| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
12
|
100
|
87/8/11 (12:54)
|
|
||
|
|
9
|
13
|
86/6/12 (15:22)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
86/5/14 (15:08)
|
|
||
|
|
1
|
50
|
86/2/9 (11:53)
|
|
||
|
|
2
|
18
|
86/1/4 (09:40)
|
|
||
|
|
9
|
71
|
85/12/9 (11:07)
|
|
||
|
|
0
|
68
|
85/11/29 (08:19)
|
|
||
|
|
4
|
49
|
85/11/29 (07:57)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
85/11/28 (23:47)
|
|
||
|
|
1
|
87
|
85/11/28 (09:30)
|
|
عنوان بحثبه مناسبت صدمین سال تولد 27 بهمن 85 - 23:59 | |
به مناسبت صدمین سالگرد تولد پل الوار ( دسامبر 1995 ) شاعران سراسر جهان گرد هم آمدند . شاعر .فرانسوی برنار نویل پرسید : شـعر چیست ؟ و پاسخ ها به صورت مجموعه ای منتشر شد به زبـان فرانسه که در این جا ترجمه مقاله یدالله رویایی را می خوانید . مترجم بر خود می داند از آقایان بهمن صدیقی و یدالله .رویایی به خاطر وقتی که صرف ملاحظه ی ترجمه کردند و نکته های ارزشمندی را یادآور شدند تشکرکند سیر معکوس نمی نویسم من آن چه را که من می اندیشم . می نویسم من آن چه را که نوشتار به اندیشه ام وا میدارد . بیش تر در موقع تبانی کلمه ها ست که مرا می اندیشد . پس به منظوراندیشیدن است که می نویسم ، برای یاد گرفتن اندیشه است که می نویسم . به بیانی دیگر من با نوشتن می اندیشم ونه برای ( نوشتن ) . این اندیشه از ذخیره های ذهنی که تاکنون در سر جای گرفته اند ، به من نمی رسد : مانند یک خیال ، یک باور ، یا یک .نتیجه ، بل در زیر چشم های من از صفحه برمی خیزد به سان یک تبخیر ، یک بخار پس هر بار که ( من ) بخواهم فکر کنم ، ( من ) می نویسم . و در این معنا نوشتن یعنی یک جور دیگر نوشتن و با این جور دیگر نوشتن است که اندیشه ام دیگر می شود . ( و برای جور دیگر نوشتن ) در این جا همیشه لغتی هست که در جایی از صفحه منتظر من است . درست مثل همان جایی از صفحه و درست هنگام نوشتن به او می رسم و شاید هم نمی رسم . اگر برسم ، روی ریلی می افتم که مرا به جاهایی دیگر می برد و مرا درتوازی ذهنی با آن چه می بینم ، مریی ، قرار می دهد . چرا که در این لحظه ، لغت وفضای سپید خودشان سهمی از « مریی » دارند . و در این هنگام است که آن لغت – لغت منتظر – نگفتنی را به من می .گوید . در حقیقت این من ام – من منتظر – که او را احضار می کنم غایت شیء : ناگفتنی لغت من ناگفتنی را ، با استفاده از روش « بین الهلالین قرار دادن » مشاهده هایم احضارمی کنم . و به این ترتیب ،دستگاه متافیزیک هوسرل را در مقوله ی شـعر به کار می گیرم . یعنی با تعلیق شیء و شکل عینی آن شاعر فرصت پیدا می کند که رجوعی دوباره به من ِ ذهنی ِ خود کند . و درهمین انتظار ، احضار آن ناگفتنی صورت می گیرد . به این معنی ، که هر صورت غیر واقعی ای ، نقطه ی عزیمتی واقعی دارد که واقعیت ،مادر است و ازهمان جا به اندیشه ما راه می یابد تا درآن جا آن واقعیت را اعلان کند . غایت چیزها را ما ( espacement)اگر کشف نکنیم ، خودمان ابداع می کنیم . در حالی که درعمل ، غایت اشیاء در فاصله ی بازگشت مان به هلالین بر ما آشکار می شود . آن جا که ظاهر شیء درمنظر ذهنی ما گم می شود و جای آن را غایت آن می گیرد . این چنین ، لغت ها بر روی کاغذ به غایت اشیاء تجسم می بخشند ،آن هم در بطن زبـانی که خود به واسطه ی لغت ها خلق می شود ، واین غایت اشیاء ، محصول یک تبانی قبلی است ، که ،تکوین آن مقدم بر جسم ما است و لغات و علامات را درهییت مادی ، و هم معنوی آن ها به کار می گیرد .