userinfo close

  ,

افكار مثبت


positiveclub

تاسیس: 27 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: گیلدا میم - معاونان
مقالات كلوب رو دنبال كنید و به مقالات امتیاز بدهید . اعضای محترم كلوب لطفا تاپیك تكراری ایجاد نكنی ادامه »
مقالات كلوب رو دنبال كنید و به مقالات امتیاز بدهید .
اعضای محترم كلوب لطفا تاپیك تكراری ایجاد نكنید تا بحث ها بهتر دنبال شوند . با تشكر
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
79
1311
91/2/17 (07:51)
144
872
91/2/17 (07:48)
174
2316
91/2/17 (07:47)
41
401
90/1/26 (08:10)
9
222
90/1/26 (08:06)
15
216
89/6/26 (22:24)
367
3515
89/5/6 (12:09)
0
30
89/3/16 (13:42)
53
600
88/12/1 (10:34)
0
114
88/6/12 (12:41)
0
242
88/3/3 (17:42)
0
124
88/3/3 (17:40)
41
185
88/2/28 (08:00)
187
1364
88/2/22 (08:38)
108
453
88/2/8 (07:57)
65
438
88/2/7 (08:13)
90
569
88/1/31 (20:50)
6
35
88/1/26 (21:22)
24
148
88/1/25 (11:54)
10
57
88/1/25 (08:26)

عنوان بحث

رامین عابدی , ramin_tanhaye
رامین عابدی - 07:34 1385/11/8

داستانهای آموزنده

 

 

 

 

 

 

 

                                                                           دکمه امتیاز همین پایینه نیگاش کن میگه کلیک کن ;)

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ساحل بارانی , sahelbarani
ساحل بارانی - 10:34 1388/12/1
53

مورچه شکمو

یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جور» به او پاداش می دهم.

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:«مبادا بروی ها... کندو خیلی خطر دارد!»  مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد.

بالدار گفت: آنجا نیش زنبور است.

مورچه گفت: من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.

بالدار گفت: عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.

مورچه گفت: اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.

بالدار گفت: خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود.

مورچه گفت: اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید

بالدار گفت: ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.

مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.

مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه، عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم .

مورچه گفت: بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند، حیوان خیرخواه.

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی،چه عسلی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند

مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار  ------- دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او   ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم.

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم   -------- تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: هوسهای زیادی مایه گرفتاری است این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد.

گیلدا میم , gilda_m
گیلدا میم - 12:28 1388/02/10
52

حرفهایی از ته دل:

تلخ ترین و غم انگیزترین اشک هایی که بر سر مزارها ریخته می شود ، به خاطر حرفهای ناگفته و کارهای انجام نشده است.  هرییت بیچراستوو

بیشتر مردم دوست دارند که آن سه کلمه کوتاه (تو را دوست دارم)را بشنوند. البته گاهی آن را درست به موقع می شنوند . بتی را برای اولین بار روزی ملاقات کردم که او را به بخشی که در آنجا داوطلبانه کار می کردم آوردند. وقتی که او را از اتاق جراحی به بخش منتقل کردند همسرش بیل در حالی که خیلی عصبانی بود در گوشه ایی ایستاده بود. اگر چه بتی مراحل پایانی مبارزه با بیماری سرطان را سپری می کرد، اما بشاش و امیدوار بود. بعد از این که بتی را روی تخت گذاشتیم ، بر روی تمامی لوازمی که برای بتی تدارک دیده شده بود نامش را نوشتم و پرسیدم که آیا به چیزی احتیاج دارد یا خیر؟ گفت : بله. لطف می کنید و طرز روشن کردن تلویزیون را به من یاد بدهید؟ من از سریال های تلویزیونی خیلی خوشم می آید . اما نمی خواهم در مورد حوادث سریال زیاد کنجکاوی کنم . بتی یک زن احساساتی بود و به سریال های تلویزیونی ، رمانهای احساسی و فیلم های عاشقانه علاقه ی زیادی داشت، پس از آشنایی من و بتی و پس از اعتمادی که نسبت به من پیدا کرده بود محرمانه به من گفت که سی و دو سال زندگی با مردی که همیشه به من می گوید :« یک زن احمق » ناکامی بزرگی است. گفت: بله ، من می دانم که بیل مرا دوست دارد، اما او آدمی نیست که احساسش را به زبان بیاورد، یا برایم کارت بفرستد.آهی کشید و از پنجره به درخت های حیاط بیمارستان خیره شد.حاضرم همه چیزم را بدهم تا به من بگوید که دوستت دارم ولی این در طبیعت او نیست.

