userinfo close

  ,

فیزیک دانشگاه گیلان


physics_of_guilan

تاسیس: 7 مهر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آبی آسمان - معاونان
خداوند به مشکلات ریاضی ما اهمیتی نمیدهد. او به صورت عملی انتگرال می گیرد.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
121
626
89/6/14 (11:22)
2
63
89/3/3 (21:00)
9
79
89/5/28 (20:44)
1109
3997
90/10/16 (04:10)
0
10
90/1/18 (19:31)
240
1353
89/10/12 (19:36)
0
4
89/6/21 (15:25)
1
20
89/5/28 (23:54)
18
128
89/5/17 (22:08)
28
237
89/5/17 (21:41)
13
163
89/2/30 (22:56)
66
485
89/1/5 (03:28)
40
307
88/11/3 (12:23)
20
138
88/11/3 (12:21)
82
537
88/9/24 (01:36)
4
100
88/9/12 (15:58)
17
181
88/9/10 (13:51)
5
22
88/6/2 (16:30)
2
34
88/4/18 (01:04)
3
125
87/11/3 (19:17)

عنوان بحث

ارحام ع , erham
ارحام ع - 09:47 1386/05/31

داستان کوتاه

بیشتر افراد از داستان کوتاه خوششون می یاد. لطفاً اگه جایی داستان جالبی دیدید، اینجا هم Paste بفرمایید. بعد از یه مدت خودش یه کتاب میشه!

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
محدثه ن   باران , m_n_67
محدثه ن باران - 23:16 1389/05/11
28
دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم

و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!!

ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.

من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست


باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد،

از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد،

برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند

و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش،

در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند،

به این مضمون:

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،

لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان .....
ارحام ع , erham
ارحام ع - 23:08 1389/01/8
27
پس تأثیر گذارترین تحولات تاریخ تو بازی قایم باشک روی داده. جاش تو مسابقات المپیک خالیه.
فرزاد داداشی , farzaddd17
فرزاد داداشی - 02:47 1389/01/7
26

داستان عشق و دیوانگی
--------------------------------------------
    
در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودن ، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ، دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم ،من چشم می گذارم . از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالشون بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند ،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ،خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد ،اصالت در میان ابرها مخفی شد ،هوس به مرکز زمین رفت ،دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ،طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت . و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود ... هفتادونه ... هشتاد ... هشتاد و یک .همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب نیست چون همه می دانیم ، پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به شمارش آخر می رسید نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت
.
.
.
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد .
دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود لطافت ، دروغ هوس و... همه را پیدا کرد بجز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود ، که حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو باید عشق را پیدا کنی او در پشت بوته گل رز است .دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت زیاد آنرا به بوته فرو کرد ... دوباره و دوباره... تا با صدای ناله متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ، شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود .

دیوانگی گفت: من چه کردم... چگونه می توانم تورا درمان کنم ؟
عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ، و اینگونه است که از آن روز به بعد :
         عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست !
فرزاد داداشی , farzaddd17
فرزاد داداشی - 02:25 1388/12/2
25
بهشت وجهنم



شخصی روزی با خدا مكالمه ای داشت:

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلی هستند؟ خداوند آن مرد را به سمت دو در هدایت كرد و یكی از آن ها را باز كرد‍؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.درست در وسط اتاق یك میز گرد بزرگ وجود داشت كه روی آن یك ظرف خورش بود و آن قدر بوی خوبی داشت كه دهانش آب افتاد. افرادی كه دور میز نشسته بودند بسیارلاغر و مریض حال بودند.به نظر قحطی زده می آمدند. آن ها در دست خود قاشق هایی بادسته ی بسیار بلند داشتند كه این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هركدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود راپر كنند. اما از آنجایی كه این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد با دیدن صحنه ی بدبختی وعذاب آن ها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی.

آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند وخداوند در را باز كرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یك میز گرد با یك ظرف خورش روی آن، كه دهان مرد را آب انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه ی كافی تپل و قوی بودند، می گفتند و می خندیدند .

آنشخص گفت: نمی فهمم ...خداوند جواب داد: ساده است!  فقط احتیاج به یك مهارت دارد! میبینی؟

اینها یاد گرفته اند كه به همدیگر غذا بدهند، در حالی كه آدم های طمعكار تنها به خودشان فكر می كنند!

سمیرا س , samira_sd
سمیرا س - 01:47 1388/11/28
24

آخرین آرزو

مونچو جوان اهل چین که شغلش سنگ شکستن بود علی رغم اینکه بدنی سالم و توانی فوق العاده داشت اما همیشه از خدا گله مند بود: چرا من باید یک سنگ شکن ساده باشم  ؟ مونچو انقدر ناشکری وگله کرد تا اینکه یک روز فرشته ارزوها به سراغش امد واز او پرسید: هر آرزویی داری بگو؟ و جوان سنگ شکن آرزو کرد ثروتمندترین مرد چین شود  واین اتفاق افتاد. مونچو چند روز خوشحال بود اما مدام احساس می کرد از او قویتر خورشید است پس آرزو کرد خورشید بشود که شد! مونچو حالا باور داشت که فرمانروای دنیاست اما یک روز که تکه ای ابر جلو او را گرفت آرزو کرد ابر بشود و شد تا به راحتی همه جا برود و گردش کندو.. اما او همیشه از اینکه می دید کوههای بلند باعث تکه تکه شدنش میشوند دلخودر بودو... به این ترتیب تبدیل شد به کوه! مونچو تا چند وقت خوشحال بودو... تا اینکه یک روز متوجه شد جوانی سنگ شکن با پتک به جانش افتاده و دارد او را از بین می برد پس آرزو کرد که جای جوان را بگیرد اما اینبار فرشته نپذیرفت وگفت:تو خودت ابتدا سنگ شکن بودی اما چون به سرنوشتت قانع نبودی تقدیر اینگونه بود که خود به دست خود نابود شوی.... و ضربه های پتک جوان خوشحال مونچو طماع را برای همیشه نابود کرد.

