| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
50
|
424
|
90/4/28 (14:33)
|
|
||
|
|
11
|
52
|
90/9/17 (18:47)
|
|
||
|
|
56
|
226
|
90/10/18 (15:58)
|
|
||
|
|
11
|
51
|
90/7/12 (20:38)
|
|
||
|
|
282
|
675
|
90/5/14 (16:06)
|
|
||
|
|
1441
|
3529
|
90/11/20 (23:00)
|
|
||
|
|
126
|
332
|
90/11/20 (22:17)
|
|
||
|
|
31
|
92
|
90/11/3 (20:37)
|
|
||
|
|
251
|
991
|
90/11/1 (12:08)
|
|
||
|
|
399
|
1129
|
90/10/14 (20:39)
|
|
||
|
|
44
|
88
|
90/10/14 (20:32)
|
|
||
|
|
857
|
2680
|
90/10/3 (18:38)
|
|
||
|
|
4
|
6
|
90/9/14 (10:07)
|
|
||
|
|
21
|
61
|
90/9/12 (09:14)
|
|
||
|
|
201
|
457
|
90/9/3 (22:58)
|
|
||
|
|
1347
|
2572
|
90/8/8 (07:19)
|
|
||
|
|
446
|
976
|
90/8/7 (22:17)
|
|
||
|
|
29
|
127
|
90/8/2 (22:40)
|
|
||
|
|
163
|
453
|
90/7/3 (20:55)
|
|
||
|
|
111
|
260
|
90/7/2 (10:21)
|
|
سلام بر راستگویان
چند زمانی به كشورهای اسلامی سفر كردم، تا بر اندوختههای دینی خود بیافزایم، و كمكی شود تا در قیامت بتوانم سرم را بلند كنم.
متوجه شدم در تمام كشورهای اسلامی، هیچ كس خود را وهابی نمیداند و اصلا كسی مسلكی برای خود به نام وهابی انتخاب نكرده است.
این سوال پیش آمد: وهابی كیست؟ وهابیت چیست؟
از اهل كلوپ دات كام، خواهش میكنم كه اگر جواب مستندی دارند، با ارائهی سند معتبر برای اینجانب ارسال نمایند.
از مدیران كلوپ خواهش میكنم تا زمانی كه اینجانب بدون ارائهی سند چیزی ننوشتهام و به كسی توهین نكردهام این بحث را حذف نفرمایند.
آیین وهابیت توسط محمد بن عبدالوهاب ( 1206 - 1115) بنا نهاده شد. پدر وی قاضی شهر عیینه از بلاد نجد و پیرو مذهب حنبلی بود، وی نزد پدر فقه حنبلی آموخت، محمد با افكار ابن تیمیه آشنا شد و آن را پسندید و نهضت پاكدینی را به راه انداخت. محمد در سفری به مدینه شاهد توسل مردم به پیامبر در كنار روضه شریف بود، او این توسل را نپسندید و به مخالفت با آن پرداخت. به بصره رفت و در آن جا با اعمال مردم به مخالفت برخاست و مردم او را از شهر بیرون كردند. سپس با احسا و حریمله نجد رفت به انكار عقاید مردم نجد پرداخت، بین او و پدرش اختلاف در گرفت. پدر در سال 1153 مرد و پس از آن وی آزادتر به اظهار عقاید خود پرداخت. برخی از مردم حریمله به او پیوستند، سپس به شهر عیینه رفت. او را در سال 1160 از عیینه بیرون راندند، وی سپس رهسپار در عیه نجد شد. او در این شهر با محمد بن مسعود امیر در عیه توافق كردند كه به یاری یكدیگر بشتابند.
شیخ محمد به كمك امیر محمد بن مسعود، عقاید خویش را به مردم عرضه میكرد، هر كه میپذیرفت در امان بود و هر كه مخالفت میكرد، با او همانند كافر حربی برخورد میكرد.
وهابیون در احكام پیرو فقه حنبلی اند و در اصول عقاید و بعضی از فروعات اسلام به روش ابن تیمیه عمل میكنند و اساس كار اینها این است كه صریح قرآن و سنت پیامبر را اخذ كنند و جز آن را بدعت شمارند. وهابیون در عقیده به توحید و یكتا پرستی راه افراط را پیمودهاند و با ادعای حمایت از توحید و مبارزه با شرك، توسل را شرك میپندارند. ابنیه روی قبور بزرگان، زیارت قبور مؤمنان و حتی قبور اولیاء اللَّه را شرك میدانند. هر گونه مراسم برای شادی روح میت را ناروا و شرك میدانند. هر چیزی كه در زمان پیامبر وجود نداشت و بعدا پیدا شد، مانند چای، قهوه، توتون و دخانیات، استعمال اینها را جایز نمیدانند.
اینها خود را سلفی میخوانند و میگویند: ما بر مذهب سلف صالح؛ یعنی اصحاب پیامبر هستیم و نظریات دخیله بعدی همانند آرای اشارعه و معتزله را مردود میشمارند. اینها هر مسلمانی را كه با آن چه محمد بن عبدالوهاب میگوید، قبول نداشته باشد، مرتد و مشرك معرفی میكنند.
محمد بن مسعود، جد بزرگ خاندان آل سعود، از آیین پاكدینی محمد بن عبدالوهاب حمایت نمود و با دولت عثمانی جنگید و شبه جزیره عربی را از چنگ آنان رهانید و از آن تاریخ تاكنون حكومت آل سعود پرچمدار آیین وهابیت است.
اینها همه قبور صحابه، تابعین و ائمه مسلمانان را ویران كردند.(1)
پی نوشتها:
1 - برای آگاهی بیشتر ر. ك: جعفر سبحانی، كتاب آیین وهابیت؛ علی اصغر فقیهی؛ وهابیان و مبلغی، تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ص 1424 به بعد.
عاملین به این مزخرفات را میشه وهابی نامید
نمی دونم این خوكها از كجا اوومدو ولی مطمئنم اگه یكیشون یه روزی به تورم بخوره مثل سگ میكشمش . 
حمله وهابیها به نجف اشرف
سعودبن عبدالعزیز، در سال1216 كه كربلا را قتل عام كردند و به جنایات بىسابقهاى مرتكب شدند، متوجه نجف اشرف گردیدند. این حادثه را مؤلف كتاب 2«ماضىالنجف و حاضرها» از قول كسى كه خود شاهد بوده، چنین نقل مىكند: سعود به نجف هجوم آورد و آن را محاصره كرد، دو طرف شروع به تیراندازى نمودند از مردم نجف پنج تن كه یكى از آنان عموى من سید على حسینى مشهور به «براقى» بود، به قتل رسیدند، اهل نجف چون از اعمال و رفتار وهابیان در كربلا و مكه و مدینه آگاه بودند، سخت در اضطراب و نگرانى به سر مىبردند، زنان چه پیرو جوان از خانهها بیرون آمدند و در حالى كه در شهر مىگشتند به هر دسته از مدافعان كه مىرسیدند، جملههاى تهییجآمیزى مربوط به دفاع از شهر و حفظ نوامیس بر زبان مىراندند و حمیت و غیرت ایشان را به جوش مىآوردند. تمام مردم شهر با گریه و فریاد به خدا استغاثه كردند و از امیرمؤمنان على(ع) مدد خواستند، خداوند به فریادشان رسید، دشمن گریخت و جمعش پراكنده گشت. (1)
مردم نجف، احساس كردند كه وهابیها دستبردار نیستند و به هر حال به نجف حمله خواهند كرد نخستین اقدامى كه كردند، این بود كه خزانه امیرمؤمنان على(ع) را به بغداد منتقل ساختند تا مانند خزانه حرم نبوى به غارت نرود. (2) پس از آن آماده دفاع از وطن و جان خود شدند.
پیشوا و رهبر مردم در دفاع از شهر نجف، عالم بزرگ شیعه علامه شیخ جعفر كاشفالغطاء بود كه علماى دیگر نیز او را یارى مىكردند، مردم شروع به جمعآورى اسلحه نمودند و چند بعد روز از این آمادگى، سپاه وهابى در اطراف شهر فرود آمدند و شب را در بیرون حصار ماندند.
گویند عده تمام كسانى كه در آن موقع از نجف دفاع مىكردند، بیش از دویست تن نبودند، زیرا مردم نجف پس از اطلاع از هجوم وهابیها، گریخته و به عشایر عراق پناه برده بودند. تنها جمعى از مشاهیر علما از قبیل شیخ حسین نجف و شیخ خضر شلال و سید جواد صاحب مفتاحالكرامه و شیخ مهدى ملاكتاب و گروهى دیگر از علما باقى مانده بودند كه كاشفالغطاء را یارى مىكردند آنان، همه تن به مرگ داده بودند، زیرا شماره دشمنان و مهاجمان بسیار و ایشان اندك بودند. اما با كمال تعجب مشاهده شد كه سپاه وهابى، درحالى كه شب را در بیرون دروازههاى شهر به روز مىرساندند، هنوز سپیدهدم ندمیده بود كه همه آنها از اطراف شهر پراكنده شده بودند. (3) و از كسانى كه خود شاهد و ناظر جریان بوده است، تعداد وهابیان مهاجم به نجف را 15000 تن ذكر كرده كه 700 نفر از ایشان به قتل رسیدند.
ابن بشر مورخ نجدى در تاریخ نجد درباره حمله وهابیها به نجف مىنویسد كه: در سال 1220 سعود با سپاهى انبوه از نجد و نواحى آن به بیرون مشهد معروف در عراق(نجف) فرود آمد و مسلمانان را (وهابیان) در اطراف شهر پراكنده ساخت و دستور داد باروى شهر را خراب كنند، چون یاران او به شهر نزدیك شدند، به خندقى عریض و عمیق برخورد كردند و هرچه خواستند نتوانستند از آن عبور كنند و در جنگى كه میان دو طرف رخ داد، در اثر تیراندازى از بارو و برجهاى شهر جمعى از وهابیها(به تعبیر ابن بشر) مسلمانان كشته شدند و آنها بناچار از شهر عقب نشستند و به غارت نواحى و اطراف پرداختند. (4)
این چه خندقى بود كه دور نجف كنده شده بود و وهابیان از آن نتوانستند عبور كنند؟ مورخان دیگر هیچكدام از چنین خندقى سخن نگفتهاند و كیفیت و جریان ماوقع را شرح ندادهاند. تنها مرحوم «سید محمد جواد عاملى» كه خود شاهد و جزء مدافعان نجف بوده، گفته است كه حتى بعضى از آنان به بالاى دیوار شهر نیز راه یافتند و نزدیك شد كه شهر را به تصرف آورند، لیكن از امیرالمؤمنین معجزات و كراماتى به وقوع پیوست كه باعث نابودى بسیارى از مهاجمان و عقبنشینى آنها گردید. (5)
خلاصه اینكه: سعود بن عبدالعزیز گاه به گاه به نجف اشرف هجوم مىآورد و چند تنى را در بیرون شهر مىیافت و به قتل مىرساند، لیكن امكان وارد شدن به شهر براى او امكانپذیر نبود، اهل نجف در دفع وهابیها به خداوند پناه مىبردند و به امیرمؤمنان(ع) استغاثه مىنمودند و مورد حمایت قرار مىگرفتند. (6)
مىگویند: علت این كه وهابیها مكرر به نجف حمله مىكردند، این بود كه محلى به نام «رحبه» را در نزدیكى نجف پایگاه خود قرار داده بودند. هنگامى كه سعود از رحبه به قصد حمله به نجف حركت مىكرد، مردم شهر با خبر مىشدند و دروازهها را مىبستند وهابیها در اطراف حصار شهر حركت مىكردند و اگر كسى را مىیافتند به قتل مىرسانیدند و سرش را به داخل حصار مىانداختند، و عقبنشینى مىكردند و كارى از پیش نمىبردند.
انعكاس حمله وهابیها به عتبات در منابع ایرانى
نویسندگان ایرانى كه همزمان با حمله وهابیها به كربلا یا نزدیك به آن زمان بودند، این حمله وحشیانه را دقیقتر در كتابهاى خویش آوردهاند، از جمله میرزا ابوطالب اصفهانى است كه به فاصله یازده ماه از قتل عام كربلا وارد آن شهر شده و خرابیهاى شهر را با چشم خود دیده و اخبار آن را از مردم كربلا با گوش خود شنیده است. وى در این باره نوشته است: «مجملى از حادثه مذكور این كه هیجدهم ذیحجه روز غدیر خم كه اكثر مردم معتبر كربلا به زیارت مخصوصه نجف رفته بودند، قریب بیست و پنجهزار وهابى، سوار اسبهاى عربى و شترهاى نجیب وارد شهر كربلا شدند، چون بعضى از آنها در لباس زوار قبل از این داخل شهر شده بودند، و عمرآغاى حاكم به سبب تعصب تسنن به آنها زبان داشت(یعنى با آنها همزبان بود و تبانى داشت) به حمله اول اندرون شهر درآمده، صداى «اقتلوا المشركین» و آوازه «اذبحوا الكافرین» در دادند، عمرآغا به دیهى گریخته آخر كار به فرمان سلیمان پاشا به قتل رسید.
بعد از قتل داشر، مىخواستند كه خشتهاى طلاى گنبد را كنده ببرند، از غایت استحكام میسر نیامد، لهذا قبر اندرون گنبد را به كلنگ و تبر خراب كرده و قریب به شام(یعنى شب) بىخوف و سببى ظاهر، به وطن خود برگشتند، زیاده از پنج هزار نفر كشته شدند و زخمىها خود حساب نیست از آن جمله میرزا حسن نام شاهزاه ایرانى و میرزا محمد طبیب لكنهوى و على نقى لاهورى معه(با) برادرش میرزا قنبر على و كنیز و غلام و آنچه اسباب كار آمدنى بود، خصوص طلا و نقره، از سر كار حضرت و سایر سكنه شهر به تمام به جاروب غارت پاك رفتند در صحن مقدس، خون مذبوحان روان، گنبد و حجرههاى صحن از لاش مقتولین پر بود به جز محله حضرت عباس و گنبد آن جناب، كسى از آن بلیه رهایى نیافت و شدت آن حادثه به جائى رسید كه من، بعد از یازده ماه از آن، وارد شهر شدم، هنوز آنقدر تازگى داشت كه به جز نقل آن، حدیثى دیگر در شهر نبوده، و روات در اثناى حكایت مىگریستند و از استماع آن موها بر اندام راست مىشد. اما مقتولین این حادثه، اكثرا به نامردى كشته شدند، بلكه چون گوسپندان دست و پا بسته، خود را به قصاب بىرحم سپردند.
