userinfo close

  ,

شعر و ادبیات


poetry_and_literature

تاسیس: 8 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: حسن سوزوکی - معاونان
شعر یعنی زیستن شعر یعنی گریستن شعر را مهر می باید شعر را عشق می خواهد
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
37
326
90/12/21 (02:55)
47
280
90/12/23 (15:52)
0
0
91/2/15 (10:36)
0
0
90/11/27 (11:35)
0
16
90/8/29 (22:12)
0
20
90/8/29 (22:08)
24
139
90/6/26 (15:03)
9
163
90/6/23 (11:06)
12
161
90/6/23 (11:02)
10
70
90/6/21 (18:02)
1
16
90/6/20 (11:38)
5
159
90/4/9 (15:27)
17
93
90/4/9 (15:24)
22
89
90/4/9 (15:21)
107
268
90/4/9 (12:09)
1
24
89/3/27 (15:03)
7
127
89/3/27 (15:03)
18
130
87/12/8 (00:26)
6
60
87/8/25 (06:48)
3
50
87/8/23 (21:04)

عنوان بحث

ن ت , nininahid
ن ت - 01:56 1384/12/14

تنهایی

چرا دلت گرفته

مثل آنكه تنهایی

چقدر هم تنها
خیال می كنم

دچارآن رنگ پنهان رنگها هستی

دچار یعنی

عاشق

و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهی كوچك دچار آبی دریای بیكرا ن باشد
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شهرزاد عظیمی  , sh3475
شهرزاد عظیمی - 11:02 1390/06/23
12

بس كه جفا ز خار وگل دید دل رمیده ام

همچو نسیم از این چمن پای برون كشیده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام

تا به كنار من بودی بود به جا قرار دل

رفتی ورفت راحت از خاطر آرمیده ام

تا تو مراد من دهی كشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون

ای گل تازه یاد كن از دل داغدیده ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام
شهرزاد عظیمی  , sh3475
شهرزاد عظیمی - 18:17 1390/06/21
11

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ستاره هایم به تاریكی رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.
تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد كودكی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می كشیدند،
درها عبور غمناك مرا می جستند.
و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریكی ، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه
تپش هایم.
شهرزاد عظیمی  , sh3475
شهرزاد عظیمی - 11:42 1390/06/20
10
دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود
...
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

....
امیر امیرقاسم خانی , amir1333
9

 

بتاب  بر جانم  ای خورشید  خوبان           که  در د ا م   غم  عشقت   اسیرم 

ببار    باران     خوب     صبح  امید            که  گر    جانم  بری      منت  پذیرم

امیر امیرقاسم خانی , amir1333
8

من  از  نگاه چشم  عریا  ن کودکی  گستاخ  و بازیگوش 

که پیوسته 

با عرو سکهای  کو کی  زندگی  میکرد  و می خند ید

دانستم

که  نسپارم  به  دست  نا امیدیها 

دل  امید  وارم  را

دریا راد , gooola
دریا راد - 23:07 1385/05/1
7

می دانم از تو نوشتن برایم کاری بس دشوار است ولی می خواهم بگویم راز درونم را آنچه را که مرا اینگونه در غل و زنجیر مهر تو اسیر کرده است.

نمی دانم از کجا شروع کنم توصیف مهربانی هایت و بی همتایی ات یا بازگو کردن درد درونم

کاش می دانستی چقدر مهربانی و خوب کاش وسعت پاکی را در دو چشم یگانه ات می دیدی!

قلم در دستانم سرگردان می شود وقتی قلبم می خواهد از بخشندگی های تو واژه ای را بر سپیدی کاغذ جاری کند...

چه می توانم بگویم چه بگویم وقتی گوش شنوایی نیست! تو آنقدر در مهربانی غرق شده ای که نمی توانی وسعت دوست داشتن مرا ببینی!

من چه می توانم بکنم که قلب کوچکم با مهر پایان ناپذیر تو تسخیر شده است!

چه می توانم بکنم وقتی اشک چشمانم و هراس قلبم و لرزش دستانم نمی گذارند حتی من تصمیم بگیرم......... فقط می دانم آنقدر از این دنیا و آدمیان فریبکار آن بیزارم که اگر بهانه وجود تو نبود مرگ را...........

کاش بدانی چقدر دلتنگ و تنها و غمگینم به آسمان می نگرم مثل دل من تیره و تار است ماه هم مثل ستاره قلب من معشوقش را در نمی یابد!

زمین را لمس می کنم تا شاید استقامت آن را بیاموزم ولی آن هم مثل قلب من از آتش عشق گرم و سوزان است!

خود را به باد می سپارم تا مرا به دیار فراموشی ها بسپارد ولی او هم میل سفر ندارد چرا که مثل چشمان دلم جادوی عشق فرشته ای شده که پای رفتن او را طلسم کرده.........

بیش از این حال درونم در قالب کلام و واژه نمی گنجد!!!!!!!!!

دوستت دارم

ن ت , nininahid
ن ت - 16:39 1385/03/13
6
باید امشب برو
حامد نام خانوادگی , jolj
5
آی آدم های لبریز غرور
که به تنهایی من می خندید
و ندارید خبر از دل شب
که چه سرد است زمین
وچه خیس است زمان

و منم غرقه دریای سکوت
که اگر باز شود بقچه دل
همه ی پنجره ها بسته شود
و شما اشک به سجاده ی شب می ریزید

همه خواهید گریست
به همان خنده که همچون تبری
برتن شاخه ی خشکم بنشت
و دلم را بشکست

وخدا شاهد آن خواهد بود


حامد نام خانوادگی , jolj
4
زمین سرد است و من سرگرم تنهایی
نمی دانم چرا از غصه سرشارم

تهی از رفتن و لبریز از ماندن
نمی دانم چه می خواهم

دگر فکر رسیدن هم
نمی خواهم
که از ذهنم کند پرواز و او را در بغل گیرد

هزاران حرف در یادم
دگر یادم نمی آید، چه می خواهم
از این دنیا

دگر حرفی نمی آید
به لب هایم

جهان پوچ است وتوخالی
که صد لعنت بر این دنیای پوشالی
ن ت , nininahid
ن ت - 19:09 1385/02/8
3
دنیا برای تنهایی هایم كوچك است



قلبم می پوسد از تنهایی



در غم بهار چه كنم



خدایا چشمانم را بگیر



و قلبم را پر از نور كن



امید شما , omideshoma
امید شما - 10:50 1384/12/21
2
السلامت فی الوحده

تنهایی از آن گرفتمی در دامن

كو دوست كه با او غم دل بتوان گفت
اکبر  م , a_abrahe
اکبر م - 04:29 1384/12/17
1
اگر میدانستی
که چه دردی دارد
و چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من نمیپرسیدی
که چرا
ای دوست تنهایی
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.