__
عنوان بحث
مشاعره
24 تیر 84 - 07:17
--
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند؛
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند!!؟

د بده..
--
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
1
13 آذر 1385 ساعت 02:59
ما منتظریم از سفر، برگردی
یکروز شبیه رهگذر برگردی



با کاسه ی آب و مجمری از اسپند
ما آمده ایم پشت در، برگردی


وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمی شود سحر، برگردی؟؟



ما منتظر تو ایم آقا، نکند
یک جمعه غروب بی خبر برگردی


من گوشه نشین کوچه ی برگشتــم
ای کاش که از همین گذر برگردی



پرواز نمی کنیم از اینجا، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی


وقتش نرسیده است ای مرد ظهور
با سیصدوسیزده نفر، برگردی؟

2
3 مرداد 1385 ساعت 17:52

--

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را تو آسان بردی از من!!

--

3
26 اسفند 1385 ساعت 05:19

هیشکی هستیه منو مثله تو ازمن نگرفت

کسی مثله تو منو اسیر تنهایی نکرد

کسی مثله تو برام مایه تاریکی نشد

کسی مثله تو به من حلقه نابودی نزد

عاقبت عشقه دروغی و فریبنده تو

من و تو مرزه بده لحظه بدنامی کشید

من هنوز دوزخیه عشقه دروغینه توام

ای تو در سکوته شب بهاره پاییزه دلم

کسی جزء تو به سرم دسته نوازش نکشید

کسی مثله تو منو به ظلمت شب نسپرد

کسی قلب منو مثله تو به آتیش نکشید



پیام در تاریخ 85/12/25 ویرایش شده است.
4
16 آبان 1385 ساعت 02:51

 

تاب بنفشه میدهد طره مشك سای تو

پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

كزسر صدق میكند شب همه شب دعای تو

5
20 بهمن 1385 ساعت 20:50

--

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام،

 خش خش گام تو تکرار کنان،

می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

          خانه ی کوچک ما سیب نداشت!؟

 

.............................((حمید مصدق)).............................


((ت)) بده.....

--

 

6
27 دی 1385 ساعت 03:06

--

در گذرگاه جهان هر چیز؛ جانا بگذرد
تلخ و شیرین ، عیش و محنت ،زشت و زیبا بگذرد


گرچه سخت است و جوانفرساست جدایی های ما
قسمت این است و بباید ساخت ، اما بگذرد


ای قرین شادکامی ، حال ناکامان بپرس
بر تو این هرگز نخواهدماند ،و از ما بگذرد

--

7
27 دی 1385 ساعت 03:15

 

00

.....................دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را..........

.....................................................................

.....................دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا.........

000

8
3 شهریور 1385 ساعت 05:23
*...

ما را ز منع عقل مترسان دمی بیار

كان شحنه در ولایت ما هیچكاره نیست

از چشم خود بپرس كه ما را كه می كشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاك توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماهپاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی كه این نشان

چون راه گنج بر همه كس آشكاره نیست ...



...*
9
27 تیر 1385 ساعت 21:11

در دل غمی نیست ..

غم میگذرد و پس غمی نیست ...!

10
6 آذر 1385 ساعت 08:57

.

نه باور نکن
هرکی بهت گفت
پیشت میمونم
پیشت میمونم
باور ندارم
که دیگه نیستی
تا ته دنیا
از تو میخونم
چشمای گریون
دستای خسته
دوری چشمات
منو شکسته
رنگه اون چشات
چشمای سیات
زنجیره دلت
دستامو بسته

.