بعد بیرون وهابى، اعراب اطراف غلغله بود آنها انداخته، چون مردم به باغات خارج شهر، براى مدافعه بیرون رفتند، خود فوج فوج داخل شهر گشتند، مس و برنج و اموال ثقیله و آنچه از وهابى مانده بود، به غارت بردند، تمام آن شب و روز دیگر تاراج آنها امتداد داشت هركس در آن وقتبه شهر رفت، كشته شد. از اصول و فروع ملت وهابى و حسب و نسب مخترع آن هرچند تفحص كردم از كسى مفصل معلوم نشد، زیرا كه مردم این ملك به اغواى امراى عثمانى و از غایتسبك عقلى، حسابى از او برنداشته امر او را قابل ضبط و حفظ نمىدانند». (7)
مؤلف «ناسخالتواریخ» مرحوم میرزا محمد تقى سپهر نوشته است:
عبدالعزیز را به خاطر آمد كه بر قلعه نجف اشرف تاختن كرده قبه مبارك را پست كند(یعنى خراب كند) و موقوفات بقعه شریفه را برگیرد و زائران آن حضرت را كه به گمان خود بتپرست مىپنداشت، مقتول سازد. پس لشگرى به سعود داده او را بدین مهم مامور ساخت و سعود با مردم خود به طرف نجف اشرف سرعت نموده قلعه نجف اشرف را به محاصره انداخت و چند كرت یورش به قلعه برد و مقصود حاصل نكرد و از آنجا بىنیل مرام مراجعت كرده آهنگ كربلا نمود با دوازده هزار تن از ابطال رجال خود چون سیلاب بلا، مفافضة به كربلا درآمد و این هنگام، بامداد روز عید غدیر بود.
پس نخستین تیغ بىدریغ در سكنه آن بلده نهاده پنج هزار تن از مرد و زن مقتول ساخته و ضریح مبارك را درهم شكستند و آلات زر و سیم و جواهر رنگین و لآلى ثمین كه سالهاى فراوان از هر كشورى و كشورستانى بدانجا حمل داده و خزینه نهاده بودند، به نهب و غارت برگرفتند و قنادیل زرین و سیمین را فرود آوردند و خشتهاى زر احمر را از ایوان مطهر باز كردند و چندانكه توانستند در تخریب آثار و بنا كوشش كردند. بعد از شش ساعت از شهر بیرون شدند و اشیاء منهوبه را بر شتران خویش نهاده، به جانب درعیه كوچ دادند. (8)
این نقل سپر با نوشته اغلب نویسندگان تفاوت دارد، زیرا طبق نقل مورخان دیگر وهابیها نخستبه كربلا حمله كردند و سپس به نجف هجوم بردند.
سید عبداللطیف شوشترى نیز در ذیل كتاب «تحفةالعالم» به حمله وهابیها به كربلا اشاره كرده و مختصرى از عقاید آنان را نوشته است وى درباره هجوم وحشیانه وهابیها به كربلا مىنویسد:
«بالجمله در آنجا(بمبئى یكى از جزائر هند) بودم كه خبر كدورت اثر عبدالعزیز وهابى رسید كه در هیجدهم ذى الحجه سنه1216، با جیشى از اعراب در ارض اقدس كربلاى معلا تاخت آورد و به قدر چهار پنج هزار كس از مؤمنین را به قتل رسانید و سوء آدابى كه از ایشان به آن روضه منوره رسید، در خور نگارش نیست. شهر را غارت نموده اموال به یغما ببرد و باز به مقر ریاستخود كه درعیه است، بازگشت...». (9)
رضاقلى خان هدایت نیز درباره هجوم ددمنشانه وهابیها به كربلا مىنویسد:
«در اواخر سال1216 صباح روز هجدهم ذى حجه، عید غدیر خم سعود و همراهانش بناگاه بر قلعه كربلاى معلى، مشهد امام همام حسین بن على(ع) تاختن كردند، شهر را بىخبر به تصرف درآوردند چه بسیارى از اعزه آن شهر، طاعت را به نجف اشرف غروى رفته بودند و جمعى مردمان ضعیفالحال و شكستهبال زاهد عابد ركع ساجد بر جاى مانده، در حرم مطهر به نماز و ذكر اوراد و دعوات اشتغال داشتند، چندین هزار تومان اموال تجار و غیره و كرورى چند از نقود و اجناس سكنه حرم محترم به غارت بردند و كمال خلاف ادب و الحاد به ظهور آوردند كه قریب به شش ساعت هفت هزار عالم فاضل و مرشد كامل از علماى محققین و فضلاى صاحب یقین، به قتل درآوردند و آنچه در سر و بر مردان و زنان بود بركشیدند خون پیران و جوانان خداىشناس صاحب بینش و دانش، چون سیلاب جریان گرفت و تنهاى چاكچاك متقیان حقپرست چون پشتهپشته برفراز یكدیگر برآمد و گروهى بزرگوار كه در زمان امتحان و گاه حیات این جهان معاصر و معاون سیدالشهداء حسین بن على(ع) نبودند و در این عهد در آن مرقد مباركه آرزوى شهادت ركاب آن حضرت همى كردند به حكم سعادت در این روزگار در حوالى مرقد آن امام اطهار، بلكه در حضور پاك آن امام معصوم مقتول و در سلك شهداى گذشته مسطور و مذكور شدند». (10)
طبق نوشته میرزا ابوطالب، و حمله ویرانگرانه وهابیها به كربلا، به اطلاع سلطان روم(پادشاه عثمانى) و پادشاه عجم(فتحعلى شاه) مكرر مىرسید ولى كسى از ایشان اقدامى نمىكرد و لذا عبدالعزیز وهابى دلیر گشته، به تقلید پیامبر خاتم(ص) به دعوت سلاطین عالم، نامهها ارسال ساخت، چنانچه ترجمه نامهاى كه به پادشاه ایران نوشته، در این مقام ثبت است:
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
من عبدالعزیز امیرالمسلمین الى فتحعلى شاه ملك عجم.
آنكه چون بعد از رسول خدا، محمد بن عبدالله(ص) شرك و بتپرستى در امتشیوع یافته بود چنانچه مردم بقعات كربلا و نجف، پیش قبور كه از سنگ و گل، ساخته ایشان است، به خاك مىافتند و سجده كرده عرض حاجات مىدارند، این اضعف عبادالله چون مىدانست كه سیدنا على و حسین، به این افعال راضى نیستند، كمر همتبه تصفیه دین مبین بسته، به توفیق حق تعالى نواحى نجد و اكثر بلاد عرب را از آلایشها پاك ساخت، خدمه و سكنه كربلا و نجف كه بنابر اغراض نفسانى، منعپذیر نبودند، صلاح منحصر در فنا و اعدام ایشان دانست، لهذا فوجى از غزات به كربلا فرستاده چنانچه معلوم شده باشد، سزاى لایق بدیشان داده شد. اگر ملك عجم هم بدین عقیده بوده باشد، باید از آن توبه كند، زیرا كه هركس بر شرك و كفر، اصرار ورزد بدو آن خواهد رسید كه به سكنه كربلا رسید والسلام على من اتبع الهدى. (11)
میرزا ابوطالب در كتاب خود پاسخ فتحعلى شاه را در جواب سعود بن عبدالعزیز ذكر نكرده ولى مؤلف «گنجینه نشاط» متن عربى نامه فتحعلى شاه را در پاسخ سعود بن عبدالعزیز ذكر كرده كه در اینجا آورده مىشود:
(تبارك الذى بیده الملك و هو على كل شئ قدیر) و بعد فقد اتانا منك كتاب مصدق لسانا عربیا تضوح(ظ توضح) منه عرف المعارف منتشرا و مطویا و العجب ثم العجب انك دعوتنا الى التوحید و نفى التشریك عنالله الحمید المجید و نحن بین یدیه مفطورون علیه، نحدث به قدیما قرآن هذا صراطى مستقیما نعم وجدوا اولیائنا كتابك دلیلا على انك قد اخذت فى هذا الطریق سبیلا اذا لاتخذوك خلیلا و لا تجد لسنتنا تحویلا و المؤمنون بعضهم اولیاء بعض و عز من قال: (و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض...) و قد ذكرتم انكم ترسلون عالما منكم الینا لنطلع علیكم و تطلعوا على ما لدینا لیكون لكم مالنا و علیكم ما علینا فارسلوا و عجلوا فیه فانما المعروض على حضرتنا من مذهبكم غیر ما تكتبون والناس من عندهم یقولون و یسمعون و (ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون). ثم استعجلوا حتى ینكشف من امركم الحجاب و یرفع الارتیاب و ان كان الامر كذا فهذا ایفاق المسلمین و كان حقا علینا نصرالمؤمنین عدوكم باموال و بنین و موقعین على شبل هزیر الخلافة و من له على سواحل العمان قریرة و شرافة: حسین على میرزا ان یعاملكم بالمودة سرا و جهرا و یمدكم بما تستمدونه برا و بحرا فان الله سخر لنا الامصار و دیر لنا البحار و هوالذى یسیركم فى البر و البحر انه على ما یشاء قدیر و نحمد الله على ما هدانا و نسلم على النبى البشیر النذیر». (12)
خلاصه ترجمه این نامه كه در ضمن آن چندین آیه از قرآن به مناسبت آورده شده، چنین است:
«...نامهاى از جانب تو به ما رسید، شگفتا و شگفتا، كه تو ما را به توحید و نفى شریك دعوت كردهاى درحالى كه فطرت ما بر توحید است و دیرزمانى است كه زبان ما به آن گویا بوده و پیوسته این راه مستقیم ماست و شما در نامه خود یادآور شدهاید كه یكى از علماى خود را نزد ما مىفرستید تا از آن چه شما مىگوئید، ما آگاه گردیم و از آنچه ما مىگوئیم شما آگاه گردید، او را هرچه زودتر بفرستید كه به موجب آنچه از مذهب شما به عرض ما رسانیدهاند، غیر از چیزى است كه نوشتهاید، پس در این باره عجله كنید تا پرده از كار شما برداشته شود و شك و ریب برطرف گردد و ما به حسینعلى میرزا، شیر بچه خلافت و صاحب قدرت در سواحل عمان، فرمان مىدهیم كه به درخواست كمك شما ازما، چه در خشكى و چه در دریا، در نهان و آشكارا، پاسخ دهد كه خداوند، شهرها را براى ما تسخیر كرده و تدابیر امر دریاها را به عهده ما قرار داده است». (13)
چنانكه مىبینیم لحن نامه فتحعلیشاه در این نامه بسیار ملایم است و هیچ تناسبى با لحن نامه سعود بن عبدالعزیز ندارد كه در آن نامه شاه و مردم ایران را مشرك خوانده و تهدید كرده است كه اگر توبه نكنند به سرشان همان خواهد آمد كه به سر مردم كربلا آمد، درحال حاضر كسى نمىداند چرا فتحعلى شاه به سعود وهابى پس از آنهمه جنایات هولناك كه در حرمین شریفین و كربلاى معلى و نجف اشرف مرتكب شده بود، این چنین ملایم جواب داده است. و همین سهلانگارى و عدم احساس مسؤولیتسران كشورهاى اسلامى سبب شد وهابیهاى نجد جرىتر شوند و گستاخى را به آنجا برسانند كه امیر آنها پس از آنهمه جنایات و هتك حرمت از اماكن مقدسه و كشتن مردم بىگناه، به زمامداران كشورهاى اسلامى با این لحن زننده نامه بنویسد و خود را به جاى پیامبر اكرم(ص) بگذارد و آنها را به مسلك خود فراخواند.
