| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
37
|
326
|
90/12/21 (02:55)
|
|
||
|
|
47
|
280
|
90/12/23 (15:52)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/15 (10:36)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/27 (11:35)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
90/8/29 (22:12)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
90/8/29 (22:08)
|
|
||
|
|
24
|
139
|
90/6/26 (15:03)
|
|
||
|
|
9
|
163
|
90/6/23 (11:06)
|
|
||
|
|
12
|
161
|
90/6/23 (11:02)
|
|
||
|
|
10
|
70
|
90/6/21 (18:02)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
90/6/20 (11:38)
|
|
||
|
|
5
|
159
|
90/4/9 (15:27)
|
|
||
|
|
17
|
93
|
90/4/9 (15:24)
|
|
||
|
|
22
|
89
|
90/4/9 (15:21)
|
|
||
|
|
107
|
268
|
90/4/9 (12:09)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
89/3/27 (15:03)
|
|
||
|
|
7
|
127
|
89/3/27 (15:03)
|
|
||
|
|
18
|
130
|
87/12/8 (00:26)
|
|
||
|
|
6
|
60
|
87/8/25 (06:48)
|
|
||
|
|
3
|
50
|
87/8/23 (21:04)
|
|
امیر قاسم خانی ---- ان نگار زیبا دل ما را گرفتار نیز کند گرچه مستیم ما را هوشیار نیز کند
نقش رویش بر دیده و جان کشیده ام تا زروی مهر و وفا گفتار نیز کند
صوفی گناه خار به بوی خوش گلعذار بخش وفا مجو ز کس و جانت به می و میگسار بخش
انجا که پیام باده و ساقی و عاشق نمیخرند گره گشای جان باش و دل به بهار بخش
بتاب بر جانم ای خورشید خوبان که در دا م غم عشقت اسیرم
ببار باران خوب صبح امید که گر جانم بری منت پذیرم
ای کا ش می شد انتظار را همانند نقاشی
بر سینه دیوار عا شقا ن کشید
ایکا ش می شد در لا بلا ی حر فها گم شد
و بر پو چی لحظه های ناب زندگی خندید
ایکا ش می شد دلوا پسیها یمان را به باد بسپا ریم
و ایکاش می شد که قفلها ی سکوت را بر دهان نمی زدیم
من از نگاه چشم عریا ن کودگی گستاخ و با زی گو ش
که پیوسته
با عرو سکها ی کوکی زندگی می کرد و می خندید
دانستم
که نسپارم بدست نا امیدی ها
دل امید وارم را
بیا تا با صدای باران
قلبها یمان را ارام ارام به باغ مهربا نیها دعوت کنیم
بیا تا با اشک باران غبار چشمها را به بیرون بریزیم
بیا تا در کنا رهم قطره اشکها ی امید را صبورانه به دریای دل بریزیم
و صدای بو سه باران را بر تن عریا ن درختان تحسین کنیم
و ترانه های غم را از دل بیرون بریزیم
در دلم شهری پر از غم گاه هست و گاه نیست در دلم دنیای ماتم گاه هست و گاه نیست
گر چه از ان عرصه شطرنج باران من نمیگردم جدا در دلم ان شوق شبنم گاه هست و گاه نیست
خسته ام از اینهمه خنده های در و غین
از اینهمه سلا مها و تعا رفها ی بی رمق
خسته ام از تظا هر به دو ستیها
خسته ام از حرفهای بی عمل
خسته ام از دیدن پای بیرحم ثا نیه ها بر گلوی لحظه ها ی ناب
خسته ام از خفقا ن بزرگ ارزوها
خسته ام از جمعها و هیا هو ها
از شنیدن هزاران صدای فریبنده
خسته ام از دستهای سنگی ادمها که حتی بخا طر خدا دست گرسنه ای را نمی گیرند .........
باید ملول مرد
وقتی ملول نیستی
انگار هر گز نمرده ای
من میروم ولی
گو ئی نرفته ام
گویا ستاره های مرا دزدیده اند
گویا تمام جاده ها ی مرا بستند
گویا تمام عمر
در یک غروب سرد زمستان بی ستاره زیسته ام
فر صتی نیست بگذار حکا یت شب هجران کنم امشب فر صتی نیست بگذار صحبت خوش عهدی و پیمان کنم امشب
مجمع خوبی و لطف است جلا ل و جمال رخ تو فر صتی نیست بگذار نفس از دم گرمت بر جان کنم امشب
ان وفای فلک و قصه دوران هیچ است سا قی مهوش و ان زلف پریشان هیچ است
خرقه ای بر سر و جانم فکن ای سرو روان را ه و رسم دل وان دلبر جانا ن هیچ است
دل و جانم از ان دوستی دهر ثباتی نگرفت در گه این دل ما بر سر چوگان هیچ است
نقش دیدار ترا بر وجود خویش تا با ن میکشم در میا ن لوح جان گیسوانت را با زلف پریشان میکشم
گر دهی بر من یکی از ناوک مزگان خویش در کنارش عاشقانه چهره ای در ملک کنعان میکشم
ان غلغله چنگ و می و تار به کام است در محفل ما ماه رخ یار تمام است
در مکتب ما یک نظر عشق حلا لست ولیکن بی روی تو بر این دل بیچا ره حرامست
ساقی بیا که به بوی زلف یار مستیم هنوز در میکده بسته است و از رنج انتظار مستیم هنوز
هزار لشکر غم نکند ملک دلم خراب امشب چونکه اکنون با وصف روی نکار مستیم هنوز
ساقی امشب چنگ و تارو می و نی جمله مهیاست بیا مزده اهل بشارت بهمه خلو تیا نست بیا
شمع دل از لب خندان بهواداری ان خرقه سالوس نرفت باده از خون رزان است نه از خون کسا نست بیا
فروغ چشم و دل است غمزه جادوی یار ولوله در دل چه شد با خم ابروی یار
مرهم عشاق چیست زهر زدست نگار اب حیا ت دلست خاک سر کوی یار