11
21 اسفند 1385 ساعت 18:13
دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده


12
24 آبان 1385 ساعت 01:09

--

مرغ شب خوابید و من از گریه بیدارم هنوز

 گر چه رفتی از برم مشتاق دیدارم هنوز


شمع سوزان توام این كونه خاموشم نكن

 از كنارت میروم اما فراموشم نكن

--

 

13
21 دی 1385 ساعت 06:10

--


آن شب که بتان نماز خواندند

ما را به حریم راز خواندند

در کف کف و بر لبانشان کف

از دلبر دلنواز خواندند

دستی به در نیاز بردیم

با غمزه خود به ناز خواندند

مطرب به ره عراق میزد

در گوشه ای از حجاز خواندند

ما شیعه ی آل مصطفی ایم

آئینه ی کربلا نمائیم

ای تشنه شهید سر بریده

دل از سر و پسر بریده

در ظهر عطش مگر چه دیدی

کس جان و جهان نظر بریدی

ای آب حیات دین احمد

ای کشتی امت محمد

تو نوح تمام ما سوائی

تاج سر عرش کبریائی

حب تو اقامه نماز است

ذکر تو همواره دلنواز است

ای ناز تو بهترین سرآغاز

چشمی به نیاز ما بیانداز

یک چشمه نگر نماز ما را

پر کن قدح نیاز ما را

چشم تو شراب خانه ی ماست

این مستی و می بهانه ی ماست

از روز ازل نیازمندیم

بر جام لب تو آزمندیم

ای لعل تو گوهر تبسم

بگشای لب از سر تبسم

ای راهنمای رهنوردان

ما را خس و خار نگردان

سوگند تو را به لن ترانی

این قافله را ز خود نرانی

تیریم که بسته بر کمانیم

لطفی که ز چله نمانیم

لنگیم که افتاده در کف تور

وز لحظه دیدن تو محسور

گفتیم که شعله شجر کو؟

گفتی که گدازه جگر کو؟

 

 

ای ساقی باده الهی

سر مست باده الهی

ما را مددی که مست گردیم

بیرون ز هر آنچه هست گردیم

تا خرقه عقل را بسوزیم

صد شعله ز عشق بر فروزیم

ما را به نسیم یار بسپار

خاکسترمان به باد بسپار

 

دلم تنگ شهیدان است امشب

که همرنگ شهیدان است امشب

من از خون شهیدان شرم دارم

که خلقی را ز خود سر گرم دارم

ز من پرسید که فرزند شهیدی

که بابای شهیدم را ندیدی

فصل عزا آمد و دل غم گرفت

خیمه دل بوی محرم گرفت

ظهره منظومه زهرا حسین

کشته افتاده به صحرا حسین

دست صبا زلف تو را شانه کرد

بر سر نی خنده مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده ات؟

چشمه ای از زخم نمک خورده ات

روشنی خلوت شب های من

بوسه بزن بر تب لب های من

تا ز غم قربت تو تب کنم

یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه ات

بوسه نشاندن لب تیر ها

آه از آن لحظه که بر پیکرت

زخم کشیدن به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت

در هدف چشم کمان گیرها

آه از آن لحظه که سجاد شد

هم نفس ناله ی زنجیرها

قوم به هک رفته به هک رفته اند

بی تو در این بادیه کج رفته اند

کعبه توئی کعبه به جز سنگ نیست

آئینه ای مثل تو بیرنگ نیست

آئینه ی رهگذر صوفیان

سنگ نسیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا میزدند

شام تو را سنگ جفا میزدند

کوفه اگر آئینه ات را شکست

شام از این باده طرفی نبست

کوفه اگر تیغ و تبر زین شود

شام اگر یکسره آزین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند

خون مرا تیغ تو تضمین کند

آتش پرهیز نبرد مرا

تیغ عجل نیز نبرد مرا

بی سر و سامان تو ام یاحسین

دست به دامان تو ام یا حسین

جان علی سلسله بندم مکن

گردم از خاک بلندم نکن

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاکم کند

تربت تو بوی خدا می دهد

بوی حضور شهدا می دهد

مشعر حق عزم منا کرده ای؟

کعبه شش گوشه بنا کرده ای؟

تیر تنت را به مساف آمدست

تیغ سرت را به طواف آمده است

 

مرحوم حاج محمدرضا آقاسی

--

14
17 مهر 1385 ساعت 19:21

نرو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که علی زند شبانه در خانه گدا را

15
2 دی 1385 ساعت 23:58

--

شیعه یعنی عشق بازی با خدا
یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی درجنون
شیعه طوفان میکند در کاف ونون

--

__