| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
79
|
1311
|
91/2/17 (07:51)
|
|
||
|
|
144
|
872
|
91/2/17 (07:48)
|
|
||
|
|
174
|
2316
|
91/2/17 (07:47)
|
|
||
|
|
41
|
401
|
90/1/26 (08:10)
|
|
||
|
|
9
|
222
|
90/1/26 (08:06)
|
|
||
|
|
15
|
216
|
89/6/26 (22:24)
|
|
||
|
|
367
|
3515
|
89/5/6 (12:09)
|
|
||
|
|
0
|
30
|
89/3/16 (13:42)
|
|
||
|
|
53
|
600
|
88/12/1 (10:34)
|
|
||
|
|
0
|
114
|
88/6/12 (12:41)
|
|
||
|
|
0
|
242
|
88/3/3 (17:42)
|
|
||
|
|
0
|
124
|
88/3/3 (17:40)
|
|
||
|
|
41
|
185
|
88/2/28 (08:00)
|
|
||
|
|
187
|
1364
|
88/2/22 (08:38)
|
|
||
|
|
108
|
453
|
88/2/8 (07:57)
|
|
||
|
|
65
|
438
|
88/2/7 (08:13)
|
|
||
|
|
90
|
569
|
88/1/31 (20:50)
|
|
||
|
|
6
|
35
|
88/1/26 (21:22)
|
|
||
|
|
24
|
148
|
88/1/25 (11:54)
|
|
||
|
|
10
|
57
|
88/1/25 (08:26)
|
|
مورچه شکمو
یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جور» به او پاداش می دهم.
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:«مبادا بروی ها... کندو خیلی خطر دارد!» مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد.
بالدار گفت: آنجا نیش زنبور است.
مورچه گفت: من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.
بالدار گفت: عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.
مورچه گفت: اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.
بالدار گفت: خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود.
مورچه گفت: اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید
بالدار گفت: ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.
مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.
مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه، عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم .
مورچه گفت: بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند، حیوان خیرخواه.
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی،چه عسلی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند
مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند.
مور را چون با عسل افتاد کار ------- دست و پایش در عسل شد استوار
از تپیدن سست شد پیوند او ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم.
گر جوی دادم دو جو اکنون دهم -------- تا از این درماندگی بیرون جهم
مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: هوسهای زیادی مایه گرفتاری است این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد.
حرفهایی از ته دل:
تلخ ترین و غم انگیزترین اشک هایی که بر سر مزارها ریخته می شود ، به خاطر حرفهای ناگفته و کارهای انجام نشده است. هرییت بیچراستوو
بیشتر مردم دوست دارند که آن سه کلمه کوتاه (تو را دوست دارم)را بشنوند. البته گاهی آن را درست به موقع می شنوند . بتی را برای اولین بار روزی ملاقات کردم که او را به بخشی که در آنجا داوطلبانه کار می کردم آوردند. وقتی که او را از اتاق جراحی به بخش منتقل کردند همسرش بیل در حالی که خیلی عصبانی بود در گوشه ایی ایستاده بود. اگر چه بتی مراحل پایانی مبارزه با بیماری سرطان را سپری می کرد، اما بشاش و امیدوار بود. بعد از این که بتی را روی تخت گذاشتیم ، بر روی تمامی لوازمی که برای بتی تدارک دیده شده بود نامش را نوشتم و پرسیدم که آیا به چیزی احتیاج دارد یا خیر؟ گفت : بله. لطف می کنید و طرز روشن کردن تلویزیون را به من یاد بدهید؟ من از سریال های تلویزیونی خیلی خوشم می آید . اما نمی خواهم در مورد حوادث سریال زیاد کنجکاوی کنم . بتی یک زن احساساتی بود و به سریال های تلویزیونی ، رمانهای احساسی و فیلم های عاشقانه علاقه ی زیادی داشت، پس از آشنایی من و بتی و پس از اعتمادی که نسبت به من پیدا کرده بود محرمانه به من گفت که سی و دو سال زندگی با مردی که همیشه به من می گوید :« یک زن احمق » ناکامی بزرگی است. گفت: بله ، من می دانم که بیل مرا دوست دارد، اما او آدمی نیست که احساسش را به زبان بیاورد، یا برایم کارت بفرستد.آهی کشید و از پنجره به درخت های حیاط بیمارستان خیره شد.حاضرم همه چیزم را بدهم تا به من بگوید که دوستت دارم ولی این در طبیعت او نیست.
