| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
51
|
425
|
90/12/24 (02:01)
|
|
||
|
|
14
|
60
|
91/3/3 (22:45)
|
|
||
|
|
56
|
241
|
90/10/18 (15:58)
|
|
||
|
|
11
|
64
|
90/7/12 (20:38)
|
|
||
|
|
282
|
703
|
90/5/14 (16:06)
|
|
||
|
|
451
|
983
|
91/3/12 (23:24)
|
|
||
|
|
134
|
337
|
91/3/12 (15:45)
|
|
||
|
|
5
|
21
|
91/3/9 (22:35)
|
|
||
|
|
1448
|
3540
|
91/3/5 (19:49)
|
|
||
|
|
1349
|
2590
|
91/3/5 (16:42)
|
|
||
|
|
45
|
102
|
91/3/1 (09:58)
|
|
||
|
|
31
|
98
|
90/11/3 (20:37)
|
|
||
|
|
251
|
1014
|
90/11/1 (12:08)
|
|
||
|
|
399
|
1140
|
90/10/14 (20:39)
|
|
||
|
|
857
|
2724
|
90/10/3 (18:38)
|
|
||
|
|
21
|
73
|
90/9/12 (09:14)
|
|
||
|
|
201
|
466
|
90/9/3 (22:58)
|
|
||
|
|
29
|
140
|
90/8/2 (22:40)
|
|
||
|
|
163
|
499
|
90/7/3 (20:55)
|
|
||
|
|
111
|
273
|
90/7/2 (10:21)
|
|

خدا یا گیاه
حضرت موسی ( علیه السلام ) دندان درد گرفت و به خدا شكایت كرد . حق تعالی به او دستور داد از فلان گیاه استفاده كن . حضرت از آن گیاه استفاده نموده و درد دندان مباركش تسكین یافت .
بار دیگر دندان موسی علیه السلام درد گرفت و همان دوا را به كار برد ؛ ولی اینبار درد دندان حضرتش تسكین نیافت ! لذا از خداوند سببش را پرسید خطاب الهی آمد كه دفعه قبل ، به امید ما رفتی ؛اما این بار به امید گیاه و از ما غافل بودی
(احلی من العسل ، غلامعلی حسینی ، انتشارات مفید ، ج 2 ، چ اول، ص 950)

التماس دعا
گفتگوی موسی وشیطان
----------------------------------------------------------
موسی(ع) در راهی شیطان را دید,در ضمن گفتگویی از او پرسید:
چه گناهی است كه اگر انسان آن را انجام دهد تو بر او آنچنان مسلط می شوی كه هر كجا بخواهی او را می كشانی؟
شیطان گفت:انسانی كه از عمل نیك خود خوشحال باشدو آنرا بسیار تصور كند ولی گناهش را كوچك و ناچیز بشمرد , من بر او مسلط می شوم
خداوند از موسی (ع)پیامبر خودش سوال کرد: که ایا خودت را برای من خالص کرده ای؟موسی گفت: بلی نماز خوانده ام... روزه گرفته ام..وساعتها ذکر گفته ام.
خداوند فرمود: نماز خوانده ای که بتوانی از صراط مستقیم رد بشوی..
روزه گرفتی تا از آتش جهنم در امان باشی..
و ذکر گفتی تا در بهشت ترفیع مقام یابی..
اینها همه را برای خود کرده ای نه من....
آیا مستمندی را کمک کرده ای و دست کمک به سوی دردمندی دراز کرده ای و...
اینها برای من است.
التماس دعا
معناى تقوا
----------------
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
از حضرت على (ع) جویا شدند: معناى تقوا و پرهیزگارى چیست ؟
حضرت فرمود: كسى را مى توان با تقوا گفت :
كه مثلا اگر كلّیه اعمال و رفتارهاى او را در میان یك طَبَق بگذارند و بدون اینكه سرپوشى روى آن طَبَق انداخته باشند آن را در اطراف جهان بگردانند او عملى انجام نداده باشد
كه باعث شرمندگى وى گردد و بدین علّت لازم شود كه آن را پنهان نماید.
---------------------------
موفق باشید
تو زیباتر بودى یا ....... ؟
-------------------------------
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
امام صادق علیه السلام مى فرماید:
زن زیبایى را روز قیامت در دادگاه عدل الهى حاضر مى كنند كه بخاطر جمال و زیبایى خود به گناه افتاده است ؛ مى پرسند:
چرا گناه كردى ؟
در پاسخ مى گوید:
خدایا! چون مرا زیبا آفریدى به این جهت به گناه آلوده شدم .
