| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1058
|
16126
|
91/3/8 (19:19)
|
|
||
|
|
423
|
1277
|
91/2/30 (19:51)
|
|
||
|
|
45
|
275
|
90/5/15 (09:42)
|
|
||
|
|
944
|
17630
|
91/3/8 (18:09)
|
|
||
|
|
449
|
11298
|
91/3/8 (18:15)
|
|
||
|
|
1862
|
10645
|
91/3/8 (18:07)
|
|
||
|
|
13
|
340
|
91/2/27 (12:33)
|
|
||
|
|
245
|
2715
|
91/2/27 (01:17)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
91/2/2 (19:07)
|
|
||
|
|
26
|
212
|
91/1/5 (18:31)
|
|
||
|
|
10
|
62
|
90/12/1 (09:28)
|
|
||
|
|
4
|
89
|
90/11/30 (20:38)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/11/27 (18:17)
|
|
||
|
|
1
|
59
|
90/11/27 (11:13)
|
|
||
|
|
6
|
34
|
90/11/26 (10:36)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
90/10/29 (17:48)
|
|
||
|
|
0
|
54
|
90/9/22 (23:22)
|
|
||
|
|
10
|
99
|
90/9/21 (22:20)
|
|
||
|
|
0
|
46
|
90/9/13 (00:38)
|
|
||
|
|
5
|
37
|
90/9/3 (08:56)
|
|
آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران سلام ُ تبریکات دوستان
نیمه رفیقم می گشت
دلم
سایه یی بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را گره می زد !
زخمی بر پهلویم است
روزگار نمک میپاشد و من پیچو تاپ میخورم
و مردم گمان میکنند
میرقصم.................
برای سارهای اسیر فرقی نمی کند
که روزن کومه ها
به کدام جهت از جهات باز می شود !
و دانستم که گمگشته اش گم گشتگی ست !

------------------
میلیون ها سال گرسنه بودم!
برای سیر شدن از هیچ کاری دریغم نبود!
زنِ جوانم را در شمال گذاشتم
و خودم در معدنی در جنوب،
دل تنگی ام را در قالب پُتک می ریختم
تا سنگِ بزرگی را هزار تکه کنم!
صبح ها به جای خواب،
کوچه و خیابان ها را جارو می کشیدم!
در هزارُ یم جنگ،
سرباز اجیر هزار و یک پادشاه بودم
که اسم هیچ کدامشان یادم نیست!
خویش بر کتف می بستم و دشت های بی کران را دور می کردم!
ساختم: خانه و زین و یراق و برگ!
میلیون ها سال کارم به کار و ساختن گذشت،
تا بالاخره لقمه نانی به دست آوردم و سیر شدم!
میلیون ها سال پا برهنه راه رفتم!
دور می زدم، مثلِ الاغ های خرمن کوب!
سنگ و خار و تیغ، به گردِ طاقتم نمی رسد!
تحمل کردم!
آن چنان که اگر کسی می خواست بداند
که در کجای دایره ی چرخش هایم هستم،
کافی بود رد خون آلود پاهایم را دنبال کند!
پاپیچ هزاران سال دردی از دردهایم دوا نکرد!
میلیون ها سال طول کشید...
اکنون سیرم و برای پاپوش هایم نیز
از پوستِ سمور بندِ بندِ چرمی ساخته ام!
میلیون ها سال است که بندشان را گره زده ام!
افق های دور و برم را نگاه می کنم
و آرام به خود می گویم:
پنجاه میلیون سال برای گرسنگی،
پنجاه میلیون سال برای پاپوش،
چند میلیون سال طول خواهد کشید تا بدانم
کجا باید بروم؟

دل خون شد از انتظار !
بیا ! ممنون ِ سایه ها !
دل رو کول میکنم ُ به اطاق می برم !
برگشته زودتر ز من کنج پنجره !
پدرم می گوید:کتاب!
ومادرم می گوید:دعا!
ومن خوب می دانم
که زیباترین تعریف خدارا
فقط می توان از زبانِ گُل ها شنید.....
مرحوم حسین پناهی

