| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
176
|
640
|
91/3/12 (16:56)
|
|
||
|
|
501
|
1027
|
91/3/8 (19:08)
|
|
||
|
|
1391
|
7937
|
91/3/6 (18:24)
|
|
||
|
|
92
|
336
|
91/2/27 (13:34)
|
|
||
|
|
37
|
197
|
91/2/19 (00:40)
|
|
||
|
|
254
|
963
|
91/2/15 (17:52)
|
|
||
|
|
410
|
1185
|
91/2/5 (18:44)
|
|
||
|
|
25
|
199
|
91/2/5 (09:48)
|
|
||
|
|
193
|
670
|
91/1/21 (12:07)
|
|
||
|
|
335
|
814
|
91/1/21 (12:05)
|
|
||
|
|
975
|
2182
|
90/12/26 (01:22)
|
|
||
|
|
732
|
3854
|
90/12/22 (22:07)
|
|
||
|
|
209
|
521
|
90/10/21 (11:24)
|
|
||
|
|
83
|
548
|
90/6/25 (19:22)
|
|
||
|
|
73
|
286
|
90/5/26 (14:01)
|
|
||
|
|
60
|
220
|
89/6/17 (00:40)
|
|
||
|
|
3
|
30
|
89/6/9 (23:41)
|
|
||
|
|
54
|
212
|
89/5/6 (00:15)
|
|
||
|
|
2
|
22
|
89/4/4 (20:58)
|
|
||
|
|
2
|
35
|
89/3/31 (17:26)
|
|
به نام خدا
اگر شیعیان به عهد خود وفا می کردند ...............
حضرت بقیه الله ( ارواحنا فداه ) به شیخ مفید (ره) فرمودند :
(( اگر شیعیان ما یکپارچه و یکدل به پیمان خود با ما وفا می کردند هرگز سعادت
دیدار ما و میمنت ملاقات با ما از آنان به تاخیر نمی افتاد و همانا دیداری با معرفت
راستین و صادقانه از سوی آنان نسبت به ما ، با عجله به سراغشان می آمد و تنها
اعمال بد خود آنان است که آنان را از ما محروم نموده است . ))
اللهم عجل للویک الفرج
برای سلامتی آقا 3 صلوات
به نام خدا
اگر شیعیان به عهد خود وفا می کردند ...............
حضرت بقیه الله ( ارواحنا فداه ) به شیخ مفید (ره) فرمودند :
(( اگر شیعیان ما یکپارچه و یکدل به پیمان خود با ما وفا می کردند هرگز سعادت
دیدار ما و میمنت ملاقات با ما از آنان به تاخیر نمی افتاد و همانا دیداری با معرفت
راستین و صادقانه از سوی آنان نسبت به ما ، با عجله به سراغشان می آمد و تنها
اعمال بد خود آنان است که آنان را از ما محروم نموده است . ))
اللهم عجل للویک الفرج
برای سلامتی آقا 3 صلوات
وقتی تو نیستی دلم هم دیگر با من نیست
وقتی تو نیستی صدایم در حنجره ام نای انفجار را ندارد
روزها را یکی و شبها ی انتظار را به کوچکتر از ثانیه ها تبدیل میکنم تا توان انتظار راداشته باشم
من بقیّة الله در زمین هستم!
احمد بن اسحاق قمی می گوید:
به حضور امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیدم. می خواستم از ایشان سؤال کنم که جانشین آن امام همام(علیه السلام) کیست؟
بدون اینکه سؤال خود را بپرسم، حضرت(علیه السلام) خود فرمود:
ای احمد بن اسحاق! خداوند از زمان خلقت آدم(علیه السلام) تاکنون، زمین را از حجّت خویش خالی نگذاشته و تا قیامت نیز چنین خواهد بود تا به واسطه ی او بلا از اهل زمین دور ماند، و باران نازل شود، و زمین برکات خود را خارج کند.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟
آنگاه امام حسن عسکری(علیه السلام) از جا برخاست و وارد اتاق شد و در حالی که پسر بچه ای را که سال بیشتر نداشت در آغوش گرفته، خارج شد؛ چهره ی آن طفل چون ماه شب چهارده می درخشید.
