسلمان و انسان مؤمن در هر زمان و مكانی به منزله الگویی چهره می نماید.

به راستی شناخت فاطمه(س) شناخت بخشی از كتاب رسالت الهی است، و پژوهش و تحقیق در حیات حضرتش، به مثابه تلاشی گسترده برای فهم اسلام و ذخیره ای ارزشمند برای انسان معاصر به حساب می آید.



14
3 تیر 1385 ساعت 01:14
پرده‏یى كاندر برابر داشتند

وقت آمد، پرده را برداشتند

ساقیى با ساغرى چون آفتاب

آمد و، عشق اندر آن ساغر، شراب

پس ندا داد او نه پنهان، بر ملا

كالصّلا اى باده خواران ! الصلّا !

همچو این مى، خوشگوار و صاف نیست

ترك این مى گفتن از انصاف نیست

حبَّذا! این مى‏كه هركس مست اوست

خلقت اشیا، مقام پست اوست

هر كه این مى‏خورد جهل از كف بهشت

گام اول پاى كوبد در بهشت

جمله‏ى ذرات از جا خاستند

ساغر مى را ز ساقى خواستند

بار دیگر آمد از ساقى صدا

طالب آن جام را بر زد، ندا :

اى كه از جان طالب این باده‏یى

بهر آشامیدنش آماده‏یى

گرچه این مى را دو صد مستى بود

نیست را سرمایه‏ى هستى بود

از خمار آن حذر كن كاین خمار

از سر مستان برون آرد دمار

درد و رنج و غصه را آماده شو

بعد از آن آماده‏ى این باده شو

این نه جام عشرت، این جام ولاست

دُرد او دَردَست و صاف او بلاست

بر هواى او نفس هر كس كشید

یكقدم تارفته پا را پس كشید

سركشید اول به دعوى آسمان

كاین سعادت را بخود بردى گمان

ذره‏یى شد ز آن سعادت كامیاب

زآن بتابید از ضمیرش آفتاب

جرعه‏یى هم ریخت زان ساغر بخاك

زان سبب شد مدفن تن‏هاى پاك

ترشد آن یك را لب، این یك را گلو

وز گلوى كس نرفت آن مى فرو !

فرقه‏ى دیگر به بوقانع شدند

فرقه‏یى از خوردنش مانع شدند

بود آن مى‏از تغیر در خروش

در دل ساغر چو مى در خم بجوش

چون موافق با لب همدم نشد

آن همه خوردند و اصلا كم نشد !

13
3 تیر 1385 ساعت 01:13
باز ساقى بر كشید از دل خروش

گفت اى صافى دلان درد نوش

مرد خواهم همتى عالى كند

ساغر ما را زمى خالى كند

انبیاء و اولیاء را با نیاز

شد بساغر، گردن خواهش دراز

جمله را دل در طلب چون خم بجوش

لیك آن سرخیل مخموران خموش

سر ببالا یكسر از برنا و پیر

لیك آن منظور ساقى سر بزیر

هریك از جان همتى بگماشتند

جرعه‏یى از آن قدح برداشتند

باز بود آن جام عشق ذوالجلال

همچنان در دست ساقى مال مال

جام بر كف؛ منتظر ساقى هنوز

اللَّه اللَّه غیرت آمد غیر سوز

12
3 تیر 1385 ساعت 01:13
دیگر از ساقى نشان باقى نبود

زآنكه آن میخواره جز ساقى نبود

خود بمعنى باده بود و جام بود

گر بصورت رند درد آشام بود !

شد تهى بزم از منى و از تویى

اتحاد آمد، بیكسو شد دویى
11
3 تیر 1385 ساعت 01:12
وه! كه این مطلب ندارد انتها

قصه را سررشته شد از كف رها

واى واى این دل گرانجانى گرفت

این فرشته، خوى حیوانى گرفت !

آنكه پنهان بد مرا در تن، چه شد؟

آن سخن گوى از زبان من، چه شد؟

چون شد، آن كز گوش مى‏كرد استماع

وز لب من كف، ز پاى من، سماع

من كیم؟ گردى ز خاك انگیخته

قالبى از آب و از گل ریخته

كوزه‏یى بنهاده در راه صبا

اى عجیب آبى هدر، خاكى هبا !

من كیم؟ موجى ز دریا خاسته

قالبى افزوده، روحى كاسته

عاجزى، محوى، عجولى، جاهلى

مضطرى، ماتى، فضولى، كاهلى

نك حقیقت آمد و طى شد مجاز

شو خَمُش! گوینده گفتن كرد ساز :

اى بحیرت مانده اندر شام داج

آفتاب آمد برون، اِطفىِ السراج

10
3 تیر 1385 ساعت 01:11
در انتقال بعالم بسط و اتصال به دریاى محیط وجد و بیان اینكه‏چون صاحب جمال، جمال خود نماید و ناظران را دل از كف‏رباید، بر مقتضاى حكمت، به آزارشان كوشد و عاشق را شرطاست كه از آن آزار نرمد و نخروشد تا بر منتهاى خواهش كامران‏شود، بر مصداق حدیث من عشقنى الخ :

باز گوید رسم عاشق این بود

بلكه این معشوق را آیین بود

چون دل عشاق را در قید كرد

خودنمایى كرد و دلها صید كرد

امتحانشان را ز روى سرخوشى

پیش گیرد شیوه‏ى عاشق كشى

در بیابان جنونشان سر دهد

ره بكوى عقلشان كمتر دهد

دوست مى‏دارد دل پر دردشان

اشكهاى سرخ و روى زردشان

چهره و موى غبار آلودشان

مغز پر آتش، دل پر دودشان

دل پریشانشان كند چون زلف خویش

زآنكه عاشق را دلى باید پریش

خم كندشان قامت مانند تیر

روى چون گلْشان كند همچون زریر

یعنى این قامت، كمانى خوشترست

رنگ عاشق، زعفرانى خوشترست

جمعیتشان در پریشانى خوش‏ست

قوت، جوع و جامه، عریانى خوش‏ست !

خود كند ویران، دهد خود تمشیت

خود كُشَدْ شان باز خود گردد دیت

تا گریزد هر كه او نالایق‏ست

درد را منكر، طرب را شایق‏ست

تا گریزد هر كه او نا قابل‏ست

عشق را مكره هوس را مایل‏ست

وآنكه را ثابت قدم بیند براه

از شفقت مى‏كند بر وى نگاه

اندك اندك مى‏كشاند سوى خویش

مى‏دهد راهش بسوى كوى خویش

بدْهدَش ره در شبستان وصال

بخشد او را هر صفات و هر خصال

متحد گردند با هم این و آن

هر دو را مویى نگنجد در میان

مى نیارد كس بوحدشتان، شكى

عاشق و معشوق مى‏گردد یكى
__