userinfo close
  ,

روحانیت


rohaneat

تاسیس: 14 بهمن 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی روحانی - معاونان
کلوب روحانیت محیطی کاملاً دوستانه می باشد، این فضا فرصت و مجالی خواهد بود برای بیان و بررسی عقائد و ادامه »
کلوب روحانیت محیطی کاملاً دوستانه می باشد، این فضا فرصت و مجالی خواهد بود برای بیان و بررسی عقائد و افكار اعضای كلوب.
از توهین و بی احترامی به اعتقادات دیگران جداً خودداری فرمائید.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
70
325
90/8/15 (20:28)
8
38
90/8/10 (22:32)
77
257
90/7/10 (11:06)
77
420
90/6/31 (18:28)
122
456
89/12/28 (07:50)
68
319
89/10/11 (23:54)
2
37
89/8/20 (22:26)
89
428
89/8/20 (07:21)
9
52
89/8/19 (08:45)
167
130
89/7/14 (22:06)
60
519
89/7/12 (16:02)
15
68
89/5/1 (12:21)
9
25
88/10/3 (10:22)
52
194
88/9/17 (15:37)
28
144
88/9/9 (12:37)
39
166
88/1/8 (23:56)
60
272
87/12/12 (22:46)
32
98
87/7/10 (10:32)
35
192
87/6/13 (19:12)
50
392
87/6/4 (23:31)

عنوان بحث

امین رضایی , aminrezai
امین رضایی - 00:53 1387/07/11

آیا خداوند ظالم است؟

بسم الله الرحمن الرحیم

مطلبی را خدمت دوستان ذكر می كنم

آیا خداوند ظالم است یا خیر؟

قبل از اینكه بنده این مطلب را بنویسم باید بگویم كه مختار بودن انسان برای من مشخص است و سؤالم فقط حول محور ظلم است

خداوند انسان را می آفریند. او فطرت انسان را پاك می آفریند. انسان مختار است راه خود را انتخاب نماید. بدین منظور هم پیغمبران و امامان برای هدایت او فرستاده شده اند تا راه را بدرستی تشخیص دهد. سرانجام وی نیز بر اساس آنچه خود كاشته است رقم می خورد.

اما.....

نكته مورد نظر من اینجاست؛ خداوند متعال می داند كه این فردی كه می آفریند یك انسان شرور ، تبه كار و نادرست خواهد شد (فقط می داند همین و همین و گرنه همه وسایل لازم جهت ارشاد او را فراهم دیده است و انسان مذكور بر اساس اختیار خود چنین راهی را برگزیده است). بنابر این تأكید می كنم خداوند فقط میداند كه سرانجام او چه خواهد شد. لذا دانستن خدا اختیار وی را سلب نخواهد كرد...

ولی آیا این كه شما موجودی را كه می دانی سرنوشتش چه خواهد شد بیافرینی و بعد به دلیل اینكه كه نادرست زندگی كرده دوباره مجازات كنی در حق وی ظلم نكرده ای؟

(دوباره می گویم او می توانسته انسان خوبی شود ولی در هر حال خداوند از سرانجام وی اطلاع داشته و می دانسته كه نمی شود)   

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:46 1387/12/12
60

 

9. خدا که می دانست عدّه ای به اختیار خود جهنّمی می شوند چرا آنها را آفرید؟

جواب این سوال از مطالب پیش گفته روشن می شود. طرح این سوال در واقع با این پیش فرض همراه است که خدا انسان گناهکار را می آفریند یا انسان را می آفریند که گناه خواهد کرد. در حالی که از نظر حکما به معنی واقعی کلمه خدا خود انسان را نیافریده کجا رسد که او را گناهکار بیافریند. انسان ماهیّت است و ماهیّت مجعول و مخلوق بالعرض خداست است نه مخلوق بالذّات. چرا که ماهیّت امری اعتباری است نه حقیقی و آنچه اصیل است وجود انسان است. لذا مخلوق بودن ماهیّت انسان نیز اعتباری است. آنچه حقیقتاً مخلوق خداست وجود انسان و وجود افعال اوست. و وجود متّصف به دروغ ، زنا ، غیبت و امثال این امور نمی شود. نسبت این امور به ماهیّت انسان است که اعتباری است و حقیقت این امور به نیافریدن و عدم بر می گردد کما اینکه خود ماهیّت نیز حدّ وجود بوده امری عدمی است. پس آنچه خدا خلق نموده یعنی وجود انبیاء ، وجود ابولهب و وجود سنگ و ... همگی خیرند و شرّیّت مربوط به محدود بودن آنهاست که ماهیّت از آن انتزاع می شود. و محدودیّت موجودات لازمه ی مرتبه ی وجودی آنهاست. ــــ از این که این مطلب اخیر زیادی فلسفی شد معذوریم .

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:45 1387/12/12
59

 

 

8. علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.

یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به آنها علم داشته و همه ی امور را او آفریده است. و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند. « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ یُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا یَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هیچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گیرد و خالق و آفریدگار بود در وقتى كه هیچ مخلوق و آفریده ای نبود و پروردگارى داشت در زمانى كه هیچ پروریده ای نبود كه قابل تربیت باشد و معبودیت داشت  آنگاه كه هیچ عبادت‏ كننده ای نبود كه عبادت كند و پروردگار ما را چنین وصف باید نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف می كنند.»(التوحید للصدوق ،ص 57)

طبق این اعتقاد اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است.

حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد. و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.

