| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
25
|
157
|
90/6/10 (01:10)
|
|
||
|
|
34
|
610
|
91/2/23 (14:05)
|
|
||
|
|
21
|
202
|
90/5/21 (21:28)
|
|
||
|
|
21
|
278
|
90/3/25 (12:07)
|
|
||
|
|
18
|
201
|
90/3/2 (07:19)
|
|
||
|
|
7
|
113
|
90/1/24 (00:13)
|
|
||
|
|
14
|
165
|
89/6/7 (22:17)
|
|
||
|
|
19
|
174
|
89/6/6 (00:39)
|
|
||
|
|
18
|
109
|
89/6/6 (00:39)
|
|
||
|
|
28
|
194
|
89/2/20 (18:19)
|
|
||
|
|
19
|
139
|
89/2/5 (02:06)
|
|
||
|
|
2
|
43
|
86/1/22 (06:13)
|
|
||
|
|
8
|
92
|
86/1/7 (02:55)
|
|
||
|
|
1
|
87
|
85/10/27 (18:05)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/27 (10:58)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
90/11/8 (15:26)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
90/11/1 (23:14)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/9/22 (20:54)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/9/5 (08:05)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/6/25 (01:34)
|
|
چرا بعضی از نویسنده ها فلسفه ی شان را به وسیله ی ادبیات بیان کردهاند ؟
گاهی داستانها یا رمانهایی خواندهایم یا دیدهایم که می دانستیم فهمیدن آن داستان یا رمان در گرو فهمیدن فلسفه ی خاص نویسندهی آن است . هیچ وقت فکر کرده اید چرا آن نویسنده به جای این که یک کتاب در مورد فلسفه ی خودش بنویسد سعی کرده به وسیله ی ادبیات نظریه اش را بیان کند ؟
برای نمونه ، کسی که ما اکثرا با او آشنا هستیم ، پائولو کوئلیو است که ایده ی خودش را به وسیله ی داستان انتقال میدهد . (چرا؟)
و نمونه ی بسیار قویتر ژان پل سارتر ، که اصلا بهترین وسیله برای نشان دادن فلسفه ی اگزیستانسیالیسم را رمان می داند . (چرا؟)
اولاً باران خانوم سوال بسیار خوبی کردین.. تبریک میگم.
به نظر من بیشتر به خاطر یه دلیل ساده است و اون اینه که:
مفهوم با کلمه فرق داره. تفکر و مخصوصاً از نوع فلسفی به صورت مفهوم در ذهن انسانهاست. این تفکر و مفهومات برای بیان نیاز به تبدیل شدن به کلمه داره. گاهی اگه سطح این مفهومات بالا باشه زبان اون ظرفیت لازم رو برای بیانش نداره و مثلاً کلمه هایی معادل اون چیزی که در ذهن متفکر هست پیدا نمیشه... بنابراین این دست مفهومات برای بیان نیاز به ظرفیت بیشتری دارن که لزوماً فرد بیان کننده به ادبیات و شعر رو میاره تا به طریقی ظرفیت زبان رو افزایش بده تا بتونه مطلب رو به نحوی بیان کنه.
پس یا باید برای فهم مفهومات ذهنیش ظرفیت زبان رو افزایش بده یا این که پس کله ی هر آدم یه جای USB داشته باشه تا اون فرد بتونه اطلاعات رو از کله ی خودش با کابل منتقل کنه به کله ی شما!
سلام
با اجازه دوستان
دلایل بسیار زیادی برای این موضوع میشه ذکر کرد_استفاده فیلسوف از ادبیات-
که مثلا یک سری از اونها میتونه اینها باشه :
1_بیان ساده
2_همه فهمی
3_مخاطب عام
4_و....
اما دلایل مهم تری هم وجود داره
نمیدونم تا حالا به این موضوع فکر کردین که یه نویسنده یا فیلسوف چقدر دوست داره که مورد تایید جمع قرار بگیره ؟
همه ی ما به توجه جمع نیاز داریم
اما فیلسوف ها یه طور دیگه آخه مثلا فیلسوفن
چطور؟
اونها دوست دارن راه هایی رو برای بیان افکارشون استفاده کنن که مخاطب بدون موضع گیری و تامل به پذیرش افکارشون بپردازه
حالا ممکنه بگین مگه میشه بدون تفکر؟
بله میشه
این یکی از روشهای شستشوی مغزیه
با شنیدن کلمه شستشوی مغزی دچار بهران کلمه نشید این واژه خیلی گسترده تر از اون چیزیه که به نظر میاد
یکی از ساده ترین ویژگی های ادبیات سفسطه کلامه که خیلی ساده بر روی ذهن مخاطب تاثیر می ذاره
این امکان سفسطه غیر مستقیم ابزار هایی رو به نویسنده میده که مغز خاننده رو دور بزنه و اون چیزی رو که میخاد به ذهن مخاطب تلقین کنه و ساده ترین کار در این زمینه اینه که کاری کنی که مخاطب فکر کنه داره خودش انتخاب می کنه ولی در عین حال قبلا یه داده ی اولیه به ذهنش داده باشی و با استفاده از تاثیر کلمات(این بحث هم گستر ده است)اون رو وا داری اون طور که تو می خای اندیشه کنه
خود ما هم در رفتار و گفتار خودمون از این روش به صورت ساده و حرفه ای به صورت خودآگاه!و ناخودآگاه زیاد استفاده می کنیم
چون با اینکار راحت میتوان به صورت کروی نوشت
در ضمن فلسفه جولانگاه 4_5 سوال بیشتر نیست
اما رمان روانشناسی ادبیات و فلسفه....بیان فلسفی تارخ است برای اهلش
آقای رستمی ، بابت توضیح که دادید ممنون در مورد فلسفه ی اگزیستانسیالیسم متوجه منظور شما شدم . در واقع رمان بهترین مکان برای نشان دادن واقعیت این نوع فلسفه است . ولی سوال من کلی تر از فلسفه ی اگزیستانسیالیسم و ژان پل سارتر بود . به طور کلی شما چی فکر می کنید ؟
سلام
عطف به پست شماره چهار
خاستگاه اگزیستانسیالیسم کجاست؟
ایا انسان در مقام انسان بودن و در شدنش نیست. ایا مگر نه اینکه کیستی انسان مورد مداقه و مکاشفه است؟
انسان در جریان ارتباطی دو سویه با جهان در پی این فراز شدن است. ایا انسان چیزی جز واکنشی به کنش جهان نیست؟
و پدیدار شناسی تشریح این ارتباط با ذکر کوچکترین جزئیات و در نظر داشتن تمام زوایا.