بعضى گفتهاند: عبدالعزیز به كربلا حمله كرد و این شهر مقدس را تصاحب نمود و حرم مطهر امام حسین(ع) را ویران كرد و مدت شش ساعتبه قتل عام مردم پرداخت. فتحعلى شاه خواستبه جنگ وهابیها بشتابد، اما جنگ روسیه تزارى و ایران مانع انجام این لشگركشى شد. (14)
با این كه به نظر مىرسد، فتحعلى شاه در برخودر با مساله وهابیت كوتاه آمده است، ولى باز مىگویند در اثر فشار فتحعلى شاه بود كه سلطان عثمانى عكسالعمل مناسبى در این باره از خود نشان داد. (15)
چنانكه میرزا عبدالرزاق نوشته است كه بعد از سنوح این سانحه خدیو بهرام انتقام(یعنى فتحعلى شاه) اسماعیل بیك بیات غلام را روانه بغداد و شرحى به سلیمان پاشا (والى بغداد از طرف عثمانیها) مرقوم داشتند كه اگر از رهگذر تداخل سپاه ایران به مملكت عثمانیه، اولیاى آن دولت علیه بعضى اندیشههاى دور از راه، به خاطر نرسد، اظهارى شود تا به یارى جناب بارى، دفع ماده فساد طائفه وهابى شده تا كار آنها هنوز استوار نشده است، به سهولت چاره آنها شود. سلیمان پاشا در جواب، عرض نمود كه قرار حكم دولت عثمانیه اسباب قلع مواد فساد آن طایفه بدنهاد از هر طرف فراهم آمده و عما قریب اثرى از آنها در صفحه روزگار نخواهد ماند و حاجتى به زحمتسپاه ایران، براى این كار جز وى نخواهد بود، تعمیر روضه طاهره و سرانجام عوض اسباب تلف شده آن بقعه هم در عهده این دولت است اتفاقا در همان اوان سلیمان پاشا به عالم باقى شتافت. (16)
در كتاب منتظم ناصرى آمده است: چون خبر قتل عام و تخریب كربلا به سمع فتحعلى شاه پادشاه ایران (كه در آن وقت، چند سالى بود كه به سلطنت رسیده بود) رسید، اسماعیل بیك بیات را نزد سلیمان پاشا والى بغداد (از طرف سلطان عثمانى) فرستاد و از او خواست كه به دفع وهابیان بپردازد، سلیمان پاشا قبول كرد ولى چیزى نگذشت كه درگذشت. (17)
مؤلف كتاب «روضةالصفاى ناصرى» این موضوع را مفصلتر نوشته آنجا كه مىخوانیم: چون فتحعلى شاه از این خبر آگاه شد، نخست اسماعیل بیك بیات را نزد سلیمان پاشا فرستاد، سپس حاج حیدر علیخان برادرزاده حاج ابراهیم خان شیرازى را كه نایبالوزراء عباس میرزا بود، به سفارت مصر منصوب داشت و نامهاى ملاطفتآمیز به ضمیمه یك قبضه شمشیر خراسانى گوهرنشان، در نزد محمدعلى پاشا كه در آن وقت فرمانرواى مصر بود، فرستاد و از او خواست كه در دفع وهابیان بكوشد و گرنه اطلاع دهد تا پادشاه ایران از راه خشكى و دریا سپاهى به نجد گسیل دارد وهابیها را قلع و قمع كند.
چون سفیر ایران به مصر رسید و محمد على پاشا از حقیقتحال اطلاع یافت، ربیب خود ابراهیم پاشا را به دفع آن طایفه مامور كرد تا شهر درعیه را خراب و عبدالله بن سعود، امیر وهابى را مقید و مغلول روانه اسلامبول (پایتخت عثمانى) نمود و وى به دستور پادشاه عثمانى به قتل رسید و سفیر ایران مقضىالمرام از راه شام به تبریز وارد شد و به حضور عباس میرزا نائبالسلطنه رسید. (18)
اقدامات فتحعلى شاه در منابع غیر ایرانى درج نشده است ولى بعضى از مستشرقین به این موضوع اشارهاى كردهاند. (19) مسلما اقدامات فتحعلى شاه در این زمینه بىتاثیر نبوده است.
پىنوشتها:
1) ماضى النجف و حاضرها، ص6 - 325.
2) دوحةالوزراء، ص217 - موسوعةالعتبات المقدسه، ج1، ص166.
3) وهابیان، ص6 - 275.
4) مدرك قبل.
5) مفتاح الكرامة، ج7، ص653.
6) ماضى النجف و حاضرها، ج1، ص326.
7) مسیر طالبى، ص 408 ،409.
8) ناسخ التواریخ، جلد قاجار، ج1، ص119 - 120.
9) ذیل التحفه، ص477.
10) روضةالصفاى ناصرى، ج9، ص 381.
11) مسیر طالبى، یا سفرنامه میرزا ابوطالب، ص 412.
12) به نقل بررسیهاى تاریخى، سال یازدهم ضمیمه شماره 4، زیر عنوان «روابط ایران با حكومت مستقل نجد»، ص113.
13) ترجمه نامه با مختصر تفاوت از مؤلف كتاب «وهابیان» آقاى على اصغر فقیهى است، ص 270، پاورقى.
14) نظام آل سعود، نوشته روزنامهنگار فرانسوى «كلودفوییه» ترجمه نورالدین شیرازى، ص 22.
15) فاسیلیف، تاریخ العربیةالسعودیة، ص49
16) مآثر سلطانیه، ص86.
17) منتظم ناصرى، ج3، ص 78.
18) روضةالصفاى ناصرى، ج9، ص 585 و586.
19) فاسیلیف، فصول من تاریخ العربیةالسعودیة، ص49 - 50.
منبع: مكتب اسلام-سال 1378-ش9
بنیانگذاران عقائد وهابیت 2
بقلم: داود الهامى
محمد بن عبدالوهاب بنیانگذار آئین وهابى(1115 - 1207)
بنیانگذار مسلك وهابیت محمد بن عبدالوهاب تمیمى نجدى است كهنسبش به «وهیب تمیمى» مىرسد و این نسبت از نام پدرش«عبدالوهاب» گرفته شده است. وهابیان این نسبت را قبولندارند و از اطلاق آن به فرقه خود ناراضى هستند و مىگویند: ناموهابى را بعضى از دشمنان معاصر محمد بن عبدالوهاب از روىدشمنى و حسد به آنان دادهاند تا به افراد نادان چنین وانمودكنند كه آنان بدعتگذار و گمراه كننده هستند تا كسى كه از آنهاپیروى مىكند به وحشتبیفتد، بدین جهت نسبت فرقه را به شیخمحمد ندادهاند كه مبادا پیروان این آئین به سبب همنام بودن بانام پیامبر، نوعى شرافت پیدا كنند (1) .
مورخان در تاریخ تولد ومرگ او اختلاف كردهاند: بعضیها گفتهاند محمد بن عبدالوهاب درسال 1111ه ق در شهر «عیننه» (از شهرهاى نجد) تولد یافت ودر سال 1207 درگذشت (2) و عمر طولانى حدود 96 سال داشت.
زینى دحلان با این كه در كتابهاى خود این قول را انتخاب كرده،ولى در كتاب «فتنهالوهابیه» گفته است: بعضى در ماده تاریخهلاكت او گفته است: «بدا هلاك الخبیث» یعنى در سال 1206 بههلاكت رسیده است (3) . ولى به گفته آلوسى و برخى دیگر، فوت وى درسال 1206 بوده است (4) .
ولى مشهور این است كه تولد وى در سال 1115 و فوتش در همان سال1207 اتفاق افتاده است (5) .
او در شهرك عیینه متولد شد كه از بلاد نجد است، پدرش در آن شهرقاضى بود و فقه حنبلى را از پدر خود كه از علماى حنبلى بود،آموخت. مىنویسند: او از آغاز امر علاقه شدیدى به مطالعه تاریخمدعیان نبوت مانند: مسیلمه، سجاح، اسود عنسى، طلیحه اسدى ومانند اینها داشت. گویند: او از اوایل به مطالعه كتابهاى ابنتیمیه و ابن قیم اهمیت زیادى مىداد و آنها را زیاد مطالعهمىكرد (6) . و بسیارى از اعمال مردم نجد را زشت مىشمرد، پدرش كهمرد صالحى بود، در وى احساس انحراف مىكرد و او را مورد نكوهشقرار مىداد.
سپس جهت ادامه تحصیل عازم مكه و مدینه گردید و از طلبههائىبود كه در میان مكه و مدینه در تردد بودند و در نزد علماىآنجا مشغول تحصیل بود، در آغاز از محضر درس جمعى از علماى مكهو مدینه از جمله: شیخ محمد بن سلیمان كردى و شیخ محمد حیاهسندى استفاده كرد، ولى از همان آغاز مطالبى بر زبان او جارىمىشد كه اساتید و علماى صالحین نسبتبه آینده او بدبین بودندو پیشبینى مىكردند این شخص در آینده، مردم را گمراه خواهدساخت و برادرش سلیمان بن عبدالوهاب نیز بر وى ایراد مىگرفت ومردم را از پیروى وى برحذر مىداشت (7) .
«ملطبرون» مىنویسد: اصل و منشا وهابیگرى آن است كه عرب وبه خصوص مردم یمن گفتگو مىكردند كه چوپان بینوائى به نامسلیمان در عالم رویا دیده بود كه شعله آتشى از وى خارج و درروى زمین پخش شد و هر كه را كه جلو مىآمد، مىسوخت. او اینرویا را به معبرى گفت و او چنین تعبیر كرد كه: فرزندى ازفرزندان تو نیروى عظیمى پیدا مىكند و دولت نیرومندى تشكیلمىدهد و این رویا در نواده او محمد تحقق پیدا كرد.
وقتى كه محمد بزرگ شد، نزد همشهریانش به خاطر همین رویا كهمعلوم نبود، همان استیا نه؟ عزیز و محترم بود او نخست مذهبشرا پنهانى تبلیغ كرد و پیروانى نیز پیدا نمود سپس به شاممسافرت كرد و چون در آنجا به آئین تازه او نگرویدند، دوبارهپس از سه سال مسافرت به دیار خود بازگشت (8) .
آلوسى در كتاب «تاریخ نجد» مىنویسد: محمد بن عبدالوهاب درشهر عیینه، یكى از شهرهاى نجد نشو و نما كرد، فقه حنبلى رانزد پدرش فرا گرفت و از همان اوان كودكى سخنانى ناآشنا مىگفتو بر ضد بسیارى از اعمال و عقائد مورد اتفاق مسلمانان سخنمىگفت و آنها را به باد انتقاد مىگرفت ولى كسى او را یارىنكرد. پس از شهر عیینه به مكه و سپس به مدینه مسافرت كرد. درمدینه پیش شیخ عبدالله نامى درس خواند و شدیدا به استغاثه وتوسل در كنار مرقد مطهر رسول اكرم(ص) اعتراض نمود، آنگاه بهنجد و از آنجا به بصره و شام روى نهاد. در بصره مدتى اقامتگزید و در جلسه درس شیخ محمد مجموعى حاضر شد و در این شهر نیزبسیارى از اعمال مذهبى مسلمانان را به باد انتقاد گرفت و مردماز آنجا بیرونش كردند و از آنجا بگریخت (9) .
اینك مسافرت او رااز منابع دیگر پى مىگیریم:
گویند: محمد بن عبدالوهاب در سفرى كه به حج رفت، بعد از انجاممناسك حج رهسپار مدینه شد و در آنجا، توسل و استغاثه مردم رادر كنار قبر پیامبر مورد انكار قرار داد، سپس به نجد برگشت واز آنجا سفر دور و دراز خود را به شهرهاى اسلامى آغاز نمود.
ابتدا به بصره رفتبه این قصد كه از آنجا به شام برود مدتچهار سال در بصره ماند (10) . و از یكى از علماى بصره كه شیخمحمد مجموعى نام داشت، مدتى پیش او درس خواند (11) . و هنگامى كهعقائد خود را اظهار نمود، مردم به مخالفت پرداختند و او رامورد اذیت و آزار قرار دادند و سرانجام او را از شهر خودبیرون كردند و چیزى نمانده بود كه در گرماى شدید بیابان میانبصره و زبیر هلاك شود كه مردى از اهل زبیر او را نجات داد و بهشهر زبیر برد (12) . از آنجا عازم بغداد گردید و مدت پنجسال درآنجا ماندگار شد و سپس به كردستان رفت و یكسال هم در كردستانماند و بعد به همدان رفت و در آنجا هم دو سال ماند (13) و ازآنجا عازم اصفهان گردید و مدتى در نزد علماى اصفهان به تحصیلعلم نحو و صرف و معانى و بیان پرداخت و نیز در فقه و اصول ومسائل شرعیه به حد اجتهاد رسید (14) . و طبق گفته احمد امین، وىدر اصفهان فلسفه اشراق و تصوف را فراگرفت (15) .
مولف كتاب«جزیرهالعرب فى القرن العشرین» نوشته است: شیخ محمد بهایران سفر كرد و در آنجا حكمتشرق و ساختن تفنگ و قسمتى ازفنون جنگ را فرا گرفت (16) . و از یك منبع دیگر كه نسخه خطى آندر كتابخانه موزه بریتانیا موجود است، نقل شده است كه شیخمحمد هفتسال در اصفهان و مدرسه عباسیه از بناهاى شاه عباسصفوى اقامت كرده و در این مدت شرح تجرید قوشچى و شرح مواقفمیر سید شریف و حكمهالعین كاتبى را نزد میرزاجان اصفهانى،محشى شرح تجرید، خوانده، سپس از اصفهان به رى و از آنجا به قمآمده و با دوست همراه خود كه على قزاز نام داشت، یك ماه دراین شهر ماند و سپس به بلاد عثمانى و شام و مصر رفت و از مصربه جزیرهالعرب بازگشت (17) و مدت هشت ماه از مردم دورى گزید،آنگاه به اظهار عقائد خود پرداخت (18) .
«لوتروب ستودارد»آمریكائى نیز به مسافرت او به ایران اشاره كرده است (19) . دراین موقع كه سال 1139 بود، پدرش شیخ عبدالوهاب از «عیینه»به «حریمله» منتقل شده بود. شیخ محمد نیز ملازم پدرش گردید وباز كتابهائى را نزد او فرا گرفت و به انكار عقائد مردم نجدپرداخت و بدین جهت میان او و پدرش نزاع درگرفت و همچنینمنازعات سختى میان او و مردم نجد بر اثر عقایدش رخ داد و اینامر چندین سال ادامه داشت تا این كه در سال 1153 پدرش شیخعبدالوهاب به درود حیات گفت (20) .
اظهار دعوت
شیخ محمد پس از مرگ پدر، جرات بیشترى براى اظهار عقائد ومخالفتبا اعتقادات معمول مسلمانان پیدا كرد و عقائد و اعمالمورد اتفاق مسلمانان را مورد حمله قرار داد.
گروهى از افراد بىخبر اطراف او را گرفتند و كار وى بالا گرفت.
مردم حریمله متشكل از دو قبیله بودند و هر قبیله روسائى داشتو روساى شهر از مردم دو قبیله بودند كه هركدام مدعى ریاستبردیگرى بود، یكى از آن دو قبیله كه «حمیان» نامیده مىشد،غلامانى داشتند كه به امور منكر و فسق و فجور مىپرداختند، شیخدر صدد برآمد غلامان مزبور را امر به معروف و نهى از منكر بكندو آنان تصمیم گرفتند، شبهنگام نهانى شیخ را به قتل برسانند وبه این قصد پشت دیوارى كمین كردند، اما چند تن از مردم بر قصدغلامان واقف شدند و بر آنان بانگ زدند، غلامان گریختند و شیخباز از مهلكه نجات پیدا كرد.