این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مجبّره» یاد می شود. این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ موسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود. چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود. و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار کنند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نیست. حسن و قبح فقط و فقط شرعی است. یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود. لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ... قبیح و در مقابل راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در  ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی می کنند و قانون شکن را مجازات می کنند.

گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با اسلام و قرآن می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست. خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند. در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی آنها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه مذهب معتزله بوده است ، که امروزه وجود خارجی ندارند. بر اساس نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود. و این در حالی است که خداوند متعال می فرماید:« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَیْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.

این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت هستند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند. و محال است دو نقیض ، در آن واحد و از جهت واحد ، در یک جا جمع شود یا هر دو باهم برداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم و همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی را دارند لذا می گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.

امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می کردند. و معتقد بودند که جبر و توفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند. و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت. مثل سیاه و سفید که محال است یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ بَلْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو »(التوحید للصدوق ،ص 206)

امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است. از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به یک تفسیر متوسّط اشاره می شود.

ـــــــــــ نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر»

1ـ در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.  

2ـ خداوند متعال خالق مطلق و عالم به همه چیز بوده و علم پیشین به همه ی موجودات دارد. لذا او می داند که فلان شخص در فلان زمان ، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد. برای مثال خدا می داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد. یعنی خدا به فعل ارادی انسان ، با وصف اختیاری بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن ، مثل فرض چهارضلعی سه گوش است.نکته ی اصلی نیز همین جاست. به دو جمله زیر توجّه فرمایید.

1) خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را انجام خواهد داد.

2)  خدا هر شخصی را مختار آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را با اختیار خود انجام خواهد داد.

جمله اوّل نادرست است ؛ امّا جمله دوم صحیح است.  انسان از آن جهت که ذاتاً مختار آفریده شده است نمی تواند کار ارادی را بدون اختیار انجام دهد. لذا نمی توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود.علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته است نه به کار او ، صرف نظر از اختیارش. بنا بر این ، در علم پیشین خدا ، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت ؛ لذا چنین چیزی نیز خلق نشده و در عالم هستی وجود ندارد. آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» است لذا خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده است نه «ابولهبِ کافر» را. بنا بر این ، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده ی انسان جبری لازم نمی آید. خدا می دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد ، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد ؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا ، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا ، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد ؛ بلکه بر عکس چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود ، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می کرد. به عبارت دیگر انسان مجبور است که مختار باشد ؛ و این جبر ، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی است که بر وجود اختیار تأکید می کند. جبر در مقابل اختیار محال است با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود ؛ و اگر کاری می کند به اختیار می کند و اگر جهنّم یا بهشت می رود به اختیار خود می رود.

همچنین خدا خالق فعل انسان است ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان است که اختیار عین آن است. لذا فعل ارادی او در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز هست. خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد. امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می شود. لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می شود. همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن ناشی از شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه افاضه کننده ی آن.

اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام  بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود.

در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند. یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان است. لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت. همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.

بنا بر این در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها. چون عناوین افعال از نسبت آن افعال به رتبه وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند. دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو  عنوان اخیر عناوین وجودی اند.

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:45 1387/12/12
58

 

7. چرا خدا انسان را به گونه ای نیافرید که گناه نکند ؟

اگر خدا انسان را به این گونه می آفرید ، انسان اشرف مخلوقات نمی شد خدا قبلا چنین موجودی را آفریده است و آن فرشته ها هستند . انسان از آن جهت اشرف مخلوقات است که کمالات تمام موجودات را داراست . مثل سنگ جسم است ، مثل گیاه رشد و نمو دارد ، مثل حیوان حرکت ارادی و احساس و غریزه دارد ، و مثل فرشته عقل و علم و تسبیح وتقدیس دارد و بالاتر از آن نیز مقامی دارد که مختص انسان است و آن مظهریت برای جمیع اسماء الله است. فرشتگان ، تنها فرشته اند ولی انسان همه چیز است ؛ واین خصوصیت را از آن جهت دارد که در بالاترین مرتبه ی وجود خلق شده و به پایین ترین مرتبه تنزل کرده است و با اختیار باید به آن مرتبه بالای خود بازگردد ؛ وبازگشت او به آن مرتبه حتمی است لکن اگر با اختیار بازنگشت و با وجودی ناقص راهی عالم بالا شد دربرزخ و آخرت ، در جهنم وجودش که همان نقصهای اوست خواهد سوخت چون طلب کمال در او هست ولی خود کمال در او نیست . چنین کسی باید در نقص خود بسوزد تا به وجود خود که در دنیا از آن غافل بود بازگردد و وجود خود را باز یابد و در عمق خویش تجسس کند تا فطرت خدایی را که در دنیا در وجودش دفن کرده است بیابد ؛ چون فطرت هیچگاه نابود نمی شود بلکه در وجود انسان دفن می شود . آنگاه که چنین شخصی فطرت خود را یافت متوجه حقیقت انسان کامل می شود چون انسان کامل ، فطرت بالفعل و حقیقت قرآن و دین است ؛ در این حالت چنین شخصی مورد شفاعت انسان کامل قرار می گیرد و از جهنم خویش رها و به اصل خود که عند الله است باز می گردد.

