| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
1
|
90/6/22 (19:11)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
90/5/12 (22:11)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
89/9/20 (20:00)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/9/20 (19:45)
|
|
||
|
|
75
|
115
|
89/7/29 (12:15)
|
|
||
|
|
23
|
198
|
88/5/30 (22:58)
|
|
||
|
|
7
|
66
|
88/5/30 (15:54)
|
|
||
|
|
1
|
42
|
88/5/30 (15:39)
|
|
||
|
|
2
|
102
|
88/5/30 (15:37)
|
|
||
|
|
5
|
43
|
88/5/30 (15:31)
|
|
||
|
|
30
|
194
|
88/5/30 (14:38)
|
|
||
|
|
2
|
46
|
88/5/30 (14:33)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
88/5/30 (04:58)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
88/5/29 (16:35)
|
|
||
|
|
7
|
36
|
88/5/27 (23:43)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
88/5/22 (00:09)
|
|
||
|
|
13
|
67
|
88/5/16 (03:11)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
88/5/16 (03:05)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
88/5/16 (03:03)
|
|
||
|
|
3
|
20
|
87/6/12 (15:54)
|
|
تقدیم به ملکه
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !