userinfo close

  ,

رضا قاسمی


rezaghassemi

تاسیس: 13 خرداد 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مهدی ب - معاونان
http://rezaghassemi.org
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
22
273
90/5/3 (17:17)
4
65
90/5/21 (22:15)
7
102
90/5/21 (22:02)
1
16
89/3/27 (00:22)
2
31
87/11/21 (00:04)
2
13
87/11/20 (23:59)
0
26
87/4/10 (08:27)
0
33
87/4/10 (08:23)
1
64
87/1/6 (02:26)
0
94
86/8/19 (14:02)
0
16
86/8/5 (01:21)
0
10
86/7/28 (13:53)
0
17
86/7/7 (13:31)
1
30
86/3/26 (13:24)
1
36
86/3/25 (09:36)
1
21
86/3/23 (20:36)
6
63
86/3/20 (09:03)
0
28
86/3/12 (01:07)
0
8
86/3/12 (00:59)
0
11
86/3/12 (00:55)

عنوان بحث

رشید ؟ , ronine
رشید ؟ - 13:31 1386/07/7

رضا قاسمی:این مقاله را من ننوشتم

رضا قاسمی

این «مقاله» روزنامه اعتماد از من نیست !

 

اشاره:
مقاله بی سر و ته «آرامش پیش از توفان» را من ننوشته‌ام. قاعدتاَ باید برای دست اندرکاران این روزنامه روشن باشد که مقاله با گفت و گو فرق دارد. مقاله باید قبل از هر چیز انسجام منطقی داشته باشد.
من فقط به چند پرسش خانم امیلی امرایی پاسخ داده ام. همین! حالا برداشته اند همه‌ی سوآل‌ها را حذف کرده‌اند و با چسباندن جواب‌ها بهم از آن «مقاله»‌ای ساخته اند با عنوان فیلمفارسی «آرامش پیش از توفان»! اسم پرویز صیاد را هم که برای من هنرمندی‌ست قابل احترام از نوشته من حذف کرده‌اند و به‌جایش نوشته‌اند « آقای هنرمند مهاجر»! یکی دو جا را هم ، برای آن که سر و ته مطلب را به هم بچسبانند، طوری تغییر داده‌اند که منجر شده است به تحریف مطلب. به همه‌ی این دلایل مطلب «آرامش پیش از توفان» از من نیست.
اصل مطلب، به همان شکلی که من برای خانم امیلی امرایی فرستاده ام، این پائین است.
در گفت و گوی قبلی همین روزنامه با من، نوشته بودم « در ایران، ما نویسنده ی خوش قریحه کم نداریم؛ یکیش محمود دولت آبادی. اما او را بگذارید کنار یوسا یا فوئنتس تا ببینید چقدر سواد او کم است.» تغییرش دادند به:
«در ایران، ما نویسنده خوش قریحه کم نداریم؛ اما آنها را بگذارید کنار یوسا یا فوئنتس تا ببینید چقدر سوادشان کم است.»
و به همه‌ی این دلایل، من با این روزنامه دیگر گفت و گویی نخواهم کرد.

رضا قاسمی

 

ـ نظرتان درباره این حرف آقای جمال میرصادقی که «ادبیات مهاجرت کوچه ی بن بست است» چیست؟

ـ این حرف آقای میرصادقی که «ادبیات مهاجرت کوچه ی بن بست است» حرف درستی است حتا اگر به این معنا باشد که ما نویسندگان خارج از کشور دیگر آثار بهتری تولید نخواهیم کرد( آخر، عمر مفید هر نویسنده هم حدی دارد. هرچند که این قاعده هم مثل هر قاعده‌ای استثنائی دارد). چند سال پیش پرویز صیاد این واقعیت را به شکل جالبی بیان کرده بود. عین حرفش یادم نیست. اما مضمون‌اش این بود که بیست یا بیست و پنج سال دیگر هیچکدام از این تلویزیون ها، رادیوها، تاترها، نشریات، انجمن های فرهنگی و ناشران خارج از کشور دیگر وجود نخواهند داشت. چرا که همه ی نویسندگان و تولیدکنندگان این آثار که ما باشیم در آن هنگام دیگر از دنیا رفته‌ایم و نسل بعدی هم که فرزندان ما باشند به زبان کشورهای میزبان خواهند نوشت و با رسانه‌های آنها کار خواهند کرد. واقعیت تلخی است. با اینهمه چیزی هست که درستی آن حرف آقای جمال میرصادقی و این حرف آقای پرویز صیاد را خدشه دار می‌کند: تصور اغلب ما این بود، که دیگر دوره ی آن افراط و تفریط‌های پس از هر انقلاب فروکش کرده و نسل ماها آخرین نسل مهاجران و تبعیدیان خواهد بود. اما با موج مهاجرت تازه‌ای که در این یکی دوساله اخیر راه افتاده انگار می‌توانیم مطمئن باشیم که جای ما را نسل تازه‌ پر خواهد کرد و چرخ آن رادیوها، تلویزیون ها و نشریات همچنان به گردش ادامه خواهد داد. این امر هم که کوچه‌ی ما «کوچه ی بن بست» نیست ظاهراَ باید خبر مسرت بخشی باشد برای مهاجران، اما نیست. چرا که این موج تازه‌ی مهاجرت نشانه‌ی یک نابسامانی اساسی است: بیست و هشت سال پس از انقلاب، ما همچنان دور خود می‌چرخیم و سر از جای پیشین درمی‌آوریم. البته این چرخش به عقب، از آنجا که خلاف طبیعت است، موقتی است. اما هرچقدر هم موقتی باشد، باز کار خودش را کرده و نسل دیگری را به بیرون از کشور پرتاب کرده است؛ چیزی که در نهایت به زیان کشور است و به هیچ وجه هم جبران پذیر نیست. می خواهم نتیجه بگیرم که «آن کوچه بن بست» فعلاَ مقداری به طولش اضافه شده و عجالتاَ «بن بست بودنش» زیر سوآل رفته است. 