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:42 1387/12/12
57

 

6. چرا خدا برخی را سعادتمند و برخی را شقاوتمند آفرید؟

جواب این است که خدا کسی را شقاوتمند نمی آفریند. موجودات از علم خدا ناشی می شوند ؛ یعنی موجودات قبل از اینکه وجود عینی پیدا کنند در علم خدا وجود علمی دارند ؛ و آنچه در علم خداست کمال موجودات است یا به عبارت دیگر آنچه در علم خداست وجود کامل موجودات است. این وجود از مرتبه ی علم خدا نازل می شود به عالم جبروت و از عالم جبروت نازل می شود به عالم ملکوت و از آنجا نازل می شود به عالم دنیا. خداوند متعال می فرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـــــــــ  و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن» (حجر:21). و در مورد انسان فرمود: « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ أَحْسَنِ تَقْویمٍ . ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلینَ ـــــــــ  ما انسان را به طور حتم در بهترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پست ترین پستی بازگردانیم.»(تین: 4و5) . انسان در عالم بالا کامل و بی عیب است و همه بر فطرت توحید و با سعادت عامّ و اوّلیّه  آفریده شده اند ،  و به دنیا که پست ترین مرتبه ی وجود است تنزّل نموده اند. لذا انسان در دنیا در ضعیف ترین مرتبه ی وجودی خود قرار دارد. از این روست که خداوند متعال فرمود: « وخُلِقَ الانسانُ ضعیفاً ـــــــ و انسان ، ضعیف خلق شده است » (نساء:28) . یعنی خلقت دنیایی او ضعیف ترین مرتبه ی وجودی اوست. انسان باید از این مرتبه حرکت خود را شروع کند و دوباره به اَعلی علّیّین بازگردد و مراتب وجودی خود را تحصیل کند و این بازگشت ، اختیاری است. خدا تمام امکانات بازگشت را فراهم کرده است ؛ به عبارتی تمام اجزاء علّت تامّه ی سعادت را در اختیار انسان گذاشته است. در باطن او فطرت را نهاده است و به او خیر و شر را تعلیم داده و فرموده است: « قسم به نفس و آنکه آن را درست کرد سپس بدیها و تقوایش را به او الهام کرد که هر کس آن را پاک گردانید قطعاً رستگار شد و هر که آن را دفن کرد، قطعاً بازنده شد.»(شمس: 7 ــ 10(   افزون بر اینها انبیاء و کتب آسمانی را ارسال کرده است که اوّلی نمونه ی انسان کامل و دومی نقشه ی وجود انسان کامل و نقشه ی  مسیر بازگشت به خداست . و آخرین جزء علت تامّه ی سعادت ، اختیار خود انسان است یعنی اختیار خود انسان جزئی از علّت سعادت اوست که اگر آن را به کار بست به کمال خود می رسد و الّا نمی رسد. خدا خواسته که انسانها با اختیار خود راه بازگشت را طی کنند، اگر بازگشتند که به کمال خود می رسند و الّا نمی رسند و در مرتبه ی دنیایی خود می مانند و با همین مرتبه ی وجودی به عالم برزخ وارد می شوند و آنجا خود را نسبت به آنچه باید می شدند،‌ ناقص می یابند و جهنّم چیزی نیست جز ظهور ملکوتی همین نقصها و عدم ها. کما اینکه گناه چیزی نیست جز نقص و عدم. گناه ظهور نقصهای وجودی شخص است مثلا کسی که غیبت می کند نوعی نقص وجودی در او هست که به صورت غیبت ظاهر می شود ؛ همان طور که نابینایی نوعی نقص است وراه رفتن با عصا ظهور این نقص است . عصا برداشتن خودش یک امر وجودی است ولی ناشی از یک امر عدمی است و از یک امر عدمی حکایت می کند. غیبت هم ظاهرش حرف زدن است که یک امر وجودی است ولی این نوع حرف زدن ناشی از نوعی نقص وجودی است و ا ز نوعی عدم در وجود شخص حکایت می کند. لذا امیرالمؤمنین(ع) فرموند: «  غیبت نهایت درجه ی تلاش شخص عاجز و ناتوان است »(نهج البلاغه، حکمت 461) یعنی كسی غیبت می کند که فاقد قدرت روحی است.
پس انسان موجودی است که هم می تواند رشد کند و به حقیقت کامل خود دست یابد هم می تواند به اختیار خود رشد نکرده ، در همین حدّ دنیایی خود بماند ؛ و خدا به هر دو طرف این قضیه علم دارد یعنی می داند که اگر این شخص حقّ  را اختیار کند سعادتمند می شود و اگر باطل را اختیار کند، شقاوتمند می شود و همین علم خداست که در عالم ماده به صورت دو راهی حقّ و باطل ظهور کرده است. خدا می داند که هر کسی  با اختیار خود  كدام راه را خواهد رفت لذا علم خدا باعث جبر نمی شود.چون علم خدا نیست که شخص را به مسیر حق یا باطل  می برد بلکه اختیار خود اوست که او را به آن مسیر می راند . اینکه گفته شود « خدا  می داند که هر کسی چه راهی را طی خواهد كرد » فرق زیادی دارد با اینکه گفته شود « خدا می داند که هر کسی با اختیار خود چه راهی را طی خواهد کرد » اولی سخن باطلی است ولی دومی سخن حقّی است .چون لازمه اولی جبر و لازمه دومی اختیار است . ــ این مطلب در آخر به تفصیل خواهد آمد. ــ

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:42 1387/12/12
56

 

4. چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟

اگر بنا بود كه خدا تک تک موجودات را در یك سطح وجودی بیافریند در آن صورت دیگری عالمی آفریده نمی شد بلکه تنها باید یك موجود می آفرید و آن یك موجود ، وجود پیامبر اكرم (ص) بود . چون اگر بنا بود همه در عالیترین حدّ وجودی باشند پس باید همه ازهر جهت عین پیامبر (ص) می بودند و لازمه ی این امر آن است كه همه ی موجودات بر هم منطبق شده و یك وجود شوند.

