userinfo close

  ,

فلسفی بیندیشیم


philosophical_thinking

تاسیس: 30 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: م رستمی - معاونان
(لطفا برای نوشتن مطالب به هر زبانی از الفبای همان زبان استفاده نمایید)
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
21
715
88/10/22 (17:14)
60
815
89/11/18 (01:52)
1
9
89/11/18 (01:46)
7
84
89/11/18 (01:44)
6
26
89/11/18 (01:38)
2
20
88/9/18 (22:25)
10
199
88/7/10 (13:28)
16
156
87/12/16 (17:58)
6
119
87/11/14 (15:03)
8
125
86/6/26 (12:55)
1
19
86/5/17 (09:39)
9
166
86/1/30 (01:42)
1
79
86/1/21 (05:26)
10
190
86/1/15 (04:07)
2
88
85/12/26 (10:36)
56
527
85/12/11 (10:21)
0
19
85/11/29 (01:25)
4
72
85/11/23 (13:52)
7
80
85/10/6 (21:59)
39
403
85/9/21 (23:47)

عنوان بحث

فردریش ! , frank66
فردریش ! - 00:05 1385/10/12

فلسفه و معاش؟

«کار های بزرگ را همه دور از بازار و نام آوری کرده اند... پایان تنهایی آغاز بازار است؛ و آنجا که بازار آغاز شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وز- وز مگسان زهر آگین.» / فردریش نیچه

 

نمیدونم مطرح کردن این بحث در این کلوبی با عنوان « فلسفی بیاندیشیم »  تا چه حد درست است و آیا اصولا" درست است یا نه. چون حتی ممکن است این بحث اصلا" « فلسفی» نیز نباشد. اما اگر مایلید می توانید  مطرح شدن این بحث را نوعی درخواست کمک از یک دوست درمانده و رنجور بدانید. بگذارید اندکی نیز غیر فلسفی ببحثیم. 

مسئله اینجاست که من از کودکی به دلیل گوشه گیری و تنهایی ام که آن هم معلول عللی است که در اینجا مجال ذکرشان نیست، فرصت درون گرایی و اندیشیدن به معنا و مفهوم هستی و خویشتن را یافته بودم. این شد که از همان زمان به صورتی خام دچار دغدغه های حقیقت جویی شده بودم. در دوره ی دبیرستان کم کم این خامی داشت رو به پختگی می نهاد و من تازه نتیجه گرفته بودم که درد حقیق جویی را باید در فلسفه درمان کرد، که ناگهان خود را در میدان هولناک نبرد سخت و فرسایشی کنکور دیدم و ... . خلاصه آتش کوچک عشق من به فلسفه پیش از آنکه بسیار شعله ور شود و تمام وجودم را فرا گیرد، تقریبا" خاموش شد. گرچه وزش بادی کافی بود تا آن را دیگربار مشتعل سازد؛ اما این باد تا زمان کنکور وزیدن نگرفت. پس از قبولی در دانشگاه که از دغدغه ی کنکور و انتخاب رشته رهایی یافتم، به دلیل فراغت فکری این باد فرصت وزیدن یافت و وزیدن گرفت و آتش روشن شد و روز به روز شعله ور تر شد و ... . بله از صفر شروع کردم. چند کتاب خواندم، مقاله ها خواندم، بحث های کلوب را نظاره گر شدم، اندیشیدم،... تا اینکه پاییز امسال جسارت کردم و به خود اجازه دادم در برخی بحث های کاوب ها شرکت جویم. اما معدل ترم اول و دومم افتضاح بود ! ترم سومم هم چنین خواهد شد. نه خوب درس خواندم و نه آنچنان که باید فلسفیدم. مشکل اینجاست که رشته ی من با فلسفه سنخیت و هماهنگی ندارد: مهندسی شیمی! تازه الآن که خوب است وقتی وارد بازار کار شوم دیگر فلسفیدن را باید به کلی ترک کنم.

