| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
10
|
90/9/18 (17:00)
|
|
||
|
|
6
|
35
|
90/5/16 (17:39)
|
|
||
|
|
15
|
90
|
90/5/16 (17:38)
|
|
||
|
|
12
|
68
|
90/5/16 (17:36)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
89/4/21 (02:39)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
89/4/2 (22:17)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
88/8/8 (03:31)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/12/9 (11:01)
|
|
||
|
|
4
|
42
|
87/11/10 (14:35)
|
|
||
|
|
17
|
130
|
87/10/12 (00:43)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/8/17 (12:59)
|
|
||
|
|
11
|
71
|
87/8/17 (12:56)
|
|
||
|
|
1
|
4
|
87/7/10 (14:34)
|
|
||
|
|
2
|
18
|
87/5/23 (18:02)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
86/8/16 (21:21)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
86/6/16 (00:29)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
86/6/1 (23:06)
|
|
||
|
|
3
|
68
|
86/2/17 (20:23)
|
|
||
|
|
9
|
69
|
86/2/5 (09:08)
|
|
||
|
|
5
|
65
|
86/1/2 (03:32)
|
|
سلام به همه ی شما عزیزان.
این داستان رو که واستون می نویسم از گروه روزنه به تازگی به دستم رسیده که به نظرم خیلی جالب بود.امیدوارم بعد از خوندن اون هرکسی نظرش رو بنویسه.انصافن داستان قشنگیه خواهش می کنم تاآخرش بخونین.واقعا جالبه که افرادی این طور خودشون رو بی ستاره ببینن که واسه رسیدن به ستاره هاشون دست به هر کاری بزنن!اونم ستاره ای که مصداق یک ستاره ی ایده آل نیست و مطمئنا هوسه.
موفق باشین.
در پناه حق
داستان مزدای قرمز

- البته .
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.
- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "
- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.
- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
- بفرمایید.
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .
- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .
- بله؟
صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .
- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...
احساس من چیزی بین تاسفووتاسف..و تاسف خیلی زیاد هست.....
و متاسفانه نظیر همسنا زیاد تو جامعه می بینیم...
وقتی دنیا اونقدر کوچیک بشه..و قتی دورنگار آدم چند قدم جلوتر از پاش باشه..وقتی..یادمون بره که بیشتر از اونکه آدمیم یه انسانیم.و وظایف خیلی مهم تری بر دوشمونه.
اینجاست که نیاز به دیده شدن.حجب...حیا..نجابت رو از هر دو گروه دختر و پسر می گیره...
دختر کاری که کرد دلیلش جز همون نیاز نبود.....و اون اونقدر کوته فکر بود که خودش رو حاضر شد خوار کنه.... مطمئنا تو دنیای کوچیک و خیلی کوچیک خودش تو اوج خوشبختی می دیده خودش رو...
و پسر چرا دزدی کرد..مطمئنا نیاز به پولش اگه داشت پس نمی داد..یه جور نیاز برای تجربه ی هیجان نشستن تو مزدا..و یا شایدم..داشتن یه قیافه ی خوب برای دیده شدن راضیش نکرد...حریص ببود برای برتر بودن...و لی کو یه فکر درست که راه رو درست انتخاب کنن...
و دروغ گفتنش مطمئنا برای پیدا کردن ستاره ی زندگیش نبود... با نظر آقا پویا موافقم..این عین هوس بوده....
من فقط می تونم دعا کنم که خدا عاقبت همه ی ما رو ختم به خیر کنه..تا ارزش انسانیمونو از دست ندیم...
امیدوارم. خدا خودش هدایتمون کنه و مواظبمون باشه...
آمین..
در پناه حق