البته گفته شد که از نگاه عرفانی و فلسفی  خدا واقعا یك وجود آفریده است و آن ،  وجودِ كلّ عالم است . چون از دید عرفانی و فلسفی ، كلّ عالم ، مثل یك انسان است و موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند. بر این اساس نیز گفته می شود نبود یكی از موجودات در زمان و مكان مشخّص خودش به معنی نقص كلّ عالم است ؛ تک تک ما انسانها  نیز از اجزاء این پیكره ی عظیم عالم  هستیم ؛ لذا وجود ما هم برای عالم ضروری است ؛ لکن نقش هر موجودی در عالم متفاوت با موجود دیگر است . برخی روح و جان عالمند ، برخی قلب عالمند ، برخی دیگر دست و پای عالمند و برخی نیز مو و ناخن عالمند .از دید عرفان و حکمت متعالیه  انسان کامل ، روح و جان عالم است و فرشتگان قوای وجودی او هستند که  عالم هستی را اداره می کنند و مدبرات امرند ؛ و عالم هستی به منزله ی بدن است نسبت به روح کلّی انسان کامل که از آن تعبیر می شود به صادر اوّل. بنا بر این ، این سوال که خدا چرا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده؟ مثل این است که پرسیده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نکرد؟ یا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نیافرید؟ روشن است که اگر خدا چنین می کرد دیگر انسانی در کار نبود. در آن صورت انسان تنها یک مغز دارای روح یا فقط صرف روح بود.

5. چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟

جواب این سوال نیز از مطلب قبلی معلوم شد. اگر بنا بود خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر خاتم بیافریند ، در آن صورت یک انسان بیشتر خلق نمی شد که آن هم همان پیامبر (ص) چون وجود دو موجود در یک مرتبه ی وجودی ذاتاً محال است. لذا از دیدگاه حکمت متعالیه ( مکتب فلسفی ملاصدرا ) هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست بلکه همه ی موجودات در طول هم بوده هر یک مرتبه ای از هستی را اشغال نموده اند. به نحوی که اگر موجودی از جای خود برداشته شود دیگر خودش نخواهد بود. مثل اینکه بخواهیم عدد 2 را از رتبه ی وجودی خود برداشته به جای عدد 9 قرار دهیم. روشن است که چنین امری ذاتاً محال است. اگر عدد 2 جای عدد 9 را گرفت دیگر 2 نخواهد بود بلکه همان 9 خواهد بود.

پس همانطور که ممکن نیست همه ی اعداد 9 باشند و هر عددی باید جای خود باشد تا سلسله ی اعداد موجود شوند هر موجودی نیز باید در جای خود باشد تا سلسله ی موجودات عالم تحقّق یابند.

افزون بر این ، حکما و عرفا گفته اندهیچ موجودی قادر نیست حقیقتی فراتر از رتبه ی وجودی خویش را حقیقتاً ادراک نماید. لذا آنکه در رتبه ی پایین وجود آفریده شده محال است کمال وجودی رتبه ی برتر از خود را دریابد. و آنکه چیزی را درک نمی کند محال است بتواند آن را طلب نماید. این حقیقتی است که خود اهل بیت (ع) نیز به انحاء گوناگون بر آن صحّه گذاشته حقیقت وجودی خود را برتر از ادراک مردمان دانسته اند. بر این مبنا ، برای افراد عادی محال است مقام امیرالمومنین (ع) را ادراک و آن را طلب نمایند. پس آنچه ما از این وجود متعالی ادراک و آن را طلب می کنیم در حقیقت مرتبه ی حقیقی خودمان است که بالقوّه آن را دارا ولی بالفعل فاقد آن هستیم. و هم از این جهت است انسان کامل اسوه ی و غایت همگان است. چون او مرتبه ی عالی همگان را داراست و هر که به نهایت درجه ی وجود خود برسد به اندازه ی سعه ی وجودی خود با انسان کامل متّحد می شود. لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البیت»   

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:41 1387/12/12
55

 

3. خدا چرا انسان را آفرید؟

اوّلاً خدا یک موجود بیش نیافریده است و آن عالم هستی است. گفته شده که جدا انگاری اجزاء عالم ناشی از محدود نگری ما انسانها است و الّا کلّ عالم خلقت یک پیکر واحد بیش نیست. و این مطلبی است که تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقیقت آن نائل می شوند. « الَّذینَ یَذْكُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَكَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ . ـــــــــــــــــــ   همانها كه خدا را در حال ایستاده و نشسته ، و آن گاه كه بر پهلو خوابیده‏اند، یاد مى‏كنند؛ و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏اندیشند؛ (و مى‏گویند بار الها! تو این را بیهوده نیافریده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار. » (آل‏عمران:191) اینها زمانی که شروع به تفکّر می کنند با کثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه می شوند ولی آنگاه که به عمق حقیقت رسیدند می یابند که کلّ عالم یک پیکر بیش نیست لذا هیچگاه نمی گویند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء  باطِلاً ــــ بار الها! تو اینها را بیهوده نیافریده‏اى! » بلکه می گویند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ  بار الها! تو این را بیهوده نیافریده‏اى! »

بنا بر این ، انسان موجودی غیر از عالم نیست که خلقت او علّتی جداگانه بخواهد بلکه او نیز جزئی از این پیکر واحد است. لکن نسبت او به کلّ عالم مثل نسبت مغز است به بدن و بلکه بالاتر مثل نسبت روح است به بدن.