ایا جز در ادبیات اساسا فرصت چنین حرکتی و چنین شدنی دست یافتنی ست.
انهم به ان شکل بارز عریان؟
تا بعد...
به نام سرآغازترین.
دوست من باران عزیز ,سارتر , ادمه دهنده مكتب اگزیستانسیالیسم یك پدیدار شناس بوده , دوستی كه در جواب سواله تاپیك شما فرمودند به احتمال زیاد به دلیل رویكرد پدیدار شناسانه مكاتبی چون اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) , در حقیقت پیوند ادبیات با پدیدار ها را میخواستند بیان كنند. اگرنه این كاملا روشن است كه ژان پل سارتر بر روی پدیدارها بحث میكند و فلسفه وجودی او حول این مبحت و مسائل مربوط به آن مثل نومن و فنومن ها میچرخد. در حقیقت اشاره سارتر به وجود لنفسه و وجود فی نفسه , در مكتب خود , گواهی است به توجه او در زمینه پدیدار شناسی(phenomenology ).
اما نظر این حقیر در مورد سوال شما این است كه در حقیقت چون حلاجی مباحث فلسفی و درك و فهم این گونه مسائل و آشنایی با مكاتبی از این دسته , آسان نیست ,به ناچار فیلسوفانی چون سارتر و... برای شفاف نمودن فلسفه خود از فرهنگ ادبی كمك گرفتند تا هم نظراتشان قابل درك و راحتر باشد و هم به دلیل شیوایی و زیبایی های ادبیات , فلسفه ارائه شده از جانب این بزرگان نیز با زیبایی های ادبی درآمیزد و اثربخشی مكتبشان را دوچندان كند.
پاینده باشید
حق یارتان.
مگه فلسفه جدای از ادبیاته؟ یا ما زبان خاصی برای بیان فلسفه داریم؟ طرز فکر افراد (نویسنده یک داستان) نمیتونه فلسفه فکری اون باشه. اگر بنا باشه کسی در باره فلسفه فکری خودش بنویسه پس تا پایان عمر باید بنویسه و تغییر بده و باز هم بنویسه. عامیانه ترین صحبت ها می تونن فلسفس ترین صحبت ها باشن.
به احتمال بسیار زیاد به دلیل رویکرد پدیدار شناسانه ی مکاتبی چون اگزیستانسیالیسم
از فلسفه تعریفهای متفاوتی میدهند ولی منظور من اینجا نوع فکر خود نویسنده است .
یعنی نویسنده به یک چیز خاص اعتقاد داره و این فلسفه رو به داستانش تحمیل میکنه . مثل همون سارتر که گفتم . مثلا بعضی ها آلبر کامو رو هم اگزیستانسیالیست می دونند ولی اون فلسفه ی اگزیستانسیالیستی رو به رمانش تحمیل نمی کنه مثل سارتر .
در واقع بحث این است که بعضی ها هنر رو برای هنر می خواهند و خلق یک اثری ادبی رو صرفا برای خلق یک اثر هنری و قوت جنبه های زیبایی شناسانه اش می خوهند ولی عده ای به هنرمند به عنوان یک پیامبر نگاه می کنند که باید از هنر ( چه ادبیات و چه هنرهای دیگه اما بیشتر ادبیات ) برای انتقال یک اعتقاد خاص ( فلسفه ی خاص ) استفاده کنه .
سوال من این است که چرا بعضی ها ادبیات رو برای بیان اعتقادات خاص خودشون انتخاب می کنند . مثلا سارتر میتونست یک کتاب در مورد اگزیستانسیالیست بنویسه ( که البته نوشت ) ولی اعتقادش بر این بود که بهترین راه بیان فلسفه ی اگزیستانسیالیست رمان است . برای اینکه همه ی مثالها حول سارتر و فلسفه ی اگزیستانسیالیسم نباشه من یک نمونه ی دیگر رو هم آوردم . چرا پائولو کوئلیو یک کتاب در رابطه با اعتقادات خودش نمی نویسه و رمان بیشتر نوشته ؟
فکر میکنم حالا بحث من واضح باشه .
shoma vaghti soaletun ro in tori matrah mikonid engar be in motaghedid ke falsafe chizi joda az zaban ya adabiyate ya engar lahn ya noe neveshtariye khasi mikhad
amma be nazare man yek jomley ya yek taraneye kuche bazari
)mesle sohbathaye kuche va khiyaban dar yunane bastan)
mitune haviye falsafe bashe
ya hatta negah