ـ چرا ظرف یکی دو سال اخیر شاهد اتفاق چشمگیری در ادبیات مهاجرت نبوده‌ایم، حتا اگر بحث ممیزی وشرایط پیش رو هم مطرح باشد، در وبلاگ ها و آن سو هم کارهای کمی منتشر شده‌اند، دلیل این سکون به نظرتان چیست؟ 

ـ  به این پرسش می توان یک پاسخ بدبینانه داد و یک پاسخ خوشبینانه. از پاسخ خوشبینانه شروع می‌کنم: یک دهه ی قبل اینهمه رمان ایرانی نوشته و منتشر نشده بود. حالا می‌توان گفت که تقریباَ همه‌ی حرف ها گفته شده‌اند؛ تقریباَ بیشتر کارها ترجمه شده اند؛ با این حال آن اتفاقی که باید بیفتد نیفتاده. یعنی این توهم که ما در سطحی جهانی قرار داریم درهم شکسته است. پس همه دچار نوعی «آرامش پیش از توفان» شده‌اند. یعنی، آگاهانه یا ناآگاهانه، همگی به این نتیجه رسیده‌اند که حالا وقت آن رسیده است که رمان ایرانی به پله ی بالاتری صعود کند. یعنی نویسنده دست روی مضامینی بگذارد که جنبه‌ی اساسی‌تری دارند؛ و برای ارتقاء تکنیک‌های روائی و ساختار اثرش هم جان بیشتری باید بکند. و از همه مهم تر، به خودش اعتماد کند و نگاه ویژه ی خودش را به جهان داشته باشد. از این منظر، من این سکون را به فال نیک می گیرم. البته اگر کسی مایل است می تواند همچنان متوسل شود به همان ویژگی تاریخی ما ایرانیان یعنی «حس شهادت و مظلومیت» و همچنان گناه همه مشکلات را بیندازد به گردن سانسور و وضع نابسامان نشر در ایران و اصلاَ هم به روی مبارک نیاورد که برای نویسنده ی خارج از کشور که دیگر این عذر موجهی نیست! گمان می‌کنم این دیگر باید روشن شده باشد که نه در زمینه رمان و نه در هیچ زمینه ای ما نمی توانیم آن فاصله ی تاریخی‌مان با جهان غرب را یکشبه پر بکنیم. همینکه با نوشتن هر رمان، حتا اگر شده به اندازه چند میلیمتر، مرزهای زبان فارسی را برای نوشتن رمان گسترش دهیم، همینکه به اندازه ی چند میلیمتر فاصله مان را با استانداردهای جهانی رمان کم کنیم خودش غنیمت است. و برای این کار، باز تاکید می کنم، مشکل نویسنده ایرانی سواد است. منظورم هم از سواد فقط فلسفه نیست. البته من هر وقت از سواد حرف می‌زنم نمی‌دانم چرا بی خود و بی جهت فوراَ می‌خواهند ربطش بدهند به «رمان تفکر». فلوبر که نویسنده ی «رمان تفکر» نبود! اما همین فلوبر برای نوشتن رمان سالامبو بیشتر از 1500 جلد کتاب درباره تمدن کارتاژ خوانده بود! بله بیشتر از 1500 جلد ! کدام نویسنده ی ایرانی حاضر است 1500 جلد کتاب درباره تمدن کارتاژ بخواند اگر احیاناَ خواست رمانی در این باره یا درباره موضوعی مشابه بنویسد؟ تنبلی یکی از ویژگی های ملی ماست. تازه، اگر نویسنده ای داشته باشیم که چنین همتی داشته باشد (که شاید تک و توکی داشته باشیم) در کدامیک از کتابخانه‌های ایران می تواند دو جلد کتاب (1500 جلد که باید خوابش را ببیند) درباره تمدن کارتاژ پیدا کند؟ یا اگر خواست از خارج سفارش بدهد، با این فلاکت اقتصادی و این تفاوت قیمت ارز، با کدام پول می تواند این کتابها را تهیه کند؟ با این بضاعت چطوری نویسنده ایرانی می تواند نقب بزند به اعماق جامعه اش؟ من وقتی از بی‌سوادی یا کم سوادی نویسنده ایرانی حرف می زنم (و همیشه هم تاکید کرده ام که خودم را هم مستثنا نمی کنم) اشاره ام فقط به تنبلی نیست. بخش مهمی از قضیه برمی گردد به وضعیت جامعه و برهوت فرهنگی ای که نویسنده در آن نفس می زند. تمام شخصییت یک نویسنده تا بیست سالگی است که  شکل می گیرد. چه چیزی جامعه ما چه به لحاظ آموزش (در دوره دبستان، دبیرستان و دانشگاه) و چه به لحاظ محیط فرهنگی( تآترها، نمایشگاه های نقاشی، کتاب‌های منتشر شده و...) به یک جوان بیست ساله می‌دهد که حالا او با چمدانی پر بنشیند به مطالعه ی کتاب‌هائی که برای نوشتن رمانش خواندن آنها الزامی‌ست؟ وقتی بی‌سوادی عمومی است، وقتی برهوت فرهنگی عمومی است بی سوادی نویسنده هم امری می شود عمومی‌. چون هیچ چیزی نمی تواند آسیب‌های آن برهوتی را که نویسنده ایرانی بیست سال اول زندگی‌اش را در آن نفس زده جبران کند؛ حتا اگر این نویسنده باقی عمرش را بکش کتاب بخواند. درختی را در نظر بگیرید که بیست سال در کویر بسر برده. حالا آن را بیاور و بنشان در یک زمین بارآور. بله میوه می دهد اما این میوه کجا و میوه آن درخت کجا که از همان اول در زمینی بارآور نشانده شده؟