ثانیاً گفته شد که خدا به خاطر کمال محض بودن است که می آفریند. و کمالات خدا همانهاست که اسماء و صفات الهی گفته می شوند. و یکی از این اسماء مقدّسه ، اسم شریف « الموجود » است. لذا در ادعیّه داریم : « ... یَا وَاحِدُ یَا أَحَدُ یَا فَرْدُ یَا صَمَدُ یَا حَیُّ یَا مَوْجُود ... » (بحارالأنوار ،ج83 ،ص314 ) و نیز آمده است « ... یَا حَمِیدُ یَا مَجِیدُ یَا مَعْبُودُ یَا مَوْجُودُ ... » (بحارالأنوار ، ج 88 ،ص51 )  از اینرو حکما و عرفا گفته اند کلّ پیکر واحد هستی ظهور اسم الموجود است. و همانطور که همه ی کمالات وجودی مثل علم ، قدرت ، حیات ، خالقیّت و ... مستتر در وجود و در ضمن آن هستند ، اجزاء عالم خلقت نیز مظاهر این اسمهای حضرت حق تعالی می باشند. و در این میان انسان مظهر کاملترین اسم خدا یعنی اسم جامع الله است لذا او خلیفةالله یعنی مظهر اسم الله خوانده شد که تمامی اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ـــــــ و همه ی اسماء را به آدم تعلیم داد جمیعاً » (البقرة:31) . پس اگر انسان خلق نمیشد اسم الله ظهوری نداشت. و محال است که اسماء و کمالات خدا بی مظهر بمانند چرا که یکی از اسماء او « الظاهر » است که به حکم این اسم تمام اسماء او مظهر می طلبند. پس خدا انسان را آفرید چون الله است. چون اسمی دارد که جامع جمیع اسماء است و انسان ظهور این اسم جامع است.

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:39 1387/12/12
54

1ـ خدا چرا می آفریند ؟

 خدا یعنی واجب الوجود. و واجب الوجود یعنی وجود محض ، یعنی کمال محض ، یعنی موجودی که نقص در او راه ندارد. و یکی از این کمالات خالقیّت است . پس خدا خلق می کند چون خالقیت کمال اوست. فرض خدایی که خالق نیست ، فرض خدایی است که فاقد یکی از کمالات وجودی است. و خدایی که فاقد یکی از کمالات وجودی باشد ،‌ ناقص بوده کمال محض و واجب الوجود نیست. بنا بر این ، فرض خدایی که خالق نیست فرض موجودی است غیر از خدا. به عبارت دیگر ، فرض وجود خدای غیر خالق مثل فرض وجود ثروتمند بی پول یا به قول معروف مثل کوسه ریش پهن است. 

2. اما چرا خدا چنین آفرید و جور دیگر نیافرید؟

حكما معتقدند كه نظام موجود ،نظام احسن است . یعنی عالمی بهتر از این عالم ممكن نیست خلق شود . چون خدا كمال محض است ، و كمال محض  بودن اقتضاء می كند كه كاملترین موجود ممكن  را بیافریند . اگر گفته شود كه عالمی بهتر از این عالم (عالم ماده +عالم برزخ + عالم آخرت ) امكان داشت و خدا آن را نیافرید معنایش این است كه خدا بالقوه آفریننده ی عالمی بهتر از عالم فعلی است ؛ یعنی در وجود خدا استعداد اینكه عالمی كاملتر و بهتر از عالم فعلی را بیافریند موجود است ؛ و این امر عقلاً محال است ؛ چون استعداد داشتن و بالقوّه بودن  از مختصّات موجود مادی است و خدا منزّه از مادّه است. 

ما عالم را تكه تكه می بینیم و خیال می كنیم كه دارای نقص است ؛ در حالی كه كلّ عالم یك وجود به هم پیوسته و یكپارچه است . اگر همه ی اجزاء  عالم در كنار هم دیده شوند آنگاه معلوم می شود كه هر چیزی به جای خویش نیكوست ؛ به طوری كه اگر یك ذرّه از اجزاء عالم از جای خود برداشته شود (عدم گردد) عالم به هم می ریزد . به قول شاعر حکیم:

اگر یك ذرّه را برگیری از جای ــــ  همه عالم فرو ریزد سراپای 

با این نگاه هیچ موجودی به خودی خود  ناقص نیست. مثلا یك كرم خاكی در وجود خود كامل است و وجود آن برای بقای كل عالم لازم است .نقص و كمال موجودات در مقام مقایسه است كه مطرح می شود مثلا گفته می شود انسان موجودی كاملتر از میمون است و میمون كاملتر از اسب است و اسب كاملتر از  كرم خاكی است و كرم خاكی كاملتر از درخت است. در بین انسانها نیز این مطلب صادق است مثلا چهارده معصوم (ع) از نظر وجودی كاملتر از انبیاء سابقند ؛ و انبیاء نیز بعضی برتر از برخی دیگرند « تلك الرّسل فضّلنا بعضهم علی بعض » (بقره /253)  و انبیاء(ع) برتر از افراد عادی هستند . بین افراد عادی نیز درجات وجودی  مختلف است ؛ البته این درجات بالقوه هستند لذا در ابتدای تولد اكثر افراد تقریبا در یك  رتبه ی وجودی قرار دارند ؛ لكن استعداد تكامل در افراد متفاوت است و تكلیف هر كسی به اندازه ی استعداد ذاتی اوست.