بیل هر روز از بتی عیادت می کرد . اوایل کنار تخت بتی می نشست و سریالهای تلویزیونی را تماشا می کرد بعدها، وقتی که بتی می خوابید بیل شروع می کرد به قدم زدن داخل سالن. و زمانی که بتی از تب شدید می سوخت و تلویزیون هم برای لحظه ای او را آرام نمی کرد ، فرصتی بود تا اوقات بیکاری را در کنار بیل باشم. بیل در مورد شغل اش که نجاری بود صحبت می کرد و این که چقدر دوست دارد به ماهیگیری برود. بیل و بتی بچه ای نداشتند اما از سفرهایی که با هم می رفتند لذت می بردند. تا این که بتی بیمار شد. بیل نمی توانست احساس خود را درباره این که همسرش با مرگ دست و پنجه نرم می کند را بیان کند. یک روز در کافه تریا که داشتیم قهوه می خوردیم ، موضوع زن ها را پیش کشیدم و این که چقدر ما زنها در زندگی به مهر و محبت و عاطفه نیاز داریم. چقدر ما زنها دوست داریم که نامه های عاشقانه از طرف همسرمان دریافت کنیم. از او پرسیدم(با این که جوابش را می دانستم)، آیا تا به حال به بتی گفته ایی که دوستش داری؟ اما بیل طوری به من نگاه می کرد که انگار دیوانه بودم. گفت:من مجبور نیستم . خودش می داند که دوستش دارم. گفتم مطمئنم که می داند . اما بیل او دوست دارد که آن را از زبان تو بشنود.لطفاً در مورد آن فکر کن. با هم به اتاق بتی برگشتیم. بیل به طرف بتی رفت و من هم برای دیدن مریضهای دیگر رفتم. بعداً دیدم در حالی که بتی خواب بود بیل کنار تخت او نشسته و دستش را در دست گرفته بود. آن روز 12 فوریه بود. دو روز بعد موقع ظهر به بخش رفتم. بیل را دیدم که در سالن ایستاده و در حالی که سرش را پایین انداخته بود به دیوار تکیه داده بود. قبلاً از پرستار شنیده بودم که بتی ساعت 11 قبل از ظهر فوت کرده است. وقتی بیل مرا دید به طرفم آمد. صورتش از اشک خیس شده بود و می لرزید . به دیوار تکیه زد و نفس عمیقی کشید و گفت:میخواستم چیزی برایتان بگویم. باید به شما می گفتم از این که احساسم را به او گفتم چقدر خوشحالم .سپس لحظه ایی سکوت کرد و ادامه داد : من در مورد آنچه که شما گفتید زیاد فکر کردم و امروز صبح گفتم که چقدر دوستش داشتم او را خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کردم. شما باید لبخند را بر روی چهره اش دیده باشید. به اتاق رفتم تا با بتی خداحافظی کنم. آنجا ،روی میز کنار تخت یک کارت ولنتین بزرگ از طرف بیل بود . می دانید که ، یک نوع عاشقانه می گوید:

به همسر عزیزم-... دوستت دارم.

moh rim , antra
moh rim - 20:47 1388/01/31
51

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید. ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود «اطلاعات لطفاً» بود ، و به همه سوال ها پاسخ می داد.ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا این که به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: «اطلاعات لطفاً».صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات. گفتم: انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشک هایم سرازیر شد. پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچ کس خانه نیست.