وگاه حتی دال هایی را در برگیرنده ی مدلول نیستند در مخیله ی ما حرکتی متولد می شود : طی فضای ذهنی ای که ما در پشت رؤیت مان گذارده ایم . یک طی تند و ناگهانی با یک جست . این جا است که سرعت تصویر حضور لغت را پشت سر می گذارد . الوار از برتون می پرسد : « چقدراز این لغت ها وجود دارد که مرا به هیچ چیزنمی رساند؟ » الواری که « دغدغه ی (عمده اش گفتن همه چیز » بود . ( مجموعه ی جریان طبیعی اما امروزه ما ، چگونه می توانیم دغدغه ی گفتن همه چیز را داشته باشیم وقتی که چیزی برای گفتن ، جز شکار ناگفتنی نداریم ؟ تصویر حجمی : تولد به صورت حرکت باشد ، حرکت می کند . و فقط می تواند (espacement-ale تصویر وقتی می خواهد حجمی ( اسپاسمانتال (در یک فضای سه بعدی به حرکت درآید . پس قرینه سازی ها و ترکیب های اضافی ( مضاف و مضافٌ الیه چون « دسته گل ستاره ها » ، « بستر سیلاب » ، « بازوی تابستان » و غیره در شـعر آندره برتون ، یا دریای شخم » ، « قصیده سنگ » ، « درخت اندوه » دراشعار سن ژون پرس و بسیاری دیگری از این نوع » اضافه های تشبیهی و استعاری در نزد شاعر ان دیگر با سبک هایی متفاوت ، هر کدام تصویری ارایه می دهند در سطح ، و هموار ، که از دو عنصر ساخته شده اند ، از دو واقعیت ، به عنوان مثال یکی از این نمونه :های بالا را برمی گزینیم . « بازوی تابستان » را ، و ساختارش را به هم می ریزیم بازو : عنصری از بدن تابستان : عنصری از زمـان ،یکی کنارو قرینه ای برای دیگری شده است و هر دو راکدند . سومین عنصر ، که غالبن یک متحرک است آن دو را از ایستایی نجات می دهد : کسره ی اضافه را حذف می کنیم ( در فرانسه ) و حرکتی را که به این :ترکیب می دهیم جانشین این « کسره ی اضافه » می کنیم .« بازویت را می گشایی و فصل مستقر می شود » در این دستکاری ، محتوای تصویر و عناصر سازنده ی آن با متن اصلی یکی است . درمتن اصلی ، ایستایی تصویر را داریم در حالی که این جا با تصویری در حرکت روبروییم . البته این کار ، جز بادخالت ذهن امکان پذیر نیست .از دوره ی کلاسیسیسم تا امروز ، تمام شـعر جهان از چنین استعاره هایی به اشباع رسیده و دسته ای از کلمات که درزنجیره ی ترکیبات اضافی از( de)است . استعاره هایی که با کسره ی اضافه ی حرکت بازمـانده اند ، تشکیل می شود. باید این سیستم استعاره را که در شیوه ی بیان شـعری مرسوم همیشه .بوده است واژگون کرد . وشیوه ی بیان شـعر ما ، یعنی شـعر حجم ، این سیستم را به دور می اندازد مضاف و مضافُ الیه می توانند از هم دور شوند و بُعد ذهنی را که ما به آن می دهیم ، بگیرند . مثالی می .دهم : « لاجورد چشم ها » در نزد هوگو ، به صورت « چشم های لاجورد » درنزد آراگون در می آید تصویری تک بُعدی از جسم تا آسمان ، تصویری کیهانی امّا بی حرکت . برعکس ، با توسل به شـعری از :مالارمه ، خواهم گفت ،« پیروزی نگاه را می شنوم ، لاجوردی که در ناقوس ها افتاده است . » ( از قطعه ی « لاجورد » مالارمه با تغییری جزیی ) بدین ترتیب تصویر را با برقراری روابط درونی ناگفته از همواری نجات داده ایم . نگفته .