| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1059
|
16128
|
91/3/12 (21:12)
|
|
||
|
|
423
|
1279
|
91/2/30 (19:51)
|
|
||
|
|
45
|
276
|
90/5/15 (09:42)
|
|
||
|
|
944
|
17633
|
91/3/8 (18:09)
|
|
||
|
|
449
|
11307
|
91/3/8 (18:15)
|
|
||
|
|
1862
|
10645
|
91/3/8 (18:07)
|
|
||
|
|
13
|
342
|
91/2/27 (12:33)
|
|
||
|
|
245
|
2715
|
91/2/27 (01:17)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
91/2/2 (19:07)
|
|
||
|
|
26
|
212
|
91/1/5 (18:31)
|
|
||
|
|
10
|
62
|
90/12/1 (09:28)
|
|
||
|
|
4
|
89
|
90/11/30 (20:38)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/11/27 (18:17)
|
|
||
|
|
1
|
59
|
90/11/27 (11:13)
|
|
||
|
|
6
|
34
|
90/11/26 (10:36)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
90/10/29 (17:48)
|
|
||
|
|
0
|
54
|
90/9/22 (23:22)
|
|
||
|
|
10
|
99
|
90/9/21 (22:20)
|
|
||
|
|
0
|
47
|
90/9/13 (00:38)
|
|
||
|
|
5
|
38
|
90/9/3 (08:56)
|
|
اولین نقطه ای که از مرکز ثقل خود جدا شد کله من بود
دوستانم _ خوب یا بد _ هم چنان به زندگی ادامه می دهند!
دوستانی که زندگی خود را مدیون وجودشان می دانم !
سنگ ُ سایه ، آفتاب گرادن ُ نور ، پرنده و ُ چشم ، خاک ُ باد ...
و آتش که همیشه برایم عزیزترین پدیده بوده است !
چشم ها را گرد کن و زبان به شکلک بیرون بیاور
تا بل بخندد کودک ایستاده بر عرشه
هر چند که به یقین
عالِم به غرق ِ ناگزیر ِ ایم کشتی باشی !
چشم از دیوار گرفتی وگفتی کی؟! کجا؟!
چشم ازدیوارگرفتم وگفتم به راستی کی ؟! کجا؟!
غروب با چشمانی خیس ازهم جداشدیم
وگم شدیم درشهری که هیچ یک از ساکنینش نمی دانستند
که به راستی
کی؟!
کجا؟!
به تعبیر وتفسیراین زندگی بیاییدهمه با هم شک کنیم
خطا بوده شاید تعابیرما
نگاهی به تعبیرجلبک کنیم..!
* *
*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*
*دیگر گوسفند نمی درند*
*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*
این شعر رو امروز خوندم.. واقعا زیبا بود.. دلم نیومد که اینجا نذارم
کسی که من را شاعر کرد ….
شاعر که نه !
اما ….
گاه گاهی که می گیرد ،
خالی میکنم سطل زباله دل را …
بر دریایی از کاغذ سفید ،
شد استاد من ،
با کت بلندی که از زانوانش میگذشت
وبوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه…
هی می کردیم گله ی احساس را ، در چمن زاری که کلاس درس من بود
همیشه با چشم های زاغیش چپ چپ نگاهم می کرد…
و زمزمه می کرد …
عرفان لایت با طعم نعنا را …
عاشق عطر آویشن بود ،
و همیشه گرسنه
که گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
رنگ می کرد جهان را ،
آنگونه که خودش میخواست …
سیگارش هم متبرک بود و هم ملعون !
من را به خواب می کرد و با خود می برد به دنیایی که
او پادشاه بود ، با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
عقلم را به قیمت ، یک انار کال از باغ دلش خرید …
و سند زد یک جا همه اشک هایش را به نام من ،
اشک های که خون بهای عمر او بود …
با هر کلمه من بزرگ تر می شودم …
و روحم سبک تر …
کسی که من را نجات داد
از زندگی عادی و مرگی عادی
من دست در دست او قدم می زدم
و بهشت را احساس می کردم
در ورق های دفتر پاره اش …
می بوسیدم خط به خط را که تبرک بگیرد ذهنم …
و می جستم خودم را در نوشته هایش…
و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
من دوباره متولد شدم …
بزرگ شدم
رج زدم بر گبَه دلم ،
نقشی که استاد داده بود….
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
خواب هایم ، همه اش کلاس درس بود
و رخت خوابم چراهگاه فلسفه او …
خوش می گذرد با او …
اما …
کاش یکبار در بیداری او را می دیدم !!!
تقدیم به کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد ……
تقدیم به استاد عزیزم حسین پناهی
( برای شادی روح بزرگ حسین پناهی …… )
اسماعیل هاشمی
ما ظاهرا بخش کوچکی از یک سوال بزرگیم!
اری کوچک!
اما در میان کوچک ها از همه بزرگتریم!
ولی به هر حال سوالیم..
مارابادوست داشتن ازخانه ی خدابه زمین فرستاده اند همچنان که پروانه هارا با کوله بار
هزاررنگ؛
هنوزنتوانسته ام بین لباسهایم یک هماهنگی معقول به وجودبیاورم؛
تا کفش هایم رانوکن
پیراهنم رنگش راازدست می دهد
و تا پیراهنم رانوکنم
شلوارم زیرهیچ اطویی خط برنخواهدداشت؛
و من در آغوش ماه
برای همیشه به خواب رفته بودم !
با گونه ی خیس ُ کبود ِ سیزده سالگی ام
که جای آخرین بوسه ی مادرم بود !
برمیگردم باچشمانم که تنها یادگار کودکی منند،آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟!!