------------------
میلیون ها سال گرسنه بودم!
برای سیر شدن از هیچ کاری دریغم نبود!
زنِ جوانم را در شمال گذاشتم
و خودم در معدنی در جنوب،
دل تنگی ام را در قالب پُتک می ریختم
تا سنگِ بزرگی را هزار تکه کنم!
صبح ها به جای خواب،
کوچه و خیابان ها را جارو می کشیدم!
در هزارُ یم جنگ،
سرباز اجیر هزار و یک پادشاه بودم
که اسم هیچ کدامشان یادم نیست!
خویش بر کتف می بستم و دشت های بی کران را دور می کردم!
ساختم: خانه و زین و یراق و برگ!
میلیون ها سال کارم به کار و ساختن گذشت،
تا بالاخره لقمه نانی به دست آوردم و سیر شدم!
میلیون ها سال پا برهنه راه رفتم!
دور می زدم، مثلِ الاغ های خرمن کوب!
سنگ و خار و تیغ، به گردِ طاقتم نمی رسد!
تحمل کردم!
آن چنان که اگر کسی می خواست بداند
که در کجای دایره ی چرخش هایم هستم،
کافی بود رد خون آلود پاهایم را دنبال کند!
پاپیچ هزاران سال دردی از دردهایم دوا نکرد!
میلیون ها سال طول کشید...
اکنون سیرم و برای پاپوش هایم نیز
از پوستِ سمور بندِ بندِ چرمی ساخته ام!
میلیون ها سال است که بندشان را گره زده ام!
افق های دور و برم را نگاه می کنم
و آرام به خود می گویم:
پنجاه میلیون سال برای گرسنگی،
پنجاه میلیون سال برای پاپوش،
چند میلیون سال طول خواهد کشید تا بدانم
کجا باید بروم؟

ممنون از این حوصله و سلیقه


------------------
میلیون ها سال گرسنه بودم!
برای سیر شدن از هیچ کاری دریغم نبود!
زنِ جوانم را در شمال گذاشتم
و خودم در معدنی در جنوب،
دل تنگی ام را در قالب پُتک می ریختم
تا سنگِ بزرگی را هزار تکه کنم!
صبح ها به جای خواب،
کوچه و خیابان ها را جارو می کشیدم!
در هزارُ یم جنگ،
سرباز اجیر هزار و یک پادشاه بودم
که اسم هیچ کدامشان یادم نیست!
خویش بر کتف می بستم و دشت های بی کران را دور می کردم!
ساختم: خانه و زین و یراق و برگ!
میلیون ها سال کارم به کار و ساختن گذشت،
تا بالاخره لقمه نانی به دست آوردم و سیر شدم!
میلیون ها سال پا برهنه راه رفتم!
دور می زدم، مثلِ الاغ های خرمن کوب!
سنگ و خار و تیغ، به گردِ طاقتم نمی رسد!
تحمل کردم!
آن چنان که اگر کسی می خواست بداند
که در کجای دایره ی چرخش هایم هستم،
کافی بود رد خون آلود پاهایم را دنبال کند!
پاپیچ هزاران سال دردی از دردهایم دوا نکرد!
میلیون ها سال طول کشید...
اکنون سیرم و برای پاپوش هایم نیز
از پوستِ سمور بندِ بندِ چرمی ساخته ام!
میلیون ها سال است که بندشان را گره زده ام!
افق های دور و برم را نگاه می کنم
و آرام به خود می گویم:
پنجاه میلیون سال برای گرسنگی،
پنجاه میلیون سال برای پاپوش،
چند میلیون سال طول خواهد کشید تا بدانم
کجا باید بروم؟
كنار دیوار بی هیچ دیواری !
رو به روی پنجره ای ، بی هیچ پنجره ای !
برف ، وهم می بارد .......