امام(علیه السلام) فرمود: ای احمد بن اسحاق! اگر بود کرامتی که در نزد خدا و حجج الهی داشتی، فرزندم را به تو نشان نمی دادم. او هم نام و هم کنیه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است، و زمین را آنگاه که از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد می کند.
ای احمد بن اسحاق! او در امّت مانند حضرت خضر(علیه السلام) و ذی القرنین می باشد؛ خداوند او را از دیده ها غایب می کند، و هیچکس غیر از آنها که بر عقیده به امامت ثابتند و برای تعجیل در فرجش دعا می کنند، از مهلکه ی غیبت او رهایی نمی یابند.
عرض کردم: مولا جان! آیا علامتی هست که قلبم به آن اطمینان پیدا کند؟
در این هنگام، آن پسر بچه به زبان عربی فصیح گفت: من بقیّة الله در زمین، و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم. پس از اینکه به طور آشکار مشاهده کردی، علامتی را جست و جو مکن!
آن روز خوشحال و شاد از محضر امام(علیه السلام) خارج شدم. فردا دوباره به حضور امام(علیه السلام) شرفیاب گردیدم و عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! از آنچه به من ارزانی فرمودی بسیار مسرور شدم، اما آن سنّت جاریه ای که فرمودی از خضر(علیه السلام) و ذی القرنین در ایشان موجود است، چیست؟
امام(علیه السلام) فرمود: غیبت طولانی او است.
عرض کردم: مگر غیبت او باید طولانی شود؟
فرمود: آری! قسم به خدا! آنقدر طولانی می شود که اکثر آنهایی که قایل به وجود او خواهند بود از عقیده ی خود باز خواهند گشت، و جز آنهایی که خداوند از آنها به ولایت ما پیمان گرفته است، و ایمان را در قلبهای آنها تثبیت نموده و آنها را به روحی از ناحیه ی خویش تأیید فرموده، کسی در این اعتقاد باقی نمی ماند.
ای احمد بن اسحاق! این امری است از امور الهی و سرّی است از اسرار خدا، و غیبی است از اخبار پنهان خدا. آنچه را که به تو رساندم، نگه دار و پنهان نما و از شاکرین باش و فردای قیامت در اعلا علّیین در کنار ما باش!
(کمال الدین، ج2، ص384 و 385، ما اخبر به الحسن بن علی العسکری(علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج 52ف ص23 و 24)
به اذن خدا برخیز!
نجم الدین جعفر بن زهدری می گوید:
به بیماری فلج مبتلا شدم، پس از مرگ پدرم، مادر بزرگ پدریم کمر همّت به علاج من بست، او با تمام توان به معالجه من پرداخت، ولی اثری نبخشید.
به او گفتند: از پزشکان بغداد کمک بگیر.
او از پزشکان بغداد دعوت به عمل آورد و آنها مدتی طولانی در حلّه مرا تحت معالجه قرار دادند اما سودی نبخشید.
تا اینکه به او گفتند: او را به قبّه شریف منسوب به امام زمان(علیه السلام) در حلّه ببر تا شفا یابد.
شبی همراه مادر بزرگم به زیر گنبد شریف حضرت(علیه السلام) مشرف شده و در آنجا بیتوته کرده بودم، ناگاه به دیدار حضرت(علیه السلام) موفق شدم.
حضرت رو به من کرد و فرمود: برخیز!
عرض کردم: آقا جان! یک سال است که نمی توانم از جا برخیزم.
فرمود: برخیز! به اذن خدا.
و مرا برای برخاستن یاری نمودند.
هنگامی که مردم از شفای من مطّلع شدند چنان برای ملاقاتم هجوم آوردند که چیزی نمانده بود که کشته شوم.
آنها تمام لباسهایم را به عنوان تبرّک تکه پاره کردند و بر من لباس دیگری پوشانیدند، آنگاه به خانه بازگشتم و لباس خود را عوض کرده و لباس آنها را برایشان فرستادم.
(بحارالانوار، ج 52، ص 71-73)
درخواست دعا برای فرزند!
عبدالله بن جعفر حمیری می گوید:
مردی در حومه بغداد در محلی به نام «ربض حمید» زندگی می کرد، همسر او باردار شد. نامه ای برای حضرت حجّت(علیه السلام) نوشت و از ایشان درخواست نمود تا برای سهولت وضع حمل همسرش و سلامتی فرزندش دعا بفرمایند.
