| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
162
|
891
|
91/3/1 (14:26)
|
|
||
|
|
28
|
106
|
90/12/9 (19:42)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/11/24 (07:20)
|
|
||
|
|
192
|
1276
|
90/11/10 (15:07)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
90/9/3 (09:57)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/8/12 (09:55)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/8/12 (09:49)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/7/16 (07:59)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/7/1 (11:24)
|
|
||
|
|
8
|
80
|
90/6/6 (16:48)
|
|
||
|
|
6
|
87
|
90/5/1 (13:13)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
90/2/5 (08:35)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
89/10/28 (17:57)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
89/10/6 (00:30)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/9/21 (11:52)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/8/16 (16:09)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
89/5/31 (22:00)
|
|
||
|
|
2
|
27
|
89/4/6 (16:25)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
89/3/18 (11:55)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
89/1/30 (15:32)
|
|

بیا توضیح میدم
سلام
من از کلوب دانشگاه آزاد قزوین اومدم تا اگه دانشجو و یا فارق التحصیل دانشگاه آزاد اسلامی قزوین هستید و یا نیستید و یا خواهید شد بیایید و با دوستان خود خوش بگذرونید.
من هم ی دوستی داشتم که این رشته من دومین رشتش بودش اولین جلسه که اومد داخل کلاس همه به احترامش پاشدیم....اونم تا ارکلس ماروگیر اورد از شانسش اون روز استاد نیومده بود و ما تا اخر ساعت مچل اون شدیم هفته بعدش منطف داشتیم استادمون متولد1360بود اما چون سابقه علمیش زیاد بود استاد شد .....تو دانشگاه ما اسانسور دانشجو از اساتید جداس این استاد چون عجله داشت اومد سوار اسانسور ماشد بعد اسانسور اضافه بار زد منم اعصابم خورد شد گفتم برو بیرون نمیشنوی اضافه بار میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشتون روز بد نبینه اومد تو کلاسمون منم با صدای بلند گفتم مار از پوته بدش میاد بعد دیدم رفت تو میز استاد نشست بلند گفتم خیلی کم اشتها هستیا......بعد که خودشو معرفی کرد ازش جازه گرفتم رفتم بیرون از خجالت تا 2 جلسه نرفتم سر کلاسش
نتیجه اخلاقی:
انقد مدرک رو زود به دانشوها ب=ندین زودی استاد بشن.....
روز اول رفتم دم در دانشگاه اصلا نمیدونستم چی به چیه. یه پسریا دیدم ازش سراغ امور مالیا گرفتم. یه نگاهی کرد و با حرص بهم گفت. یادم افتاد اول باید برم سراغ مدیر گروه یه برگه بگیرم. باز از پسره سوال کردم بهم گفت. یه دیقه بعد دیدم ای وای
خلاصه آدرس دستشویی را هم گرفتم ازش. بعد از نیم ساعت رفتم سر کلاس. زبان داشتیم. باز همون پسره را دیدم ذوقم شد زدم پشت کمرش بهش گفتم آقا نوکریم خیلی کمک کردی گفت قابلی نداشت و محل نگذاشت . بگین کجا نشست؟
پشت میز استاد 

یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت : بنده
...هستم رئیس دانشگاه !!!!!!!!!! بوفه تو سکوت عجیبی فرو رفته بود دیگه هم
در نمیمد!
اما رئیس خیلی باشعوری بود از فردا دکوراسیون بوفه عوض
شده بود کلیم صندلی اضافه بود.