پرسید: خونریزی داری ؟

جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید: دستت به جایخی می رسد؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به «اطلاعات لطفاً» زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات. پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه
سوال هایم با «اطلاعات لطفاً» تماس می گرفتم.

سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با «اطلاعات لطفاً» تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا
پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟ فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد. وقتی که ٩ ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم، دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که «اطلاعات لطفاً» چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* ********* **

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: «اطلاعات لطفاً» صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد: اطلاعات. ناخودآگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده، خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟ گفت : تو هم میدانی تماس هایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر
تماس هایت بودم. به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .گفت : لطفاً این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* ********* **

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات. گفتم که
می خواهم با ماری صحبت کنم. پرسید : دوستش هستید؟ گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی. گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد، چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت. قبل از این که بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش. صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند: به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد

ستایش***fire cancer , helen_f1980
ستایش***fire cancer - 16:50 1388/01/31
50
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگی های زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دلیلی برای ادامه ی زندگیم بیابم به آن نیز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولی به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتیبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !
حسین هوشیار , lvlasimo_baldini
حسین هوشیار - 20:12 1388/01/30
49

وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری‌

story  

پسرك‌ بی‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بی‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكی‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شكست‌ و تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌ می‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازی‌ را به‌ پسرك‌ گفت تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی‌ را نیازارد.
پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ می‌دانستی‌ كه‌ زنجیر بلندی‌ است‌ زندگی، كه‌ یك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و یك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. یك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و یك‌ حلقه‌ سنگ‌ریزه. حلقه‌ای‌ ماه‌ و حلقه‌ای‌ خورشید.
و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌ای‌ دیگر است. و هر حلقه‌ پاره‌ای‌ از زنجیر؛ و كیست‌ كه‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و چیست‌ كه‌ در این‌ زنجیر نگنجد؟!
و وای‌ اگر شاخه‌ای‌ را بشكنی، خورشید خواهد گریست. وای‌ اگر سنگ‌ریزه‌ای‌ را ندیده‌ بگیری، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری، انسانی‌ خواهد مرد.
زیرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره‌ كردی.
پرنده‌ این‌ را گفت‌ و جان‌ داد.
و پسرك‌ آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد.

سه شنبه، 19 آبانماه 1383


‌عرفان‌ نظرآهاری‌

moh rim , antra
moh rim - 18:13 1388/01/21
48

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را كوتاه كند. آرایشگر كه مشغول كار شد، طبق عادت همیشگی، شروع به صحبت درباره موضوعات مختلفی كرد و با هم تبادل نظر كردند تا موضوع گفتگو ، به ( خدا ) رسید.
آرایشگر گفت : من ابداً به وجود خدا اعتقاد ندارم. مشتری پرسید: چرا اینگونه فكر می كنی و عقیده داری؟
آرایشگر گفت: كافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی كه خدا وجود ندارد . به من بگو ، اگر خدا وجود دارد پس چرا باید رنج و مشقت وجود داشته باشد؟ این همه آدمهای مریض در دنیا چه می كنند؟ اگر خدا هست، وجود این همه كودك آواره و یتیم به چه معنی است؟
مشتری لختی فكركرد، ولی نخواست جوابش را بدهد تا مبادا مشاجره ای دربگیرد. آرایشگر ادامه داد: نمی توانم تصور كنم خدایی كه همه را دوست دارد، اجازه بدهد این وضعیت ادامه داشته باشد!
بعد از اتمام كار، وقتی مشتری آرایشگاه را ترك كرد، درست در همان لحظه، مردی با موهای بسیار بلند و ریشهای ژولیده و بسیار كثیف را دید.
مشتری به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: آیا می دانی كه در دنیا ابداً آرایشگر وجود ندارد؟
آرایشگر گفت : چگونه چنین ادعایی میكنی، در حالیكه من اینجا هستم و همین چند لحظه پیش موهای تو را اصلاح كردم؟!
مشتری ادامه داد : آرایشگر وجود ندارد، چون اگر وجود داشت، آدمی به آن شكل و شمایل و با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و به آن مرد كثیف و ژولیده كه حالا داشت از مفابل آرایشگاه عبور می كرد اشاره كرد.
آراشگر گفت : نه، من وجود دارم ، مقصر خود آن مرد است كه پیش من نمی آید.
مشتری با تاكید گغت: دقیقاً همین طور است و نكته همین جا است.خدا هم وجود دارد، اما دلیل وجود این همه مصائب آن است كه مردم به خدا روی نمی آوردند و دنبالش نمی گردند.
گیلدا میم , gilda_m
گیلدا میم - 08:44 1387/12/27
47

