| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
9
|
87/8/30 (02:18)
|
|
||
|
|
460
|
453
|
87/8/27 (18:39)
|
|
||
|
|
156
|
589
|
87/8/25 (21:53)
|
|
||
|
|
862
|
1526
|
87/8/25 (12:37)
|
|
||
|
|
597
|
1535
|
87/8/19 (22:56)
|
|
||
|
|
84
|
858
|
87/8/13 (00:25)
|
|
||
|
|
11
|
90
|
87/8/1 (23:01)
|
|
||
|
|
1
|
25
|
87/7/27 (19:43)
|
|
||
|
|
3
|
23
|
87/7/11 (17:17)
|
|
||
|
|
17
|
141
|
87/7/2 (16:09)
|
|
عنوان بحثیاد باد آن روزگاران 21 خرداد 87 - 00:20 | |
سلام حال شما؟ خوبی؟چه خبرا؟چی کار میکنی؟ اصلا معلوم هست کجایی؟ بی وفا نمیخوای سراغی بگیری ببینی زنده ایم یا مرده؟ حتما باید صبر کنی تا یکی بیاد اعلام کنه هیییییییییییییییییییییییییییییی یادش بخیر درسته قبلنا بچه بودیمو یه جورایی رفتار میکردیم،البته به شما توهین نشه ها ولی خوب آدم به چند سال پیش که برمیگرده میبینه چقدر یعضی رفتارامون و حرفایی که میزدیم بچه گونه بود. ولی خوب از اون دوران حداقل 3 سال میگذره. آخرین باری که جمعیت زیادی دور هم بودیم و البته منم بودم همون سفر زیارتی قم بود که به مناسبت اربعین با هم رفتیم قم. که چند تا از عکس های آلبوم هم برگرفته از همون سفره. (البته نمایشگاه قرآن هم بود ولی عکس خیلی خاصی نداشتیم و کمی هم پراکنده بودیم) میدونی چند وقته خیلی دلم تنگ شده.بد جور هوس کردم. البته میگن هوس بده ولی خوب این هوس خوبه راستش دلم برای همهء بچه ها تنگ شده.از اونایی که خط فکری شون به ما نمیخورده و کلاس کاری شون با ما فرق داشت تا اونایی که با ما کج دار و مریض میساختن و بعضا کسایی که مثل خود ما بودن. دوست داشتم و دارم که یه بار دیگه همهء بچه ها رو دور هم ببینم. همه رو. بدون اینکه کسی بخواد کلاس بذاره و یا به هر دلیلی نخواد تو جمع ما باشه. البته میدونم شاید لغت کلاس اینجا معنی نداشته باشه ولی منظور اینه که اصل حرف رو برسونه لغت بهانه هست اخوی. کل این چند خطی که برات نوشتم بهانه ای بود که خودمو تسکین بدم. وگرنه نمیخواستم وقت تو بگیرم. من خیلی دوست داشتم یه برنامه ای ترتیب بدم که همه بتونن بیان و دیدار ها تازه بشه. اونوقت شاید بتونیم عکس آلبوم کلوب رو هم عوض کنیم شاد و سلامت و سر زنده باشید. با تشکر مانی نقاش | |
24 28 شهریور 1387 ساعت 18:36 | |
نقل قول از : ناهید * سلام به دوستای خوب قدیمی . حالتون چطوره؟ میبینم كه یه عده هستند و یه عده ی خیلی زیادی نیستن و یه عده هم جدیدن.... هیییییییییییی یادش بخیر اون موقع ها... به قول مانی بچه بودیم رفتارامونم بچه گونه بود , ولی من میگم كاش همیشه تو اون عالم بچگی و اون دوران میموندیم من كه الانو نمیخوام. ادم هرچی بزرگتر میشه درسته كه عاقلترو فهمیده تر میشه و لی به همون اندازه هم مشكلاتو مسئولیتش بیشتر میشه... همیشه گفتن و میگن هرچیزی اولش خوبه . تبیان و بچه هاشم همینطور. اون صمیمیتی كه اون موقع بین بچه ها بود الان فكر نمیكنم باشه. همه از هم پاشیدن. ولی من از اونجایی كه بی معرفتی تو خونم نیست هیییییچ وقت هیچ وقت تك تك بچه ها رو از یادم نبردم