
| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
26
|
74
|
88/5/26 (17:15)
|
|
||
|
|
9
|
34
|
88/2/24 (03:45)
|
|
||
|
|
7
|
49
|
88/2/24 (03:44)
|
|
||
|
|
1
|
48
|
87/3/28 (20:03)
|
|
||
|
|
1
|
13
|
87/3/2 (01:43)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
86/12/5 (13:53)
|
|
||
|
|
4
|
14
|
86/12/5 (10:45)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
86/7/15 (23:43)
|
|
||
|
|
0
|
21
|
86/7/10 (13:26)
|
|
||
|
|
2
|
28
|
86/5/29 (14:15)
|
|


عنوان بحث"آن مرد در باران آمد"...دوم خرداد ده ساله می شود"هنوزم بودن با تو برامون یه اتفاقه" 2 خرداد 86 - 23:02 | |
"نامه اش را به روزنامه ی همشهری نوشته بود با احساس و صمیمی. آن روزها خیلی ها چشمشان با این نامه تر شد. حال و هوای آن روزها حال و هوای ناامیدی و امید بود. نیامدن مهندس موسوی به عرصه ی انتخابات خیلی ها را ناامید كرده بود اما كسی دیگر آمده بود تا امید در دلها موج بزند: صد شكر كه آمد و صد حیف كه آن رفت ائ نامه اش را پس از آمدن خاتمی به میدان انتخابات نوشته بود و از دیدارش با خاتمی در جمعه بازار كتاب گفته بود.در آن نامه به رازی بین خود و پدرش اشاره كرده بود: روزی دل به دریا زدم و بخ پدرم گفتم:"پدر آن نامه رو یادت هست؟" یادش بود. گفتم:"راز مشتركمان چی؟" گفت:"خب بله" گفتم:"پدر!من باز صدای پایی می شنوم" گفت:" صدای پا همیشه می آید. اما صدای پایی كه آدم با قلبش احساس كند فقط گاهی می آید." گفتم:" این صدا را با قلبم شنیدم." گفت:"من هم شنیدم صدای پای یك سید نجیب است. خوب كه گوش كنی صدای پای مهندس موسوی را می شناسی. یادت كه هست چقدر برایت گفته بودم. او و دوستش در جمعه بازار كتاب كه به همت روزنامه آفتابگردان برای مبادله ی كتاب بین كودكان و نوجوانان تشكیل شده بود شركت كرده بودند و همان روز خاتمی را دیده بود: جمعه بازار كتاب خیلی شلوغ بود و من از آن همه شلوغی گیج شده بودم اما گاهی كه به خودم می آمدم آن صدای پا را می شنیدم. یك دفعه صدای پا اوج گرفت و من به روشنی صدای پای آن مرد را و صدای شر شر باران و صدای رویای اسبی را كه می آمد می شنیدم. گفتم:" پدر باز همان صداست" كه یكدفعه او را دیدم. سید مهربان و خندانی را كه وارد جمعه بازار كتاب شد و به طرف ما آمد. پدرم گفت:" دكتر خاتمی..." و بقیه اش را نتوانست ادامه دهد. او به این جای نامه اش كه رسیده بود خطاب نامه اش را عوض كرده و نوشته بود" وقتی جلوی غرفه ما آمدی من حتی نتوانستم به تو سلام كنم. تو می خندیدی تو ساده و مهربان بودی و نجیب و من باید با تو حرف می زدم. باید سوالهایت را كه ساده ترین سوالهای عالم بود حواب می دادم. باید می گفتم كه صدای آمدنت را از مدتها پیش از كیلومترها دورتر شنیده ام. اما حتی نتوانستم لبخندت را با لبخندی جواب بدهم. در دریایی از سكوت و خاموشی حیران بودم. وقتی رفتی آن تصویر ابدی زنده شد. و باز به گفت و گویش با پدر اشاره كرده بود: می گویم:" اگر كسی دبگر بود اصلا نوجوان ها را تحویل نمی گرفت چه برسد بیاید توی جمعه بازار كتابشان آن هم همراه بچه هایش!" پدرم می گوید:" تو نمیشناسیش! من خاتمی را از نزدیك میشناسم. همیشه به همان سادگی است كه در جمعه بازار كتاب دیدی. حتی وقتی وزیر بود همیشه در میان مردم بود. بدون تشریفات و دنگ و فنگ. وقتی از وزارت ارشاد رفت حتی یك ماشین پیكان هم با خودش نبرد. وزیر هم كه بود به آبدارچی و مستخدمها همان قدر احترام می گذاشت كه به مدیرها و معاون های خودش"* چهارشنبه "دوم خرداد" 10 ساله می شه و هر سال در این روز فرصتی دست میده تا از مردی كه جلوتر از زمانه ی خودشه ولی برای مردمش از هیچ چیز فروگذار نمی كنه تشكر كنیم و دستش رو از راه دور ببوسیم. باید بچشد عذاب تنهایی را مردی كه ز عصر خود فراتر باشن سید مهربون و خندان ما در این سالها خیلی سختی كشیده و مورد هتاكی قرار گرفته ولی خاتمی برای من و خیلیها اسطوره ی صبره. ممنونم از این مرد بزرگ و امیدوارم سایه ش همیشه بالای سر مردم ایران و خانواده ش باشه. پیام در تاریخ 86/2/30 ویرایش شده است. | |


پاسخ ها1 2 خرداد 1387 ساعت 01:43 | ||
| ||












quot; اگر درسوکشان