حمید آذرانی , azarani
حمید آذرانی - 12:43 1387/11/4
53

سلام بر دوستان گرامی

امین جان سلام

ظلم این است که من به عنوان خالق فرصت خوب یا بد شدن رو از موجودی مختار به نام انسان بگیرم و به او این مجال و آزمون رو ندهم ... مثل اینه که به شما در بین چند میلیون داوطلب کنکور اجازه شرکت در کنکور رو  ندن ، به دلیل اینکه میدونن قبول نمیشی . از طرف دیگه از نظر حقوقی هم قصاص قبل از جنایت نباید کرد ...

از نظر من این عین رحمت خداست که بنده ای رو بیافریند و به او فرصت آزمون شدن و زیستن و بهره بردن و عمل کردن و بهرمندی بدهد ، کسی که به حکم عدالت اگر دزدی کرد مجازات میشود .... و در عین حال اینکه علم خدا می گوید که او فاسق ترین خواهد شد اما اگر به او فرصت داده نشود و آفریده نشود در حق او ظلم شده است ...

امیدوارم که توانسته باشم بطور مناسب جواب داده باشم ....

در پناه حق باشید

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 22:47 1387/10/30
52
نقل قول از : مصطفی .

نقل قول از : سورنا بی نظیر

این سئوال  در مورد جبر و اختیار است که عالمان مذهبی در جواب آن فقط با سفسطه گفته اند که این دو در طول هم قرار دارند و نه در عرض هم. چون نمیخواهند هیچ کدام را رد کنند .

ولی این فقط یک مغلطه بیش نیست . چون نمیشود هم خدا بداند و هم نداند .

 

جواب فلاسفه اسلامی را بعلت ثقل مطلب نفهمیدید از اینرو فکر می کنید متناقض است
شما ابتدا صورت مسئله را واضح مطرح کنید
سپس جوابی که مخالفینتان اقامه کردند قرار دهید سپس گزاره هایی که معتقدید متناقض است را معین کنید.
اینکه ابتدا می گوید سفسط است و سپس می گویید مغلطه است و بعد از آن استنباط خودتان از یک مطلب را قرار می دهید نقد علمی و قابل قبولی نیست

بنده نیز با دوست ارجمند جناب مصطفی موافق هستم ؛ جناب سورنا باید منظورشان را به طور شفاف بیان کنند به کار بردن الفاظی چون مغلطه و سفسطه برای بیان منظور کافی نیست.
مصطفی   , ziarratt
مصطفی - 12:59 1387/10/30
51
نقل قول از : سورنا بی نظیر

این سئوال  در مورد جبر و اختیار است که عالمان مذهبی در جواب آن فقط با سفسطه گفته اند که این دو در طول هم قرار دارند و نه در عرض هم. چون نمیخواهند هیچ کدام را رد کنند .

ولی این فقط یک مغلطه بیش نیست . چون نمیشود هم خدا بداند و هم نداند .

 

جواب فلاسفه اسلامی را بعلت ثقل مطلب نفهمیدید از اینرو فکر می کنید متناقض است
شما ابتدا صورت مسئله را واضح مطرح کنید
سپس جوابی که مخالفینتان اقامه کردند قرار دهید سپس گزاره هایی که معتقدید متناقض است را معین کنید.
اینکه ابتدا می گوید سفسط است و سپس می گویید مغلطه است و بعد از آن استنباط خودتان از یک مطلب را قرار می دهید نقد علمی و قابل قبولی نیست
محمدجواد امینی , javad_amini
محمدجواد امینی - 11:50 1387/10/30
50

یا هو
امین جان سلام

سوال جالب و ظریفی بود
البته جواب دوستان هم دقیق و برخی کارشناسی شده بود
با یک نگاه دقیقتر اگر  بنگریم، جواب در خود سوال بود

1 علم خداوند موجب تغییر مسیر نمی شود
2 انسان مختار است
3 خداوند حتی اگر بداند هم مانع خَلق نمی شود
4 به همان دلیل که بد را نیافریند، خوب را هم نباید بیافریند چرا که سرانجام او مشخض است و نیازی به خلقت او نیست

موفق باشی
یا علی

سورنا بی نظیر  , kamal_kamalavi
سورنا بی نظیر - 15:55 1387/10/29
49

این سئوال  در مورد جبر و اختیار است که عالمان مذهبی در جواب آن فقط با سفسطه گفته اند که این دو در طول هم قرار دارند و نه در عرض هم. چون نمیخواهند هیچ کدام را رد کنند .

ولی این فقط یک مغلطه بیش نیست . چون نمیشود هم خدا بداند و هم نداند .

 

یوسف گم گشته , darvish_zad
یوسف گم گشته - 02:43 1387/10/28
48
نقل قول از : کلام ب

بسمه تعالی

یکی از مباحث مهم و البته بسیار مشکل ، مبحث علم الهی است که هضم آن جز برای یک عدۀ معدودی میسور نمی باشد فلذا حقیر سعی می کنم این مطلب سنگین را در جملات ساده و کوتاه بیان کنم .

علم الهی دارای تقسیمات متعددی است که از جهات متفاوت تقسیم شده اند یکی از تقسیات علم الهی که در این بحث به درد می خورد و می توان از آن استفاده نمود تقسیم علم الهی به :

الف : علم الهی به ذات خود ( برای اثبات این مطلب براهینی را ذکر نموده اند ؛ جویندگان می توانند به کتال الالهیات « آیت الله سبحانی » و یا به کتاب محاضرات فی الالهیات « استاد علی ربانی گلپایگانی» مراجعه بفرمایند)

ب : علم الهی به اشیاء : اما این علم خود به دو نوع تقسیم می شود:

1. علم خداوند به اشیاء قبل از ایجاد آنها

2. علم خداوند به اشیاء بعد از ایجاد اشیاء

و باز برای اثبات این دو موضوع در کتب مذکور براهینی ذکر شده است ؛ چون در این مجال کوتاه فرصت پرداختن به این براهین نیست، عزیزان مشتاق را به کتب مذکور ارجاع     می دهیم.

