| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
64
|
89/8/5 (10:37)
|
|
||
|
|
2
|
27
|
90/7/20 (21:36)
|
|
||
|
|
40
|
214
|
90/3/8 (23:48)
|
|
||
|
|
311
|
1106
|
89/12/22 (02:01)
|
|
||
|
|
20
|
171
|
89/6/26 (15:23)
|
|
||
|
|
50
|
350
|
89/6/26 (15:19)
|
|
||
|
|
5
|
72
|
89/6/19 (04:03)
|
|
||
|
|
3
|
98
|
89/3/9 (10:31)
|
|
||
|
|
9
|
105
|
89/2/25 (00:32)
|
|



بخندیم به حال خود...
* چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
* چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
* چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!
* چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
* چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
* چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از كتاب آسمانی سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !
* چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما در برنامه عبادت به آخرین صف ها تمایل داریم!
* چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
* چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان دینی رو به سختی باور می کنیم!
* چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
* چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!
* خنده داره اینطور نیست؟
* دارید می خندید ؟
* دارید فکر می کنید؟
* این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
* آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را برای بقیه دوستانتان ارسال کنید خیلی ها را از لیستی که ذهن خود دارید پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
* این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره
"...هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد،سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهانِ گرداگردمان را هم دوست میداشتیم؛ زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم سخن میگفتیم، روزهامان پرواز میکردند و شبهامان آکنده از رویا بودند؛ زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم آواز میخواندیم، همسایگان ما کنار پنجرههاشان مینشستند و گوش میدادند؛زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگهامان پر از یادهای شگفت.
هرگاه من و اندوهم باهم راه میرفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان، مینگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند، زیرا که اندوه چیز گرانمایهای بود و من از داشتن او سرافراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده میمیرند و من، تنها ماندم که با خود سخن بگویم یا با خود بیاندیشم.
اکنون هرگاه سخن میگویک سخنانم به گوشم سنگین میآیند. هرگاه آواز میخوانم همسایگانم برای شنیدن نمیآیند. هرگاه هم در کوچه راه میروم کسی به من نگاه نمیکند.
فقط در خواب صداهایی میشنوم که با دلسوزی میگویند:« ببینید، این خفته همان مردیست که اندوهش مرده است.»
و هنگامی که شادی من به دنیا آمد...
هنگامیکه شادی من به دنیا آمد، اورا در بغل گرفتم . روی بام خانه فریاد زدم«ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید، زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب میخندد بنگرید.»
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم. تا هفت ماه، هر روز شادیام را از بالای بام خانه جار میزدم...ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد. من و شادیام تنها ماندیم؛ نه هیچ کس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ما آمد.
آنگاه شادی من پریدهرنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرف و هیچ لب دیگر لبش را نبوسید.
آنگاه شادی من از تنهایی مرد...
اکنون من فقط شادی مردهام را با اندوه مردهام به یاد میآورم...،
ولی «یاد» یک برگ پاییزیست که چندی در باد نجوا میکند و سپس صدایی از او برنمیآید...."
(از کتاب دیوانه/ اثر جبران خلیل جبران)
پنجره ـ دو مرد كه هردو سخت مریض بودند در یك اتاق بیمارستان بستری شدند.
یكی از آنها مجبور بود بعد از ظهرها به مدت یك ساعت به خاطر نظافت تخت خوابش بنشیند . تخت خواب او نزدیك پنجره بود . مرد دومی مجبور بود برای همیشه به پشت و روی تخت دراز بكشد . هر بعد از ظهر مردی كه می توانست بنشیند در كنار پنجره اتاق می نشست و تمام آنچه را كه می توانست در بیرون پنجره ببنیند برای هم اتاقی اش تعریف می كرد . مردی كه در تخت دیگر خوابیده بود با شنیدن توصیف های مرد دیگر امید به زندگی را دوباره در قلبش زنده می كرد و با شنیدن جنب و جوش و حال و هوای بیرون از اتاق جانی دوباره می گرفت .
- پنجره رو به پاركی باز می شود كه دریاچه ای زیبا در وسط آن خودنمایی می كند . اردكها و قوها در حال شنا هستند و بچه ها در حال بازی كردن با قایق ها هستند و ...
به همین صورت روزها و هفته ها سپری می شد . یك روز وقتی پرستار برای نظافت تخت مردی كه كنار پنجره بود آمد با بدن بی جان آن مرد مواجه شد كه در كمال آرامش در حال خواب مرده بود . پس از این مرد دیگر از پرستار خواست تا تختش را با تخت كنار پنجره عوض كند . مرد آرام آرام و با وجود سختی توانست بیرون از پنجره را ببیند اما در كمال حیرت به جای پار ك فقط یك دیوار سیاه رنگ دید . او با تعجب از پرستار پرسید هم اتاقی اش منظره ای را ... ( پرستار به بیمار گفت : او می خواست تو را به زندگی امیدوار كند ... )
دختر گفت اگه یه روزی به
قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونمچشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست
..!سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در
قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود
..
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پیرمرد این
تلگراف را دریافت کردهیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید کهکلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
خدایی رسول راس میگه ... من از کجاش بگم ... یادمه اولین روزی که محمود امرایی گفت امیر بیا کانون نشریات ... فکر کردن باز شماره جدید نشانی رو داریم ... یادش بخیر ... نشانی خیلی خوب بود دورانش ...
بعد دیدیم که دو خانم و سه تا آقا نشستن با محمود و من میشدیم پنج تا ... اولین باری بود که سر یه میز با مهدی اسکندری و رسول جمعه زاده و مجتبی ضیائی نشته بودیم ... دنیایی بود ... حرف سر کانون جدید و ادامه کانون جامعه سبز سابق بود ... مهدی واسه لولگو طرح داشت که همین لوگو با صحبت ها و طرح ها در جشنواره استانی مهرباران انتخاب شد و شد لوگو انجمن ... 
بهمن 86 بود ... هی روزگار ... چه پیر شدیم ها ... 
بعد هم من خودم به شخصه به خاطر مشغله بیرون نبودم توی چندتا فعالیتی که در شهید بهشتی داشتن تا فروردین 87 و اولین دوره انتقال خون ... مسئول پشتبانی بودم و هیچ کاری نکردم ... 
نه که نخوام بکنم ولی خب قدیمیا میدونن اون دوران کسی مسئول نبود و همه نمیشه گفت فضولی ولی توی کار هم بودن و به هم کمک میکردن و بعضی وقتا روی اعصاب بودن ... 

دوران فوق العاده ای بود با اولین رئیس انجمن ، محمود امرایی و حواشی پیرامونش ... یادش به خیر ... 

مرسی واقعا 
خسته نباشید که اینهمه خاطرات دارید!!!


واینهمه حوصله واسه نوشتن...
خاطره فقط انتقال خون 89
اونهایی که بودن می دونن
اونهای که نبودن و نمی دونن از اونهایی که می دونن بپرسن



مرسی واقعا 
خسته نباشید که اینهمه خاطرات دارید!!!


واینهمه حوصله واسه نوشتن...
این داستان به اواخر قرن 51بر می گردد. 








یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!…