| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
8
|
43
|
91/2/25 (22:14)
|
|
||
|
|
693
|
1631
|
91/2/23 (03:49)
|
|
||
|
|
4
|
16
|
91/1/29 (20:00)
|
|
||
|
|
59
|
344
|
91/1/23 (08:33)
|
|
||
|
|
34
|
300
|
90/7/13 (10:46)
|
|
||
|
|
120
|
593
|
90/6/23 (07:44)
|
|
||
|
|
63
|
332
|
90/6/22 (13:03)
|
|
||
|
|
161
|
679
|
90/6/22 (12:33)
|
|
||
|
|
19
|
136
|
90/5/11 (12:15)
|
|
||
|
|
45
|
680
|
90/4/31 (10:49)
|
|
||
|
|
93
|
524
|
90/4/28 (20:59)
|
|
||
|
|
107
|
446
|
90/4/27 (12:26)
|
|
||
|
|
9
|
71
|
90/4/14 (19:52)
|
|
||
|
|
18
|
98
|
90/4/12 (15:50)
|
|
||
|
|
192
|
764
|
90/3/27 (11:06)
|
|
||
|
|
16
|
103
|
90/3/19 (09:30)
|
|
||
|
|
9
|
70
|
90/2/30 (00:29)
|
|
||
|
|
17
|
111
|
90/2/17 (17:33)
|
|
بعضی ها سمت کتاب نمی رن
بعضی ها کتاب رو می گیرن و می ذارن تو کتابخونه ، درست حکم قابی رو داره که زده باشی به دیوار و فقط سالی یه بار گرد گیریش کنی !
بعضی ها کتاب رو به خاطر اسمش می گیرن ، حال ندارن بخوننش ، میندازنش کنار !
بعضی ها واسه ژست هم که شده تو اتوبوس و تاکسی کتاب رو دستشون می گیرن اما فقط ورقش می زنن !
بعضی ها همت شروع کردن یه کتاب رو ندارن با اینکه دلشون غش می ره ببینن توش چی نوشته !
بعضی ها همت تمام کردن هیچ کاری رو ندارن ، حتی به پایان رسوندن یه کتاب !
بعضی ها نه که همت نداشته باشن ها ، وقتشو ندارن و درنتیجه کلاً بی خیال کتاب خوندن می شن !
بعضی ها اما با کتاب زندگی میکنن
- با هر کلمه ، هر جمله و هر داستانش -
اگر از این بعضی های آخری هستید ما رو در تجربه ی آنچه که خواندید شریک کنید

امریکا لاتین یه سرزمین رویایه که همیشه نویسندگان بزرگی داشته و احتمالا به خاطر توجه زیادشون به قصه و داستان خواهند داشد در آیند.یکی از غولای ادبیات اونجا یوسا است که اصلالتن اهل پروه
میخواستم به دوستان کتاب سالهای سگی یوسا رو پیشنهاد کنم ،کتاب خوبیه،که نشون میده چطور محیط پیرآمون یک انسان آخر اونو مجبور میکنه تا وضعیت موجود رو بپزیره.
یه تیکه خوب کتاب
یک سرباز وظیفه شناس هیچ وقت به دشمنی که تسلیم شده شلیک نمیکنه. این بخاطر اخلاقیات و حتی تاکتیک های نظامی نیست ،فقط واسه صرفه جوی است.
شهریار کوچولو گفت:
- بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت:
- نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
اهلی کردن یعنی چه؟
چی؟
روباه گفت:
- یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
یه تیکه از شازده کوچلوه
آلبر کامو و سارتر از بنیان گذاران مکتب اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) هستند و بسیار تا بسیار به آزادی و فردگرای در نوشته هاشون بها دادن و قلم شیوا و زیبای هم دارند.
می خواستم به دوستان کتاب "بیگانه "و "طاعون"کامو رو پیشنهد بدم که مکمل همند اگه دوتاش رو باهم کسی بخونه به درک درست تری از تفکرات ایشون میرسه و از سارتر هم نمایشنامه" شیطان و خدا" که البته نسخه چاپیش مربوط به سال 42میشه و کلا گیر نمی یاد ولی فایل pdfرو دوستان میتونن دانلود کنن .جالبه

