| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
121
|
626
|
89/6/14 (11:22)
|
|
||
|
|
2
|
63
|
89/3/3 (21:00)
|
|
||
|
|
9
|
79
|
89/5/28 (20:44)
|
|
||
|
|
1109
|
3997
|
90/10/16 (04:10)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
90/1/18 (19:31)
|
|
||
|
|
240
|
1353
|
89/10/12 (19:36)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
89/6/21 (15:25)
|
|
||
|
|
1
|
20
|
89/5/28 (23:54)
|
|
||
|
|
18
|
128
|
89/5/17 (22:08)
|
|
||
|
|
28
|
237
|
89/5/17 (21:41)
|
|
||
|
|
13
|
163
|
89/2/30 (22:56)
|
|
||
|
|
66
|
485
|
89/1/5 (03:28)
|
|
||
|
|
40
|
307
|
88/11/3 (12:23)
|
|
||
|
|
20
|
138
|
88/11/3 (12:21)
|
|
||
|
|
82
|
537
|
88/9/24 (01:36)
|
|
||
|
|
4
|
100
|
88/9/12 (15:58)
|
|
||
|
|
17
|
181
|
88/9/10 (13:51)
|
|
||
|
|
5
|
22
|
88/6/2 (16:30)
|
|
||
|
|
2
|
34
|
88/4/18 (01:04)
|
|
||
|
|
3
|
125
|
87/11/3 (19:17)
|
|
بیشتر افراد از داستان کوتاه خوششون می یاد. لطفاً اگه جایی داستان جالبی دیدید، اینجا هم Paste بفرمایید. بعد از یه مدت خودش یه کتاب میشه!
| بهشت وجهنم |
شخصی روزی با خدا مكالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلی هستند؟ خداوند آن مرد را به سمت دو در هدایت كرد و یكی از آن ها را باز كرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.درست در وسط اتاق یك میز گرد بزرگ وجود داشت كه روی آن یك ظرف خورش بود و آن قدر بوی خوبی داشت كه دهانش آب افتاد. افرادی كه دور میز نشسته بودند بسیارلاغر و مریض حال بودند.به نظر قحطی زده می آمدند. آن ها در دست خود قاشق هایی بادسته ی بسیار بلند داشتند كه این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هركدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود راپر كنند. اما از آنجایی كه این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد با دیدن صحنه ی بدبختی وعذاب آن ها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی. آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند وخداوند در را باز كرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یك میز گرد با یك ظرف خورش روی آن، كه دهان مرد را آب انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه ی كافی تپل و قوی بودند، می گفتند و می خندیدند . آنشخص گفت: نمی فهمم ...خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یك مهارت دارد! میبینی؟ اینها یاد گرفته اند كه به همدیگر غذا بدهند، در حالی كه آدم های طمعكار تنها به خودشان فكر می كنند! |
آخرین آرزو
مونچو جوان اهل چین که شغلش سنگ شکستن بود علی رغم اینکه بدنی سالم و توانی فوق العاده داشت اما همیشه از خدا گله مند بود: چرا من باید یک سنگ شکن ساده باشم ؟ مونچو انقدر ناشکری وگله کرد تا اینکه یک روز فرشته ارزوها به سراغش امد واز او پرسید: هر آرزویی داری بگو؟ و جوان سنگ شکن آرزو کرد ثروتمندترین مرد چین شود واین اتفاق افتاد. مونچو چند روز خوشحال بود اما مدام احساس می کرد از او قویتر خورشید است پس آرزو کرد خورشید بشود که شد! مونچو حالا باور داشت که فرمانروای دنیاست اما یک روز که تکه ای ابر جلو او را گرفت آرزو کرد ابر بشود و شد تا به راحتی همه جا برود و گردش کندو.. اما او همیشه از اینکه می دید کوههای بلند باعث تکه تکه شدنش میشوند دلخودر بودو... به این ترتیب تبدیل شد به کوه! مونچو تا چند وقت خوشحال بودو... تا اینکه یک روز متوجه شد جوانی سنگ شکن با پتک به جانش افتاده و دارد او را از بین می برد پس آرزو کرد که جای جوان را بگیرد اما اینبار فرشته نپذیرفت وگفت:تو خودت ابتدا سنگ شکن بودی اما چون به سرنوشتت قانع نبودی تقدیر اینگونه بود که خود به دست خود نابود شوی.... و ضربه های پتک جوان خوشحال مونچو طماع را برای همیشه نابود کرد.
<پائولو کوئیلو>
دوستای قدیمی تر کجان؟
بیاید گرد و خاک دیگری به پا کنیم! (به قول امین نظری تو کلوب فیزیک)

قشنگ بود. من اسم اینو میذارم خود فریبی شاعرانه، راهی برای دور زدن پوچی زندگی.
پیترپرسید: كی بود زنگ زد؟
زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود…
پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری كه به من بدهكار بود نگفت؟!
و سراسر صبح را در پی شتر می گشت ، اما در نیم روز باز سایه ی خودش را دید--
و گفت : یک موش کافیست!
جبران خلیل جبران - پیامبر و دیوانه - ص ۱۴۴
یکی بود، یکی نبود.
خدا بود.
انسان و همه چیزای دیگه رو آفرید.
بعد یه روزی همه چیز مرد.
بعد رستاخیز شد....
آیا روز از نو و روزی از نو؟؟؟
(مهدی - زمستان 86)
دو مرد دانشمند!
نوشته ی جبران خلیل جبران
کتاب دیوانه
---------------------------------------------------------
زمانی در شهر باستانی افکار ، دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند.زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.
یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره ی وجود یا عدم وجود خدایان به جر و بحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل ، از هم جدا شدند.
آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته ی او را ببخشایند.
درهمان ساعت آن دانشمند دیگر ، آن که به خدایان اعتقاد داشت ، کتاب های مقدس خود را سوزاند. زیرا که اعتقادش را از دست داده بود!
تو آدرس زیر علاوه بر کلی داستان کوتاه، می تونید ebook های زیاد دیگری هم دانلود کنید:
http://farsiebook.com