محل صحبت ما در « علم خداوند به اشیاء بعد از ایجاد » می باشد فلذا این گزینه را کمی توضیح می دهیم تا انشاء الله مثمر ثمر واقع بشود.

خداوند به ذات خود علم دارد و از طرفی او علت و سبب ایجاد عالم هستی می باشد . علم به سبب علم به مسبب نیز خواهد بود. ( همچنانکه علم به علت علم به معول نیز خواهد بود) چرا که معلول جدای از علت خویش نیست . معلول عین ربط به علت خویش است ، چنانکه حرف عین ربط به فعل است و حرف، مستقل در معنی نیست .

معلول در ذات خود موجودیتی ندارد. بنابراین معلول مرتبۀ پایین علت خواهد بود .

چون خدا که علت العلل است و به ذات خویش علم دارد ، بنابراین به معلول نیز علم خواهد داشت و از اینجاست که علم به علت علم به معلول خواهد بود.

پی معلوم می شود خداوند علم به تمامی معلول ها ( عالم هستی ) دارد و لحظه ای از علم او خارج نمی شود.

به این نوع علم که به ماده و جسمانیات تعلق دارد علم فعلی نیز گفته می شود چون این نوع علم « علم بعد از ایجاد اشیاء » بعد از فعل و خلق می باشد.

اما این موضوع بدان معنی نیست که در علم فعلی تغییر و تبدل راه پیدا نکند ، تغیری که در علم الهی ممتنع است مربوط می شود به علم ذاتی ؛ به عبارت دیگر علم ذاتی خداوند قابل تغییر نیست ، اما علم فعلی خداوند مانعی از تغیرش نیست . چرا که خصوصیت ذاتی ماده و جسم تغییر و تبدل است .

بنابراین توضیحات روشن می شود که گرچه خدا می دانست که فلان شخص با اختیار خود فلان عقیده را انتخاب کرده و اهل جهنم خواهد شد ، اما چون این علم مربوط به علم فعلی خداوند است مانعی از تغییر و تبدیل علم فعلی الهی نیست. و ممکن است این شخص با حسن اختیار خویش عاقبت به خیر شود.

البته همچنانکه در ابتدای عرایضم عرض کردم هضم اینگونه مباحث ریاضت فکری و علمی می خواهد و به راحتی قابل حل نمی باشد .

جناب امیر بنده منتظر پاسخ حضرتعالی به عرایضم هستم.

 


این سخن جای تأمل فراوان دارد ؛ تا ببینیم دوستان دیگر چه فرمایشی دارند
کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 02:30 1387/10/27
47

بسمه تعالی

یکی از مباحث مهم و البته بسیار مشکل ، مبحث علم الهی است که هضم آن جز برای یک عدۀ معدودی میسور نمی باشد فلذا حقیر سعی می کنم این مطلب سنگین را در جملات ساده و کوتاه بیان کنم .

علم الهی دارای تقسیمات متعددی است که از جهات متفاوت تقسیم شده اند یکی از تقسیات علم الهی که در این بحث به درد می خورد و می توان از آن استفاده نمود تقسیم علم الهی به :

الف : علم الهی به ذات خود ( برای اثبات این مطلب براهینی را ذکر نموده اند ؛ جویندگان می توانند به کتال الالهیات « آیت الله سبحانی » و یا به کتاب محاضرات فی الالهیات « استاد علی ربانی گلپایگانی» مراجعه بفرمایند)

ب : علم الهی به اشیاء : اما این علم خود به دو نوع تقسیم می شود:

1. علم خداوند به اشیاء قبل از ایجاد آنها

2. علم خداوند به اشیاء بعد از ایجاد اشیاء

و باز برای اثبات این دو موضوع در کتب مذکور براهینی ذکر شده است ؛ چون در این مجال کوتاه فرصت پرداختن به این براهین نیست، عزیزان مشتاق را به کتب مذکور ارجاع     می دهیم.

محل صحبت ما در « علم خداوند به اشیاء بعد از ایجاد » می باشد فلذا این گزینه را کمی توضیح می دهیم تا انشاء الله مثمر ثمر واقع بشود.

خداوند به ذات خود علم دارد و از طرفی او علت و سبب ایجاد عالم هستی می باشد . علم به سبب علم به مسبب نیز خواهد بود. ( همچنانکه علم به علت علم به معول نیز خواهد بود) چرا که معلول جدای از علت خویش نیست . معلول عین ربط به علت خویش است ، چنانکه حرف عین ربط به فعل است و حرف، مستقل در معنی نیست .

معلول در ذات خود موجودیتی ندارد. بنابراین معلول مرتبۀ پایین علت خواهد بود .

چون خدا که علت العلل است و به ذات خویش علم دارد ، بنابراین به معلول نیز علم خواهد داشت و از اینجاست که علم به علت علم به معلول خواهد بود.

پی معلوم می شود خداوند علم به تمامی معلول ها ( عالم هستی ) دارد و لحظه ای از علم او خارج نمی شود.

به این نوع علم که به ماده و جسمانیات تعلق دارد علم فعلی نیز گفته می شود چون این نوع علم « علم بعد از ایجاد اشیاء » بعد از فعل و خلق می باشد.

