userinfo close

  ,

انجمن سبز اندیشان


sabzandishan_ngo

تاسیس: 19 اردیبهشت 1388  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: انجمن سبزاندیشان - معاونان
انجمن سبز اندیشان ، در بهمن ماه سال 1386 ، در دانشگاه امام رضا(ع) ، با هدف فعالیت درامور خیریه تاسی ادامه »

انجمن سبز اندیشان ، در بهمن ماه سال 1386 ، در دانشگاه امام رضا(ع) ، با هدف فعالیت درامور خیریه تاسیس گردید.

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

◃وبسایت:
www.sabzandishan.imamreza.ac.ir

◃پست الکترونیکی:
sabzandishan@imamreza.ac.ir

◃در فیس بوک:
http://www.facebook.com/pages/anjmn-sbz-andyshan/154357547948482

 

عنوان بحث

محمد اسدی , shadmehr2010
محمد اسدی - 20:25 1389/02/7

داستان،مطلب و خاطرات جالب

از دوستان میخوام اگه جایی داستان كوتاه یا مطلب جالبی گیر آوردن اینجا كپی پیستش كنن ! و یا اگه از خودتون داستان كوتاه میسازین بیاین اینجا بنویسین و نترسین ما بهتون نمیخندیم ! آماده ی دریافت خاطرات (خوصوصا خاطراتی كه در رابطه با فعالیت های كانون باشه)و تجربیات شما هم در این بحث هستیم .

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 15:23 1389/06/26
20

 

بخندیم به حال خود...
* چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

* چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

* چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!

* چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

* چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

* چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از كتاب آسمانی سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !

* چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما در برنامه عبادت به آخرین صف ها تمایل داریم!

* چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

* چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان دینی رو به سختی باور می کنیم!

* چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

* چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!

* خنده داره اینطور نیست؟
* دارید می خندید ؟
* دارید فکر می کنید؟

* این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

* آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را برای بقیه دوستانتان ارسال کنید خیلی ها را از لیستی که ذهن خود دارید پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

* این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 18:59 1389/05/1
19

"...هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.

اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد،سرشار از شادی های شگرف.

من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهانِ گرداگردمان را هم دوست می­داشتیم؛ زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن می­گفتیم، روزها­مان پرواز می­کردند و شب­هامان آکنده از رویا بودند؛ زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم آواز میخواندیم، همسایگان ما کنار پنجره­هاشان می­نشستند و گوش می­دادند؛زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ­هامان پر از یادهای شگفت.

هرگاه من و اندوهم باهم راه می­رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان، می­نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می­کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می­خوردند، زیرا که اندوه چیز گرانمایه­ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم.

ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می­میرند و من، تنها ماندم که با خود سخن بگویم یا با خود بیاندیشم.

اکنون هرگاه سخن می­گویک سخنانم به گوشم سنگین می­آیند. هرگاه آواز می­خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی­آیند. هرگاه هم در کوچه راه می­روم کسی به من نگاه نمی­کند.

فقط در خواب صداهایی می­شنوم که با دلسوزی می­گویند:« ببینید، این خفته همان مردی­ست که اندوهش مرده است.»

 

و هنگامی که شادی من به دنیا آمد...

هنگامیکه شادی من به دنیا آمد، اورا در بغل گرفتم . روی بام خانه فریاد زدم«ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید، زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب می­خندد بنگرید.»

ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم. تا هفت ماه، هر روز شادی­ام را از بالای بام خانه جار می­زدم...ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد. من و شادی­ام تنها ماندیم؛ نه هیچ کس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ما آمد.

آنگاه شادی من پریده­رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرف و هیچ لب دیگر لبش را نبوسید.

آنگاه شادی من از تنهایی مرد...

اکنون من فقط شادی مرده­ام را با اندوه مرده­ام به یاد می­آورم...،

ولی «یاد» یک برگ پاییزی­ست که چندی در باد نجوا می­کند و سپس صدایی از او برنمی­آید...."