بسیار زیبا توکل رو توضیح دادید .

اگر هر کسی در تمام کارها به خداوند توکل کند دیگر جایی برای ترس و نگرانی باقی نمی ماند.

حسین هوشیار , lvlasimo_baldini
حسین هوشیار - 18:05 1387/12/26
46
آیه را بارها خوانده بود، اما مفهوم آن را به درستی نمی‌توانست دریابد. در ذهنش بارها آن را مرور کرد:
 
"و هر کسى بر خدا توکل کند، خدا او را بس است." ‏
 
-small;">به راستی منظور خدا از این آیه چیست؟ انسان چگونه می‌تواند در همه کارها، خودش را به خدا واگذار کند و بر او توکل نماید؟ چگونه توکل پایان بخش تمامی نگرانیهاست؟
-small;"> 
-small;">سرانجام علی بن سوید تصمیم گرفت تا موضوع را با مولایش علی بن موسی الرضا (علیه السلام)مطرح کند.
-small;"> 
-small;">لذا روزی هنگامی که او در محضر امام هشتم(علیه السلام)حاضر بود، از آن حضرت تفسیر این آیه شریفه را جویا شد.
-small;"> 
-small;">امام رضا (علیه السلام) در پاسخ فرمودند: "توکل درجاتی دارد، یکی از آنها این است که در تمام کارهایت و آنچه (پروردگارت)در خصوص تو انجام می‌دهد، به خدا اعتماد کنی و از آن چه که در خصوص تو انجام می‌دهد، خشنود باشی و بدانی که خدا جز خیر، برای تو نمی‌خواهد و بدانی که سرانجام، کارها به فرمان اوست، پس با واگذاری کارهایت به او، بر او توکل کنی.
-small;"> همچنین از دیگر درجات توکل، ایمان به غیبهائی می باشد که در نزد خدا است و بر آن از نظر علمی احاطه نداری؛ پس دانش آنها را به او و امانتداران او در آن خصوص(پیامبران و ائمه (علیهم السلام))، واگذار کنی و در آنها و سایر چیزها بر او اعتماد نمائی."
-small;"> 
-small;">این سخنان را که از حضرت شنید، دلش آرام شد. در حقیقت امام رضا (علیه السلام)این گونه پرده از راز توکل گشودند؛ هنگامی که بنده به پروردگار خویش تکیه می‌کند، در واقع تکیه گاهی را برای خویش بر می‌گزیند که بر همه چیز داناست و جز خیر، چیزی برای بنده خویش نمی‌خواهد.
پس دیگر واقعا چه جایی برای نگرانی وجود دارد؟
توکلت الی الله
گیلدا میم , gilda_m
گیلدا میم - 08:57 1387/12/24
45

سلام آقا سید . داستانتون بسیار بسیار زیبا بود.

در کتابهای متعدد روانشناسی مانند کتاب خانم اسکاول شین گفته شده که: زمانی که انسانی رویای خود را از دست دهد امید و انگیزه خود را از دست می دهد.

افرادی که علایق زیاد و اهداف بزرگی در سر دارند شادتر ، سالمتر،و با انگیزه تر از دیگران زندگی می کنند.