اگر از خانواده ای متمول بودم همین حالا قید مهندسی را می زدم و عمر گرانمایه را صرف حقیقت جویی می کردم. اما چه کنم که اینگونه نیست و چشم به جیب پدر نمی توانم داشت. برای ادامه ی زندگی باید به « مبارزه ی اقتصادی» و « تنازع بقا» تن دهم. واین یعنی: فلسفه و فیلسوفان را بهل تا سر خویش گیرند، تو در اندیشه ی نان می باش!

سرتان را درد آوردم. اگر می خواستم عمق درد خویش را شرح دهم مفصل تر از اینها می شد. بهرحال چون گمان کردم که این مشکل، مشکل بسیاری از دوستان نیز باشد این بحث را مطرح کردم. هنوز کورسویی از امید دارم.

شما بگویید: چه باید کرد تا امثال من هم زندگی کنند و هم فلسفه ورزی؟ تا « تنهایی»  خویش را به قصد « بازار» ترک نگویند؟

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
پیمان احمدی , snake84
پیمان احمدی - 15:03 1387/11/14
6

سلام دوست عزیز

كاملا دركت می كنم .چون خودم هم همیشه عطش دانستن داشته ام و دارم اما واقعیت خشن هیچگاه به من این اجازه را به من نداد .چون پول نداشتم  اوضاعم خراب بود من كتاب می خوندم موقعی به خودم می امدم كه كلی عقب بودم هیچ یك از كارهایم را به موقع انجام نمی دادم 4سال پشت كنكور بودم مشروط شدم......همیشه افسوس می خوردم و ارزو می كردم كه ای كاش یك زندگی حداقلی داشتم  كه فقط بتونم نیازهای اولیه را تامین كنم بعد یك كتابخانه پر از كتابهای فلسفی روانشناسی.......فقط می خوندم و دنبال حقیقت و فارغ از این دنیا.......

اما در دانشگاه از فرصت بدست امده استفاده كردم و خوندم  تا به كارل ماركس بر خوردم  و ماركس بود این تناقض را برای من حل كرد .تناقض فلسفه و زندگی.او یكسره با تمام كسانی كه خوانده بودم فرق می كرد خیلی مقاومت كردم چون من هم مثل همه ماركس و ماركسیسم را مترادف با شوروی می دانستم  و فروپاشی ان را مرگ ماركسیست مدونستم و یا این پیش فرض مسخره كه ماركسیست یعنی دنبال منافع اقتصادی مشترك  بینش دبیرستان.........

اما هر چه بیشتر می خوندم  بیشتر جذبش شدم ......این فلسفه  فلسفه ی بود كه نگاه كلی نگری به من داد و از اشفتگی رها شدم  الان مدانم كه چه چیزی را باید بخوانم و چه چیزی را نباید بخوانم و اینكه "حقیقت"چیست.حقیقت زندگی واقعی توست ...

دوستان به شما توصیه میكنم ماركس و انگلس بخوانید .هر كس ماركس نخواند هنوز انسان نیست.......

به این وبلاگها سر بزنید كمكتان میكندhttp://www.guru.blogfa.com/  www.marxist.org

ورگ کاسپی , varg_hashish
ورگ کاسپی - 21:13 1386/01/23
5

من هم دچار چنین وضعیتی هستم. رشته تحصیلی‌ام مهندسی مکانیک در حرارت و سیالته. اما از ادبیات و فلسفه هم لذت می‌برم.

حجم مطالعات و فعالیت‌های غیردرسی‌ام باعث شده که در سال پنجم، هنوز درسم را تمام نکرده‌ام. و دلیل این مسئله هم به نظر من نداشتن بنامه‌ریزی برای حفظ توازن و تعادل است.

به نظر من، فلسفه چیزی در عرض بقیه کارهای زندگی ست. یعنی همه، در هر شغل و جایگاهی باید بفلسفند!

فلسفه مگر چیست؟ خانم زینب محمدی در یکی از بحث‌های این کلوب تعریف جالبی عنوان کرده‌اند: «فلسفه طرح پرسش های بنیادین و تلاش برای دستیابی به پاسخ های آن پرسش ها براساس تحلیل های منطقی است

خوب، این پرسش‌های بنیادی برای هر انسانی ممکن است پیش آید و هرکس که حل این پرسش‌ها برای‌اش مهم‌تر باشد، بیشتر برای آموختن «فلسفه و فلسفیدن» تلاش می‌کند.