و نمیبرم . شاید اون موقع جو طوری بود كه اتفاقات بدم واسمون افتاده بود , ولی همیناام به مرور زمان تبدیل میشن به خاطره. و به نظر من خاطره چه خوب باشه و چه بد, همشه شیرینه . . . و یادشون به آدم تسكین میده . من كه جز به دو سه نفر از بچه ها به بقیه دسترسی ندارم. به خاطر همین هم از اینجا هم به شما اعضای انلاین و هم به همه دوستانیكه بعدا این مطلبو میخونن میگم كه خیییییییییییییییلی دلم براتون تنگ شده و همیشه به یادتون هستم و هیچ وقتم فراموشتون نمیكنم. . . امیدوارم هر جا كه هستید خوب و خوش و موفق باشد
|
23 21 شهریور 1387 ساعت 13:32 | |
سلام اتفاقا امروز تو فکرم بود برم نمایشگاه یا مثلا قرار بذارم. ولی خوب نمیخواستم اگر خواستیم قرار بداریم روز جمعه باشه. چون تجربهء سالهای پیش نشون میده که جمعه شلوغ پلوغه.هم دوست دارم نمایشگاه رو ببینم. هم دوست دارم یه جایی باشه که همه بتونیم دوره هم بشینیم و دقایقی کنار هم باشیم. |
22 17 شهریور 1387 ساعت 00:10 | |
حق دارین که از دست هم ناراحت باشین چون احساس می کنید که دارید همدیگرو از دست میدین و دارین همدیگرو در کمال ناباوری فراموش میکنید ولی من سعی میکنم که از این بابت ناراحت نباشم چون واقعا بچه ها خیلی سرشون شلوغ شده دیگه مثل قدیم وقت ندارن من خودم اون دوران قید همه چی رو زده بودم و فقط کارمون شده بود تبیان هرچند که بعدا حالم از این سایت بهم خورد (چون با استفاده از ما تونستن سایتشون رو تثبیت کنن و بتونن به اهداف سیاسی شون گسترش بدن و ما فقط وسیله بودیم)بی خیال . آره خیلی دوران قشنگی بود ولی واقعا دیگه تکرار نمیشه من توقع ندارم که دیگه بچه ها سر قرار ها بیان(البته من هیچ وقت سر هیچ قراری نیومدم ولی دارم به عنوان یه ناظر در مورد شما صحبت میکنم)ولی من مطمیمن هستم که این بچه ها شاید کمتر به هم سر بزنن ولی هیچ وقت همدیگر رو فراموش نمی کنن چون اگه قرار بود همدیگر رو فراموش کنن تا الان حتما این کار رو کرده بودن اینجا بچه ها خیلی به هم وابسته هستن و تقریبا همه به طور مجازی با هم زندگی کردن امید وارم که امسال هم حتی یک بار هم شده دور هم جمع شن و همدیگر رو ببینم امید وارم که منم بتونم بیام ایشالله همیشه شاد باشید من که هیچ وقت تبیان و بچه های خوبش رو (حتی اونایی که باهاشون رابطه ای نداشتم) فراموش نمی کنم!!!! |
21 16 شهریور 1387 ساعت 15:59 | |
به......چی شد؟!... |
20 16 شهریور 1387 ساعت 13:27 | |
عروس میبینم که خیلی پیشنهاد خوبی دادی از بس خوب بود که بعد از 4 روز حتی کسی جواب نداده نه این جماعت دیگه اون جماعت یکی دو سال پیش نیستن ما که امروز میریم نمایشگاه شاید توفیق داشتیم و ملاقاتتون کردیم یا حق |
19 12 شهریور 1387 ساعت 16:16 | |
-- سلام.. ..به نظرم نمایشگاه قرآن بهترین بهانه و مکان واسه دیدار اعضای پاتوق.. هر کی همت علی داره...همت کنه و اعضا رو خبر کنه و قرارو بذاره ... پس دوستای همت عالی ..یا علی |
18 10 شهریور 1387 ساعت 09:02 | |
یاد باد آن روزگاران یاد باد گردش..... بقیه شعرش چی چی بود حافظا؟!...
آره یاد باد!
تا/.....
تا......