و اما برگردیم به پاسخ بدبینانه. واقعیتش این است که نویسنده ی خارج از کشور همینکه هنوز زنده است و، در هر حدی، هنوز کار می کند خودش هنر است. وقتی بسیاری از کارها در ایران قابل انتشار نیست، وقتی نویسنده‌ای اثرش را باید مجاناَ در پانصد نسخه چاپ کند یا روی نت منتشر کند، وقتی با همه ی اینها هیچ بازتابی نیست، یک نویسنده چقدر می تواند دوام بیاورد؟ سردار صالحی اینهمه کار کرده، فکر می کنید جمعاَ چندتا نقد بر کار او نوشته شده؟ گمان نمی کنم به پنج تا برسد. رضا دانشور چه؟ محمود مسعودی چطور؟ خاکسار چه؟ هرکدام را که نگاه کنی می بینی کم و بیش همین وضع است. خب مگر تا کجا می شود در خلاء فریاد زد؟  تازه مگر عمر مفید هر نویسند چند سال است؟ نسل قبلی حالا سن شان دور و بر هفتاد است، همنسلان من دور و بر شصت(حالا «نیم متر اینطرف تر یا نیم متر آنطرف تر»).  از این نسل، حداکثر، یکی دو رمان دیگر می توان توقع داشت، البته اگر با این اوضاع حال و حوصله ای برایشان باقی مانده باشد. البته حالا نسل تازه ای از مهاجران از راه رسیده است. و برای شکوفا شدن این نسل هم باید کمی صبر کرد. هرکسی کشورش را ترک می کند چند سالی طول می کشد تا زیر پایش را سفت کند.

 ـ برخی می گویند ادبیات مهاجرت ما مدتی دچار تب تندی بود که یک باره فروکش کرده است. چه قدر با این بحث موافق هستید؟ 

ـ نمی دانم آنچه اتفاق افتاد تب بوده است یا یک اتفاق طبیعی. اما اگر تب بوده باشد و اگر این تب فروکش کرده باشد علتش را باید در شرایط سفت و سخت داخل کشور جست. آن تعداد از کتاب های خارج از کشور که در داخل منتشر شده است هنوز یک دهم  آن چیزی هم نیست که در خارج منتشر شده است. 