هایی که خواننده به دلخواه خود از متن کشف می کند این جا نیز ، دو عنصر تشکیل دهنده ی تصویر ، همان دو واقعیت هستند : چشم ها وآسمان یعنی این سه شاعر هرکدام می خواستند در چشم های محبوب خود آبی های آسمان را ببینند . امّا نزد مالارمه ، این رؤیت به شکل بلوری چند بُعدی درمی آید . و این به یُمن حرکتی است که قبل ازاین دو واقعیت و تظاهرشان در ما متولد شده است . حرکت از تلفیق این دو واقعیت پیش می افتد و شاعر قبل از آن که آن ها با یکدیگر قرینه .شوند ، آن حرکت را کشف می کند . زیرا این حرکت قبل بلافصل رؤیت است و چیزی جز خود رؤیت نیست ،« این طرز رفتاربا شباهت ، یا با ترکیب های اضافی ( مضاف و مضافٌ الیه ) و یا با اداتی از قبیل « مثل این گونه » ، « چون » یا با هرگونه حرف ربطی که بین دو واقعیت ، رابطه ی شباهت ، مقایسه و نماد و » تمثیل را برقرارکند ، نمود پیدا می کند ، امّا این نام استعاره ، که هنوز درعصر ما بسیار خوشایند است بخشی از شـعر معاصرِ ما را - حالا اگر نگویم به شـعری مرده – به شـعری سطحی و متداول تبدیل کرده :است ... آسمان مثل کودکی از فراز درخت بالا می رود ( « زیبایی درخت مثل اسبی پرنفس روی مرداب ! ( میشل دگی « شایعه :یا با این نمونه برداری که ما فقط از یک صفحه شـعر کرده ایم . . . فضای تا خورده مثل کتابی کودکانه . . . اسیر زنجیر اسم ها مثل محکومی به زیر یوغ . . . ژووِنال گفت ، مثل هیچ کس . . . طرحی ظریف که مجذوب می کند مثل یک دانش یا اسمی خاص مثل اسم توت سرخ (. . .« به رفتار سگ اش مثل شاهزاده ی وان دایک ( میشل دگی « شایعه :و در یک شـعر کوچک پنج سطری می خوانیم زندگی مثل کشتزاری نابرابر ( است ) / و کشتزار مثل یک افلیج / خورشید مثل مرز در زمین زمین مثل .متن / و چشم ها مثل زندگی تازه من برای نمونه یک شاعر خوب را انتخاب کرده ام بیش تر یک شاعر – متفکر را . در میان خیلِ شاعرانی از این دست که کلمه ی « مثل » را بارها و بارها به کارمی برند . از همه بیش تر سن ژون پرس :که به غایت این کلمه را به کار برده است .کتاب « تبعید » اورا ورق می زنم ومی خوانیم . . . این هلهله همیشه بوده است این درخشندگی همیشه بوده است مثل بلندای تفنگ آدم ها ، در راه مثل فوج فوج مردم مهاجر !مثل تأسیس امپراطوری با هیاهوی سربازان . ها مثل تورم لب ها بر تولد کتاب های بزرگ این چیزبزرگ گیج درهمه دنیا (« که ناگهان مثل مستی فزونی می گیرد . ( سن ژون پرس « تبعید . . . دریای خیال های ما در جشن و پایکوبی («سبز مثل عید علف و مثل جشن . . . ( سن ژون پرس « تلخ شکل : دُورِ درهمِ حرکت درفرانسه را داریم ، می توان هرکلمه ای(de)« به این ترتیب ، تا وقتی که زنجیره ی « کسره ی اضافه را به کلمه ای دیگر اضافه کرد ویا تا وقتی کلمه ی « مثل » دمِ دست ماست ، شباهت اشیاء ، اشیاء را از « رمق می اندازد . چراکه یک چیز قبل ازهر چیز شبیه خودش است . و به محض این که در معرض « مثل قرار می گیرد ، هویت طبیعی خود را از دست می دهد بی آن که غایت شـعریِ خود را به دست بیاورد . اگر .