| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
37
|
326
|
90/12/21 (02:55)
|
|
||
|
|
47
|
280
|
90/12/23 (15:52)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/15 (10:36)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/27 (11:35)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
90/8/29 (22:12)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
90/8/29 (22:08)
|
|
||
|
|
24
|
139
|
90/6/26 (15:03)
|
|
||
|
|
9
|
163
|
90/6/23 (11:06)
|
|
||
|
|
12
|
161
|
90/6/23 (11:02)
|
|
||
|
|
10
|
70
|
90/6/21 (18:02)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
90/6/20 (11:38)
|
|
||
|
|
5
|
159
|
90/4/9 (15:27)
|
|
||
|
|
17
|
93
|
90/4/9 (15:24)
|
|
||
|
|
22
|
89
|
90/4/9 (15:21)
|
|
||
|
|
107
|
268
|
90/4/9 (12:09)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
89/3/27 (15:03)
|
|
||
|
|
7
|
127
|
89/3/27 (15:03)
|
|
||
|
|
18
|
130
|
87/12/8 (00:26)
|
|
||
|
|
6
|
60
|
87/8/25 (06:48)
|
|
||
|
|
3
|
50
|
87/8/23 (21:04)
|
|
بتاب بر جانم ای خورشید خوبان که در د ا م غم عشقت اسیرم
ببار باران خوب صبح امید که گر جانم بری منت پذیرم
من از نگاه چشم عریا ن کودکی گستاخ و بازیگوش
که پیوسته
با عرو سکهای کو کی زندگی میکرد و می خند ید
دانستم
که نسپارم به دست نا امیدیها
دل امید وارم را
می دانم از تو نوشتن برایم کاری بس دشوار است ولی می خواهم بگویم راز درونم را آنچه را که مرا اینگونه در غل و زنجیر مهر تو اسیر کرده است
.نمی دانم از کجا شروع کنم توصیف مهربانی هایت و بی همتایی ات یا بازگو کردن درد درونم
کاش می دانستی چقدر مهربانی و خوب کاش وسعت پاکی را در دو چشم یگانه ات می دیدی
!قلم در دستانم سرگردان می شود وقتی قلبم می خواهد از بخشندگی های تو واژه ای را بر سپیدی کاغذ جاری کند
...چه می توانم بگویم چه بگویم وقتی گوش شنوایی نیست! تو آنقدر در مهربانی غرق شده ای که نمی توانی وسعت دوست داشتن مرا ببینی
!من چه می توانم بکنم که قلب کوچکم با مهر پایان ناپذیر تو تسخیر شده است
!چه می توانم بکنم وقتی اشک چشمانم و هراس قلبم و لرزش دستانم نمی گذارند حتی من تصمیم بگیرم......... فقط می دانم آنقدر از این دنیا و آدمیان فریبکار آن بیزارم که اگر بهانه وجود تو نبود مرگ را
...........کاش بدانی چقدر دلتنگ و تنها و غمگینم به آسمان می نگرم مثل دل من تیره و تار است ماه هم مثل ستاره قلب من معشوقش را در نمی یابد
!زمین را لمس می کنم تا شاید استقامت آن را بیاموزم ولی آن هم مثل قلب من از آتش عشق گرم و سوزان است
!خود را به باد می سپارم تا مرا به دیار فراموشی ها بسپارد ولی او هم میل سفر ندارد چرا که مثل چشمان دلم جادوی عشق فرشته ای شده که پای رفتن او را طلسم کرده
.........بیش از این حال درونم در قالب کلام و واژه نمی گنجد
!!!!!!!!!دوستت دارم