شخصی که هدفی ندارد و همه چیز برای او تکراری است با مرده هیچ تفاوتی ندارد در این صورت به قول آقای رابینز زنده مانی می کند نه زندگانی. چنین شخصی با مرده متحرک هیچ تفاوتی ندارد.

بازم ممنون آقا سید به خاطر مطلب زیباتون

حسین هوشیار , lvlasimo_baldini
حسین هوشیار - 22:07 1387/12/23
44

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"

به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."

پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."

پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید."

"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."

"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد ?سرود شجاعان?پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.

در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.
شهریار مظفری , tip
شهریار مظفری - 14:21 1387/11/19
43
نقل قول از : Milad Kheyri

طبق قانون فیزیک که همیشه بر مسائل مهم صدق کرده منفی مثبتو جذب می کنه نه مثبت مثبتو در حالی که شما میگین افکار مثبت مثبت رو جذب می کنن!
مثلا می گیم هر عملی عکس العملی دارد که صدق می کنه!


این قانون جذب مربوط به قوانین متافیزیك است
آذین   , brisk
آذین - 18:37 1387/11/16
42

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

علی داداشی , adadash
علی داداشی - 11:29 1387/09/4
41

سلام به همگی

جوان پس از گذار از دوران بلوغ وارد راه تازه ای شده بود هر روز دیر به خانه می آمد پدر پیری داشت که درآمد چندانی نداشت اما به هر حال چرخ زندگی میچرخید.

جوان هر شب تا دیر وقت بیرون از خانه مشغول قمار بود به این کار عادت کرده بود یا معتاد شده بود بطوریکه مداوما" این کار را انجام می داد پدر می دانست اما چیزی نمی گفت منتظر بود خودش سرش به سنگ بخورد و بازگردد.اما چنین نبود جوان هر شب دیرتر به خانه می آمد و تمام پول های خود را نیز باخته بود.

در آن دوران بازی سه قاپ خیلی مورد علاقه مردم بود و معمولا" سر این بازی قمار میکردند.این بازی با این شکل بودکه از سه قاپ(مکعب) مجزا تشکیل شده بود و تمامی وجه های آن با هم متفاوت بودند.بازیکن باید آنها را به هوا پرتاب میکرد و قبل از روی زمین افتادن آنها میگفت که هرکدام به چه وجهی روی زمین می آیند.اگر صحیح بود که پول ها را میبرد و اگر نه میباخت،جوان قصه ماهم درگیر این بازی شده.

پدر دید که جوان هر روز بیشتر از روز قبل شیفته این بازی میشود و دیگر خواست که جلوی او را بگیرد.

یک روز پدر به جوان گفت قاپ هایت را بیاور تا باهم بازی کنیم پسر با تعجب پرسید مگر شما هم بلدید پدر؟ پدر خندید و گفت برو بیاور اگر بلد هم نباشم یاد میگیرم.

پسر قاپ ها را آورد و به پدر داد ،پدر هرسه آنها را به یکباره روی پشت بام پرتاب کرد پسر با تعجب فقط نگاه میکرد،پدر گفت برو روی پشت بام و ببین که قاپ اول روی وجه زرد ،قاپ دوم روی وجه قرمز و قاپ سوم روی وجه آبی پایین آمده اند.

پسر با سرعت روی بام رفت خشکش زده بود تمامی حرفهای پدر درست بود قاپ ها درست براساس حرف های پدر روی زمین آمده بودند.

پسر قاپها را برداشت و پایین آمد زیرچشمی نگاهی به پدر انداخت ،پدر گفت : پسرم من سال ها این بازی را انجام میدادم بطوریکه استاد آن شدم و دیگر به کسی نمیباختم اما حالا حال و روزم این است که میبینی پس به خودت بیا و فکر آینده خودت باش.

پسر از آن روز به بعد دیگر قمار نکرد با پدرش به محل کار رفت و زندگی جدیدی را شروع کرد اما همیشه با پدر سه قاپ بازی میکرد و از او فنون کار را می آموخت تا روزی که بالاخره اوهم استاد بازی شد اما فقط با پدر بازی میکرد. 