می گوییم شـعری ، به دلیل آن است که در مقوله ی زیبایی شناسی ، غایت نه می تواند اخلاقی باشد ونه اجتماعی با این همه کلمه ی « مثل » زیبا است وقتی که به صورت یکی از ادات تشبیه در خدمت مفسران و تأویل کنندگان در نمی آید بلکه برعکس خود را در صف ضدها می گذارد (. . . . لبخند مثل زنجیری گسسته . . . ( پل الوار و زیباتر ازآن وقتی است که به عنوان محور شبیه سازی علاوه برطرح شباهت نوعی عدم شباهت راهم .مطرح کند ( زمین مثل یک پرتقال آبی است ( عشق و شـعر ، پل الوار اما برعکس ، جستجو کردن شباهت چیزها ، به همان صورتی که هست ، آن ها را ثابت می سازد و از حرکت باز می داردشان . حتی کشف ضد نیزکه بعضی از شاعر ان امروز بسیار به آن پرداخته اند ، رهایی بخش نبوده است . البته رهایی بخشِ تصویر بوده ، اما رهایی بخش فرم که بعد به آن خواهیم پرداخت ، نبوده .است . چرا که درضد حرکت هست اما ، مفهوم ( شکل ) ساختمان قطعه هنوز دراین میان غایت است حرکت ، اضافه را حذف می کند و به محض تکوین خود آن را از میان برمی دارد. شکار همین لحظه ی تکوین است که جوهره ی شاعری است و لذا دریافت اصلی و عمده ای که شاعر برای خود از استعاره ی خویش می سازد . ابتدا از استعاره ی خویش و سپس ازقطعه شـعر خویش به عنوان یک کل که ارتباط ها را بیدارمی کند .کلی که بیدار از ارتباط های خودش است و « نگفته » درچنین گردابی ، که فرم دَربستِ شـعر .است بافته می شود. دراین معنا شکل شـعر دورِ دَرهمِ حرکت است نزد شاعران سورریالیست ، اغراق در کار انتخاب آزاد کلمات ، به دور از دایره ی کنترل عقل ، دغدغه ی زیبایی و معماری داخلی شـعر را به فراموشی می سپرد. شـعر هایی پراز تصویر های ردیف شده ، به وحدت آزاد » آندره برتون اشاره دارم که تصویر ها را به زیر هم ردیف می کرد بی آن که داربستی از » تصویر برپا کند . به علاوه بر پا کردن ساختمان اثر نمی تواند کار اتوماتیک دست باشد. برعکس دخالت ذهن (است که روابط درونی شـعر را مستقر می کند و حتی روابط بیرونی را . ( اداره ی صفحه سفید در هر مورد ، نظام دستگاه بدن هم آهنگی های خودش را به زندگی « نوشته » تحمیل می کند . خواه با کارکرد دستگاه صوتی ، حضور روح و ذهن خواه با منظومه ی لغوی شاعر ، که با بعضی تواردها و انگاره «ها بر عرصه ی کاغذ جایی که دست در آن پرسه می زند . باشد تا « به عقل بال هایی بدهد ، ولگرد الوار نوامبر 1936 ) . پرواز هرز اما درعقل ، دراین زمینه می توانم بگویم که الوار و رنه دومال بینشی .نزدیک به هم دارند ( تنها ربط ها وجود دارند نه انگاره ها » ( رنه دومال نامه به روژه ویان » ربط هایی ، که در یک شـعر رابطه ها را به رابطه می گذارند . شیوه ای از آفرینندگی که طبیعت نمی شناسد که به اندیشه وا می دارد ، بی آن که شـعر اندیشه باشد و این همان مداخله در زندگی « مریی » هاست به .وسیله ی آن چه که نامریی است : یعنی ذهن . طیّ حجمی که خواننده باید ازآن عبور کند ، فشرده و سریع : تصویر حجمی » آن گونه که پیش تر در مثالی از مالارمه شناسانده ایم » « پیروزی نگاه را می شنوم ، لاجوردی که در ناقوس ها افتاده است » . در این جا نیز ، علاوه بر حرکت ، یک فضایی هست که برای خواندن نگفته ها ، حاشیه ای باقی می گذارد ،پس هم این جاست که خواننده ی نخبه در خلق شـعری که می خواند به مثابه ی یکی ازارکان تکوین آن :شرکت می جوید . ا لوار نیز با چنین مکانیسم ذهنی ای بیگانه نیست وقتی که می گوید شاعر آن کسی است که الهام می دهد بسیار بیش از آن کس که الهام می