به نظر من، فلسفیدن، به زمان و مکان خاصی محدود نیست. ما در طول همه کارهای روزانه باید دیدی فلسفی داشته باشیم. نظر من این است که فلسفه باید از حالت تئوریک محض درآید.

البته خودم کمی زیاده‌روی می‌کنم که حتا آب را هم با فلسفه می‌خورم! اما، در دیدی متعادل‌تر، فلسفه در محل کار و تحصیل و تفریح هم با ما هست. همه رویدادها و گفت‌وگوهای روزانه، سوژه‌هایی برای تحلیل فلسفی‌اند.

فردریش ! , frank66
فردریش ! - 07:22 1385/10/13
4

سلام دوستان

بسیار سپاسگزارم. سخنان شما باعث دلگرمی من است. امید را در من زنده می کند.

امتحانات ما در شرف آغاز است. من شاید تا اواخر دی ماه نتوانم آنلاین شوم. اما باز خواهم گشت با امید و انگیزه ای صدچندان. باز هم خوشحال خواهم شد از نظرات بهره مند شوم.

باز هم سپاسگذارم          

درودهای  بی پایان مرا از ژرفنای جانم بپذیرید 

ارحام ع , erham
ارحام ع - 07:28 1385/10/12
3

سلام

دوست خوبم، آقای آزاد!

ما انسان ها نیاز های بنیادین مختلفی داریم؛ نیاز به غذا، نیاز به محبت، نیاز به خرد ورزی، نیاز به امنیت و ... . همه انسان ها این نیاز ها رو دارند. اما نیازهای دیگری هم هستند (مانند نیاز به شغل و ...) که نیازهای فرعی هستند و وسیله ای هستند برای رفع نیازهای بنیادی ما. به عنوان مثال انسان 1000 سال پیش احتیاجی به قبول شدن در کنکور نداشت! اما همان انسان در نیازهای بنیادین با انسان کنونی حداقل تا حدود زیادی برابر است. هم او خواهان امنیت بود و هم شمای امروزی و هم او خواهان ... . می خوام بگم که ما فقط نیاز به خرد نداریم، نیازهای دیگری هم هست، در صورتی می تونیم بگیم که انسان موفقی بودیم که نیازهامون رو درست و عادلانه ارضا کرده باشیم. شاید دفاع من از نیازها، امیال و لذت این فکر رو در شما ایجاد کرده باشه که من آدم لذت پرست و بی بندی هستم. اگه اینگونه در مورد من فکر می کنید، سخت در اشتباهید! راستش من هم مثل آقای آزاد سعی می کنم حقیقت جو باشم و سعی می کنم هر چیزی رو که می گم از راه تعقل بدست بیارم (هر چند که همیشه احتمال خطا هست).

روانشناسان (حداقل بعضی از آنها از جمله مازلو) معتقدند که نیاز های انسان همگی در یک سطح نیستند. مازلو نیاز های های انسان را به چند طبقه تقسیم می کند. در طبقه اول نیازهای زیستی قرار می گیرد، نیاز به تغذیه، نیاز به تنفس، نیاز به تولید مثل و ... که بین انسان و حیوان مشترک اند. الآن دقیقاً خاطرم نیست که در طبقات بعدی کدام نیازها قرار دارند، اما مطمئنم که نیاز به خردورزی در یکی از طبقات نزدیک به راس هرم جای گرفته. در این هرم نیازهای مازلو، هرچه از راس به قاعده (نیازهای زیستی) نزدیک تر می شویم، نیاز شدیدتر می شود. مثلاً نیاز ما به غذا شدیدتر است تا نیاز ما به فلسفه. چون اگر تغذیه نداشته باشیم، بودن ما به خطر می افتد و اگر نباشیم ماهیت به چه درد می خورد؟!

