userinfo close

  ,

گاهواره های شعر


poetic_cradles

تاسیس: 27 آبان 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ارمیا سلیمانی - معاونان
سخنها در نطفه خفته اند.و در اندوه خیال من گاهواره ایست كه صدها نوشته در آن خوابدیده است. بیدار میشون ادامه »
سخنها در نطفه خفته اند.و در اندوه خیال من گاهواره ایست كه صدها نوشته در آن خوابدیده است. بیدار میشوند و آنگاه دیگر مرده ام.!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
1
90/6/22 (19:11)
1
5
90/5/12 (22:11)
0
0
89/9/20 (20:00)
0
5
89/9/20 (19:45)
75
115
89/7/29 (12:15)
23
198
88/5/30 (22:58)
7
66
88/5/30 (15:54)
1
42
88/5/30 (15:39)
2
102
88/5/30 (15:37)
5
43
88/5/30 (15:31)
30
194
88/5/30 (14:38)
2
46
88/5/30 (14:33)
0
23
88/5/30 (04:58)
1
29
88/5/29 (16:35)
7
36
88/5/27 (23:43)
0
9
88/5/22 (00:09)
13
67
88/5/16 (03:11)
1
21
88/5/16 (03:05)
1
16
88/5/16 (03:03)
3
20
87/6/12 (15:54)

عنوان بحث

ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess

اشعار.متون.جملات و سخنان بر گرفته


جای گاهی برای اشعار یا متون ,جملات زیبا,و ... از شاعران بانام و یا

گمنام.

لطف فرموده در صورت آگاهی از ماخذ آن ,آن را ذكر نمایید.

بدرود

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شاعر رضازاده , shaer_mohabat
شاعر رضازاده - 01:25 1386/10/12
30
:یاهــــــــــــــــــــــــــــتو:

ما به پای گل گهی افتاده خاری دیده‌ایم

یا به آغوش رقیبان گاه یاری دیده‌ایم

گو به بلبل بر گل بستان نباید اعتماد

چون که ما فصل خزان بعد از بهاری دیده‌ایم

دل که در تنهایی‌اش جز غم ندید و زین سبب

گاه‌گاهی ناله را ما غمگساری دیده‌ایم

نی شتر تنها ز بار خویش می‌نالد ز غم

ما به دوش خود دو صد من بار، باری دیده‌ایم


ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
29

تمام قصه ها با بود یكی و نبود دیگری آغاز می شوند

كه:یكی بود یكی نبود

یكی رفته بود و یكی مانده بود

مانده بودو گریه كرده بود......

من و تو ما بودیم!همراه و هم نگاه هم بغض و هم صدا هم پا و پا به راه.........تو اما دلت با من نبود!گفتم این سیب سرخ را می چینم تا كودكان بهانه گیر فردا نگویند كه آدم ی در میان این همه آدمی نبود و در تقسیم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده تو شد و ماندن سهم دشوار دست های تنهای من

امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار نه بهانه ای از نمناكی كاغذ.راضی به رضای همین زندگی و چشم به راه طنین ترانه و بارن ...در خوابهایم بیدار می شوم و در بیداریم میمیرم.یك پا به راه رؤیا و یك پا به بن بست بیداری ...خوابگرد و گریه نشین .همین!

حالا نگو كه در كوچه گربه ها شاخ می زنند نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشیده آخر قصه روسیاهی به زغال شعله های غزل سوز می ماند.

برگرد و دستم را بگیر!می خواهم در كنار تو بر برگ های بوسه بنویسم:

آبی ترین آبی دنیا

همین آسمان خاكستری خانه من است!

......................

ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
28
دل به دریا زده ام، لیك
نگرانم
نگرانم نكند تور كمی دورتر از باله ی نورانی رویا بنشیند به زمین
یا بساط صید من خود صید پنجه های گرداب شود
!وای
-
پا به بیراهه نهادم
سوی شوره زار و خارزار و هر دو سوی سیم خاردار
مضطرب در انتظار
نكند جاده خیانت بكند
نروم سوی سرآب
نخلد دست مرا خار
نخورد سنگ به پایم
نكند بیافتم از پای
نبرد هوش مرا باله ی نورانی آن ماهی نایاب
!یا ببرد ، وای
-
نگرانم
ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
27

آغاز انسان...


از بهشت که بیرون آمد

 دارایی اش فقط یک سیب بود.


سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.


و مکافات این وسوسه هبوط بود.


فرشته ها گفتند :

« تو بی بهشت می میری ، زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. »


و انسان گفت :

 « اما من به خود ظلم کرده ام .

زمین تاوان ظلم من است.

 اگر خدا چنین می خواهد ، پس زمین از بهشت بهتر است. »

 


خدا گفت :

« برو و بدان

جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند ،

از زمین می گذرد ،

 از زمینی که آکنده از شر و خیر ،

از حق و باطل ،

 از خطا و صواب ؛

 و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد ، تو باز خواهی گشت ؛ وگر نه ....... »

 


و فرشته ها همه گریستند.