(از کتاب دیوانه/ اثر جبران خلیل جبران)

 

محمد افشار , millionaireir
محمد افشار - 16:10 1389/04/19
18
عشق ـ  این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب میکرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.مرد دلش سوخت . کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد : این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !!!
چه اتفاقی افتاده بود ؟مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده است !!!
در یک قسمت تاریک بدون حرکت.چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد ...
در این مدت چکار می کرده؟ مارمولك چه می خورده؟
مرد ، شگفت زده ، همانطور که به مارمولک نگاه می کرد ناگهان مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد. مرد شدیدا منقلب شد . ده سال مراقبت . چه عشقی . چه عشق زیبایی . اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم ...
محمد افشار , millionaireir
محمد افشار - 16:09 1389/04/19
17

پنجره ـ   دو مرد كه هردو سخت مریض بودند در یك اتاق بیمارستان بستری شدند.

یكی از آنها مجبور بود بعد از ظهرها به مدت یك ساعت به خاطر نظافت تخت خوابش بنشیند . تخت خواب او نزدیك پنجره بود . مرد دومی مجبور بود برای همیشه به پشت و روی تخت دراز بكشد . هر بعد از ظهر مردی كه می توانست بنشیند در كنار پنجره اتاق می نشست و تمام آنچه را كه می توانست در بیرون پنجره ببنیند برای هم اتاقی اش تعریف می كرد . مردی كه در تخت دیگر خوابیده بود با شنیدن توصیف های مرد دیگر امید به زندگی را دوباره در قلبش زنده می كرد و با شنیدن جنب و جوش و حال و هوای بیرون از اتاق جانی دوباره می گرفت .

- پنجره رو به پاركی باز می شود كه دریاچه ای زیبا در وسط آن خودنمایی می كند . اردكها و قوها در حال شنا هستند و بچه ها در حال بازی كردن با قایق ها هستند و ...

به همین صورت روزها و هفته ها سپری می شد . یك روز وقتی پرستار برای نظافت تخت مردی كه كنار پنجره بود آمد با بدن بی جان آن مرد مواجه شد كه در كمال آرامش در حال خواب مرده بود . پس از این مرد دیگر از پرستار خواست تا تختش را با تخت كنار پنجره عوض كند . مرد آرام آرام و با وجود سختی توانست بیرون از پنجره را ببیند اما در كمال حیرت به جای پار ك فقط یك دیوار سیاه رنگ دید . او با تعجب از پرستار پرسید هم اتاقی اش منظره ای را ... ( پرستار به بیمار گفت : او می خواست تو را به زندگی امیدوار كند ... )

مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 13:55 1389/04/19
16
مرد کور
 
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 00:02 1389/02/21
15

 

دختر گفت اگه یه روزی به

قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست

..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در

قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود

..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم
مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 23:24 1389/02/19
14

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد


پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این

تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو وسیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید


مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
حامد عادلی  , oracle_boy
حامد عادلی - 11:23 1389/02/19
13
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد ...


خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...


خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.


و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد... و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!! و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!! و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!! و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!


آقا محض خنده هست وگرنه به عقیده من شخصیت انسان فراتر از این حرفاست
مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 00:26 1389/02/18
12

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید کهکلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
«
خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

امیر اخوان , amirakhavan
امیر اخوان - 22:37 1389/02/13
11

خدایی رسول راس میگه ... من از کجاش بگم ... یادمه اولین روزی که محمود امرایی گفت امیر بیا کانون نشریات ... فکر کردن باز شماره جدید نشانی رو داریم ... یادش بخیر ... نشانی خیلی خوب بود دورانش ... 

بعد دیدیم که دو خانم و سه تا آقا نشستن با محمود و من میشدیم پنج تا ... اولین باری بود که سر یه میز با مهدی اسکندری و رسول جمعه زاده و مجتبی ضیائی نشته بودیم ... دنیایی بود ... حرف سر کانون جدید و ادامه کانون جامعه سبز سابق بود ... مهدی واسه لولگو طرح داشت که همین لوگو با صحبت ها و طرح ها در جشنواره استانی مهرباران انتخاب شد و شد لوگو انجمن ... 