چهار ماه قبل از تولد فرزندشان نامه ای از سوی حضرت(علیه السلام) برایش رسید که مرقوم فرموده بودند:
« سَتَلِدُ ابناً »
یعنی به زودی همسرت پسری می آورد. همچنان که فرموده بودند شد.
(کمال الدین، ج 2، ص 494، ذکر التوقیعات؛ بحارالانوار، ج 51، ص 306)
کفن اهدایی امام(علیه السلام)
سیّاری می گوید:
علی بن محمّد سیمری -چهارمین نائب خاص حضرت امام زمان(علیه السلام) در زمان غیبت صغری- نامه ای برای حضرت(علیه السلام) نوشت و تقاضای کفنی نمود.
حضرت(علیه السلام) در پاسخ مرقوم فرمودند:
« انّک تحتاج إلیه سنة ثمانین »
یعنی تو در سال 80 به آن احتیاج خواهی یافت. (شاید منظور هشتادمین سال زندگی سیمری بوده باشد. علامه مجلسی در صفحه 366 ج 51 بحار می گوید: منظور هشتادمین سال زندگی امام زمان(علیه السلام) می باشد که این درست در نمی آید چون با حساب خود او همانجا فاصله زمان ولادت امام(علیه السلام) (255) تا وفات سیمری (329) هفتاد و چهار سال می باشد. اما در صفحه312 ج51 نیز می فرماید: مراد یا هشتاد سال عمر او بود و یا سال 280 که دومی نیز بعدی به نظر می رسد.)
سیمری در همان سال وفات می کند، و دو ماه قبل از فوت سیمری حضرت(علیه السلام) کفنی را برایش می فرستد.
(دلائل الامامة، ص 280؛ بحارالانوار، ج 51، ص 306)
دوست واقعی ما!
« ابو طیّب » احمد بن محمّد بن بطه می گوید:
هرگاه به زیارت مرقد امام حسن عسکری(ع) -که در سامرا در منزل مسکونی خود حضرت(ع) می باشد- می رفتم، از پشت پنجره زیارت نامه می خواندم و داخل خانه نمی شدم، معتقد بودم تا خودشان اجازه نفرموده اند، نباید وارد خانه شوم.
یک روز عاشورا، درست هنگام ظهر وقتی خورشید به شدّت می تابید، به قصد زیارت امام حسن عسکری(ع) به راه افتادم، کوچه های شهر خلوت بود و هیچ کس دیده نمی شد. من ترسیدم که مبادا دزدی یا مردم آزاری سر راهم سبز شود و هیچ کس نباشد که به دادم برسد.
به دیواری که همیشه از آنجا به باغ کنار شهر می رفتم، رسیدم. از همانجا که چندان دور نبود می توانستم به راحتی آستانه مبارک حضرت(ع) را ببینم. مردی را دیدم که کنار در نشسته بود. در حالی که پشتش به من بود. گویا دفتری را مطالعه می کرد.
کمی نزدیک تر که شدم، بدون اینکه به طرف من برگردد، گفت: ای ابو طیّب! کجا می روی؟
ایستادم و تأمل کردم. صدایش آشنا بود. به نظرم آمد که او باید « حسین بن علی بن ابی جعفر بن رضا(ع) » باشد و آمده است تا برادر خود را زیارت کند.
گفتم: آقا جان! الان خود می رسم. اجازه بدهید از پنجره، امام(ع) را زیارت کنم.
همینکه به طرف خانه امام حسن عسکری(ع) متوجه شدم، گفت: چرا داخل نمی شوی؟
و من همینطور که به راهم ادامه می دادم، گفتم: خانه صاحب دارد و من بی اجازه داخل نمی شوم.
او گفت: آیا با اینکه تو دوست واقعی و حقیقی ما اهل بیت هستی، تو را از داخل شدن منع می کنیم؟ داخل شو!
من بدون اینکه به طرف او برگردم تا چهره اش را ببینم، رد شدم و مقابل در ایستادم بدون اینکه این سخن را قبول کنم.