بیل هر روز از بتی عیادت می کرد . اوایل کنار تخت بتی می نشست و سریالهای تلویزیونی را تماشا می کرد بعدها، وقتی که بتی می خوابید بیل شروع می کرد به قدم زدن داخل سالن. و زمانی که بتی از تب شدید می سوخت و تلویزیون هم برای لحظه ای او را آرام نمی کرد ، فرصتی بود تا اوقات بیکاری را در کنار بیل باشم. بیل در مورد شغل اش که نجاری بود صحبت می کرد و این که چقدر دوست دارد به ماهیگیری برود. بیل و بتی بچه ای نداشتند اما از سفرهایی که با هم می رفتند لذت می بردند. تا این که بتی بیمار شد. بیل نمی توانست احساس خود را درباره این که همسرش با مرگ دست و پنجه نرم می کند را بیان کند. یک روز در کافه تریا که داشتیم قهوه می خوردیم ، موضوع زن ها را پیش کشیدم و این که چقدر ما زنها در زندگی به مهر و محبت و عاطفه نیاز داریم. چقدر ما زنها دوست داریم که نامه های عاشقانه از طرف همسرمان دریافت کنیم. از او پرسیدم(با این که جوابش را می دانستم)، آیا تا به حال به بتی گفته ایی که دوستش داری؟ اما بیل طوری به من نگاه می کرد که انگار دیوانه بودم. گفت:من مجبور نیستم . خودش می داند که دوستش دارم. گفتم مطمئنم که می داند . اما بیل او دوست دارد که آن را از زبان تو بشنود.لطفاً در مورد آن فکر کن. با هم به اتاق بتی برگشتیم. بیل به طرف بتی رفت و من هم برای دیدن مریضهای دیگر رفتم. بعداً دیدم در حالی که بتی خواب بود بیل کنار تخت او نشسته و دستش را در دست گرفته بود. آن روز 12 فوریه بود. دو روز بعد موقع ظهر به بخش رفتم. بیل را دیدم که در سالن ایستاده و در حالی که سرش را پایین انداخته بود به دیوار تکیه داده بود. قبلاً از پرستار شنیده بودم که بتی ساعت 11 قبل از ظهر فوت کرده است. وقتی بیل مرا دید به طرفم آمد. صورتش از اشک خیس شده بود و می لرزید . به دیوار تکیه زد و نفس عمیقی کشید و گفت:میخواستم چیزی برایتان بگویم. باید به شما می گفتم از این که احساسم را به او گفتم چقدر خوشحالم .سپس لحظه ایی سکوت کرد و ادامه داد : من در مورد آنچه که شما گفتید زیاد فکر کردم و امروز صبح گفتم که چقدر دوستش داشتم او را خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کردم. شما باید لبخند را بر روی چهره اش دیده باشید. به اتاق رفتم تا با بتی خداحافظی کنم. آنجا ،روی میز کنار تخت یک کارت ولنتین بزرگ از طرف بیل بود . می دانید که ، یک نوع عاشقانه می گوید:
به همسر عزیزم-... دوستت دارم.
پسرك بیآن كه بداند چرا، سنگ در تیركمان كوچكش گذاشت و بیآن كه بداند چرا، گنجشك كوچكی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شكست و تنش خونی شد. پرنده میدانست كه خواهد مرد اما...
اما پیش از مردنش مروت كرد و رازی را به پسرك گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
پسرك پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شكار تازه خود را تماشا كند.
اما پرنده شكار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرك دوخت و
گفت: كاش میدانستی كه زنجیر بلندی است زندگی، كه یك حلقهاش
درخت است و یك حلقهاش پرنده. یك حلقهاش انسان و یك حلقه
سنگریزه. حلقهای ماه و حلقهای خورشید.
و هر حلقه در دل حلقهای دیگر است. و هر حلقه پارهای از زنجیر؛ و
كیست كه در این حلقه نباشد و چیست كه در این زنجیر نگنجد؟!
و وای اگر شاخهای را بشكنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزهای
را ندیده بگیری، ماه تب خواهد كرد. وای اگر پرندهای را بیازاری،
انسانی خواهد مرد.
زیرا هر حلقه را كه بشكنی، زنجیر را گسستهای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره كردی.
پرنده این را گفت و جان داد.