اما انسان نرفت .

انسان نمی توانست برود .

 انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود.

می ترسید و مردد بود.


و آن وقت خدا چیزی به انسان داد .

چیزی که هستی را مبهوت کرد و کاینات را به غبطه وا داشت.


انسان دست هایش را گشود و خدا به او « اختیار » داد.


خدا گفت :

« حال انتخاب کن .

زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای.

 برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست.

 عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین را برگزینی. »



و انگاه انسان زمین را انتخاب کرد .

 

 رنج و نبرد و صبوری را ...



و این آ غاز انسان بود...

ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
26
 

ای کبوتردلگیرازشکنجه ی صیاد !

رنجنامه هایت را دست بادخواهم داد

 

کوچه کوچه می توفد خانه خانه می گردد

 تاکه باخبرسازدعالمی از این بیداد


قمریان خونین بال غمگنانه ها خوانید تا نیارآمد/


صیاد این شکنجه دائم باد !

 

آنکه برشما تازید خواهد از نفس مانید

 ای یلان رجزخوانید باگلوی پرغمباد


مادران شهرم رالای لائی آموزید

 تیزتر زهر وقت است گوشهای هرنوزاد

 

عقده های دل واکن ای برادر دربند!

 های های می گریند باتوملتی ناشاد!


خاطرات این ایام تازه تازه خواهدماند

 داغ های طاقت سوز میرود مگراز یاد !

 

تاختن به جان ما یک جنون ادواری ست

جای جای تاریخ ست ردپای این افراد

 

ازسکوت قبرستان سارقان به وجد آیند

 ماهرانه می دزدند اعتبارآن اجساد

 

تنگ چشم رادنیاست یک کویر پرارواح

 می هراسد از رشد سروولاله وشمشاد

 

دستهای درزنجیر، سینه های شمع آجین

 زودتر بسوزاند کاخ های استبداد

 

دنیای مابرستمگران تازید قهرمان بسی دارد

سرزمین رستم زاد ...

 

ازکتاب منتشر نشده «طلوع در غروب»

 

*****************پاینده ایران************

کاربر خودکار سیستم , systemuser
25
كبود، ناخن شب زیر تازیانهٌ كیست؟
به دامن شفق این خون جاودانه كیست؟
فتد گر آتش سركش درین سرای كهن
زبان شعله نپرسد كه خانه، خانه كیست؟
غبار دیدهٌ عقل است خواب خرگوشی
به هوش باش كه گوش تو بر فسانهٌ كیست؟
سپیدبختی تو از سیاه روزی ماست
طنین خنده ات از گریهٌ شبانهٌ كیست؟
دریده پردهٌ گوش سحر زنعره توست
سیاه مستی تو از شرابخانه كیست؟
ز برج عاج رفیع شرف فرو ناید
هر آن كه، گوهر جان داند از خزانهٌ كیست؟
زسوز سینه سیاسی سرود می خواند
نوای شعر تو گلبانگ عاشقانه كیست؟
ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
24
از ماه پرسیدند: آیا زیباتر از روی تو، چهره ای را خدا آفریده ؟

چهره اش گلگون شد و گفت: آیا عباس ابن علی را دیده ای ؟



از ادب پرسیدند: چگونه می توان تو را شناخت ؟

گفت: از او که خود را از او شناختم ؟



از شجاعت پرسیدند: آیا تا به حال مغلوب شده ای ؟

به خاک افتاد و گفت: من که باشم که مغلوب یل ام البنین نباشم.



از عشق پرسیدند: دل در گرو که داری ؟

سر به زیر انداخت و با خجالت گفت: او که عاشق ترین است... دیوانه عباسم.



از بهشت پرسیدند: از خاک تو والاتر چیست ؟

گفت: آن خاکی که سرمه چشمم می کنم... خاک کربلا.



از باران پرسیدند: تو لطافت و پاکی را از که داری ؟

گفت: از لبهای خشکیده سقای کربلاا.



از غیرت پرسیدند: کمال تو چیست ؟

گفت: از آنکه لقب ابوفاضلم.



از مهربانی پرسیدند: مهربان تر از تو کیست ؟

آهی کشید و گفت: ای کاش جای بچه های کاروان کربلا بودم و همراه عمو.



از مردانگی پرسیدند: مردانگی را چه می دانی؟

گفت: عباس بودن.



از لبخند پرسیدند: زیباترین چیزی که دیدی چه بود؟

گفت: آن لحضه که اربابم حسین(ع) با دیدن برادر مرا غرق شور و شعف کرد.

....



و خوشا به حال ما که عباس(ع) داریم.





ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
23
میان کوه ایستاده‌ام
و پژواک سکوتی دهشتناک
در مغزم می‌پیچد.
سنگ را چنین طاقتی مگر باشد.