خداوند دستور مى دهد مریم را مى آورند، و به آن زن گفته مى شود كه تو زیباتر بودى یا مریم ؟
در حالى كه او را زیبا آفریدیم ، اما، او به خاطر جمال خود فریب نخورد.
آنگاه مرد صاحب جمالى را در دادگاه حاضر مى كنند كه بخاطر زیبایى خود به گناه آلوده شده است مى گوید:
پروردگارا! مرا زیبا آفریدى و زنان به سوى من میل و رغبت پیدا كردند و مرا فریفتند و گرفتار گناه گشتم در این وقت یوسف علیه السلام را مى آورند و به او مى گویند:
تو زیباتر بودى یا یوسف ؟ ما به او جمال و زیباى دادیم ولى فریب زنان نخورد!!
سپس صاحب بلا را مى آورند كه به خاطر بلاها و گرفتارى هایش معصیت كرده است .
او هم مى گوید:
خداوندا! بلاها و مصیبت ها را بر من سخت كردى لذا به گناه افتادم .
در این موقع ایوب علیه السلام را مى آورند و به آن شخص مى گویند:
بلاى تو سخت تر بود یا بلاى ایوب ؟
در صورتى كه ما او را به بلاى سخت مبتلا كردیم اما مرتكب گناه نشد.! بدین گونه راه عذر و بهانه بر گناهكاران بسته مى شود
---------------------------------
موفق ودرپناه حق باشید
منبع:
داستانهاى بحارالانوار
نویسنده : محمود ناصرى
گویند شقیق بلخی، جعفربن محمد الصادق علیه السلام را ازفتوت پرسید، شقیق : گفت : اگردهند شكركنیم ؛ واگرمنع كنند، صبركنیم .آن حضرت، گفت : سگان مدینه همین كنند. شقیق گفت : یا ابن رسول الله ! پس فتوت چیست؟ گفت : اگردهند، ایثاركنیم واگرندهند، صبركنیم .

شخصی روستایی خدمت شیخ رسید و سؤال کرد: «زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است؛ آیا باید شکم این زن را پاره کرده و طفل را بیرون بیاوریم و یا این که با آن حمل، او را دفن کنیم»؟ شیخ پاسخ داد: «با همان حمل او را دفن کنید»!
آن مرد برگشت. در میان راه دید سواری از پشت سر میتازد و میآید، چون نزدیک رسید، گفت: «ای مرد، شیخ فرموده است که شکم آن زن را پاره کرده و طفل را بیرون آورده و زن را دفن کنید». آن مرد چنین کرد.
پس از چندی ماجرا را برای شیخ نقل کردند. شیخ فرمود: «من کسی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص صاحب الامر (عج) بوده است. حالا که در احکام شرعیه خطا میکنم، همان بهتر که دیگر فتوا ندهم». لذا به خانه رفت و در خانه را بست و بیرون نیامد و پاسخ مراجعین را نمیداد.
تا اینکه از سوی حضرت ولی عصر(عج) توقیعی (نامهای) برای شیخ بیرون آمد با این مضمون که: «وظیفهی شماست که فتوا بدهید و وظیفهی ماست که شما را حمایت کرده و نگذاریم که در خطا بیافتید». پس از این دستور، شیخ بار دیگر بر مسند فتوا نشست.
نقل شده است که در مدت 30 سال، 30 توقیع از ناحیه مقدس امام عصر(عج) برای شیخ مفید صادر شد و در عنوان توقیع نوشته بود: «للاخ الاعز السدید الشیخ المفید» یعنی «برای برادر گرامی و استوار، شیخ مفید».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: داستانهایی از زندگی علماء، تألیف محمدتقی صرفی، دفتر نشر برگزیده قم. (با اندک تصرف و ویرایش)
قاسم بن عبدالرحمن، زیدی مذهب ، گوید: به بغداد رفته بودم. روزی دیدم مردم در حال دویدن هستند و بربامها و مکانهای بلند بر میایند و میایستند. پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: ابن الرضا ( امام جواد علیه السلام) است، ابن الرضا است. گفتم: به خدا او را مینگرم . دیدم بر استری سوار است و به پیش میاید. با خود گفتم: خدا شیعه را از رحمت خود دور کند که میگویند خدا اطاعت این ( کودک خردسال) را واجب کرده است. حضرت جواد علیه السلام متوجه من شد و فرمود: ای قاسم بن عبدالرحمن ! نخواندهای که خداوند متعال میفرماید: « أَ بَشَرًا مِنّا واحِدًا نَتَّبِعُهُ إِنّا إِذًا لَفی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ» قمر/24؛ یعنی( طایفه ثمود نیز انذارهای الهی را تکذیب کردند و گفتند : ) ایا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟ اگر چنین کنیم در گمراهی و جنون خواهیم بود.