ـ فکر می کنید در نسل جدید مهاجران ایرانی شاهد اتفاقی باشیم یا این که اگر کاری هم صورت بگیرد دیگر به زبان فارسی نخواهد بود؟

ـ باید دید منظور از نسل جدید چیست. اگر منظور فرزندان امثال من باشد باید بگویم که اینها اگر چیزی نوشته باشند یا در آینده بنویسند به زبان فارسی نیست و نخواهد بود. و البته در این صورت هم محصول کار اینها را نمی توان به پای پیشرفت ادبیات فارسی گذاشت. مگر کارهای سرژ رضوانی را که پدرش ایرانی مهاجر بود اما خودش هر کاری که نوشت به زبان فرانسه نوشت می توان به پای افتخارات ادبیات فارسی گذاشت؟ اصلیت نویسنده فقط به درد بیوگرافی‌اش می خورد. تنها کار نویسنده‌ای را می‌توان به پای ادبیات ایرانی گذاشت که به فارسی نوشته شده باشد. کسی که مثلاَ به انگلیسی می‌نویسد اگر خدمتی هم بکند به ادبیات انگلیسی کرده، نه ادبیات فارسی. البته ما که از بابت افتخارات ملی چند قرنی‌ست در مضیقه‌ایم می‌توانیم همچنان پز بدهیم که فلان نویسنده‌ای که حالا توفیقی بدست آورده ایرانی‌ست. دروغ هم نگفته‌ایم.  اما نباید فراموش کرد که مرزهای هر زبانی را فقط شاعران و نویسندگانی که به آن زبان می‌نویسند گسترش می‌دهند. و اگر به این گفته ی ویتگنشتاین اعتقاد داشته باشیم که «مرزهای زبان من همان مرزهای جهان من است» انوقت می‌فهمیم که نوشتن به فارسی چقدر اهمیت دارد برای پیشرفت کشور. آنوقت می فهمیم چرا کشوری مثل فرانسه برای گسترش زبان فرانسه اینهمه در آفریقا و جاهای دیگر دنیا پول خرج می کند و چرا نویسندگان خارجی‌ای را که به زبان فرانسه می‌نویسند اینهمه تحویل می‌گیرد و به شکل‌های مختلف تشویق می‌کند. یک نمونه‌اش دو جایزه گنکوری است که تا به حال به دو نویسنده عرب داده اند: طاهر بن جلون مراکشی و امین معلوف لبنانی؛ جایزه ای که هنوز از نویسنده‌ی بزرگی چون میشل هوئلبک فرانسوی دریغ شده است. بنابراین، به این نسل جدید نمی‌توان ایراد گرفت که چرا به زبان کشور میزبان می‌نویسد و نه زبان فارسی. این حق طبیعی هرکسی‌ست که انتخاب کند به خود خدمت کند( با نوشتن به زبان کشور میزبان) یا به زبان فارسی. مضافاَ اینکه این طفلکی‌ها اصلاَ زبان مادری‌شان را به درستی بلد نیستند و اغلب وقتی دور هم جمع می شوند به زبان کشور میزبان با هم صحبت می‌کنند. اما اگر منظور شما از نسل جدید کسانی باشد که اخیراَ و با این موج تازه مهاجرت به خارج آمده‌اند بی هیچ تردیدی اینها هم آثار درخشان خودشان را خواهند نوشت و هیچ دلیل منطقی‌ای وجود ندارد که مرزهای ادبیات ما را چند پله جلوتر نبرند. اما تصور می‌کنم بخش مهمی از این نسل تازه، با «عبرت گرفتن» از تجربه نسل ما، و با توجه به موفقیت کسانی مثل مرجان ساتراپی و آذر نفیسی، شروع کنند به نوشتن به زبان کشور میزبان. 

ـ شما منتظریک اتفاق درادبیات مهاجرت ما هستید یا این که فکر می‌کنید قرار است با حرکاتی آهسته و پیوسته رو به رو باشیم؟ 

ـ من پیشگویی نمی‌دانم. «یک اتفاق» امری‌ست که البته هر لحظه ممکن است رخ بدهد؛ چه در داخل، چه در خارج از ایران. مگر ظهور هدایت یا نیما، در آن برهوت فرهنگی اوایل قرن، یک اتفاق نبود؟ اما اگر قرار است ادبیات کشوری مرزهای ملی را به قول مقاله نویسان «درنوردد» باید منتظر «یک جریان» بود، آنهم جریانی آهسته و مداوم، نه «یک اتفاق». و این امری‌ست که به گمان من رخ خواهد داد. آدم خیلی باید ابله باشد که گمان کند با مرگ او یا «نسل او» جهان از حرکت باز خواهد ایستاد.


  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.