<پائولو کوئیلو>

سمیرا س , samira_sd
سمیرا س - 02:10 1388/11/7
23

دو دوست


دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید،روی شنهای بیابان نوشت((امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.))آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛لغزید و در آب افتاد.نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد : ((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسید: ((بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی؟)) دیگری لبخند زد و گفت: ((وقتی کسی مارا آزار میدهد؛باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.))
مَهدی حاج زمان , hajzaman
مَهدی حاج زمان - 01:11 1388/09/24
22
همچنان که رعشه تمام بدنش را فراگرفته بود به آخرین جمله قاضی می اندیشید: "تو را محکوم می کنیم به اقامت در سیاره فراموش شده". نه پله ای را شمرد و نه فهمید از کدامین درب وارد سفینه شده است. برای آخرین بار روی برگردانید و با آه از سرزمین مادریش خداحافظی کرد. خوابی مصنوعی او را از سختی سفر رهانید و تنها ساعتی پیش از فرود از خواب برخاست. سفیه بر روی سکوی فرود آرام گرفت و دربهایش به آرامی گشوده شد. از میان تلالو شدید نور، اولین نگاهش را بر سرزمین تازه افکند. در پس تابلوی خوشامد گویی، تنها نشان از وجود تمدنی فنا یافته در آن سرزمین، این کلمات هویدا بود: "به زمین خوش آمدید"

(مَهدی، آذر 88)
ارحام ع , erham
ارحام ع - 17:57 1388/09/16
21

از داستان های ماندگار فارسی

داش آکل

نوشتۀ صادق هدایت

http://www.sokhan.com/hedayat/dash-akol.pdf

ارحام ع , erham
ارحام ع - 16:07 1388/09/12
20

دوستای قدیمی تر کجان؟

بیاید گرد و خاک دیگری به پا کنیم! (به قول امین نظری تو کلوب فیزیک)

ارحام ع , erham
ارحام ع - 15:44 1388/09/12
19
نقل قول از : تی تی 7

پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد .
در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند

سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان اسیب ندیده باشد.
پیرمرد غمگین گفت که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر روز صبح می روم و با او صبحانه می خورم. نمی خواهم دیر شود.

پرستاری گفت : ما به او موضوع را خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم. او الزایمر دارد چیزی را متوجه نمی شود. حتی مرا هم نمی شناسد.

پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته با آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است ......


 

قشنگ بود. من اسم اینو میذارم خود فریبی شاعرانه، راهی برای دور زدن پوچی زندگی.

سعید    , saeed_blueboy65
سعید - 00:24 1387/04/25
18
بلافاصله بعد از اینكه زن پیتر از زیر دوش حمام
بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن
پیتر یه حوله رو دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز كنه… همسایه شون
-رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو
بندازی زمین!…
بعد از چند لحظه تفكر، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره… زن
دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت…

 پیترپرسید: كی بود زنگ زد؟

زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود…
پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری كه به من بدهكار بود نگفت؟!

سعید    , saeed_blueboy65
سعید - 00:18 1387/04/21
17
روباهی بامدادان به سایه ی خود نگاهی انداخت و گفت : امروز ناهار یک شتر می خورم.

و سراسر صبح را در پی شتر می گشت ، اما در نیم روز باز سایه ی خودش را دید--

و گفت : یک موش کافیست!

جبران خلیل جبران - پیامبر و دیوانه - ص ۱۴۴

مَهدی حاج زمان , hajzaman
مَهدی حاج زمان - 23:16 1386/10/24
16

یکی بود، یکی نبود.

خدا بود.

انسان و همه چیزای دیگه رو آفرید.

بعد یه روزی همه چیز مرد.

بعد رستاخیز شد....

آیا روز از نو و روزی از نو؟؟؟

(مهدی - زمستان 86)

سعید    , saeed_blueboy65
سعید - 20:24 1386/10/24
15

دو مرد دانشمند!

نوشته ی جبران خلیل جبران

کتاب دیوانه

---------------------------------------------------------

زمانی در شهر باستانی افکار ، دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند.زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.

یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره ی وجود یا عدم وجود خدایان به جر و بحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل ، از هم جدا شدند.

آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته ی او را ببخشایند.

درهمان ساعت آن دانشمند دیگر ، آن که به خدایان اعتقاد داشت ، کتاب های مقدس خود را سوزاند. زیرا که اعتقادش را از دست داده بود!

ارحام ع , erham
ارحام ع - 12:48 1386/06/2
14

تو آدرس زیر علاوه بر کلی داستان کوتاه، می تونید ebook های زیاد دیگری هم دانلود کنید:

http://farsiebook.com
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.