شیخ محمد پس از این، از «حریمله» به شهر «عیینه» رفت و درآن وقتحاكم شهر عیینه مردى به نام عثمان بن حمد بن معمر بود.
محمد بن عبدالوهاب او را به طمع حكومت نجد انداخت و به او قولداد كه اگر از او حمایت كند، حكومت نجد از آن او خواهد بود.
عثمان نیز پذیرفت و او را گرامى داشت و در نظر گرفت وى رایارى دهد.
شیخ بعد از این، به امر به معروف و نهى از منكر (طبق عقائدخود) پرداخت و در انكار كارهاى مردم سختگیرى بسیار نمود وعقائد خود راكاملا آشكار ساخت. از جمله كارهاى او در عیینه اینبود كه دستور داد درختانى را كه مورد احترام مردم بود، قطعكردند و گنبد و ساختمان روى قبر زید بن خطاب را ویران ساختند (21) . قبر زید در ناحیه جبلیه (نزدیك عیینه) قرار داشت، شیخ بهعثمان گفت: بیا قبر زید و گنبد آن را خراب كنیم، عثمان گفت:
این قبر زید و این شما، آن را ویران سازید. شیخ گفت ما درصورتى مىتوانیم آن را خراب كنیم كه تو هم به ما كمك كنى.
عثمان با 600 نفر همراه شیخ و یارانش حركت كرد اهل جبلیه درصدد منع برآمدند، اما چون یاراى جنگ با عثمان را نداشتند، خودرا كنار كشیدند. عثمان به شیخ گفت كه من متعرض قبر نمىشوم،شیخ خود كلنگ به دست گرفت و قبر را با زمین برابر كرد و ایننخستین اقدام تخریبى پسر عبدالوهاب بود. پس از آن زنى نزد اوآمد و به زناى محصنه اعتراف كرد، شیخ عقل وى را سنجید و او راسالم دید، آنگاه به زن گفت كه شاید به زور به تو تجاوز شدهاست، زن دوباره نوعى اعتراف كرد كه مجازات سنگسار شدن بر اوثابت مىشد، شیخ دستور داد آن زن را سنگسار كردند (22) .
خبر شیخمحمد و كارهاى او به گوش سلیمان بن محمد بن عزیز حمیدى، امیراحساء و قطیف و توابع رسید، سلیمان نامهاى به عثمان حكمرانشهر عیینه فرستاد و او را به قتل پسر عبدالوهاب فرمان داد واز مخالفت فرمانش برحذر داشت و گفت اگر این كار را انجامندهى، خراجى كه از احساء براى تو مىفرستم، قطع خواهم كرد.خراج مزبور یكهزار و ویستسكه طلا و مقدارى مواد غذائى و لباسبود.
چون نامه امیر احساء به عثمان رسید، قدرت مخالفت درخود ندید، شیخ را نزد خود خواند و گفت: ما طاقت جنگ با امیراحساء را نداریم، شیخ محمد پاسخ داد كه اگر به یارى من بشتابىتمام نجد رامالك مىشوى، اما عثمان از او اعراض كرد و گفت:
امیر احساء فرمان قتل تو را داده ولى از مروت بدور است كه ماتو را در شهر خود به قتل برسانیم، هرچه زودتر از شهر ما بیرونرو، سپس سوارى به نام «فرید ظفرى» را مامور ساخت تا شیخ رااز عیینه بیرون راند (23) .
پىنوشتها:
1- دائرهالمعارف فرید وجدى: ج10 ، ص 871. مقاله صالح ابن دخیلنجدى - زركلى، اعلام ، ج6، ص 257.
2- الدرر السنیه، زینى دحلان، ص 42 - زهاوى، الفجرالصادق، ص17.
3- فتنه الوهابیه ، ص 66.
4- تاریخ نجد آلوسى، ص 111 - احمد امین زعماء الاصلاح، ص 10 -زركلى، ج6، ص 257.
5- ابجدالعلوم قنوجى، ص 871 - دائرهالمعارف فرید وجدى، ج10، ص871 - الفتوحات الاسلامیه، ج2، ص 156 - الضیاء الشارق ابنسمحان، ج4، ص 196 - هدیهالعارفین، ج2، ص 350.
6- ازاله شبهات، ص 20.
7- جغرافیاى ملطبرون، ترجمه «رفاعه بك» ناظر مدرسه عالىزبان و ترجمه، به نقل كشف الارتیاب، ص 13
8- مدرك قبل.
9- تاریخ نجد، ص 112.
10- زعماء الاصلاح، ص 10.
11- تاریخ نجد، ج1، ص 118.
12- تاریخ نجد آلوسى، ص 111.
13- زعماء الاسلام، ص 10.
14- ناسخ التواریخ، جلد قاجار، ج1، ص 118 - مآثر سلطانیه، ص82.
15- زعماء الاصلاح، ص 10.
16- جزیرهالعرب فى القرن العشرین، حافظ وهبه، ص 336.
17- ضمیمه شماره 4 سال 11 مجله بررسیهاى تاریخى با عنوانروابط ایران با حكومت مستقل نجد به نقل از كتاب لمع الشهاب فىسیره محمد بن عبدالوهاب كه نسخه خطى آن به گفته آقاى مدرسىطباطبائى در كتابخانه موزه بریتانیا مضبوط است. فاسیلینیف دركتاب «تاریخ العربیهالسعودیه» اطلاعات ارزشمندى درباره اینكتاب خطى به دست مىدهد. (همان كتاب، ص 9).
18- زعماء الاصلاح، ص 10.
19- امروز جهان اسلام، ج1، ص 261.
20- تاریخ نجد، آلوسى، ص 113.
21- زید برادر عمر بن خطاب بود كه در جنگ یمامه (جنگ مسلمانانبا مسیلمه كذاب) به شهادت رسیده بود و در آن منطقه قبرشزیارتگاه مردم بود.
22- تاریخ نجد، ابن بشر ج1 و 9 و 10 - وهابیان، ص 120 - 122.
23- فیلیبى، عبدالله، تاریخ نجد، ص 390، طبع بیروت.
منبع: مكتب اسلام-سال 1377-ش1 1
بنیانگذاران عقائد وهابیت 1
مؤسس و بنیانگذار مسلك وهابیت «محمد بن عبدالوهاب»از علماى «نجد» بودكه در قرن دوازدهم هجرى مىزیست. (شرح حال او بعدا ذكر خواهد شد).
ولى باید بدانیم كه وى، مبتكر و به وجود آورنده عقائد وهابیان نبود، بلكهقرنها قبل از او این عقائد یا قسمتى از آنها توسط بعضى از علماى حنبلى اظهارشده ولى به صورت مسلك جدید درنیامده بود. اینك به بعضى از كسانى كه قرنهاقبل از «محمد بن عبدالوهاب» این عقائد را اظهار داشتهاند، اشاره مىكنیم ازجمله
1 - «حسن بن على بربهارى» در قرن چهارم عالم معروف حنبلى «ابو محمد، حسنبن على بن خلف بربهارى» قسمتى از این عقائد را اظهار داشت. وى در عصر خود،شیخ و پیشواى حنبلىها بود كه به سال 233 در بغداد متولد شد و در آنجا نشو ونما كرد و از دوران تحصیل و اساتید وى اطلاعى در دست نیست. او عالم كجاندیش وكینهتوز بود و سخنان منكر و ناشناخته زیادى مىگفت او بود كه براى اولین بارزیارت قبور را منع كرد و نوحهگرى و مرثیهخوانى بر امام حسین(ع) و زیارت اورا قدغن ساخت و به كشتن نوحهخوانان دستور داد. از جمله این كه نوحهگرى بودبه نام خلب كه در كار خود ماهر بود و صداى خوبى داشت و قصیدهاى را كه با اینبیتشروع مىشود:
ایها العینان فیضا و استهلا لا تغیضا
در رثاى امام حسین(ع)مىخواند. تنوحى مولف كتاب «نشوار المحاضره» مىگوید: آن را در خانه یكى ازروسا شنیدیم. در آن موقع حنابله در بغداد نفوذ زیادى داشتند و از ترس آنهاكسى جرات نوحهگرى و روضهخوانى بر امام حسین(ع) را نداشت مگر این كه در نهانیا در پناه قدرت سلطان باشد نوحه هم جز مرثیههاى حسین(ع) و اهل بیت نبود وهیچ تعرضى به سلف نمىشد با وجود این، بربهارى از این امر آگاه شد دستور دادنوحهگر را پیدا كنند و او را به قتل برسانند. در آن موقع حنابله در بغدادمكرر به فتنهانگیزى و اذیت و آزار مردم مىپرداختند. آنها در بغداد مسجدى بناكردند كه مركز فتنه و فساد بود به همین جهت مردم آن را مسجد ضرار نامیدند(آن را به مسجد ضرارى كه پیغمبر اكرم(ص) آن را خراب كرد، مانند كردند) و به«على بن عیسى» وزیر شكایت كردند و او دستور ویران كردن آنجا را داد (1) .
او داراى آراء مخصوصى بود و هركس با آراء و عقائد او مخالفت مىورزید، شدتعمل به خرج مىداد و یاران خود را وادار مىكرد كه با خشونتبا مردم رفتاركنند، خانههاى مردم را غارت نمایند و مزاحم كارهاى مردم باشند و هركسسخنانشان را نپذیرد او را بترسانند. یكى از موارد آن، داستان حمله آنها به«محمد بن جریر طبرى» مورخ معروف است.
گویند: طبرى در سفر دوم از طبرستان به بغداد در یك روز جمعه در مسجد جامع،حنبلیها نظر او را درباره «احمد بن حنبل» و نیز حدیث نشستن خدا بر روىعرش، پرسیدند.
پاسخ داد كه مخالف «احمد بن حنبل» به حساب نمىآید. حنبلیها گفتند علماء دراختلافات او را به حساب آوردهاند، طبرى جواب داد كه من نه خود او را دیدهامكه از وى روایتى شده باشد و نه با یكى از اصحاب او كه مورد اعتماد باشد، برخودهام. و اما حدیث جلوس خداوند بر عرش، امرى محال است.
حنبلیها و اصحاب حدیث چون این سخن از طبرى شنیدند به او حمله بردند ودواتهاى خود را به طرف وى پرتاب كردند، او ناگزیر به خانه خود پناه برد،حنبلیها كه تعدادشان به هزاران تن مىرسید، خانهاش را سنگباران كردند بهطورىكه در جلو خانه او تل بزرگى از سنگ پدید آمد. «نازوك» رئیس شرطه بغداد، باهزاران سپاهى در رسید و طبرى را از شر حنابله رها كرد و یك روز تمام در آنجاماند و دستور داد سنگها را از خانه او دور كردند (2) .
نویسندگان حنبلى مانند «ابن كثیر و ابن عماد» درباره «بربهارى» مطالب مبالغهآمیزى نوشتهاند از جمله ابن كثیر نوشته: بربهارى در نزد عموم مردم احترام زیادى داشت روزى بالاى منبر در حال موعظه، عطسه كرد، تمام حاضرین او را «تشمیت» گفتند. یعنى جمله «یرحمكالله» را بر زبان جارى ساختند، صداى اهل مجلس به كوچه و بازار رسید هركس شنید او نیز گفت و این امر تا آنجا وسعتیافت كه اهل بغداد، جمله یرحمكالله را بر زبان راندند، فریاد یرحمكالله مردمبه قصر خلیفه رسید، این امر بر خلیفه گران آمد، جمعى نیز سعایت كردند، درنتیجه در صدد دستگیرى وى بر آمدند و او متوارى شد و پس از یك ماه در گذشت (3) .
اما حقیقت این است كه علت عمدهاى كه باعثشد خلیفه حكم دستگیرى او را صادركرد، مطالبى بود كه برخلاف عقیده مردم اطهار مىداشت.
غرض، خلیفه به وزیر خود «ابى على بن مقله» دستور داد او را دستگیر سازد تافتنهها بخوابد و اوضاع آرام گیرد. «بربهارى» خود را مخفى كرد (4) . تا این كه با جمعى از یارانش دستگیر و به بصره تبعید گردید (5) . سپس بر بهارى در زمانراضى(322ه) به سال 323 با یاران خود به بغداد برگشت (6) . راضى از جریان مطلعشد و به رئیس شرطه دستور داد در بغداد از یاران بربهارى نباید دو نفر دریكجا جمع شوند. بدر خرشنى (صاحب شرطه) گروهى از اتباع او را به زندان افكندو خود بربهارى متوارى شد.
«ابوعلى مسكویه» مىنویسد: علت اقدام مزبور این بو دكه بربهارى و پیروانش پیوسته فتنهانگیزى مىكردند. درباره این گروه از طرف خلیفه الراضى توقیعى صادر گردید، خلیفه در توقیع خود، اعمال و معتقدات اتباع بربهارى را از قبیل این كه شیعیان اهل بیت پیامبر(ص) را به كفر و ضلالت نسبت داده و زیارت قبور امامان و پیشوایان دینى را انكار كردهاند، ذكر نموده و به سختى بر آن تاخته است و تهدید كرده كه هرگاه دست از كارهاى خویش برندارند گردنشان را خواهد زدو خانه و محلههاى آنها را به آتش خواهد كشید (7) .
«ابن اثیر» در تاریخ خود، در حوادث سال 323 تحت عنوان فتنه حنابله دربغداد، چنین نوشته است كه در این سال (323) كار حنبلیها در بغداد بالا گرفت وقدرتى پیدا كردند.