با خود گفتم : به خدا این ساحر است. حضرت بار دیگر متوجه من شد و فرمود : ایا نخواندهای که خداوند متعال میفرماید:« أَ أُلْقِی الذِّکْرُ عَلَیهِ مِنْ بَینِنا بَلْ هُوَ کَذّابٌ أَشِرٌ»قمر/25؛ یعنی: ( طایفه ثمود نیز انذارهای الهی را تکذیب کردند و گفتند: ) ایا از میان ما تنها بر او وحی نازل شده؟ نه، او آدم بسیار دروغگوی هوسبازی است.
با دیدن این اعجاز از عقیدة خود برگشته، شهادت دادم که او حجّت خدا بر خلق است و به امامت وی معتقد شدم.(1)
آنچه گفتند در اوصاف کمالیت او همچنان هیچ نگفتند دو صد چندان است
ولسوف یعطیک ربّک فترضی
او مدت زیادی کارهای منزل را به تنهایی انجام میداد؛ به طوری که کارهایی از قبیل آب کشیدن با مشک و دستاس کردن ( آسیا کردن) و سایر کارهای خانه، او را خسته و ناتوان میکرد. روزی پیامبر به دیدن فاطمه آمد و دید دخترش با یکدست دستاس میکند و با دست دیگر فرزندش را شیر میدهد. چشمان او پر از اشک شد و فرمود: دخترم ! تلخی دنیا را بچش تا در آخرت شیرین کام باشی.
فاطمه در پاسخ گفت: یا رسول الله ! خدا را به خاطر نعمتهایی که به من داده، شکر و سپاس میگویم . آنگاه این ایه نازل شد: « و لسوف یعطیک ربک فترضی » ضحی / 5؛ به زودی پروردگارت آنقدر عطا خواهد کرد که راضی شوی.
ابوهریره هم در اینباره روایت میکند که پیامبر پس از مشاهده سختی کارهای فاطمه در خانه و پس از آنکه ایه 28 سوره اسراء : فقل لهم قولاً میسوراً ( با گفتار نرم و آمیخته با لطف با آنها سخن بگو ) نازل شد، خادمهای را به او بخشید و نامش را فِضِّه گذاشت تا در کارهای خانه به او کمک کند، در حالی که بر طبق روایات، پیامبر پیش از آن مایل به کار کردن خادمه در خانه فاطمه نبود.(2)
1. سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن ج 4، 128ـ 127 ، به نقل از : اثبات الهداة، ج 6 ص19 . کشف الغمّه ، ج3، ص216.
2. بحارالانوار، ج 43، ص 85.

بزرگی می گفت: عمری در طلب آن بودم تا مگر از مردان حق کسی یابم. شبی از شب ها به ورد و ذکر خویش مشغول بودم. ابلیس بیامد تا مرا وسوسه کند. عصا برگرفتم و رو بدو نهادم. مرا گفت: ای مدعی! عصا بینداز که من از تو نترسم. گفتم: پس از که ترسی؟ گفت: از مردان. گفتم: من از زمره مردان نی ام؟ گفت: نه. گفتم: پس ایشان کیانند؟ گفت: آنانند که در این ساعت، در مسجد، در بوستانِ خاطر خویش در جولانند.
برخاستم و از زاویه بیرون رفتم و به شتاب رفتم. چون به مسجد رسیدم، از شکاف در نگریستم. چهل کس از عُبّاد و اوتادِ (پارسایان) روزگار دیدم سر به گریبانِ فکرت فرو برده و بر زِبَر (روی) هر یکی، قندیلی از نور آویخته، چون چشمِ من بر ایشان افتاد، یکی از ایشان سر برآورد و گفت: یا فلان! بازگرد که به دلالت ابلیس آمده ای و آن که به دلالت شیطان آید، به صحبت مردان، راه نیابد. چرا که خدای عزَّ و جلّ گفت: دلیل هدایتِ راه طالبان صراط مستقیم منم. اگر دلیلِ عنایتِ من نبودی، هرگز، طالب، به من راه نبردی. آن را که دلیل، شیطان باشد، به صحبت مردان، راه نیابد و آن را که دلیل، رحمان، بود، از حضرتِ قبول، محروم کی ماند.
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:
من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!