شاید چیزی که تا اینجا عرض کردم ارتباط مستقیم چندانی با موضوع شما نداشته باشد. فقط خواستم یادآوری کنم که خرد همه چیز ما نیست. خرد ابزاری بسیار مهم است برای کمال، اما به عقیده من اگر نیازهای بنیادی تر ما هنوز ارضا نشده باشد و در پی نیازهای سطح بالایی همچون خردورزی باشیم، مثل آن است که برای خانه ای که پی ندارد، سقف بسازیم. چنین سازه ای محکوم به فنا است. خوشبختی در نیچه بودن نیست. خوشبختی در آن است که با همه سختی های موجود از زندگی خود لذت ببریم و برای دیگران لذت بیافرینیم (هرچند که خودم هنوز از این ایده آل فاصله زیادی دارم).

به عنوان یک دوست کوچک پیشنهاد می کنم که سعی کنید از رشته دانشگاهیتون لذت و استفاده ببرید و مثل من هر وقت احساس کردید که دانش فلسفه تون زیاد نیست، این قول ثورو را با خود زمزه کنید:

«برای فیلسوف شدن داشتن افکار باریک و حتی تاسیس مکتب خاص کافی نیست، تنها کافی است که حکمت را دوست بداریم و بر طبق احکام آن زندگی ساده و مستقل و شرافتمندانه و اطمینان بخش داشته باشیم.»

م رستمی , versus
م رستمی - 03:45 1385/10/12
2

 

سلام

 

به عقیده بنده این موضوع که جناب فردریش ازادبدان اشاره نمودند  به فلسفه و فلسفه ورزیدن بسیار مرتبط و یکی از ارکان اساسی ان می باشد.

این موضوع برای بنده از ان رو جذاب است که دقیقا دچار همین مشکل هستم. و درست زمانی که سعی میکردم به کلیت فلسفه و ابعاد ان پی ببرم دچار یک گسست و انفصال اجباری از این وادی شدم. و متعاقب ان سردرگمی.

از ستاره صبح تا ستاره شب درگیر سطح و  شب هنگام خسته و کوفته درگیر فلسفه.

 

نه فلسفه و نه معاش.

 

حقیقت امر این است که بنده در مورد شیوه های ادغام و پرداختن همزمان و مناسب به هر دو   مدتها اندیشیدم و سعی نمودم به راهکاری برای برقراری صلح بین این دو برسم.

نتیجه کم تر همواره در برابر سعی بیشتر  عاید من بود. البته به نتایجی رسیدم ولی چگونه می شود بین غرق شدن در اندیشه های نیچه در حکمت شادان و جر وبحث نمودن در محل کار صلح و اشتی برقرار کرد؟

به عقیده من در دو فرایند کیفی و کمی باید به این مسئله پرداخت.

 

از نظر کمی:

 

ساعات مطالعه و تفکر در زمانهایی انجام گیرد که ذهن در حد اکثر ارامش باشد. یعنی بعد از یک روز کار سنگین  عصر و یا شب ( مخصوصا دیر هنگام ) اصلا زمان مناسبی برای مطالعه نیست.

بنظر بنده اگرچه در ابتدا سخت بنظر می رسد ولی صبح زود زمان بسیار مناسب هم از جهت توان ذهنی و هم از نظر سکوت منزل بسیار مناسب است . که می توان در ابتدا با زمان کمتر شروع و با گذشت زمان و عادت نمودن به شرایط زمان بیشتری را به این کار اختصاص داد( یعنی زود تر از خواب بیدار شد ).

 

از نظر کیفی:

 

در ابتدا بهتر است که مطالعات در زمینه های سهل تر و عینی تر صورت پذیرد و از پرداختن به مسائل غامض تا حد امکان پرهیز شود.

ضمنا فلسفه ورزیدن اگر به صورت نوعی نگاه در اید بسیار لذت بخش خواهد بود و بسیاری از اتفاقات محیط کار و روابط منوط به ان نوعی تمرین و کاربری فلسفه خواهد بود.( البته نه تمام مفاهیم وابسته به فلسفه )

انچه که شرحشان گذشت مواردی بود که به جهت درگیری طولانی مدت با این معضل به ذهن بنده خطور کرد. اعتراف میکنم که اینکار بسیار مشکل و گاه ناشدنی بنظر می رسد ولی تنها راه همواره بهترین راه است و بزرگترین مشکلات بزرگترین فرصتها.