گیرد ، شـعر ها همواره دارای » حاشیه های سفید بزرگ اند ، حاشیه های وسیع سکوت ، که درآن حافظه ای سوزان ، برای بازسازی هذیانی (بدون گذشته خود را از پا درمی آورد . » ( بداهت شاعرانه ، بدون گذشته ، چون انسان آینده ، انسان گذشته را فقط در فواصل ذهنی ای که او ازخود به جا گذاشته است می خواند . فواصل ذهنی ای که برای انسان آینده ، چیزی جز عرصه ی خواندن و عرصه ی بازآفرینی هذیان نیست . نوعی خواندنِ مرگ به یمن کیفیت و خصیصه ی حرکتی که دیگری در « حا شیه های سفید بزرگ » نوشته اش خلق کرده بود . « یک حاشیه ی سکوت » که درآن نوشته محو می شود تا به خواندن غیبت دهد ( غیبت کتاب ؟ ) این چنین از گذشته اش ، آینده اش را الهام می دهد ، یعنی آن چه که تداوم را ضمانت می کند . برعکس شاعر ملهم ، ارتباط میان حال و آینده اش را می گسلد . این جا ، مرگ نقطه پایان را می گذارد و ملهَم درآن می آرامد در حالی که ( مُلهِم ) آن جا منتظر خود می ماند . این انتظار ، به یک .ارتباط فوری با پس از مرگ امکان تولد می دهد . بنابراین خطری است برای مرگ برای نیستی . درست مانند آن چه که در نوشتن و درزندگیِ متن می گذرد از این زاویه که نگاه کنیم نوشتن ، مشغله ی گریز و رهایی نیست . بل میدانِ عمل است که درآن خود را به » تجربه ی خطرناک مرگ » می سپاریم . ( موریس بلانشو ) نوع تأملاتی که روژه لا پورت را به مفهوم ضد :نوشته می رساند ، مفهومی که در ریاضیات درترک و درخودِ مرگ لنگر انداخته است - . . . نمی دانم چه سپیدی دشمنانه ای است که نوشته ی مرا میان تهی می کند آن را از خود جدا می کند و با » ولع آن چه را که معنا می توانم بنویسیم پاک می کند مرا بی وقفه از آن چه که حق دارم از نوشته ام بخواهم (پس می زند . . . به این هوای روشن می توانم ضد – نوشته نام دهم . » ( فوگ از خود می پرسم : آیا در تعبیر همین مفهوم نیست که الوار مردن را برای نمردن می خواهد؟ مفهومی که می تواند تعریفی برای « پس از مدرن » که دربحران تعریف به سر می برد باشد . وقتی که شاعر مدرن را در برابر « پس از مرگ » قرار می دهد . این کلمه ها را من با وسواس وزن می کنم و هیچ شکی ندارم که در شـعر حجم باشد یا ( espacement )حاشیه ی سفید » الوار نمی تواند چیزی غیر از فاصله ی فضا یی » ( halte)نام دارد یا ایست( intervale)همان چیزی که در نزد برنارنویل فاصله ی زبـانی یا میانگاه :درمفهوم او از تصویر (تصویر : ایست میانِ دو شک ( 19 اکتبر 1977 حجم = فاصله ی فضایی ( اسپاسمان ) = حاشیه ی سفید فاصله ی ذهنی= فاصله ی زمـانی= ایست . این ها محصولِ کاربرد هوسرلی بین الهلا لین گذاشتن مظاهر دنیا هستند و به ما امکان می دهد که خود را ازبداهت نگاه مان متمایز کنیم ، این همان روش عجیب در انتظار گذاشتن است که لزومن لااقل در مقوله ی شاعری روشی برای اندیشیدن نیست . بلکه برای دور شدن از اندیشه است ، از شناخته شده . حتی در دستگاهِ .هوسرلیِ به فکر می کنمِ خویش فکر می کنم می رسد(inne )و شاعر هر چه بیش تر ا ز دستگاه و ا ز روش فکری می گریزد ، بیشتر به ذا تی خویش (من در شـعر فضا می سازم جنون مرا هم فضا می سازد . ( ازیادداشت ها . این حرف برعکس آن چیزی است که دربالا گفتم و معذالک ، حرفِ درست حرف برعکس است | |
پاسخ هاترتیب پاسخ ها :
از اولین پاسخ