«بدرخرشنى» صاحب شرطه، در دهم جمادى الاخره دستور داد در دو طرف جسر بغدادندا كردند كه از اصحاب بربهارى حنبلى، دو نفر نباید با هم باشند و حق ندارنددر خصوص مذهب خود مناظره كنند، امام جماعتشان باید در نماز صبح و مغرب وعشاء «بسمالله» را بلند و آشكارا بگوید. این اقدام صاحب شرطه مفید واقعنشد، بلكه فتنهجوئى یاران بربهارى فزونى گرفت. نابینایانى كه در مسجد منزلداشتند آنها را وادار كردند تا هر شافعى مذهبى كه وارد مسجد شود، او را تانزدیك مردن كتك بزنند.
ابن اثیر سپس از توقیع خلیفه كه آن را براى حنابله خواندند، سخن گفته و اینچنین ادامه داده است كه خلیه «الراضى» یاران بربهارى را سخت توبیخ كرده وبه شدت آنها را تهدید نموده استبه این علت كه براى خداوند، مانند و شبیهىقائل بودند و ذات احدیت را داراى كف دست و انگشتان و دو پا با كفش از طلا وصاحب گیسوان، تصور مىكردند و مىگفتند كه خداوند به آسمان بالا مىرود و بهدنیا فرود مىآید.
همچنین «ثم طعنكم على خیار الائمه و نسبتكم شیعه آل محمد(ص) الى الكفروالضلال، ثم استدعاوكم المسلمین الى الدین بالبدع الظاهره و المذاهب الفاجرهالتى لا یشهد بها القرآن وانكاركم زیاره قبور الائمه و تشنیعكم على زوارهابالابتداع و انتم مع ذلك تجتمعون على زیاره قبر رجل من العوام لیس بذى شرف ولا نسب و لا سبب برسولالله(ص) و تامرون بزیارته و تدعون له معجزات الانبیاء وكرامات الاولیاء فلعنالله شیطانا زین لكم هذه المنكرات و ما اغواه...» (8) .
«بر برگزیدگان از امامان طعن مىزدند و شیعه آل محمد را به كفر و گمراهى،نسبت مىدادند، و مسلمانان را به بدعتهاى آشكار و مذاهب زشت كه در قرآن نامىاز آنها نیست، دعوت مىنمودند آنها درحالى كه زیارت قبور ائمه را منع مىكردندو عمل زائران قبور ائمه را زشت مىشمردند و آنها را بدعتگزار مىدانستند، خودبه زیارت قبر مردى از عوام كه هیچ نسبتى هم با رسول الله(ص) نداشت امرمىكردند و براى او معجزاتى مانند معجزات پیامبران و اولیاء الهى ادعامىنمودند. خداوند شیطان را لعنت كند كه این اعمال زشت را بر آنها زینت دادهاست». از توقیع خلیفه چنین معلوم مىشود كه اتباع بربهارى درحالى كه زوارقبور ائمه را بدعتگزار مىدانستند، به زیارت قبر مردى از عوام كه هیچ نسبتىهم با رسول خدا(ص) نداشت، امر مىكردند.
سرانجام بربهارى در سال 329 در سن 96 سالگى در مخفیگاه دوم فوت كرد درحالىكه در خانه زنى خود را پنهان كرده بود در همان خانه بدون این كه كسى بدانداو را غسل دادند و كفن كردند و در همانجا به خاك سپردند (9) .
ملاحظه مىكنیم، سخنان بربهارى كه در توقیع خلیفه به آن اشاره شده، قسمتى ازعقائدى است كه بعدا به وسیله «ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب» اظهار شدهاست. مهمترین كتاب بربهارى «شرح كتابالسنه» است كه در آن كتاب عقائد وآراء خاص خود را بیان كرده است و ابن عماد حنبلى نمونههائى از عقائد او رابیان داشته است از جمله گفته: بربهارى در كتاب شرح كتابالسنه گفته است: هرسخنى كه از مردم زمان خود مىشنوى در پذیرفتن و عمل به آن عجله مكن تا براىتو معلوم شود آیا درباره آن از صحابه و یا از علماء سخنى رسیده استیا نه؟
اگر چیزى از صحابه یا علماء وارد شده باشد تنها آن را بپذیر و به غیر آن عملمكن كه در آتش مىافتى. آگاه باش كه سخن گفتن درباره حق تعالى از چیزهائى استكه تازه پیدا شده و این امر بدعت و گمراهى است. درباره خدا همان را بگو كهخداوند در قرآن خود را به آن وصف كرده یا پیامبر براى اصحابش بیان داشتهاست. نیز باید به این امر ایمان داشت كه مردم، در روز قیامتخدا را باچشمانى كه در سر دارند، مىبینند و خداوند بدون واسطه به حساب بندگان خودمىرسد. همچنین باید ایمان داشتبر این كه رسول خدا(ص) از گناهكاران در روزقیامت و در سر پل صراط، شفاعت مىكند و تمام پیامبران و نیز صدیقین و شهداء وصالحین، حق شفاعت دارند. ایمان به این كه بهشت و جهنم خلق شدهاند بهشت درآسمان هفتم و سقف آن عرش است و دوزخ در زیر طبقه هفتم زمین قرار دارد.
و نیز ایمان به فرود آمدن حضرت عیسى(ع) از آسمان و این كه دجال را مىكشد وازدواج مىكند و پشتسر قائم آل محمد(ص) نماز مىخواند، سپس از دنیا مىرود (10) .هركس به تشییع جنازه بدعتگزارى برود تا از تشییع باز گردد، در دشمنىخداست...
2 - عبیدالله بن محمد بن محمد بن حمدان عكبرى مكنى به«ابوعبدالله» و معروف به «ابن بطه» از فقهاء و محدثین حنبلى است كه درسال 304 در عكبرى (واقع در ده فرسنگى بغداد) متولد شد و در سال 384 در 83 سالگى در همانجا درگذشت او براى تحصیل و فراگرفتن حدیثبه مكه و سرحدات وبصره و سایر شهرها مسافرت نمود و سپس به زادگاه خود مراجعت و مدت چهل سالمنزوى و خانهنشین گردید و كتابهائى نوشت از جمله «الابانه على اصول السنهوالدیانه» (11) او عالم كجاندیش بود كه زیارت و شفاعت پیغمبر(ص) را انكاركرد. وى معتقد بود كه سفر براى زیارت قبر پیغمبر(ص) سفر معصیت مىباشد و بایدنماز را در این سفر تمام خواند و قصر آن جایز نیست (12) . همچنین عقیده داشت كههركس سفر به زیارت قبور انبیاء و صالحان را عبادت بداند، عقیده او مخالف سنتپیغمبر(ص) و برخلاف اجماع مىباشد (13) . «خطیب بغدادى» شرح حال ابن بطه را ذكركرده و ایرادهائى به او وارد آورده است، و گفته روایات او ضعیف است . «ابن جوزى» كه ناشر افكار اوست، به ایردهاى خطیبجواب داده است (15) . «ابن تیمیه» و «محمد بن عبدالوهاب» اهم عقائد خود رااز او گرفتهاند. (16)
ادامه دارد
پىنوشتها:
1- نشوار المحاضره ، ج2، ص 134.
2- ارشاد یاقوت، ج6، ص 436.
3- البدایه والنهایه، ج11، ص 201 .
4- كامل ابن اثیر، ج6، ص 282.
5- الوافى بالوفیات، ج12، ص 146 - شذرات الذهب، ج2، ص 319.
6- طبقات الحنابله نابلسى، ص 299 - الاعلام زركلى، ج2، ص 201.
7- تجارب الامم، ج5، ص 322.
8- كامل ابن اثیر، ج6، ص 248.
9- المنتظم ابن جوزى، ج6، ص 32 - الوافى بالوفیات، ج12، ص 146.
10- به نقل شذرات الذهب، ج2، ص 321 - 320.
11- ایضاح المكنون، ج1، ص 8.
12- كتاب الرد على الاخنایى، ابن تیمیه، ص 27.
13- همان كتاب، ص 30.
14- تاریخ بغداد، ج10، ص 5 - 371.
15- المنتظم، ج7، ص 193.
16- وهابیان مذهب خود را تازه نمىدانند، بلكه مىگویند این مذهب سلف صالحاست و از این روى خود را سلفیه مىنامند(فقهى، على اصغر، وهابیان، ص17،انتشارات صبا).

بسم الله الرحمن الرحیم
والذین هاجروا فی سبیل الله ثم قتلوا او ماتوا لیرزقنهم الله رزقا حسنا و ان الله لهو خیرالرازقین
پیام استقامت و مظلومیت زائران عزیزتر از جانمان را از كنار كعبه مظلوم و حرم خون آلود خدا شنیدم. سلام خالصانه این جانب و همه ملت ایران را به همه عزیزانی كه در كنار خانه خود و حرم امن خدا مورد تهاجم و گستاخی اجیرشدگان شیطان بزرگ، یعنی آمریكای جنایتكار قرار گرفته اند، ابلاغ كنید. این حادثه بزرگ نه تنها احساسات و عواطف ملت ایران را كه یقیناً دل همه آزادگان جهان و ملت های اسلامی را جریحه دار و متالم ساخته است ولی برای ملت بزرگ و قهرمانی همچون مردم عزیز كشورمان كه تجربه چندین ساله انقلاب را دیده اند و نقاب از چهره ها و نیرنگ های ایادی آمریكا چون شاه و صدام را در حمله به عزاداران حسینی و آتش زدن قرآن ها و مساجد برداشته اند، این حوادث غیر مترقبه و شگفت آور نیست كه دوباره دست كثیف آمریكا و اسرائیل از آستین ریاكاران و سردمداران كشور عربستان و خائنین به حرمین شریفین به درآید و قلب بهترین مسلمانان و عزیزان و میهمانان خدا را نشانه رود و مدعیان سقایت حاج و عمارت مسجدالحرام، خیابان ها و كوچه های مكه را از خون مسلمانان سیراب كنند...
ما در عین حال كه شدیداً متاثر و عزادار از این قتل عام بی سابقه امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و پیروان ابراهیم حنیف و عاملین به قرآن كریم گردیده ایم ولی خداوند بزرگ را سپاس می گزاریم كه دشمنان ما و مخالفین سیاست اسلامی ما را از كم عقلان و بی خردان قرار داده است، چرا كه خودشان هم درك نمی كنند كه حركت های كورشان سبب قوت و تبلیغ انقلاب ما و معرف مظلومیت ملت ما گردیده است و در هر مرحله ای سبب ارتقای مكتب و كشورمان را فراهم كرده اند كه اگر از صدها وسیله تبلیغاتی استفاده می كردیم و اگر هزاران مبلغ و روحانی را به اقطار عالم می فرستادیم تا مرز واقعی بین اسلام راستین و اسلام آمریكایی و فرق بین حكومت عدل و حكومت سرسپردگان مدعی حمایت از اسلام را مشخص كنیم، به صورتی چنین زیبا نمی توانستیم و اگر می خواستیم پرده از چهره كریه دست نشاندگان آمریكا برداریم و ثابت كنیم كه فرقی بین محمدرضا خان و صدام آمریكایی و سران حكومت مرتجع عربستان در اسلام زدایی و مخالفتشان با قرآن نیست و همه نوكر آمریكا هستند و مامور خراب كردن مسجد و محراب و مسئول خاموش نمودن شعله فریاد حق طلبانه ملت ها، باز به این زیبایی میسر نمی گردید، و همچنین اگر می خواستیم به جهان اسلام ثابت كنیم كه كلیدداران كنونی كعبه لیاقت میزبانی سربازان و میهمانان خدا را ندارند و جز تامین آمریكا و اسرائیل و تقدیم منافع كشورشان به آنان كاری از دستشان برنمی آید، بدین سعود، این وهابی های پست بی خبر از خدا به سان خنجرند كه همیشه از پشت در قلب مسلمانان فرو رفته اند، به این اندازه كه كارگزاران ناشی و بی اراده حاكمیت سعودی در این قساوت و بیرحمی عمل كرده اند، موفق نمی شدیم و حقاً كه این وارثان ابی سفیان و ابی لهب و این رهروان راه یزید روی آنان و اسلاف خویش را سفید كرده اند.
جمهوری اسلامی ایران الحمدلله در میان زائران خانه حق از ملیت ها و نژادها و كشورها و حتی در خود عربستان طرفداران بسیار زیاد و دوستان صادق و وفاداری پیدا نموده است كه برای گواه و شهادت حقانیت ما و معرفی ابعاد قتل عام خونبار مسلمانان به دست خادم الحرمین و انتقال حقایق تلخ روز حادثه به مردم جهان ما را یاری دهند. و چه بهتر كه بلافاصله و در حالی كه اجساد عزیزان ما بر زمین افتاده اند، صدام و حسین اردنی و حسن مراكشی به حمایت از جنایت آل سعود اعلام همبستگی نمایند، گویی عربستان سنگر بزرگی را فتح كرده است و در كشتن صدها زن و مرد بیدفاع مسلمان و به رگبار مسلسل بستن آنان و عبور از روی اجساد مطهر آنان به پیروزی نظامی بزرگی نایل آمده است كه به یكدیگر تبریك می گویند و حال آن كه جهان در این ماتم نشسته و دل پیامبر خاتم شكسته است. و چه كسی است كه نداند توسل به زور و سرنیزه و لشكركشی در برابر زائران خانه حق و تهیه آن همه مقدمات و توسل به بهانه های پوچ برای درگیری با زنان و مردان و جانبازان و مادران و همسران شهیدان چیزی جز استیصال و خشم و ضعف آمریكا و عجز و ناامیدی سرسپردگان آنان نخواهد بود.
یقینا آمریكا و عربستان از شرایط خلع سلاح مسلمانان در حرم خدا و احترام مومنین به احكام قرآن و پرهیز از جدال در كنار خانه خدا سوء استفاده كرده اند و با وسایل از پیش فراهم شده و نقشه های دقیق روبه صفتانه به صفوف شیرمردان و شیرزنان ما حمله نموده اند و آنان را غافلگیر كرده اند.
