| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
22
|
273
|
90/5/3 (17:17)
|
|
||
|
|
4
|
65
|
90/5/21 (22:15)
|
|
||
|
|
7
|
102
|
90/5/21 (22:02)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
89/3/27 (00:22)
|
|
||
|
|
2
|
31
|
87/11/21 (00:04)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
87/11/20 (23:59)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
87/4/10 (08:27)
|
|
||
|
|
0
|
33
|
87/4/10 (08:23)
|
|
||
|
|
1
|
64
|
87/1/6 (02:26)
|
|
||
|
|
0
|
94
|
86/8/19 (14:02)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
86/8/5 (01:21)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
86/7/28 (13:53)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
86/7/7 (13:31)
|
|
||
|
|
1
|
30
|
86/3/26 (13:24)
|
|
||
|
|
1
|
36
|
86/3/25 (09:36)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
86/3/23 (20:36)
|
|
||
|
|
6
|
63
|
86/3/20 (09:03)
|
|
||
|
|
0
|
28
|
86/3/12 (01:07)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
86/3/12 (00:59)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
86/3/12 (00:55)
|
|
پرتگاه
ایستادم. لبهی هر چیز بُرنده. لبه ی هر چیز باز به پرتگاهی پُر از چیزهای بُرنده. ایستادم. هر چیز بُرنده ایستاده. از خود خم شدم. ایستادم روی بریدگی های خویش. ایستادم روی پرتگاه های خویش. و تکیه دادم بیرحمانه به برندگی های خویش. آفتاب نبود؛ نه ستاره نه ماه. شبنم های تاریک روی تیغِ برگ ها. آنجا زنی بود. آنجا زنی با گریه های خویش تاریکی را می برید. آنجا گریه ای خیانت می کرد. آنجا کسی تف می کرد. با تمام بریدگی هایم کسی مرا تف می کرد. آنجا دامنی افتاده روی تاریکی. آنجا پدری تف می کند به زندگی خویش. آنجا راه می بریدم به تاریکی. کسی تاریکی را قطعه قطعه می کرد. کسی به تاریکی من تف می کرد. کسی مرا تف کرد به انتهای تاریکی. دامنت را بپوش. با بریدگی هایم برهنه ترم. بر لبه ی پرتگاه تاریک ترم. با هر چیز تیز، با لبه ی برنده ی هر چیز تیز راه می بُرم به تاریکی. دامنت را بپوش. قیمت هر چیز در تاریکی ارزانتر. صدایم نکن. بگذار بترسم. بر لبه ی این همه بریدگی تنهاتر. قیمت ترس در انتهای تاریکی است. دامنت را بپوش. در روز برهنه تری تا به تاریکی. تو با دشنه زاده شدی، من با بریدگی. تمام شیشه های شکسته، تمام شیشه های نوک تیز راه می زنند بر من. آنجا کسی گریه می کند. دامنش را می پوشد و گریه می کند. مردی کنار شلوارش ایستاده. ترس روی لبه ی چاقو ایستاده. تاریکی از زیپ شلوار بالا می رود. من از پرتگاه پایین می روم. من از شیشه های لب تیز پایین می روم . آنجا کسی می خندد. دامن از خنده بالا می رود. زیپ از خنده بالا می رود.
تاریکی پرت می شود.
ته پرتگاه پر از بریدگی های تهِ هر چیز.
صدایم را نمی شنوید.
پاریس ـ اکتبر 97
لذت بردم . تولد ، مرگ ، و نگرشی درونگرایانه و کاملا شخصی به درونی ترین لحظه ها . .. کسی صدایش را نمی شنود و او به تنهایی ادامه می دهد در قعر تاریکی و وحشت ... بی توانی برای گسستن یا همراهی. حسرتی مدام که بی حاصل تکرار می شود...