هیچ کس آنجا نبود، در هم بسته بود، هرچه کردم حال زیارت پیدا نکردم و نتوانستم مثل همیشه زیارت نامه بخوانم. ناخودآگاه سراغ خادم خانه که مردی از اهالی بصره بود رفتم، و از او خواستم در را باز کند. تا داخل شوم. آنگاه برای اولین بار وارد خانه شدم احساس می کردم که اجازه دارم.
(امالی طوسی، ص 287 و 288، مجلس 11، ح 5؛ بحارالانوار، ج 52، ص 23)
ابا صالح! بیا درمانده ام من!
علامه مجلسی(رحمة الله) می فرماید:
مرد شریف و صالحی را می شناسم به نام امیر اسحاق استرآبادی. او چهل بار با پای پیاده به حجّ مشرّف شده است و در میان مردم مشهور است که طیّ الارض دارد. او یک سال به اصفهان آمد، من حضورا با او ملاقات کردم تا حقیقت موضوع را از او جویا شوم.
او گفت: یک سال با کاروانی به طرف مکّه به راه افتادم. حدود هفت یا نُه منزل بیشتر به مکه نمانده بود که برای انجام کاری تعلّل کرده و از قافله عقب افتادم. وقتی به خود آمدم، دیدم کاروان حرکت کرده و هیچ اثری از آن دیده نمی شد. راه را گم کردم، حیران و سرگردان وا مانده بودم، از طرفی تشنگی آنچنان بر من غالب شد که از زندگی نا امید شده آماده مرگ بودم.
[ناگهان به یاد منجی بشریّت امام زمان(علیه السلام) افتادم و] فریاد زدم: یا صالح! یا ابا صالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت کند!
در همین حال، از دور شبحی به نظرم رسید، به او خیره شدم و با کمال ناباوری دیدم که آن مسیر طولانی را در یک چشم به هم زدن پیمود و در کنارم ایستاد، جوانی بود گندم گون و زیبا با لباسی پاکیزه که به نظرم می آمد از اشراف باشد. بر شتری سوار بود و مشک آبی با خود داشت.
سلام کردم. او نیز پاسخ مرا به نیکی ادا نمود.
فرمود: تشنه ای؟
گفتم: آری. اگر امکان دارد، کمی آب از آن مشک مرحمت بفرمایید!
او مشک آب را به من داد و من آب نوشیدم.
آنگاه فرمود: می خواهی به قافله برسی؟
گفتم: آری.
او نیز مرا بر ترک شتر خویش سوار نمود و به طرف مکّه به راه افتاد. من عادت داشتم که هر روز دعای « حرز یمانی » را قرائت کنم. مشغول قرائت دعا شدم. در حین دعا گاهی به طرف من بر می گشت و می فرمود: این طور بخوان!
چیزی نگذشت که به من فرمود: اینجا را می شناسی؟
نگاه کردم، دیدم در حومه شهر مکّه هستم، گفتم: آری می شناسم.
فرمود: پس پیاده شو!
من پیاده شدم برگشتم او را ببینم ناگاه از نظرم ناپدید شد، متوجه شدم که او قائم آل محمّد(ص) است. از گذشته ی خود پشیمان شدم و از اینکه او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسیار متأسف و ناراحت بودم.
پس از هفت روز، کاروان ما به مکّه رسید، وقتی مرا دیدند، تعجب نمودند. زیرا یقین کرده بودند که من جان سالم به در نخواهم برد. به همین خاطر بین مردم مشهور شد که من طیّ الارض دارم.
(هدیة احمدیة)
تاثیر دعا در تعجیل فرج مولا!
فضل گوید از امام جعفر صادق(ع) شنیدم که می فرماید:
روزی خداوند به ابراهیم(ع) وحی کرد که به زودی صاحب فرزندی خواهی شد. ابراهیم(ع) بسیار خوشحال شد و به سرعت به نزد ساره، همسر خود، شتافت تا این مژده مسرّت بخش را به او برساند.
وقتی ساره از بشارت الهی مطلع شد، به ابراهیم(ع) گفت: چه می گویی؟ من پیر شده ام. چطور ممکن است که صاحب فرزندی شوم؟
ابراهیم(ع) سخت به فکر فرو رفت.