 

تا بعد...

 

زینب     , zizibell
زینب - 03:25 1385/10/12
1

سلام:

اقای فردریش عزیز شاید بهتر بود اجازه بدم دوستان پیش کسوت تر و بزرگ تر اول پاسخ شما رو بدهند اما به علت هم زاد پنداری شدیدی که از رو ی نوشته هاتون با شما کردم دستم روی کیبورد پرید تا یه چیزایی رو بگم: 

اول اینکه اگر دقت کنید بیشتر دوستان فلسفه دوست یا فلسفه دان ما رشته هایی غیر از فلسفه میخونند یا قبلا خوندن  تا جایی که من خبر دارم اقای ارحام و اقای ذوالاکتاف  دانشجو ی رشته ی فیزیک هستند و همین طور بسیاری از دوستان دیگه در کلوب های مشابه . که باز فیزیک و  فلسفه شاید در انتها به یک مسیر برسند اما بسیاری از دوستان دیگر را هم دیدم که دانشجو یان عمران یا کامپیوتر و ... خلاصه رشته هایی غیر مرتبط با فلسفه بوده اند . 

و  برای این گونه گونی علاقه جمله ای زیبا تر از جمله ی دکتر شریعتی پیدا نکردم که :

انسان در چهار جهان زندگی میکند یا در چهار جهان اسیر است : طبیعت و تاریخ و اجتماع و خویشتن! گاه در طبیعت سخن میگوید و سخنش فلسفه است و گاه در تاریخ که سخنش دانش است و گاه در اجتماع که سخنش سیاست است و گاهی در خویشتن و سخنش شعر است .

شاید این جمله را گفتم که به یادتون بیارم ماادم ها تک بعدی نیستیم که یا تا اخر عمر تو ازمایش گاه فیزیک سر کنیم و نفهمیم  اسمون چه رنگیه یا اینکه تا دنیا دنیاست بشینیم فقط فلسفه بافی کنیم

مثال هاش رو هم به کرات شنیدید اما شاید ذکر نام های اشنا اینجا خالی از لطف نباشه از زمان  یونانیان تا به حال  . از دکارت که یک فیلسوف بزرگ و یک ریاضی دان بزرگ بود تا  دکتر حسابی خودمان که در اواخر عمر سعی در نوشتن یک فرهنگ لغات داشت !!!(مثال ها زیادند و شما از من واقف ترید بر انها )

میدونم این قصه ها تکراریه و بار ها شنیدید  اما راه حل شما تو باور قضیه است اگر باور کنید ادم عجیبی نیستید و میتونید هم یک شیمیست توانمند باشید و هم یک فیلسوف  نامور مسلما میتوانید.

با یک برنامه ریزی منظم شروع کنید مسلم بدونید که موفقیت تو چنگ شماست با یک سری کتاب که مکمل مطالعات قبلیتون باشه و حتی کلاس های فلسفه  . اقای طالب زاده تو دانش گاه تهران هر ترم کلاس اموزش فلسفه دارند میتونید برای شروع فلسفی اندیشه کردن از اون کلاس ها استفاده کنید .و با برنامه ریزی از درس ها هم عقب نمونید .هر کاری روش صحیحی داره با پریدن از این شاخه به اون شاخه نه من و شما فیلسوف میشیم نه حتی به جواب سوالات ذهنیمون نزدیک دست اخر هم مشروطی و در پی اون احساس پوکی و افسردگی و صرف زمان بیهوده سراغمون میاد .از اینجا مونده و از اونجا رونده .....

( خیلی طولانی شد  و شاید کلیشه ای  و اندکی هم به نظر شعاری    و  نتونستم فلسفی جوابتون رو بدم  اما به عنوان یه دوست نظرم رو گفتم به زبان خودم . درد خودم هم همینه و راه حلی که فعلا براش پیدا کردم همین .البته  اکثر دوستان به جنسیت من اشاره میکنند که امرار معاش برای شما معضل نیست اما این دید کمی کوته بینانه است !!!)

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.