userinfo close

  ,

شعر و ادبیات


poetry_and_literature

تاسیس: 8 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: حسن سوزوکی - معاونان
شعر یعنی زیستن شعر یعنی گریستن شعر را مهر می باید شعر را عشق می خواهد
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
37
326
90/12/21 (02:55)
47
280
90/12/23 (15:52)
0
0
91/2/15 (10:36)
0
0
90/11/27 (11:35)
0
16
90/8/29 (22:12)
0
20
90/8/29 (22:08)
24
139
90/6/26 (15:03)
9
163
90/6/23 (11:06)
12
161
90/6/23 (11:02)
10
70
90/6/21 (18:02)
1
16
90/6/20 (11:38)
5
159
90/4/9 (15:27)
17
93
90/4/9 (15:24)
22
89
90/4/9 (15:21)
107
268
90/4/9 (12:09)
1
24
89/3/27 (15:03)
7
127
89/3/27 (15:03)
18
130
87/12/8 (00:26)
6
60
87/8/25 (06:48)
3
50
87/8/23 (21:04)

عنوان بحث

سید مهدی اسحاقی , ntm
سید مهدی اسحاقی - 14:18 1386/04/21

شعر

      تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است        ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
پوریا سهرابی , po0ryia_tak
پوریا سهرابی - 06:56 1387/08/25
7
من که از ادبیات سر در نمی ارم ولی شعرتو عشقه
شرور ( ساناز ) , sanazi_metal
شرور ( ساناز ) - 12:31 1386/11/20
6

 

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

 

 من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 


عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی

 

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 


جلوه گاه رخ او دیدهء من تنها نیست

 

 ماه و خورشید همین آیینه می گردانند

 


عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا 

 

 ما همه بنده و این قوم خداوندانند

 


مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم 

 

 آه اگر خرقهء پشمین یه گرو نستانند

 


وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد 

 

 که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

 


لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

 

عشق بازان چنین مستحق هجرانند

 


مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار 

 

 ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

 


گر بنزهتگه ارواح برند بوی تو باد 

 

 عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

 


زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد 

 

 دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

 


گر شوند آگه از اندیشهء ما مغبچگان 

 

 بعد از این خرقهء صوفی به گرو نستانند

 

 

mandana r , aftab_e
mandana r - 16:49 1386/11/16
5
عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در روز آخر

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...
علی نوروزی , omid_3229
علی نوروزی - 09:15 1386/09/10
4
آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
 چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
 چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب
علی نوروزی , omid_3229
علی نوروزی - 09:15 1386/09/10
3
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
علی نوروزی , omid_3229
علی نوروزی - 09:14 1386/09/10
2

 

 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است
عزیز احمدی , aziz110
عزیز احمدی - 21:53 1386/04/23
1

با عزیزان نیامیزد دل دیوانه ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه ام
از سبک روحی گران ایم یه طبع روزگار
در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام
نیست در این خکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه ام
از چو من آزاده ای الفت بریدن سهل نیست
می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام
آفتاب آهسته بگذارد درین غمخانه پای
تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه ام
بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار
بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام
گرمی دلها بود از ناله جانسوز من
خنده گلها بود از گریه مستانه ام
هم عنانم با صبا سرگشته ام سرگشته ام
همزبانم با پری دیوانه ام دیوانه ام
مشت خکی چیست تا راه مرا بند رهی ؟
گرد از گردون بر آرد همت مردانه ام

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.