«حكومت سعودی مطمئن باشد كه آمریكا لكه ننگی بر دامنش نهاده است كه تا قیام قیامت هم با آب زمزم و كوثر پاك نمی شود» و خونی كه از دل اقیانوس بزرگ ملت ما بر سرزمین حجاز جاری شده است، زمزم هدایتی برای تشنگان سیاست ناب اسلام گردیده است كه ملت ها و نسل های آینده از آن سیراب و ستمكاران در آن غرق و هلاك می شوند و ما همه این جنایت ها را به حساب آمریكا گذاشته ایم و به یاری خدا و در موقع مناسب به حساب آنان خواهیم رسید و انتقام فرزندان ابراهیم را از نمرودها و شیاطین و قارون ها خواهیم گرفت و مجدداً تاكید می كنم كه اینها بهای گران حاكمیت نه شرقی و نه غربی و استقلال و آزادی و اسلام خواهی ماست.
و اینك از فرصت استفاده كرده به یكی از آیات كتاب كریم اشاره می كنم آن جا كه فرموده است: ((اجعلتم سقایه الحاج و عمارت المسجد الحرام كمن امن بالله والیوم الاخر و جاهد فی سبیل الله لا یستوون عندالله والله لا یهدی القوم الظالمین.)) گویی آیه كریمه در همین عصر نازل شده و گویی برای آل سعود و امثال آل سعود در طول تاریخ و برای ملت مجاهد بزرگ ایران و حجاج بیت الله الحرام در عصر حاضر و امثال آنان در همه اعصار آمده است. خداوند تعالی می فرماید: شما كوردلان آب رسانی به حجاج و تعمیر مسجدالحرام را با ارزش آنانی كه ایمان به خدا و به روز جزا آورده و در راه خدا مجاهده می كنند، مساوی قرار داده اید، حاشا كه اینان با شما مساوی نیستند و خداوند ستمگران را هدایت نمی كند.
آیا سعودی ها و امثال آنان در طول تاریخ ارزش خود را برای تهیه آب در مواقف حج و زرق و برق تعمیرات مسجدالحرام را با ارزش های مسلمانانی به خداوند و روز جزا ایمان دارند و با نثار خون خود و جوانان مجاهد خود در راه خدا و برای دفع دشمنان خدا از حریم اسلام و حرم خداوند تعالی به پا خاسته اند مقایسه نكرده اند و سعودی های عصر حاضر، پا را فراتر از آن نگذاشته و بر مسلمانان افتخار نمی كنند و با مجاهدان راه خدا آن نمی كنند كه روی آمریكای جهانخوار و ارباب خود را سفید كرده است. و جالب توجه این كه خداوند در این آیه ایمان به خدا و روز جزا را ذكر فرموده و از میان تمام ارزش های اسلامی و انسانی مجاهده در راه خدا را با دشمنان خدا و بشریت انتخاب كرده است و در این انتخاب به همه مسلمانان تعلیم فرموده است كه ارزش جهاد فوق همه ارزش هاست. و آیا خداوند با ذكر والله ((لایهدی القوم الظالمین)) نمی خواهد بفرماید خداوند سعودی های عصر را و تمام اعصار تاریخ را ستمگرانی بیش نمی داند كه قابل هدایت نیستند و خداوند آنان را هدایت نمی فرماید؟ آیا ستمكاری بر حق و خلق و بر رسول خدا و امت بزرگوار حضرت رسول خاتم، بالاتر از آنچه آل سعود با كعبه و حرم امن الهی و با زائران مجاهد آن كه همه چیز و همه كس خود را در راه دوست و آرمان اسلام تقدیم كردند، می توان تصور كرد آیا جرم این مجاهدان كه به فرمان خداوند تعالی ندای برائت از مشركین را انجام داده اند، جز برائت از خدایان آل سعود و سعودی های عصر حاضر و شاه حسین و شاه حسن و مبارك نامبارك و صدام عفلقی است آیا سكوت در مقابل این ستمگری ها كه در طول تاریخ سابقه نداشته است، چیزی جز رضای به این جرم و شركت در ظلم و ستم ظالمین و ستمگران است و در هر صورت آل سعود برای تصدی امور كعبه و حج لیاقت نداشته و علما و مسلمانان و روشنفكران باید چاره ای بیندیشند. زائران شریف ایرانی امسال پیام انقلاب و برائت خود را با خونشان به جهان و به امت اسلام ابلاغ نمودند و با تقدیم شهدای بزرگ به پیشگاه مقدس حق از سازندگان و بانیان سیاست نه شرقی و نه غربی كعبه خداوند گشته اند و ملت بزرگ ایران نیز با تجلیل گسترده خود از شهدا و شركت میلیونی خود در راهپیمایی و اعلان برائت از كفر خصوصاً آل سعود به وظیفه انقلابی و الهی خود عمل نموده اند كه در این جا لازم است از حضور گسترده آنان و همه اقشار و خواهران و برادران تشكر كنم. اكنون نوبت زائران دیگر كشورها و خصوصا علما و روشنفكران و گویندگان است كه پیام مظلومیت ما را به جهان ابلاغ كنند. انشاء الله زائران محترم ایرانی با مقاومت و صبر بقیه اعمال خود را به اتمام برسانند و با گام های محكم و دلی آرام و قلبی سرشار از رضایت و لبی خندان، شادی پیروزی خون بر شمشیر و شهادت در كنار خانه خدا را جشن بگیرند و افرادی كه به مدینه منوره مشرف می شوند، سلام شهیدان به خون خفته كعبه و مجروحین خانه امن را به رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام ابلاغ كنند و این موفقیت بزرگ را به محضرشان تبریك بگویند و به راه خود با صلابت و اطمینان ادامه دهند و مشكلاتی كه آمریكا و عربستان بر آنان تحمیل نموده اند به حساب خدا و دفاع از پیامبر بگذارند و از این كه خداوند هدیه ها و قربانیان هاجروار و اسماعیل گونه این ملت بزرگ را در كنار خانه خود پذیرفته است سپاسگزار و شاكر باشند كه انشاء الله خداوند شهدای بزرگ ما را با شهدای صدر اسلام محشور و به بازماندگان آنان صبر و اجر و به مصدومین و مجروحین شفا عنایت فرماید و شر متجاوزان را به خودشان باز گرداند و آنان را به عقوبت خود كیفر دهد.
از خداوند مسئلت می كنم كه از این زمان كه همه كفر و همه شرك دست به دست هم داده اند و تصمیم و عزم خود را برای شكست امت اسلام جزم كرده اند و همه ضربه ها را بر علیه ما به كار گرفته اند، خود ما را در حصار محكم خود و در لوای مرحمت و لطف خود حفاظت فرماید.
والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته روح الله الموسوی الخمینی
صحیفه نور جلد 20 صفحه 134 ، تاریخ: 12/5/66
بهاییت وجود داره اما وهابیت مطلقا وجود خارجی نداره فقط نوعی شانتاژ تبلیغاتیه
ماشاءالله ماشاءالله این کلوب چقدر انسانهای فرهیخته و روشنی داره
مطلب چون خیلی پیچیده بود از محدوده سواد این حقیر خارج بود
میشه عنایت کنید بفرمائید ....بهائیت وجود دارد یعنی چی..؟
و وهابیت وجود ندارد یعنی چی...؟
یعنی الان در جهان مذهبی بنام وهابیت شکل نگرفته و همه ما دچار نوعی توهم هستیم...؟
دوست عزیز!برای این وهابی ندیدی که اصلا چنین چیزی توی تمام این کره خاکی وجود نداره.محمد بن عبدالوهاب که در ایران اونو رهبر فرقه وهابیت میشناسن اگه از خود فرقه ای به جا میگذاشت گردن زده میشد.فرزند عبدالوهاب عقیده داشت باید قوانین اسلام به صدرش برگرده.این فقط یک نظریه بود و در اون زمان ادمهای زیادی توی عربستان ازش دفاع کردن.چون عربها ایرانیان رو متهم به ایجاد فرقه بهاییت میکردن این یک نوع مقابله به مثل بود که بگویند در انجا یعنی عربستان هم شما وهابیت رو درست کردین در حالی که اصلا چنین چیزی وجود نداشت!بهاییت وجود داره اما وهابیت مطلقا وجود خارجی نداره فقط نوعی شانتاژ تبلیغاتیه که برای جواب دادن به عربها به کار برده شده.مثل اینکه ما میگیم خلیج فارس و اونها میگن الخلیج العربی!و همه میدونیم خلیج فارس وجود داره اما خلیج عربی توی تموم دنیا وجود نداره.
به هر حال من با محمد گرم گرفتم و تدریجا دوستی پابرجایی میان ما برقرار گردید. من پیوسته در گوش او فرو می خواندم که خداوند تو را از موهبت نبوغ و قریحه ای بهره مند ساخته که به مراتب از علی(ع) و عمر بیشتر است. به او می گفتم:«اگر تو در زمان پیامبر(ص) می بودی یقینا به جانشینی او انتخاب می شدی». من دائما با لحن آرزومندانه ای او را مخاطب قرار می دادم که:«امیدوارم تحولیکه بزودی باید در دین اسلام پدید آید بدست تو صورت گیرد زیرا تو تنها نجات دهنده اسلام از این انحطاط خواهی بود. همه به تو امید بسته اند تا مگر اسلام را از سقوط رهائی بخشی».
با محمد قرار گذاشتیم که در تفسیر قرآن بر پایه اندیشه های جدید نه بر مبنای آراء صحابه و پیشوایان دین و علما و مفسران گفتگویی داشته باشیم. ما قرآن را می خواندیم و در اطراف آیه بحث می کردیم. نقشه من این بود که به هر ترتیبی شده او را در دام وزارت مستعمرات انگلیس بیندازم. تدریجا توانستم محمد را که ذاتا بلندپرواز و خودپرست بود زیر تأثیر سخنان خود قرار دهم تا بدانجا که او به پندار خود برای جلب اعتماد بیشتر من خود را از آنچه واقعا بود بی بندوبارتر معرفی می کرد.
یک بار به او گفتم:«آیا جهاد واجب است؟ گفت چگونه واجب نیست که خدا می فرماید: با کافران بجنگید». گفتم: خدا می فرماید با کافران و منافقان هر دو بجنگید و اگر جهاد با کافران و منافقان واجب است پس چرا پیامبر با منافقان نجنگیده است؟
محمد گفت: جهاد تنها در میدان جنگ نیست، پیامبر با رفتار و گفتار با منافقان نبرد می کرده است. گفتم: پس در اینصورت جهاد با کفار هم با رفتار و گفتار واجب است. پاسخ داد: نه! چون پیامبر با کفار در میدان جنگ جهاد کرده است. گفتم: جنگ پیامبر با کفار به منظور دفاع از خود بوده است، زیرا کفار قصد جان او را کرده بودند. محمد سرش را به نشان موافقت تکان داد و من حس کردم که در کار خود موفق شده ام.
یک روز دیگر به او گفتم: آیا صیغه کردن زنان جائز است؟ گفت: ابدا. گفتم: پس چرا قرآن تجویز کرده است که از زنان کام گیرید و مهرشان را بپردازید؟ گفت: بلی! ولی عمر متعه را حرام کرده است: متعه را که در زمان پیامبر حلال بود حرام می کنم و هر که را بدین کار مبادرت کند مجازات خواهم کرد.
گفتم: شگفتا پس چگونه خود را از عمر داناتر می دانی؟ در حالیکه از او پیروی می کنی. عمر چه حق دارد بگوید: آنچه را پیامبر اسلام حلال کرده من حرام می کنم، تو چرا حکم قرآن را از یاد برده و به رأی عمر تسلیم شده ای؟
محمد خاموش شد و خاموشی او نشانه رضا بود. پس از آنکه او را به صیغه گرفتن راضی کردم، شروع به تحریک غریزه جنسی او با گفتن سخنانی کردم و چون جوان مجردی بود از او پرسیدم: آیا مایلی صیغه ای داشته باشی و از آن لذت ببری؟ محمد سرش را به نشانه موافقت و رضایت پایین آورد.
من به بهترین فرصتهای مأموریتم رسیده بودم. با او قرار گذاشتم که حتما زنی را بعنوان صیغه برای او در نظر بگیرم. تنها نگرانی من این بود که محمد از سنی مذهبان بصره که مخالف این کار بودند، بیمی بدل راه دهد. به او اطمینان دادم که برنامه کاملا محرمانه خواهد بود و به زن نیز نام تو را نخواهم گفت. پس از این گفتگو فورا به خانه روسپی نصرانی که از سوی وزارت مستعمرات در بصره خودفروشی می کرد و جوانان مسلمانان را به فساد می کشاند رفتم و موضوع را با او در میان نهادم، پس از آنکه موافقت کرد، نام صفیه را برای او انتخاب کردم. قرار شد با شیخ به خانه او برویم. در روز موعود به اتفاق شیخ محمد به خانه صفیه رفتیم، هیچکس به جز صاحبخانه آنجا نبود. محمد پس از جاری کردن صیغه به مدت یک هفته و تعیین مهر که یک سکه طلا بود صفیه را به همسری برگزید. خلاصه من از خارج و صفیه از داخل در کار آماده ساختن محمدبن عبدالوهاب برای آینده بودیم. صفیه شیرینی زیر پا نهادن احکام دین و استقلال رأی و آزادی را به محمد چشانده بود.
