این بار که از زیر داربست انگور و ماه
برمی گردی
دستمالی بیاور
هیچ می دانستی
مهربانی ام دارد خاک می خورد؟
یا هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟
هر زمستان دانه پاشیدم به روی برفها
هیچ گنجشکی نیامد ،هیچ کس پیدا نشد ...
به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو درین روزگار با من نیست
یکی زیبا
و مابقی مسافرند.