| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
214
|
1700
|
90/9/28 (23:05)
|
|
||
|
|
109
|
1265
|
90/12/12 (13:38)
|
|
||
|
|
740
|
3275
|
91/3/3 (01:15)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/2/29 (23:24)
|
|
||
|
|
1
|
0
|
91/2/5 (13:36)
|
|
||
|
|
1692
|
12045
|
90/12/21 (16:16)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/11/27 (10:59)
|
|
||
|
|
6
|
11
|
90/11/18 (19:05)
|
|
||
|
|
6
|
7
|
90/11/18 (19:03)
|
|
||
|
|
27
|
12
|
90/10/17 (00:09)
|
|
||
|
|
2
|
10
|
90/10/14 (15:37)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
90/10/13 (23:55)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
90/10/12 (10:46)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/9/30 (15:02)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/9/30 (01:45)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
90/9/30 (00:58)
|
|
||
|
|
10
|
144
|
90/9/29 (10:26)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/9/28 (23:52)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
90/9/28 (23:47)
|
|
||
|
|
2
|
6
|
90/9/28 (23:40)
|
|
داستان اول :
درمان درد گناه
حضرت علی در راه به طبیبی بر می خورد که مشغول دادن دارو به بیماران بود، آن حضرت از وی می پرسد آیا برای درمان گناه دارویی داری؟ طبیب میگوید مگر گناه درد یا بیماری است؟ امیر المومنین گفت بلی و مردم را به زحمت انداخته. طبیب گفت من نمی دانم آیا شما می دانید؟ حضرت علی فرمود بلی، برای درمان گناه باید:
از اینجا برخیزی و به بوستان ایمان بروی چون وارد شدی از ریشه درخت نیت و دانه های پشیمانی و قدری از برگ تدبر و تخم ورع و میوه فهم و اندازه ای از شاخه های یقین و مغز اخلاص و پوست اجتهاد و مقداری هم از ساقه های انابه و زهربرگردان تواضع گرفته، همه را با حواس جمع با دلی متوجه و فهمی سرشار با انگشتان تصدیق و کف توفیق میان تشت تحقیق میریزی و با آب چشمهایت شستشو می دهی و آنگاه تمام را میان دیگ امید ریخته به آتش اشتیاق می جوشانی آنقدر تا مواد زایدش جدا شود و عصاره و خامه حکمت به دست آید سپس آن را گرفته و در بشقاب رضا و تسلیم ریخته باد نفخ و نسیم استغفار بر آن می دمی تا پیشتر از آنکه فاسد شود خنک گردد و این شربت گوارا می گردد و آن را در جایی که مردم نباشند و جز خدا ترا نبیند می نوشی. این است دوای گناهان چنانکه اثری از آنها باقی نمی گذارد.
برگرفته از کتاب طب الصادق
آدمهای بزرگ درباره ایدهها سخن میگویند؛
آدمهای متوسط درباره چیزها سخن میگویند
و آدمهای كوچك پشت سر دیگران سخن میگویند.
آدمهای بزرگ درد دیگران را دارند؛
آدمهای متوسط درد خودشان را دارند
و آدمهای كوچك بیدردند.
آدمهای بزرگ عظمت دیگران را میبینند؛
آدمهای متوسط به دنبال عظمت خود هستند
و آدمهای كوچك عظمت خود را در تحقیر دیگران میبینند.
آدمهای بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند؛
آدمهای متوسط به دنبال كسب دانش هستند
و آدمهای كوچك به دنبال كسب سواد هستند.
آدمهای بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بیپاسخ
هستند؛
آدمهای متوسط پرسشهایی میپرسند كه پاسخ دارد
و آدمهای كوچك میپندارند پاسخ همه پرسشها را میدانند.
آدمهای بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند؛
آدمهای متوسط به دنبال حل مسئله هستند
و آدمهای كوچك مسئله ندارند.