حق تعالی دوباره به او وحی کرد و فرمود: ای ابراهیم! همسرت به زودی فرزندی به دنیا خواهد آورد که اولاد او به خاطر اینکه مادرشان وعده ی مرا انکار کرد، چهارصد سال گرفتار عذاب خواهند شد!
[فرزندان ساره یعنی] بنی اسرائیل، سالها [به همین جهت] گرفتار عذاب [و ستم فرعونیان] بودند. تا اینکه روزی از طولانی شدن مدت عذاب به تنگ آمده و چهل شبانه روز تمام به درگاه الهی گریه و زاری نمودند.
در این هنگام، خداوند متعال موسی و هارون(علیهما السلام) را مبعوث نمود تا آنها را از دست فرعونیان نجات دهند، و صد و هفتاد سال زودتر از موعد مقرر گرفتاری آنها را بردارند.
آنگاه امام جعفر صادق(ع) فرمود: شما نیز اگر برای تعجیل در فرج قائم ما(علیه السلام) گریه و زاری کنید، خداوند فرج او را نزدیک خواهد نمود. والّا باید تا آخرین روز موعد ظهور او، در انتظار به سر برید!
(کلّیات مفاتیح الجنان)
دوای درد من تویی!
سید باقی بن عطوه حسنی می گوید:
پدرم زیدی مذهب بود و اطرافیان خود مخصوصا فرزندانش را از تمایل به مذهب شیعه اثنی عشری باز می داشت و به شیعیان می گفت: سالها است کلیه های من بیمار است و من از این درد رنج می برم. اگر صاحب الامر شما مرا شفا دهد، من مذهب شما را قبول می کنم.
یک شب، همه دور هم جمع بودیم ناگاه صدای پدرمان را شنیدیم که ما را به کمک می طلبید. به سرعت نزد او رفتیم. گفت: صاحب الامرتان را دریابید که همین الان از نزد من خارج شد.
ما به سرعت به جستجو پرداختیم، اما کسی را نیافتیم. وقتی بازگشتیم و ماجرا را پرسیدیم، گفت: شخصی آمد پیش من و گفت: ای عطوه!
گفتم: تو کیستی؟
گفت: صاحب الامر و امام فرزندانت!
آن گاه دست مبارکش را به کلیه های من کشید و فشار داد و رفت. وقتی متوجه شدم، دیدم اثری از درد نمانده است!
بیماری پدرم از آن روز از بین رفت و او مانند آهو چابک و سر حال شد.
(کشف الغمة، ج 3، ص 300 و 301، فی معجزات الصاحب؛ بحارالانوار، ج 52، ص 65)
صحرای عرفات و دیدار مولا!
یکی از اهالی مداین داستانی را به احمد بن راشد تعریف کرد، او می گوید:
با یکی از دوستانم مشغول ادای مناسک حجّ بودیم، تا اینکه به صحرای عرفات رفتیم، در آنجا جوانی را دیدیم که با لباسی فاخر -که حدودا صد و پنجاه دینار ارزش داشت- نشسته، او نعلینی زرد رنگ، براق و تمیز در پا داشت که غباری روی آن ننشسته بود، گویا اصلا با آن گام برنداشته بود.
در این حال، فقیری را دیدیم که به او نزدیک شد و از او کمکی خواست.
جوان؛ چیزی از زمین برداشت و به آن فقیر داد، گویا بسیار با ارزش بود؛ زیرا فقیر پس از گرفتن آن با خوشحالی او را بسیار دعا کرده و سپاسگزاری نمود.
آنگاه جوان برخاست و رفت، ما به طرف فقیر رفتیم و گفتیم: [آن جوان] چه چیزی به تو داد؟
گفت: سنگ ریزه های طلایی!
وقتی آنها را به دست گرفتیم، حدودا بیست مثقال بود. به دوستم گفتم: مولایمان با ما بود و او را نشناختیم.
آنگاه به دنبال او همه ی عرفات را جست و جو کردیم، اما اثری نیافتیم. وقتی بازگشتیم، از آنهایی که در اطراف بودند، پرسیدیم: این جوان زیبا که بود؟
گفتند: جوانی است علوی که هر سال از مدینه با پای پیاده به حجّ می آید!
(خرایج راوندی، ج 2، ص 694 و 695، فی اعلام الامام صاحب(علیه السلام)؛ بحارالانوار، ج 52، ص 59 و 60)