سلام. با تشکر از خانم سوشیانت که مارو یاد نادر ابراهیمی انداختن و باعث شدن که دو باره سری به کتاب های این نویسنده خوش ذوق مملکتمون بزنم.مرسی


و همچنین یه کتاب معرفی کنم راجب فلسفه به نام(خدا):"دنیای سوفی"
اگه کسی می خواد نظرات فلاسفه سیر ایجاد تحول،وتاثیرات نظرات فلسفی و فیلسوف ها رو بدونه و حوصله خوندن کتاب های دشوار فلسفی رو نداره یا مث من از متنشون چیزی نمیفهمه (که فکر نکنم دوستان چنین باشن) این کتاب کتاب خوبیه به زبان ساده از تالس تا جان لاک ،هیوم ،اسپینوزا،مارکس،نیچه و.....رو درقالب داستان ومثال با زبانی ساده توضیح میده و واسه شروع خیلی خوبه
کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم از نادر ابراهیمی رو خوندم!
چیزی فراتر از معرکه س
قلمش ... احساسش ... دلش
- روحش شاد -
به قول یه دوست آخرتِ کتابه
خیلی وقته چند تا از کتابامو دادم به یه دوست تا بعده خوندن برام برشون گردونه ! یه سال و نیم گذشته و خبری نشده...
من کتابامو می خوام 
شنیده بودم که کسی که کتاب قرض میده احمقه و احمق تر از اون کسیه که کتابی که قرض گرفته پس بده ! اما باورم نمی شد ...
راستی جدیداً کتاب دست نگرفتم! انقدر درس و ترجمه زیاده که فرصت و حوصله ای نمی مونه واسه کتاب خوندن، اما دلم تنگ شده، حتماً باید رو برنامه هام یه تجدیدنظر بکنم و یه مجالی واسه ش پیدا کنم 
سلام ! چه خوبه که شما کتاب می خونید من آخرین کتابی که خومدم 3 سال پیش بود(( برباد رفته )) سه جلده ولی جذابه ، اخیرا من وقتی سراغ کتاب می رم که دنبال یه مطلب یا موضوع خاص باشم . شما از دسته ما بی همتا نباشید چون که لذت خوندن کتاب یه چیز دیگه ست!
سلام
زمین سوخته از احمد محمود ، به نظر من کتاب جالبیه
جوری یه انگار آدما و اتفاقاشونو رو میبینی 
یه گله ی کوچولو از آقای مستور دارم
در مورد کتاب استخوان خوک و دست های جذامی
گاهی کفر آدم درمیاد وقتی می بینه رشته ش انقدر تو چشم نمیاد و کسی از جایگاه و موقعیتش مطلع نیست
دارم کتابی می خونم به نام عقاید یک دلقک نوشته ی هاینریش بُل
ترجمه ی محمد اسماعیل زاده
- هنوز تمومش نکردم -
اونقدر برام جالبه که دوست دارم به شما هم معرفیش کنم تا اگر اهل کتاب خوندن هستید از خوندنش لذت ببرید
نمی دونم آخرش چی میشه اما مطمئنم از خوندنش پشیمون نمی شم
یه گله ی کوچولو از آقای مستور دارم
در مورد کتاب استخوان خوک و دست های جذامی
یه قسمتی هست که یکی از شخصیت های داستان که پزشک زنان هم هست دنبال پرونده ی یه بیمار کلیوی که تو همون بیمارستان بستری بوده و حالا ترخیص شده میره اما متأسفانه آقای مستور متوجه این نکته نبودن که غالب بیمارستان ها یک بخش بایگانی کلی دارن و پرونده توی بخش های مختلف بیمارستان بایگانی نمی شه و شخصیت داستان پرونده ی مورد نظرش رو از بایگانی بخشی که بیمار در اون بستری بوده دریافت می کنه (!) ، نه بخش مدارک پزشکی و بایگانی بیمارستان...
گاهی کفر آدم درمیاد وقتی می بینه رشته ش انقدر تو چشم نمیاد و کسی از جایگاه و موقعیتش مطلع نیست