1 28 بهمن 1385 ساعت 08:59 | |
پاول الوار، اسم مستعار اوژن گریندل (Eugene Grindel ) ، شاعر سوررئالیست و مبارز فرانسوی است. اشعار مقاومت پل الوار درحین اشغال فرانسه ازطریق فاشیسم آلمان و اشعاربعدازجنگ جهانی دوم او، درنظر شعرشناسان، از بهترین سرودههای مدرن قرن بیستم درجهان هستند. منقدین چپ مینویسند كه او گرچه شاعری سوررئالیست بود ولی زیر تعثیر تجربه های تاریخی - اجتمایی، احساس آگاهانه سیاسی درشعرنمود. او با برتون و آراگون از پایه گذاران مكتب ادبی سوررئالیسم در فرانسه بود. درغالب اشعار پل الوار موضوعاتی مانند عشق- سیاست- و مبارزه- باهم تقاطع می یابند. تاسال 1936 بهترین اشعار وی زیر تعثیر عشق نوشته شده اند. خواننده در شعر او با اعتراض به بی عدالتی های اجتمایی آشنا میگردد. در طول سالهای اشغال فرانسه، الوار شعرش را نه تنها درخدمت مبارزه با فاشیسم بلكه در راه مبارزه با بورژوازی خودی نیز قرار داد. شوق و شور شعر مبارزاتی او، در كیفیت شعر آراگون، در زمان اشغال فرانسه، ارزشیابی میشود. تجربه های شركت او درجنگ داخلی اسپانیا و سایر حوادث زمان، باعث شدند كه او همیشه برای محرومان و آزادیخواهان ،موضعگیری نماید. الوار در رابطه با جمهوریخواهان اسپانیایی، با گارسیا لوركا، در جنگ آشنا شد. شعر او با كمك محتوای قوی انساندوستانه و توصیف احساسات عمیق و پرشور، تعثیری فراموش نشدنی روی تمام اقشار خلق گذاشت. او بهترین شاعر نسل خودشد. شعر الوار: كوتاه – فشرده – و مخاطبه ای ،است. اولین شعر او در سال 1917 زیر تعثیر عقیده “روح جمعی“ سروده شد . پل الوار در سال 1895 درفرانسه بدنیا آمد . پدرش كارمند جزء ومادرش خیاط بود. اودرسال 1924 سفری طولانی به كشورهای محروم آسیای شرقی نمود، و گرچه ازسال 1927 با كمونیست ها رابطه داشت ولی درسال 1942 در حین اشغال فرانسه و در رابطه با شورای ملی مقاومت، وارد حزب كمونیست فرانسه شد. پل الوار پیش از عضویت در حزب كمونیست، درسال 1930 در كنگره انترناسیونال دوم نویسندگان انقلابی جهان در شوروی سابق! شركت نموده بود.. اوبعداز جنگ جهانی دوم بدلیل اشعار اجتمایی و فعالیت های سوسیالیستی مشهور شد؛ البته بدون اینكه مطیع حزب كمونیست شود. بعد از سالها ارتباط با تسارا، شاعر دادائیست – و آراگون، شاعر سوررئالیست، الوار در سال 1938 از آندو جدا گردید. در اشعار الوار نشانه از سبك تمام شاعران سوررئالیست دیده میشود. به نظر مورخین ادبی، پل الوار بیش از دیگران شعر بین دو جنگ جهانی در فرانسه را تحت تعثیر خود قرار داده است.اوبعداز جنگ جهانی دوم، یكی از رهبران و نمایندگان جنبش صلحخواهی فرانسه نیز شد. از جمله اشعار و كتابهای مشهور پل الوار : وظیفه و شورش – بمیر و بشو !-عشق و شاعر – آزادی – هفت شعر عاشقانه در جنگ – اشعاری برای صلح – ما و درد – پیروزی در گاف – جریان طبیعی – سرودی كامل – كتابی باز- و زندگی مستقیم- هستند. در كتاب مجموعه شعر “ زندگی مستقیم “ ، الوار مینویسد كه مبارزه با نظم بورژوازی باید زیر شعار اتحاد صورت گیرد. سه كتاب : آزادی – 7شعر عاشقانه – شعر و حقیقت – از جمله آثار او پیرامون مقاومت در شرایط ناگوار هستند. اشعار آغازین او مانند : وظیفه و شورش – اشعاری برای صلح – بمیر و بشو – آثاری ضد: جنگ، خرابی، و آدمكشی ، هستند. |