و پسرك آنقدر گریست تا عارف شد.
سه شنبه، 19 آبانماه 1383
عرفان نظرآهاری
بسیار زیبا توکل رو توضیح دادید .
اگر هر کسی در تمام کارها به خداوند توکل کند دیگر جایی برای ترس و نگرانی باقی نمی ماند.
سلام آقا سید . داستانتون بسیار بسیار زیبا بود.
در کتابهای متعدد روانشناسی مانند کتاب خانم اسکاول شین گفته شده که: زمانی که انسانی رویای خود را از دست دهد امید و انگیزه خود را از دست می دهد.
افرادی که علایق زیاد و اهداف بزرگی در سر دارند شادتر ، سالمتر،و با انگیزه تر از دیگران زندگی می کنند.
شخصی که هدفی ندارد و همه چیز برای او تکراری است با مرده هیچ تفاوتی ندارد در این صورت به قول آقای رابینز زنده مانی می کند نه زندگانی. چنین شخصی با مرده متحرک هیچ تفاوتی ندارد.
بازم ممنون آقا سید به خاطر مطلب زیباتون
در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میكرد.
او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا میتوانم تو را در آغوش بگیرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه میتوانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."
پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزهای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.
به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پیدا میكرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او مینمودند، لذت میبرد، او اینگونه زندگی میكرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شدهاش، آماده میكرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر میخواهم، من بسیار وحشتزده شدهام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه میدانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمیكنیم چون كه پیر شدهایم، ما پیر میشویم زیرا كه از بازی دست میكشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید."
"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست میدهیم، میمیریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی میتواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."
"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد ?سرود شجاعان?پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفتانگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه میتوانید باشید، دیر نیست.طبق قانون فیزیک که همیشه بر مسائل مهم صدق کرده منفی مثبتو جذب می کنه نه مثبت مثبتو در حالی که شما میگین افکار مثبت مثبت رو جذب می کنن!
مثلا می گیم هر عملی عکس العملی دارد که صدق می کنه!
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
سلام به همگی
جوان پس از گذار از دوران بلوغ وارد راه تازه ای شده بود هر روز دیر به خانه می آمد پدر پیری داشت که درآمد چندانی نداشت اما به هر حال چرخ زندگی میچرخید.
جوان هر شب تا دیر وقت بیرون از خانه مشغول قمار بود به این کار عادت کرده بود یا معتاد شده بود بطوریکه مداوما" این کار را انجام می داد پدر می دانست اما چیزی نمی گفت منتظر بود خودش سرش به سنگ بخورد و بازگردد.اما چنین نبود جوان هر شب دیرتر به خانه می آمد و تمام پول های خود را نیز باخته بود.
در آن دوران بازی سه قاپ خیلی مورد علاقه مردم بود و معمولا" سر این بازی قمار میکردند.این بازی با این شکل بودکه از سه قاپ(مکعب) مجزا تشکیل شده بود و تمامی وجه های آن با هم متفاوت بودند.بازیکن باید آنها را به هوا پرتاب میکرد و قبل از روی زمین افتادن آنها میگفت که هرکدام به چه وجهی روی زمین می آیند.اگر صحیح بود که پول ها را میبرد و اگر نه میباخت،جوان قصه ماهم درگیر این بازی شده.
پدر دید که جوان هر روز بیشتر از روز قبل شیفته این بازی میشود و دیگر خواست که جلوی او را بگیرد.
یک روز پدر به جوان گفت قاپ هایت را بیاور تا باهم بازی کنیم پسر با تعجب پرسید مگر شما هم بلدید پدر؟ پدر خندید و گفت برو بیاور اگر بلد هم نباشم یاد میگیرم.
پسر قاپ ها را آورد و به پدر داد ،پدر هرسه آنها را به یکباره روی پشت بام پرتاب کرد پسر با تعجب فقط نگاه میکرد،پدر گفت برو روی پشت بام و ببین که قاپ اول روی وجه زرد ،قاپ دوم روی وجه قرمز و قاپ سوم روی وجه آبی پایین آمده اند.
پسر با سرعت روی بام رفت خشکش زده بود تمامی حرفهای پدر درست بود قاپ ها درست براساس حرف های پدر روی زمین آمده بودند.