تا برنامه ریزی بهتری میکردم و کمتر پول تلفن میدادم! |
17 3 شهریور 1387 ساعت 16:05 | |
منم که نمیدونم جریان چیه ولی میدونم اون روزا دیگه برنمیگرده ما ها دیگه نمیتونم مثل اون موقع ها دوره هم جمع بشیم حیف شد که به این راحتی از اون روزا جدا شدیم جدا" یاد باد روزگاران... راستی میدونم خیلی از بچه ها رفتن و خیلی هاشون مثل من هر از گاهی میان سر میزنن و میرن خلاصه واسه همشون آرزوی خوشبختی و عاقبت بخیری دارم موفق باشید |
16 31 مرداد 1387 ساعت 14:59 | |
. من حال نداشتم نوشته هارو بخونم... ولی...فک کنم گرفتم قضیه چیه... پس... یاد باد..!! . |
15 17 تیر 1387 ساعت 22:30 | |
سلام
|
14 17 تیر 1387 ساعت 19:29 | |
-- سلام و صدسلام خدمت دوست قدیمی خوش اومدی امیرجان به جمع دوستات و من از طرف بقیه ورودت را خوشامد میگم
-- |
13 17 تیر 1387 ساعت 19:27 | |
سلام به دوستای خوب قدیمی . حالتون چطوره؟ میبینم كه یه عده هستند و یه عده ی خیلی زیادی نیستن و یه عده هم جدیدن.... هیییییییییییی یادش بخیر اون موقع ها... به قول مانی بچه بودیم رفتارامونم بچه گونه بود , ولی من میگم كاش همیشه تو اون عالم بچگی و اون دوران میموندیم من كه الانو نمیخوام. ادم هرچی بزرگتر میشه درسته كه عاقلترو فهمیده تر میشه و لی به همون اندازه هم مشكلاتو مسئولیتش بیشتر میشه... همیشه گفتن و میگن هرچیزی اولش خوبه . تبیان و بچه هاشم همینطور. اون صمیمیتی كه اون موقع بین بچه ها بود الان فكر نمیكنم باشه. همه از هم پاشیدن. ولی من از اونجایی كه بی معرفتی تو خونم نیست هیییییچ وقت هیچ وقت تك تك بچه ها رو از یادم نبردم و نمیبرم . شاید اون موقع جو طوری بود كه اتفاقات بدم واسمون افتاده بود , ولی همیناام به مرور زمان تبدیل میشن به خاطره. و به نظر من خاطره چه خوب باشه و چه بد, همشه شیرینه . . . و یادشون به آدم تسكین میده . من كه جز به دو سه نفر از بچه ها به بقیه دسترسی ندارم. به خاطر همین هم از اینجا هم به شما اعضای انلاین و هم به همه دوستانیكه بعدا این مطلبو میخونن میگم كه خیییییییییییییییلی دلم براتون تنگ شده و همیشه به یادتون هستم و هیچ وقتم فراموشتون نمیكنم. . . امیدوارم هر جا كه هستید خوب و خوش و موفق باشد
|
12 16 تیر 1387 ساعت 22:55 | |
سلام احوال دوستای قدیمیم البته اگه هنوزم منو دوست خودتون بدونین حرفی برای گفتم ندارم فقط اومدم بگم که یاد اون روزا بخیر نمایشگاه ، قم ، NGO و هزار تا خاطره ریزو درشتی رو که با شما دوستای عزیزم داشتم مانی ، داش محسن گل ، ندای سبز ، خ.ع.ز ، ندای سبز و بیست سی تا دیگه از بچه ها که شاید اینجا جاش نباشه که از همشون یاد بکنم شاید اون روزا تو تبیان غرق شده بودم و دور شدنمم به خاطر خودم بود امیدوارم که خیلی ازم نرنجیده باشین اگرم کسی از دستم ناراحت شده بذاره رو سن کمم عرضم تموم خوش وخرم باشین در پناه حق خدمت تمام دوستای تبیانیم خیلی باحالین خیلی گلین منم با گذاشتن یه برنامه و دید و بازدید دوباره بعد از 3 سال موافقم خدافس |
11 8 تیر 1387 ساعت 18:49 | |
ok..........ok |
10 8 تیر 1387 ساعت 18:13 | |
نقل قول از : عروس ..!!!!!... سلام..........ممنون .. نگفتین دوست من کیه!!!!!!!!!!... ...دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم کیه؟؟؟!!!!!!!!!! . . ...............
منظور همون دوستی هست که در لیست دوستان پروفایل شما هست. |
- 1
- 2
