بیهوده در چه می‌نگرم
که هر ذره را در این خاک
نه جنبشی است
نه شوری .
سنگ را چنین طاقتی مگر باشد.

چنگال طوفان‌
می‌دراند قلب سبز جنگل را.
نه فریادی است
نه زجه‌ای حتا.
سنگ را چنین طاقتی مگر باشد.


و ستاره‌ها چه مغموم و خاموش
به دامان سیاهی می‌شکنند
نه اشکی است
نه آهی حتا.
سنگ را چنین طاقتی مگر باشد.

در این سنگ‌ستان سکوت
گلویم را با خنجر کدام فریاد
پاره کنم
که پژواک‌ش
دل هر ذره
هر درخت
هر ستاره را
بلرزاند
و طاقت از سنگ
بِرُباید.

در این سنگ‌ستان سکوت
به دامان کدام فریاد بیاوزیم
رخت سیاه ماداران سرزمینم را.

 

ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
22
 

و من ماندم

در این ازدهام محجور شاهرگ در بیقوله ی  نبض زندگی

فاصله ی نزدیکیست

              نبض و شاهرگ

                        نوازش سخت تیزی تیز

                                              برهر کدام

                                                    نوید مرگ را استفراغ می کند !

و من ماندم

در این دنیای شیرین شیدایی کش شراب شیراز را شیشه شیشه

                                                                         از آن شاهرگ

                                                                                      نوشیدند .

و من دیگر نماندم .

به کجا رفتم نمی دانم اما از اینجا همه چیز زشت تر دیده میشود

نه ... واقعی دیده میشود . خوبی و بدی، صداقت و راستی و نیرنگ و دروغ ،

                                                                                       همه زشتند .

و فقط یک چیز زیباست : هیچ چیز

 

ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
21
درود

با تشكر از حضور سبزتان.خواهان آنم كه سخنان غیر مربوط به تاپیكها در درد دلهای دلتنگی كه جایگاهی برای بحث آزاد است گفته شود.

بدرود
سهیل alone , erika777
سهیل alone - 06:45 1385/04/14
20
.....

پیام در تاریخ 85/4/16  ساعت: 14:07 توسط سهیل alone ویرایش شد.
گلی ك , goli777
گلی ك - 05:55 1385/04/11
19
سلام
من امروز عضو این کلوب شدم
مطالبی که اینجا نوشته شده خیلی زیباست من که تحت تاثیر قرار
گرفتم مخصوصا از اون مطلب - ماه مرشد- سهیل عزیز مطلبت واقعا زیبا
بود البته تمام چیز هایی که اینجا نوشته شده خیلی خیلی قشنگ هستند ولی مطالبی که آقا سهیل نوشتند رنگ و بوی دیگری دارند
لطفا اکتیو بمونید و بازهم مطلب بنویسید
ببخشید که من نمیتونم مثل شما کتابی صحبت کنم فقط این ها رو گفتم که بدونید افرادی هستند که از مطالب شما لذت میبرند
خدا حافظ
سهیل alone , erika777
سهیل alone - 05:48 1385/03/31
18
.......

پیام در تاریخ 85/4/14  ساعت: 23:07 توسط سهیل alone ویرایش شد.
سهیل alone , erika777
سهیل alone - 07:34 1385/03/30
17
.....

پیام در تاریخ 85/4/14  ساعت: 23:07 توسط سهیل alone ویرایش شد.
ملکه ء آبهای سرد یخی  , the_sea_princess
16
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریكی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
كه در آن دولت خاموشیهاست
ن شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی كه به من می گوید :
”گر چه شب تاریك است
دل قوی دار ، سحر نزدیك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
نه
از آن پاكتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلك بگشا كه به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه كنان می كاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
كه در آن شكوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خویش
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسی عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتی می بخشد
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور كه چون خواب خوش از دیده پرید
كودك قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشك و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
كودك چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می كرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه كم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران كهن
از درون تلخی واریزم را
كاهش جان من این شعر من است
آرزو می كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشكم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
كاستن
كاهیدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تكان دادن دستت كه
مهم نیست زیاد
و تكان دادن سر را كه
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان كردی
و جهان را به سموم نفست ویران كردی
باد كولی تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتی همه جا ؟
آن غباری كه برانگیزاندی
سخت افزون می كرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
كولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می كردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می كردم
و در آن تنگ غروب
یاد می كردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینك كوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو می شوید در چشمه ی نور
كه قناری می خواند
می خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران كه سفر كردم و رفتم بی تو
از دیاران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
كوه تحسین می كرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
كاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی با باز كن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه كسی برخیزد ؟
چه كسی با دشمن بستیزد ؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
كوهها شعر مرا می خوانند
كوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز كه چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز كه چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اكنون چه فراموشیها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

پیام در تاریخ 85/3/31  ساعت: 6:06 توسط the sea princess ملکه آبهای سرد یخی ویرایش شد.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.