پسر قاپها را برداشت و پایین آمد زیرچشمی نگاهی به پدر انداخت ،پدر گفت : پسرم من سال ها این بازی را انجام میدادم بطوریکه استاد آن شدم و دیگر به کسی نمیباختم اما حالا حال و روزم این است که میبینی پس به خودت بیا و فکر آینده خودت باش.
پسر از آن روز به بعد دیگر قمار نکرد با پدرش به محل کار رفت و زندگی جدیدی را شروع کرد اما همیشه با پدر سه قاپ بازی میکرد و از او فنون کار را می آموخت تا روزی که بالاخره اوهم استاد بازی شد اما فقط با پدر بازی میکرد.
وقتی "آنجلا" خیلی کوچک بود
دو یا سه ساله یا بیشتر بود
پدر و مادرش
به او یاد داده بودند هرگز نگوید نه
به او یاد داده بودند باید موافق باشد
به هر آنچه که آنها می گویند ،
و اگر موافق نباشد ، کتک خواهد خورد
و باید به رختخواب برود ،
"آنجلا" بزرگ شد .
و او سازگارترین بچه بود ،
او هرگز عصبانی نمی شد
و او هرگز وحشی گری نمی کرد ،
همیشه در هر کاری شرکت داده می شد
همیشه مراقبش بودند ،
او هرگز دعوا نمی کرد .
مهم نبود که پدر و مادرش چه می گویند
همیشه فکر می کرد که حق با آنهاست
"آنجلا" فرشته کوچک ، در مدرسه شاگر خوبی بود
و همان طور که شما تصور می کنید ، پیرو هر قانونی بود
معلم هایش می گفتند که او خیلی با تربیت بود
که اینقدر آرام و خوب بود ،
اما "آنجلا" در درون خود چه احساسی داشت ،
احساسی که هیچ کس به آن پی نبرده بود ،
"آنجلا" دوستان زیادی داشت
که او را دوست داشتند به خاطر لبخندی که همیشه داشت ،
آنها می دانستند او دختری بود که
هنوز راه زیادی در پیش داشت،
حتی وقتی سرماخودگی داشت،
اگر کسی از او کمک می خواست،
او همیشه آمادگی داشت.
وقتی "آنجلا" سی و سه ساله بود ، او همسر یک وکیل بود .
او خانه ای داشت و خانواده و زندگی زیبایی در حومه شهر.
دختری داشت چهار ساله
و پسری نه ساله
و هر وقت کسی از او حالش را می پرسید
او همیشه جواب می داد : خوب
اما در یک شب سرد نزدیکی های کریسمس
وقتی خانواده اش خواب بودند ،
او بیدار بود و افکار ترسناکی در ذهنش می چرخیدند،
او نمی دانست چرا و نمی دانست چگونه .
اما او آرزو می کرد مرگ را ،
او به کسی که او را به این جهان آورده بود التماس می کرد .
که دوباره او را برگرداند ،
وقتی از درون خود شنید ،
صدایی اهسته و آرام، که فقط یک کلمه گفت .
و تنها کلمه ای که گفت این بود ... نه
از آن لحظه به بهد ، "آنجلا" می دانست
دقیقا چه کار باید بکند
زندگی او به آن کلمه بستگی داشت
او دوست داشت کلمه ای را که یک بار شنید :
نه ، من نمی خواهم .
نه ، من موافق نیستم .
نه ، انجام آن وظیفه شماست .
نه ، آن مناسب من نیست .
نه ، من چیز دیگری می خواهم .
نه ، آن زیاد اذیت می کند .
نه ، من خسته ام ، و نه من کار دارم .
نه ، بهتر است نه !
خوب ، خانواده اش شوکه بودند
و دوستانش با تعجب عکس العمل نشان دادند
اما "آنجلا" متفاوت بود ، می توانستید آن را از چشم هایش بخوانید .
دیگر در مقابل او صبور و بردبار نبودند
امروز آنجلا او یک انسان است و سپس مادر و همسر ...
به پسر و دخترش می گوید :
وقتی ما موافق باشیم خوب است !
اما اگر نتوانید بگویید نه ، شما هرگز رشد نخواهید کرد .
برای انسانی کامل بودند شما باید وجود داشته باشید .
زیرا می دانم که من زمانی در اشتباه بودم ،
و چون شما را خیلی دوست دارم ،
شما همیشه فرشته های من خواهید بود .
حتی اگر به من بگویید نه .
سوپ جوجه برای تقویت روح زنان