| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
1
|
90/6/22 (19:11)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
90/5/12 (22:11)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
89/9/20 (20:00)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/9/20 (19:45)
|
|
||
|
|
75
|
115
|
89/7/29 (12:15)
|
|
||
|
|
23
|
198
|
88/5/30 (22:58)
|
|
||
|
|
7
|
66
|
88/5/30 (15:54)
|
|
||
|
|
1
|
42
|
88/5/30 (15:39)
|
|
||
|
|
2
|
102
|
88/5/30 (15:37)
|
|
||
|
|
5
|
43
|
88/5/30 (15:31)
|
|
||
|
|
30
|
194
|
88/5/30 (14:38)
|
|
||
|
|
2
|
46
|
88/5/30 (14:33)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
88/5/30 (04:58)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
88/5/29 (16:35)
|
|
||
|
|
7
|
36
|
88/5/27 (23:43)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
88/5/22 (00:09)
|
|
||
|
|
13
|
67
|
88/5/16 (03:11)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
88/5/16 (03:05)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
88/5/16 (03:03)
|
|
||
|
|
3
|
20
|
87/6/12 (15:54)
|
|
تمام قصه ها با بود یكی و نبود دیگری آغاز می شوند
كه:یكی بود یكی نبود
یكی رفته بود و یكی مانده بود
مانده بودو گریه كرده بود......
من و تو ما بودیم!همراه و هم نگاه هم بغض و هم صدا هم پا و پا به راه.........تو اما دلت با من نبود!گفتم این سیب سرخ را می چینم تا كودكان بهانه گیر فردا نگویند كه آدم ی در میان این همه آدمی نبود و در تقسیم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده تو شد و ماندن سهم دشوار دست های تنهای من
امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار نه بهانه ای از نمناكی كاغذ.راضی به رضای همین زندگی و چشم به راه طنین ترانه و بارن ...در خوابهایم بیدار می شوم و در بیداریم میمیرم.یك پا به راه رؤیا و یك پا به بن بست بیداری ...خوابگرد و گریه نشین .همین!
حالا نگو كه در كوچه گربه ها شاخ می زنند نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشیده آخر قصه روسیاهی به زغال شعله های غزل سوز می ماند.
برگرد و دستم را بگیر!می خواهم در كنار تو بر برگ های بوسه بنویسم:
آبی ترین آبی دنیا
همین آسمان خاكستری خانه من است!
......................
آغاز انسان...
از بهشت که بیرون آمد
دارایی اش فقط یک سیب بود.
سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.
و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند :
« تو بی بهشت می میری ، زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. »
و انسان گفت :
« اما من به خود ظلم کرده ام .
زمین تاوان ظلم من است.
اگر خدا چنین می خواهد ، پس زمین از بهشت بهتر است. »
خدا گفت :
« برو و بدان
جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند ،
از زمین می گذرد ،
از زمینی که آکنده از شر و خیر ،
از حق و باطل ،
از خطا و صواب ؛
و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد ، تو باز خواهی گشت ؛ وگر نه ....... »
و فرشته ها همه گریستند.
اما انسان نرفت .
انسان نمی توانست برود .
انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود.
می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد .
چیزی که هستی را مبهوت کرد و کاینات را به غبطه وا داشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا به او « اختیار » داد.
خدا گفت :
« حال انتخاب کن .
زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای.
برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین را برگزینی. »
و انگاه انسان زمین را انتخاب کرد .
رنج و نبرد و صبوری را ...
و این آ غاز انسان بود...
ای کبوتردلگیرازشکنجه ی صیاد !
رنجنامه هایت را دست بادخواهم داد
کوچه کوچه می توفد خانه خانه می گردد
تاکه باخبرسازدعالمی از این بیداد
قمریان خونین بال غمگنانه ها خوانید تا نیارآمد/
صیاد این شکنجه دائم باد !
آنکه برشما تازید خواهد از نفس مانید
ای یلان رجزخوانید باگلوی پرغمباد
مادران شهرم رالای لائی آموزید
تیزتر زهر وقت است گوشهای هرنوزاد
عقده های دل واکن ای برادر دربند!
های های می گریند باتوملتی ناشاد!
خاطرات این ایام تازه تازه خواهدماند
داغ های طاقت سوز میرود مگراز یاد !
تاختن به جان ما یک جنون ادواری ست
جای جای تاریخ ست ردپای این افراد
ازسکوت قبرستان سارقان به وجد آیند
ماهرانه می دزدند اعتبارآن اجساد
تنگ چشم رادنیاست یک کویر پرارواح
می هراسد از رشد سروولاله وشمشاد
دستهای درزنجیر، سینه های شمع آجین
زودتر بسوزاند کاخ های استبداد
دنیای مابرستمگران تازید قهرمان بسی دارد
سرزمین رستم زاد ...
ازکتاب منتشر نشده «طلوع در غروب»
*****************پاینده ایران************
|
|
و من ماندم
در این ازدهام محجور شاهرگ در بیقوله ی نبض زندگی
فاصله ی نزدیکیست
نبض و شاهرگ
نوازش سخت تیزی تیز
برهر کدام
نوید مرگ را استفراغ می کند !
و من ماندم
در این دنیای شیرین شیدایی کش شراب شیراز را شیشه شیشه
از آن شاهرگ
نوشیدند .
و من دیگر نماندم .
به کجا رفتم نمی دانم اما از اینجا همه چیز زشت تر دیده میشود
نه ... واقعی دیده میشود . خوبی و بدی، صداقت و راستی و نیرنگ و دروغ ،
همه زشتند .
و فقط یک چیز زیباست : هیچ چیز
|
| |