بهمن 86 بود ... هی روزگار ... چه پیر شدیم ها ... 

بعد هم من خودم به شخصه به خاطر مشغله بیرون نبودم توی چندتا فعالیتی که در شهید بهشتی داشتن تا فروردین 87 و اولین دوره انتقال خون ... مسئول پشتبانی بودم و هیچ کاری نکردم ... 

نه که نخوام بکنم ولی خب قدیمیا میدونن اون دوران کسی مسئول نبود و همه نمیشه گفت فضولی ولی توی کار هم بودن و به هم کمک میکردن و بعضی وقتا روی اعصاب بودن ... 

دوران فوق العاده ای بود با اولین رئیس انجمن ، محمود امرایی و حواشی پیرامونش ... یادش به خیر ...


قاصدک قاصد , ghasedak_h
قاصدک قاصد - 22:19 1389/02/13
10
نقل قول از : مهدیه ملجائی

نقل قول از : رسول جمعه زاده

منم خوب خاطره زیاد دارم...
از روزی که کانون را افتاد تا الان....
خوب و تلخ...
اما چون زیاده حوصله نوشتن ندارم...


مرسی واقعا

خسته نباشید که اینهمه خاطرات دارید!!!

واینهمه حوصله واسه نوشتن...


خاطره فقط انتقال خون 89

اونهایی که بودن می دونن

اونهای که نبودن و نمی دونن از اونهایی که می دونن بپرسن

 

 

مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 22:11 1389/02/13
9
نقل قول از : رسول جمعه زاده

منم خوب خاطره زیاد دارم...
از روزی که کانون را افتاد تا الان....
خوب و تلخ...
اما چون زیاده حوصله نوشتن ندارم...


مرسی واقعا

خسته نباشید که اینهمه خاطرات دارید!!!

واینهمه حوصله واسه نوشتن...

مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 11:13 1389/02/13
8
دستان دعا كننده
821c_dn.jpgاین داستان به اواخر قرن 51بر می گردد.
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با81بچه زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی81ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای كار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می كنم.
تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می كنم، به طوری كه حتی نمی توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از045سال از آن قضیه می گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" نامیدند.
اگر زمانی این اثر خارق العاده را مشاهده كردید،‌ اندیشه كنید و به خاطر بسپارید كه رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند
مجتبی ضیائی , mojtabaziaee
مجتبی ضیائی - 23:59 1389/02/12
7
خب در قالب فعالیت های کانون، من خاطره زیاد دارم، یعنی همه اش خاطره بود... اما خب یکیش رو الآن براتون میگم

فروردین 1388 برنامه انتقال خون داشتیم تو سالن پایین نمازخونه. قراربود واسه این برنامه بریم و از این بادکنک گنده ها بخریم...زحمتش رو مهدی خراسانی خدا رحمتی کشید. خرید و اومدیم که بادش کنیم، اول گفتیم بریم با گاز شهری پرشون کنیم... رفتیم دیدیم نوچ...جوابگو نیس... گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم، تصمیم گرفتیم بریم بدیم آپاراتی برامون بادش کنه.... امیر یادته، این سرونت شیلنگ اپاراتی کوچولو بود اما تا دلتون بخواد دهنه بادکنک گشاد بود... مهدی دهنه بادکنک رو دور سرونت پیچوند و بعدش یارو شیر گاز رو باز کرد...خلاصه به هر بدبختی بود باد شد....جاتون خالی چند تا بادکنک به چه گنده ای رو با خودمون تو خیابون دانشگاه میبردیم...چقدر ملت بهمون خندیدن...
یادش بخیر چقدر با مهدی خندیدیم...مهدی هنوز صدات تو گوشمه...بی معرفت...فکر دل مارو نکردی که چقدر برات تنگ شده...امدی خودتو تو دل ما جا کردی و رفتی....


مهدیه ملجائی , asayesh_asali
مهدیه ملجائی - 23:15 1389/02/12
6
نامه پیرزن به خدا  

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!…

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.