روز سوم به سراغ محمد رفتم و دوباره بحث خود را آغاز کردیم. این بار گفتگوی ما درباره حرمت شراب بود. تصمیم گرفتم آیات و احادیثی را که به پندار او دلالت بر تحریم شراب داشت مردود شمارم. به او گفتم: اگر شرابخواری معاویه، یزید و دیگر خلفای بنی امیه و بنی عباس را درست بدانیم چگونه روا باشد این پیشوایان دین همگی در گمراهی بسر برند و تنها تو راه صواب سپاری؟ بی شک آنان کتاب آسمانی و سنت پیامبر را بهتر و بیشتر از من و تو می دانسته اند. پس به نظر می رسد که استنباط آنان از حکم خدا و سنت، حرمت شراب نبوده، بلکه کراهت آن بوده است. علاوه بر این در کتابهای مقدس یهود و نصاری اباحت شراب تصریح شده در حالیکه این دینها الهی بوده اند و پیامبرانشان مورد تأیید اسلام است. چگونه در یک دین الهی شراب حلال است و در دین دیگری حرام؟ ما روایتی در دست داریم که عمر شراب می خورده تا اینکه آیه:«آیا شما از شراب خواری دست برمی دارید؟» نازل شده است. اگر شراب حرام بود پیامبر(ص) عمر را به گناه شرابخواری حد می زد در حالیکه عدم مجازات او دلیل بر حلیت شراب است.
محمد با دقت به سخنان من گوش می داد، سپس لب به سخن گشود و گفت: در خبرها آمده است که عمر شراب را با آب درمی آمیخت تا خاصیت مست کننده آن زایل شود و سپس می نوشید و می گفت مستی شراب حرام است نه خود شراب. شرابی که مستی نیاورد حرام نیست. شیخ در توجیه نظر خویش برداشت عمر را از مدلول آیه درست می دانست، زیرا خدا می فرماید:«شیطان برآنست که میان شما با شراب و قمار، کینه و دشمنی اندازد و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد» اگر شراب مستی نبخشد، این نتایج ناپسند بر آن مترتب نخواهد بود و بدین ترتیب شرابی که مستی نیاورد حرام نیست.
من جریان گفتگویی را که در باب شراب با محمد داشتم به صفیه گفتم و به او تاکید کردم که فرصت را مغتنم شمرده شیخ را سیاه مست کند و تا می تواند بدو شراب بدهد. صفیه روز بعد به من اطلاع داد که شراب زیادی باهم خورده اند تا آنجا که محمد از پای درآمده و عربده جویی آغاز کرده است. آخر شب نیز چندین دفعه با او نزدیکی کرده و ناتوانی بر او مستولی شده و صبحگاهان آثار رنگ پریدگی بر چهره اش ظاهر گردیده است. کوتاه سخن آنکه من و صفیه تسلط کاملی بر شیخ پیدا کرده بودیم. در اینجا بود که من بیاد سخن طلایی وزیر مستعمرات افتادم که هنگام وداع بمن می گفت:
ما اسپانیا را از کفار «مقصود مسلمین است» با شراب و فساد پس گرفتیم، اینک باید سایر سرزمینهایمان را نیز به پایمردی این دو وسیله نیرومند بازپس گیریم.
در ادامه بحثهای دینی با شیخ محمد، یک روز مسئله روزه را پیش کشیدم و به او گفتم: قرآن می گوید«اگر روزه گیرید برای شما بهتر است» و نمی گوید«بر شما واجب است». بنابراین روزه در اسلام مستحب است نه واجب.
در اینجا شیخ برآشفت و گفت: تو می خواهی مرا از دین خارج سازی! بدو گفتم: ای محمد، دین جز صفای دل سلامت جان و تعادل روان چیز دیگری نیست، این حالات آدمی را از تجاوز و تعدی به دیگران باز می دارد مگر مسیح نگفته: دین عشق است و مگر در قرآن نیامده:«پروردگارت را پرستش کن تا به یقین دست یابی».حال اگر آدمی به یقین کامل رسیده باشد و خدا و رستاخیز را باور کند دلی از ایمان لبریز و رفتاری نیکو داشته باشد دیگر چه نیازی به روزه گرفتن دارد؟ او به والاترین مقام انسانی رسیده است.
محمدبن عبدالوهاب، ایندفعه شدیدا سخنانم را انکار کرد و ناراحتی خود را ابراز داشت. بار دیگر به او گفتم: نماز واجب نیست. پرسید: چرا. گفتم: خدا در قرآن می گوید:«نماز را به خاطر یادآوری نام من برپا دارید» پس مقصود از نماز ذکر نام خداوند متعال است و تو باید بجای نماز نام خدا را بر زبان رانی. محمد گفت: آری شنیده ام بعضی از عالمان دین موقع نماز نام خدا را تکرار می کنند و دیگر نماز نمی خوانند. من از این اعتراف او سخت شادمان شدم ولی تا مدتی احتیاطا خواندن نماز را به او تلقین می کردم، او گاهی نماز می خواند و گاهی نمی خواند و مخصوصا نماز صبح را غالیا بجا نمی آورد، شبها تا دیروقت هر دو بیدار می ماندیم، بدین سبب صبحگاهان توانایی برخاستن و وضو گرفتن نداشت.
کوتاه سخن، موفق شدم اندک اندک، جامه ایمان را از تن شیخ به درآورم. هر روز به بحث و گفتگوی شیرین خود ادامه می دادیم. سرانجام یکبار دامنه بحث را به پیامبر کشاندم. ناگهان چهره درهم کشید و بی میلی خود را از ورود در بحث مربوط به پیامبر(ص) ابراز داشت و مرا گفت: اگر به رسول خدا(ص) بی احترامی کنی علاقه ام را از تو خواهم گرفت. من از بیم آنکه هرچه رشته ام دوباره پنبه نشود ناگزیر موضوع گفتگو را تغییر دادم و از پیامبر سخنی با او به میان نیاوردم.
از این تاریخ هدف من القاء فکر رهبری و پیشوایی در شخصیت محمدبن عبدالوهاب بود. بر آن شدم تا در روح او رسوخ کنم و راه سومی را جز شیعه و سنت برای اداره امور مسلمین بدو پیشنهاد نمایم. برای حصول این مقصود لازم بود قبلا ذهن او را از تمامی آنچه بدان مهر می ورزد و تعصب کورکورانه دارد پاک سازم و در نتیجه حس آزاد اندیشی و بلندپروازی او را تقویت کنم. صفیه نیز مرا در این مورد یاری می کرد زیرا محمد دیوانه عشق او بود و هر هفته مدت صیغه را مرتبا تجدید می کرد. خلاصه صفیه اختیار و شکیبایی را از شیخ گرفته بود.
در یکی از دیدارها به شیخ گفتم: آیا درست است که پیامبر(ص) با اصحاب خود رفیق بود؟ گفت: آری. پرسیدم: آیا احکام اسلام دایمی است یا موقتی؟. گفت: البته دایمی است، زیرا پیامبر می فرماید:«حلال محمد تا رستاخیز حلال و حرام او تا رستاخیز حرام است». بلافاصله گفتم: پس ما هم باید به سنت او پابند باشیم و با یکدیگر دوست و برادر شویم. او پیشنهادم را پذیرفت و از آن پس در سفر و حضر با هم بودیم.
من پیوسته کوشش می کردم تا میوه نهالی را که کاشته ام و در سرسبزی و رشد آن عزیزترین روزهای جوانی را صرف کرده ام زودتر بچینم.
مانند گذشته، هر ماه گزارش کار خود را به وزارت مستعمرات به انگلیس می فرستادم، این عادتی بود که از همان آغاز در کلیه مأموریتها بدان خو گرفته بودم و از لحظه حرکت تا مراجعت به لندن از ارسال گزارش کوتاهی نمی کردم. پاسخهایی که از آنجا می رسید همه تشویق آمیز و امیدوارکننده بود و مرا در انجام وظایفی که بر عهده داشتم بیشتر دلگرم می داشت. من و محمد راهی را که در پیش داشتیم با سرعت می پیمودیم. هرگز او را در سفر و حضر رها نمی کردم و در صدد آن بودم که روح آزادگی را در اندیشه اش و تردید در عقاید دینی اش را تقویت کنم. همیشه بدو امیدواری می دادم که آینده درخشانی در انتظار اوست و قریحه تابناک و استعداد بی چون و چرای او را در مسائل دینی می ستودم.
یک بار نیز به دروغ خوابی را که گفتم دیده بودم برایش تعریف کردم:
شب در خواب دیدم که پیامبر(ص) با همان هیأتی که خطیبان بر منبرها او را توصیف می کنند بر کرسی نشسته بود و گرداگردش را عالمان و بزرگانی که من هیچیک را نمی شناختم گرفته بودند. ناگهان تو وارد مجلس شدی و تو محمد عبدالوهاب، از چهره ات نوری می درخشید. وقتی به پیامبر رسیدی او به احترام تو از جایگاه خود برخاست و پیشانیت را بوسید و به تو گفت:«ای هم نام من! تو وارث علم و جانشین من در اداره شئون دین و دنیای مسلمینی!» تو گفتی: یا رسول الله می ترسم علم خود را به مردمان آشکار کنم! پیغمبر فرمود:«بیم به دل راه مده که تو برتر از آنی که خود می پنداری».
وقتی محمد عبدالوهاب افسانه خواب دروغینم را شنید، نزدیک بود از خوشحالی به پرواز درآید. دائما می پرسید آیا تو در رویاهایت صادقی؟ و من مکرر به او می گفتم مطمئن باش. و احساس کردم از همان لحظه بازگو کردن خواب، تصمیم جدی به اظهار دعوت خود و اعلام مذهب تازه اش اتخاذ کرده است.
اما خلاصه داستان مذاهب اربعه از این قرار است:
پس از یک قرن که از رحلت نبی اکرم(ص) گذشت در جامعه مسلمین علمای بزرگی نشو و نما کردند که چهار نفر از ایشان به مقام پیشوایی اهل سنت رسیدند: «ابوحنیفه»، «احمدبن حنبل»، «مالک»، «محمدبن ادریس شافعی». خلفای عباسی مسلمانان را به تقلید از یکی از این مذاهب مجبور می کردند و اجازه نمی دادند که عالم دیگری، هرچند در قرآن و سنت پیامبر مطالعات کافی داشته باشد، به مقام اجتهاد برسد. در حقیقت سد باب علم می شدند. این امر باعث جمود فکری در بین مسلمین پیرو سنت و جماعت گردید.
بالعکس، پیروان تشیع از محدودیت سنیها حسن استفاده کردند و به نشر عقاید و آراء خود در مقیاس وسیعی پرداختند. با وجودی که در آغاز قرن دوم هجری تعداد شیعیان یک دهم سنی ها بود، شمارشان پیوسته رو به افزایش می نهاد و با اهل سنت برابری می کرد. این امر طبیعی بود زیرا باب اجتهاد که شیعه بدان معتقد بود پیوسته سبب تازگی دانش مسلمانان و تحول فقه اسلامی و تجدید فهم قرآن و سنت می گردید و اسلام را با شرایط زمان هماهنگ می ساخت.
اجتهاد سلاحی بود که با جمود فکری مبارزه می کرد و سبب تحول و تطور افکار می گردید. محدودیت اسلام در مذاهب اربعه و بستن درهای جستجو و طلب بر روی مسلمین و بستن گوش هایشان از شنیدن سخن تازه و بی توجهی به نیازهای زمان، سلاح پوسیده ای بود که مسلمین را دیگر قانع نمی ساخت. مسلم است وقتی دشمن سلاح تازه ای در دست داشته باشد و تو با سلاح زنگ زده ای با او نبرد کنی حتما دیر یا زود شکست خواهی خورد. به پیش بینی من بزودی عقلای اهل سنت باب اجتهاد را به روی مسلمین خواهند گشود و بشارت می دهم که این کار تا قرن آینده عملی خواهد شد و پس از یک قرن اکثریت مسلمین را شیعیان طرفدار اجتهاد تشکیل خواهند داد و سنیان در اقلیت خواهند ماند.
اما از جوان بلندپرواز، شیخ محمد عبدالوهاب بگوییم:
او شخصا مطالعاتی در قرآن و حدیث داشت و در اثبات نظریات خود به اقوال و آراء مشایخ و علمای اسلام اشاره می کرد و استناد می جست. نه تنها در عقاید از بعد اهل تسنن یاد می کرد بلکه از آراء ابوبکر و عمر شواهدی می آورد و مهارت خود را در فقه اسلامی آشکار می ساخت و گاهی برداشتهایش خلاف علماء مشهور بود.
شیخ پیوسته می گفت: پیامبر خدا(ص) تنها کتاب و سنت را بعنوان اصول لایتغیری برای ما باقی گذاشته، ولی هرگز نگفته است که صحابه و ائمه دین هرچه گفتند وحی منزل است و غیر قابل تغییر. پس بر ما واجب است که پیروی از کتاب و سنت را وجهه همت قرار دهیم، هرچند علماء و پیشوایان مذاهب و حتی صحابه رأی دیگری داشته باشند.
یک روز بین او و یکی از علماء شیعه که از ایران آمده بود و عبدالرضای نجار او را به مهمانی خوانده بود، بر سر سفره غذا بحث درگرفت. آن شخص که به شیخ جواد قمی مشهور بود با محمبن عبدالوهاب اختلافات اصولی داشت و گفتگوهایشان بزودی به خشونت و ناراحتی انجامید.
من تمام مطالبی را که مورد بحث بود به خاطر نسپرده ام و فقط قسمتهایی از آنرا که در یاد دارم می نویسم:
شیخ قمی بحث را با این جملات آغاز کرد و به محمدبن عبدالوهاب گفت: اگر تو آزاداندیشی و بدانگونه که ادعا می کنی در اسلام مطالعه کافی داری پس چگونه است که علی(ع) را مانند شیعه ارج نمی نهی؟
محمد جواب داد: برای اینکه علی(ع) مانند عمر و دیگران سخنانش برای من حجت نیست، من تنها کتاب و سنت را قبول دارم.
قمی: مگر پیامبر اکرم(ص) نگفته: که من شهر علمم، علی ام در است. از این قرار بین علی و صحابه دیگر فرق گذاشته.
محمد: اگر چنین است پس باید پیامبر(ص) می گفت: برای شما کتاب و علی بن ابی طالب را باقی گذاشتم.