اما این موضوع بدان معنی نیست که در علم فعلی تغییر و تبدل راه پیدا نکند ، تغیری که در علم الهی ممتنع است مربوط می شود به علم ذاتی ؛ به عبارت دیگر علم ذاتی خداوند قابل تغییر نیست ، اما علم فعلی خداوند مانعی از تغیرش نیست . چرا که خصوصیت ذاتی ماده و جسم تغییر و تبدل است .

بنابراین توضیحات روشن می شود که گرچه خدا می دانست که فلان شخص با اختیار خود فلان عقیده را انتخاب کرده و اهل جهنم خواهد شد ، اما چون این علم مربوط به علم فعلی خداوند است مانعی از تغییر و تبدیل علم فعلی الهی نیست. و ممکن است این شخص با حسن اختیار خویش عاقبت به خیر شود.

البته همچنانکه در ابتدای عرایضم عرض کردم هضم اینگونه مباحث ریاضت فکری و علمی می خواهد و به راحتی قابل حل نمی باشد .

جناب امیر بنده منتظر پاسخ حضرتعالی به عرایضم هستم.

 

کلام احمد , ahmadkamran
کلام احمد - 00:15 1387/09/2
46

مطلب دوم این است که:

در علم فلسفه می خوانیم که وقتی علت تامه محقق شد وجود معلول ضروی خواهد بود ، و تخلف معلول از از علت تامه اش محال است و این مطلب در جای خود اثبات می شود .(ر.ک: بدایه الحکمه مرحله هفت فصل سه) بنابراین بر اساس عقیده ما شیعیان خداوند متعال علت تامه همه موجودات است بنابراین وجود موجودات با وجود علت تامه آنها ضروری خواهد.

پس اگر ما خدا را به عنوان علت تامه قبول داریم و علت العلل می دانیم باید بپذیریم که وجود خدای قادر متعال مساوی است با وجود تمامی موجودات، به محض اینکه علت تامه محقق شد بدون فاصله زمانی معلول محقق خواهد شد و تخطی معلول از علت تامه اش محال است.

مطلب دیگری که باید توجه نمود ، تشکیک پذیر بودن وجود است یعنی وجود ذو مراتب است و مرتبه وجودی موجودات عالم با همدیگر متفاوت می باشد  چنانکه شما می بینید مرتبه وجودی انسان بالاتر از مرتبه وجودی حیوان است و مهمتر از این ، مرتبه وجودی انسانها نیز باهم متفاوت است بطوری که مرتبه وجودی انبیاء الهی بالاتر از مرتبۀ وجودی انسانهای معمولی است و مرتبه وجودی نبی مکرم اسلام(ص) بالاتر از همه وجودات است (البته بغیر از خدا)  با این بیان روشن می شود که ظرفیت وجودی هر چیز در عالم مقدار معین و خاصی دارد که فراتر از ظرفیت وجودی خود نمی تواند کسب فیض کند ، شکی نیست که خدای سبحان فیاض علی الاطلاق است و فیض او هر لحظه و هر «آن» جاری است و همه موجودات از این فیض بهره مند هستند. اما دریافت ناقص فیض از طرف قابل «یعنی موجودات » است ، چون ظرفیت وجودی هر کس و هر چیز به آن مقدار است که فیض را دریافت نموده است .

بیان کامل این مطلب در آینده خواهد آمد.

جناب استاد علامه مطهری در رابطه با این موضوع می فرماید:

«رعایت استحقاقها در افاضۀ وجود و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود یا کمال وجود دارد. موجودات در نظام هستی از قابلیتها و امکان فیض گیری از مبدأ هستی با یکدیگر متفاوتند ؛ هر موجودی در هر مرتبه ای هست از نظر قابلیت استفاضه ، استحقاقی خاص به خود دارد . ذات مقدس حق که کمال مطلق و خیر مطلق و فیاض علی الاطلاق است ، به هر موجودی آنچه را که برای او ممکن ات از وجود و کمال وجود ، اعطا می کند و امساک نمی نماید . عدل الهی در نظام تکوین ، طبق این نظریه یعنی هر موجودی ، هر درجه از وجود و کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دریافت می کند. ظلم یعنی منع فیض و امساک جود از وجودی که استحقاق دارد». (ر.ک: مجموعه آثار ج 1 ص 82)

همه مخلوقات عالم ؛ اعم از جمادات ، نباتات و حیوانات معلول علت واحدی هستند و همگی از یک منبع فیض دریافت می کنند هیچ معلولی نمی تواند از علت تامه خود تخلف کند ، وقتی علت تامه یک شیء محقق شد بالضروره معلول نیز محقق خواهد شد و این یک امر مسلم فلسفی است.

هیچ معلولی اختیارش دست خودش نیست؛ یعنی علت تامه منبع فیض وجودی اوست اگر لحظه ای بر علت تامه نقص وارد شود معلول نابود خواهد شد و اثری از او بجا نخواهد ماند . حال شما شبهه نفرمایید که چرا وقتی بنا خانه ای را بنا می کند بعد از مرگ بنا همچنان ساختمان پابرجاست و خدشه ای به آن وارد نمی شود؟ زیرا که بنا علت تامه ساختمان نیست ؛ بلکه وی علت معد برای ساختمان محسوب می شود .

عالم هستی یک علت دارد و آن وجود مقدس حضرت حق است ؛ همو علت تامه جهان هستی است و هیچ موجودی حق تخلف از علت تامه خویش را ندارد.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.