 

گیلدا میم , gilda_m
گیلدا میم - 08:27 1387/08/30
40
فلورانس اسکاولشین , reyhanehrr
39

وقتی "آنجلا" خیلی کوچک بود

دو یا سه ساله یا بیشتر بود

پدر و مادرش

به او یاد داده بودند هرگز نگوید نه

به او یاد داده بودند باید موافق باشد

به هر آنچه که آنها می گویند ،

و اگر موافق نباشد ، کتک خواهد خورد

و باید به رختخواب برود ،

"آنجلا" بزرگ شد .

و او سازگارترین بچه بود ،

او هرگز عصبانی نمی شد

و او هرگز وحشی گری نمی کرد ،

همیشه در هر کاری شرکت داده می شد

همیشه مراقبش بودند ،

او هرگز دعوا نمی کرد .

مهم نبود که پدر و مادرش چه می گویند

همیشه فکر می کرد که حق با آنهاست

"آنجلا" فرشته کوچک ، در مدرسه شاگر خوبی بود

و همان طور که شما تصور می کنید ، پیرو هر قانونی بود

معلم هایش می گفتند که او خیلی با تربیت بود

که اینقدر آرام و خوب بود ،

اما "آنجلا" در درون خود چه احساسی داشت ،

احساسی که هیچ کس به آن پی نبرده بود ،

"آنجلا" دوستان زیادی داشت

که او را دوست داشتند به خاطر لبخندی که همیشه داشت ،

آنها می دانستند او دختری بود که

هنوز راه زیادی در پیش داشت،

حتی وقتی سرماخودگی داشت،

اگر کسی از او کمک می خواست،

او همیشه آمادگی داشت.

وقتی "آنجلا" سی و سه ساله بود ، او همسر یک وکیل بود .

او خانه ای داشت و خانواده و زندگی زیبایی در حومه شهر.

دختری داشت چهار ساله

و پسری نه ساله

و هر وقت کسی از او حالش را می پرسید

او همیشه جواب می داد : خوب

اما در یک شب سرد نزدیکی های کریسمس

وقتی خانواده اش خواب بودند ،

او بیدار بود و افکار ترسناکی در ذهنش می چرخیدند،

او نمی دانست چرا و نمی دانست چگونه .

اما او آرزو می کرد مرگ را ،

او به کسی که او را به این جهان آورده بود التماس می کرد .

که دوباره او را برگرداند ،

وقتی از درون خود شنید ،

صدایی اهسته و آرام، که فقط یک کلمه گفت .

و تنها کلمه ای که گفت این بود ... نه

از آن لحظه به بهد ، "آنجلا" می دانست

دقیقا چه کار باید بکند

زندگی او به آن کلمه بستگی داشت

او دوست داشت کلمه ای را که یک بار شنید :

نه ، من نمی خواهم .

نه ، من موافق نیستم .

نه ، انجام آن وظیفه شماست .

نه ، آن مناسب من نیست .

نه ، من چیز دیگری می خواهم .

نه ، آن زیاد اذیت می کند .

نه ، من خسته ام ، و نه من کار دارم .

نه ، بهتر است نه !

خوب ، خانواده اش شوکه بودند

و دوستانش با تعجب عکس العمل نشان دادند

اما "آنجلا" متفاوت بود ، می توانستید آن را از چشم هایش بخوانید .

دیگر در مقابل او صبور و بردبار نبودند

 

امروز آنجلا او یک انسان است و سپس مادر و همسر ...

به پسر و دخترش می گوید :

وقتی ما موافق باشیم خوب است !

اما اگر نتوانید بگویید نه ، شما هرگز رشد نخواهید کرد .

برای انسانی کامل بودند شما باید وجود داشته باشید .

زیرا می دانم که من زمانی در اشتباه بودم ،

و چون شما را خیلی دوست دارم ،

شما همیشه فرشته های من خواهید بود .

حتی اگر به من بگویید نه .

 

 

سوپ جوجه برای تقویت روح زنان

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.