قمی: آری چنین گفته، آنجا که می گوید: برای شما کتاب و خاندانم را گذاشتم و مسلما علی(ع) بزرگ خاندان اوست.
محمد این حدیث را انکار کرد، اما شیخ قمی بر پایه دلایل و مدارک کافی، انتساب آنرا به پیامبر(ص) ثابت نمود. محمد ناگزیر خاموش شد، ظاهرا دیگر جوابی نداشت، اما ناگهان به شیخ اعتراض کرد و گفت:«پیامبر فقط قرآن و خاندانش را برای ما گذاشته، پس تکلیف سنت چیست؟»
قمی پاسخ داد: سنت همان شرح و تفسیر کتاب خداست و اضافه بر آن چیزی نیست. پیغمبر(ص) فرموده کتاب خدا و خاندانم یعنی کتاب خدا با شرح و تفسیر آن که سنت نامیده می شود و موردی برای تکرار سنت باقی نمی ماند.
محمد گفت: به ادعای شما عترت یا اهل بیت هم تفسیر کلام خداست، پس چرا در متن حدیث اضافه شده؟
قمی پاسخ داد: پس از وفات رسول خدا امت به شرح و تفسیر آیات و احکام قرآن نیاز مبرم داشت زیرا طالب انطباق احکام با شرایط زندگانی خود بود. از این رو پیامبر با علم قبلی امت را به کتاب خدا بعنوان اصل ثابت و به عترت بعنوان مفسران و شارحان آن کتاب مطابق نیاز امت حوالت داده است.
من از این گفتگوها بسیار لذت می بردم و در شگفت بودم. می دیدم که محمد عبدالوهاب در برابر شیخ جواد قمی که فردی سالخورده بود مانند گنجشکی که در پنجه صیاد دست و پا می زد و یارای پرواز نداشت.
پس از مدتی آشنایی و مراوده با محمدبن عبدالوهاب بدین نتیجه رسیدم که فرد شایسته برای اجرای مقاصد بریتانیا در منطقه شخص او تواند بود. روح بلندپروازی، غرور، جاه طلبی و دشمنی با علماء و مراجع اسلام خودکامگی تا آن مرحله که حتی خلفای راشدین را هم مورد انتقاد قرار می داد. برداشت او از قرآن و حدیث که تفاوت آشکار با واقعیت داشت بزرگترین نقطه ضعف او بود که می توانست مورد استفاده قرار گیرد.
این جوان مغرور کجا و آن عالم پیرمرد ترک ساکن استانبول که ابدا تغییری در افکار و رفتارش نسبت به هزار سال پیش روی نداده بود. پیرمرد حنفی مذهب وقتی می خواست نام ابوحنیفه را بر زبان راند برمیخاست و وضو می گرفت یا مثلا برای او مطالعه کتاب «صحیح بخاری» که از منابع حدیث اهل سنت است و بدان بسیار ارج می نهند، فریضه ای بود، قبلا وضو می گرفت و سپس کتاب را برمی داشت و مطالعه می کرد.
بالعکس شیخ محمد عبدالوهاب ابوحنیفه را تحقیر می کرد و او را بی اعتبار می پنداشت و ارزشی برایش قائل نبود. محمد می گفت: من از ابوحنیفه بیشتر می دانم و مدعی بود که نصف کتاب صحیح بخاری بیهوده و چرند است.
خدا لعنت کند انگلیس را که به وسیله جاسوس خود مستر همفر که به هیبت یک
روحانی در کشور های اسلامی بود و با جهالت و بلند پروازی محمد ابن عبد الوهاب
این مذهب ننگین را تاسیس کردند و در پی ان جنایتها و .....
==================================
خاطرات مستر همفر
وهابیت چگونه شکل گرفت؟
پس از ورود به بصره به یکی از مساجد آن شهر رفتم. امام مسجد از عالمان مشهور سنی مذهب و نامش شیخ عمر طائی بود. او را شناختم، وظیفه ادب بجا آورده و بدو سلام کردم. اما شیخ از نخستین لحظه به من سوء ظن پیدا کرد و شروع به پرسشهایی از هویت، اصل و نسب، خانواده و سوابقم نمود. فکر می کنم احتمالا رنگ چهره و لهجه من او را به شک انداخته بود. اما به هر ترتیبی که بود خود را از آن تنگنا رها ساختم و در پاسخ پرسشهای شیخ گفتم: از اهالی «آغدیر» ترکیه ام و در قسطنطنیه شاگرد شیخ احمد بوده ام. نزد خالد نجار شاگردی کرده ام.
خلاصه آنچه را که در ترکیه آموخته بودم برای او باز گفتم. متوجه شدم که شیخ با چشم به یکی از حاضران اشاره می کند ظاهرا می خواست بداند ترکی را درست صحبت می کنم. آن شخص با چشم جواب مثبت داد و از این بابت خوشحال شدم. زیرا تا حدی دل شیخ را بدست آورده بودم. ولی خوشحالیم سراب فریبنده ای بیش نبود و پس از چندی دانستم که هنوز شیخ به من بدبین است و مرا جاسوس عثمانیها می داند و شایع بود شیخ با استاندار بصره که از سوی عثمانیها معین شده بود سخت مخالف است و هر یک دیگری را متهم می سازد.
به هر حال چاره ای نداشتم که از مسجد شیخ عمر به یکی از کاروانسراهایی که محل بیتوته غریبان و مسافران بود نقل مکان کنم. اتاقی در آنجا اجاره کردم. کاروانسرا دار مرد احمقی بود که هر روز صبح مسافران را ناراحت می کرد. پس از اذان بامداد که هنوز هوا تاریک بود در اتاقم را بشدت می کوبید و مرا برای نماز صبح بیدار می کرد. آنگاه تازه مجبور بودم که تا خورشید بردمد به قرائت قرآن مشغول باشم. وقتی به او می گفتم که خواندن قرآن فریضه نیست چرا اینقدر اصرار می کنی؟ گفت خواب صبحگاهان فقر و بدبختی به دنبال دارد و همه ساکنان کاروانسرا را بدبخت خواهد ساخت. از این قرار چاره ای جز اطاعت نداشتم چون مرا به بیرون کردن از آنجا تهدید می نمود. هر روز همین که اذان صبح را می شنیدم به نماز برمی خواستم و سپس یک ساعت یا بیشتر قرآن می خواندم.
دشواری من به همین جا پایان نیافت. یکی از روزها کاروانسرا دار که نامش مرشد افندی بود نزد من آمد و گفت از همان روزی که تو در اینجا اقامت گزیدی گرفتاری در پی گرفتاری به من روی آورده و این چیزی نیست مگر شومی و پلیدی تو! زیرا تو همسری اختیار نکرده و عزب مانده ای. یا باید فورا همسری اختیار کنی و یا اتاق را تحویل دهی. گفتم افندی با چه پولی ازدواج کنم؟«اینبار ترسیدم ناتوانی جنسی را عنوان کنم چون آشکار بود که صاحب کاروانسرا، مرشد افندی از آن آدمهایی است که در صدد آزمایش برخواهد آمد».
مرشد افندی در جوابم گفت: ای نامسلمان ضعیف الایمان! مگر در قرآن نخوانده ای که خدا فرموده: «آنها که فقیرند خدایشان با بزرگواری بی نیاز خواهد ساخت». خلاصه مانده بودم که با این زبان نفهم چه کنم. در کار خود سرگردان بودم سرانجام گفتم: بسیار خوب چگونه بدون پول باید ازدواج کرد؟ آیا برای مخارج اولیه مبلغی به من قرض خواهی داد؟ در اسلام زن را بدون کابین عقد نمی توان کرد.
افندی در فکر فرو رفت و سپس به جای آنکه در باب قرض الحسنه صحبت کند ناگهان سرش را بلند کرد و فریاد زد: نمی فهمم چه می گویی! یا باید ازدواج کنی و یا تا اول رجب مهلت داری که اتاق را تخلیه کنی.
آن روز پنجم جمادی الثانی بود و من فقط ۲۵ روز فرصت داشتم. بد نیست در اینجا به نام ماهای اسلامی اشاره کنم: ۱. محرم ۲. صفر ۳. ربیع الاول ۴. ربیع الثانی ۵. جمادی الاول ۶. جمادی الثانی ۷.رجب ۸. شعبان ۹. رمضان ۱۰. شوال ۱۱. ذوالقعده ۱۲. ذوالحجه. هر ماه با رویت هلال آن آغاز می شود و از سی روز تجاوز نمی کند. ولی گاهی ماه۲۹ روز است.
سرانجام بر اثر فشار و سخت گیری مرشد افندی صاحب کاروانسرا از آنجا رفتم و در یک مغازه نجاری شاگرد شدم، با این شرط که مسکن و خوراکم به عهده نجار باشد و در عوض مزد کمتری بگیرم. پیش از فرا رسیدن ماه رجب به محل جدید نقل مکان کردم و به دکان نجاری آمدم. استاد نجار عبدالرضا نام داشت و مرد شریف و محترمی بود و با من چون فرزندان خود رفتار می کرد. عبدالرضا اصلا ایرانی شیعه و از مردم خراسان بود. من فرصت را غنیمت شمردم و نزد او به یادگرفتن زبان فارسی پرداختم. بعدازظهرها گروهی از ایرانیان مقیم بصره که همگی شیعه مذهب بودند نزد او جمع می شدند و از هر دری سخن می گفتند، از سیاست، اقتصاد و گاهی بدو بیراه به حکومت عثمانی. مخصوصا به امپراطور یا خلیفه مسلمین که در استانبول مقیم بود. اما همینکه مشتری ناشناسی به مغازه وارد می شد فورا صحبت را قطع می کردند و از مسائل شخصی و بی اهمیت حرف می زدند.
من ندانستم چگونه مرا مورد اعتماد خود قرار داده در حضورم همه چیز می گفتند. بعدها فهمیدم پنداشته بودند من اهل آذربایجانم، چون به ترکی صحبت می کردم و رنگ چهره ام این گمان را تقویت می کرد چون من چهره ای سرخ و سفید داشتم مثل بسیاری از مردم آذربایجان.
در ایامی که در نجاری کار می کردم با جوانی آشنا شدم که به آنجا رفت و آمد داشت و به سه زبان ترکی، فارسی و عربی آشنا بود. او در لباس طلاب علوم دینی و نامش محمدبن عبدالوهاب بود، جوانی جاه طلب، بلندپرواز، و بی نهایت عصبی مزاج.
او از حکومت عثمانی بی اندازه متنفر بود و بدگویی می کرد اما با حکومت ایران کاری نداشت. سبب دوستی و مراوده اش با استاد نجار(عبدالرضا) آن بود که هردو خلیفه عثمانی را دشمن شماره یک خود می دانستند. من نفهمیدم که این جوان با وجودی که سنی مذهب بود چونه با عبدالرضا شیعه رفیق شده و زبان فارسی را در کجا آموخته است؟ هرچند در بصره از این قبیل اتفاقات بسیار می افتاد که شهروندان آنرا گروههای سنی و شیعه تشکیل می دادند و همگی با هم رفاقت داشتند و بسیاری از مردم بصره فارسی و عربی را با هم می دانستند و تعداد قابل توجهی ترکی هم بلد بودند.
محمد عبدالوهاب جوانی به تمام معنی آزاداندیش بود و هیچگونه تعصبی در سنی گری و شیعی گری نداشت و حال آنکه غالب اهل سنت، ضد شیعه بودند و بعضی از مفتیان سنی مذهب شیعیان را تکفیر می کردند. شیخ محمد به مذاهب اربعه، نیز چندان پایبند نبود و می گفت آنچه خدا در قرآن فرموده ما را کفایت است.
خلاصه جنایت وهابیت: (طبق کتاب معجم ما الفه علماء آلامه الاسلامیه ضد الوهابیه)
در سال 1208 ه.ق بصره را به تصرف در آوردند و بغد از آن شهر الزبیر را غارت کردند.
سال 1216 ه. کربلا را غارت کردند و اهالی آنجا را به قتل رساندند آنچه در ضریح امام حسین (علیه السلام ) بود به تاراج بردند.
در 1220 با نجرانیها و در 1222 بر مدینه مستولی شدند و آنچه از اموال در حجره نبی مکرم اسلام بود غارت کردند.
در 1225 به جنگ اهل شام رفتند و اهالی حوران را قتل عام کردند.
در 1305 به جنگ شریف غالب(حاکم مکه) رفتند و مناطق زیلدی را تصرف کردند.
در 1317 طائف را تبدیل به سلاخ خانه کردند.
در سالهای 1332 تا 1336 استعمار انگلیس را بر ضد عثمانی یاری کردند و به پاس خوش خدمتی بر کل حجاز تسلط یافتند.
در 8 شوال 1343 اماکن مقدس بقیع را منهدم و حرم رسول خدا را دوباره تاراج کردند.
در سال 1407ه.ق (1366 ه.ش)مکه را تبدیل به کشتارگاه کردند و در روز روشن بیش از 500 حاجی را به شهادت رساندند.که شیعه و ایرانی و لبنانی و عراقی بودند(حج خونین)
در سالهای 1216و1218و 1225 به کربلا یورش وحشیانه بردند و صدها نفر از مسلمین را به قتل رساندند و بارگاه مقدس حضرت امام حسین (علیه السلام) را مورد تعرض و اهانت قرار دادند ومدتی هم نجف اشرف را محاصره کردند ولی با مقاومت شدید مردمی و فتوای مراجع معظم قرار گرفته و شکست خوردند....
و اینک تخریب کامل حرم مطهر امامین عسگریین در سامرا و کشتار هر روزه مسلمانان عراقی.....
سر انجام محمد بن عبدالوهاب در 1206 ه.ق درگذشت اما پرونده اعمال او همچنان باز است....هر جنایتی که طرفدارانش انجام میدهند برای او ثبت و ضبط میشود....