آدمهای بزرگ سكوت را برای سخن گفتن
برمیگزینند؛
آدمهای متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجیح میدهند
و آدمهای كوچك با سخن گفتن بسیار، فرصت سكوت را از خود میگیرند.
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حرکت کند. میترسید راه برود. میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!
خوشا به حال کسانی که از فقر روحی خود آگاهند زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.
خوشا به حال ماتم زدگان زیرا ایشان تسلی خواهند یافت.
خوشا به حال فروتنان زیرا ایشان مالک جهان خواهند بود.
خوشا به حال کسانی که گرسنه و تشنه نیکی مطلق هستند ، زیرا ایشان سیر خواهند شد.
خوشا به حال رحم کنندگان ، زیرا ایشان رحمت خواهند دید.
خوشا به حال پاکدلان ، زیرا ایشان خدا را خواهند دید.
خوشا به حال کسانی که در راه نیکی جفا می بینند ، زیرا ملکوت آسمانی از آن ایشان است.
خوشا به حال کسانی که اکنون اشک می ریزند ، زیرا در آینده خندان خواهند شد.
بخواهید ؛ به شما داده خواهد شد !
بجویید ؛ پیدا خواهید کرد !
بکوبید ؛ در به رویتان باز خواهد شد !
چون هر که ، هرچه بخواهد به دست خواهد آورد.
مواعظی از عیسی مسیح
گفتاری از استاد شهید دکتر شریعتی
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند
شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
ما جزو کدامین دسته ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از سخنان مولانا مرتضی عای علیه السلام
"از سخنان آن حضرت است هنگامی که دعا می کرد."
پـروردگارا،بر مـن ببخـشا آنچه را که دربارۀ مـن از مـن دانـاتـری.اگر بـار دیگر به خـطایی که کرده بودم،برگـرد م بار دیگر با بخشـــش خـود بر مـن عنایت بفرما.
خداوندا،بـر مـن ببخــشاآنچه را که از نفس خود وعـده کردم وتـودربـارۀ آن وعده از من وفا ندیدی.
بــارالـــــها،بـرمـن بـبخشـا آنـچه را کـه بـه وسـیــــلۀ زبــانـم بـر تـو تـقـرّب جـسـتـم،سپـس قـلبـم بـا کـاری که زبانـم کـرده بود،مـخالـفـت نمود.
ای خـدای مـن،بـرمـن ببخشا اشاراتی را که با چشـمانم نموده ام و الـفـاظ بی معـنی و باطل را که گـفـته ام وامیال و تمنّـیاتی را که در دلـم سـر زده اند و لغزش هایی را که با زبانم مرتکب شده ام .
از خداوند بزرگ طلب توفیق و بر کناری از لغزش می کنم.و نیز از او می خواهم مرا در این راه یاری دهد و از خطای فکر پیش از خطای زبان،و از لغزش سخن پیش از لغزش قدم ایمن دارد.
به او پنـــاه می برم که او مـرا کفایـت می کند و نیکو نگهبان و کفایت کننده تنها اوست.
راز هستی در پیام ناشناختنی :
*آن گاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . ( نمل/79 )
*آن گاه که نومیدی بر جانت پنجه افکند و رها نمی شوی ، به من امیدوار باش . ( زمر/53 )
*آن گاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به آن شدی ، به یاد قیامت باش . ( فاطر/5 )
*آن گاه که در پی تعالی و کمال هستی ، نیتت را پاک و الهی کن . ( فاطر 29-30 )
*آن گاه که دوست داری به آرزویت برسی ، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم . ( غافر/60 )
*آن گاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد ، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم . ( بقره/152 )
*آن گاه که دوست داری با من هم سخن شوی ، نماز را به یاد من بخوان . ( طه/14 )
*آن گاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است ، آهسته مرا بخوان . ( اعراف/55 )
*آن گاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست ، به من پناه ببر . ( مومنون/97 )
*آن گاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت ، در توبه بروی تو باز است . ( قصص/67 )