| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
24
|
349
|
91/2/27 (01:36)
|
|
||
|
|
9
|
220
|
91/1/28 (09:57)
|
|
||
|
|
10
|
232
|
91/1/15 (11:27)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
91/1/15 (10:37)
|
|
||
|
|
36
|
1259
|
90/12/1 (00:33)
|
|
||
|
|
14
|
181
|
90/8/22 (14:37)
|
|
||
|
|
5
|
164
|
90/7/18 (09:43)
|
|
||
|
|
1
|
37
|
90/7/3 (16:59)
|
|
||
|
|
10
|
223
|
90/6/22 (01:46)
|
|
||
|
|
10
|
206
|
90/6/22 (01:25)
|
|
||
|
|
12
|
149
|
90/6/22 (01:04)
|
|
||
|
|
11
|
130
|
90/6/22 (00:46)
|
|
||
|
|
2
|
109
|
90/6/16 (08:08)
|
|
||
|
|
2
|
67
|
90/6/1 (00:08)
|
|
||
|
|
7
|
128
|
90/5/16 (03:06)
|
|
||
|
|
9
|
364
|
90/2/25 (12:04)
|
|
||
|
|
3
|
132
|
90/2/12 (17:06)
|
|
||
|
|
0
|
81
|
90/2/11 (21:26)
|
|
||
|
|
0
|
44
|
90/2/11 (13:30)
|
|
||
|
|
11
|
159
|
90/1/29 (04:00)
|
|

در یك
روستا مردی جوان وجود داشت كه همه فكر
می كردند او یك ابله است. تمام مردم روستا با او چون یك ابله رفتار می كردند. او
از این به ستوه آمده بود، ولی راهی نبود تا مردم آن روستا را متقاعد كند كه او یك
احمق نیست. كسی نمی دانست آنان این فكر را از كجا آورده بودند. و وقتی كه به حماقت
او رای دادند به هر روشی می كوشیدند آن را اثبات كنند.... هر حركت كوچكی یك سند بود،
سندی محكم كه آن احمق نمی تواند كار دیگری انجام دهد، انتظارش را داشتند. اگر
دیگری آن را انجام داده بود، فقط یك اشتباه كوچك بود.
روزی یك راهب سرگردان از آن روستا می گذشت.
آن
پسر بسیار در رنج بود. پس نزد آن راهب رفت و ماجرا را تعریف كرد و گفت،
"من چه كنم؟"
راهب گفت، "فرمول كوچكی را به تو می گویم و وقتی دوباره از این روستا گذر می كنم ، یك سال دیگر ، نتیجه را به من گزارش بده. تو در ظرف یك سال عاقل ترین مرد این روستا خواهی بود."
فرمولی ساده بود ، مرد جوان نتوانست آن را باور كند. گفت، "چیز به این سادگی؟!"
راهب گفت، "تو فقط انجامش بده. همین حالا برو و عملش كن و خواهی دید كه چگونه همه چیز را تغییر خواهد داد."
آن فرمول این بود كه اگر كسی بگوید، "چه غروب زیبایی است،" باید بی درنگ بگویی، "چه چیز زیبایی در آن هست؟ آن را ثابت كن. حرف بی معنی نزن. چه مدركی داری كه این غروب زیباست؟ معیار زیبایی چیست؟"
"اگر كسی گفت، «فلان كتاب عالی است،» بی درنگ روی او بپر ، چه آن كتاب را خوانده باشی و چه نخوانده باشی، مهم نیست ، و بگو، «مزخرف است. چه كسی گفته كه آن كتاب عالی است؟ بر چه اساسی؟ دلیلت برای اینكه آن كتابی عالی است چیست؟»"
"فقط به انتقادكردن ادامه بده و هرجمله ای را كه هركسی بگوید محكوم كن. فقط تماشا كن و به آن حمله كن و انتقاد كن و درخواست سند و مدرك كن. هیچكس نمی تواند اثبات كند كه غروب زیباست. چه سندی در دست است؟ اگر كسی به تو بگوید، «این زنی زیباست،» و تو بگویی، «من موافق نیستم،» هیچ راهی برای متقاعد كردن تو وجود نخواهد داشت ، زیرا زیبایی چیزی نیست كه بتواند اندازه گیری شود، هیچ معیاری وجود ندارد."
پس از یك سال، وقتی كه آن راهب بازگشت، مردم آن روستا در راه به دیدار او رفتند و گفتند، "باید این مرد جوان ما را ببینی، او عاقل ترین مردی است كه ما تاكنون دیده ایم!"
او گفت، "می دانم!"
و آن
پسر آمد و به پای آن راهب افتاد و گفت، "تو واقعاً معجزه می كنی. همان فرمول
كوچك تو كافی بود كه حالا تمام مردم شهر از من درخواست توصیه دارند. همه فكر
می كنند كه من باهوش ترین، باتجربه ترین و باسوادترین مرد هستم. من ظرف یك سال
عاقل ترین مرد این روستا شده ام ، و من واقعاً همان هستم و هیچ تغییری نكرده
ام."

در یك
روستا مردی جوان وجود داشت كه همه فكر
می كردند او یك ابله است. تمام مردم روستا با او چون یك ابله رفتار می كردند. او
از این به ستوه آمده بود، ولی راهی نبود تا مردم آن روستا را متقاعد كند كه او یك
احمق نیست. كسی نمی دانست آنان این فكر را از كجا آورده بودند. و وقتی كه به حماقت
او رای دادند به هر روشی می كوشیدند آن را اثبات كنند.... هر حركت كوچكی یك سند بود،
سندی محكم كه آن احمق نمی تواند كار دیگری انجام دهد، انتظارش را داشتند. اگر
دیگری آن را انجام داده بود، فقط یك اشتباه كوچك بود.
روزی یك راهب سرگردان از آن روستا می گذشت.
آن
پسر بسیار در رنج بود. پس نزد آن راهب رفت و ماجرا را تعریف كرد و گفت،
"من چه كنم؟"
راهب گفت، "فرمول كوچكی را به تو می گویم و وقتی دوباره از این روستا گذر می كنم ، یك سال دیگر ، نتیجه را به من گزارش بده. تو در ظرف یك سال عاقل ترین مرد این روستا خواهی بود."
فرمولی ساده بود ، مرد جوان نتوانست آن را باور كند. گفت، "چیز به این سادگی؟!"
راهب گفت، "تو فقط انجامش بده. همین حالا برو و عملش كن و خواهی دید كه چگونه همه چیز را تغییر خواهد داد."
آن فرمول این بود كه اگر كسی بگوید، "چه غروب زیبایی است،" باید بی درنگ بگویی، "چه چیز زیبایی در آن هست؟ آن را ثابت كن. حرف بی معنی نزن. چه مدركی داری كه این غروب زیباست؟ معیار زیبایی چیست؟"
"اگر كسی گفت، «فلان كتاب عالی است،» بی درنگ روی او بپر ، چه آن كتاب را خوانده باشی و چه نخوانده باشی، مهم نیست ، و بگو، «مزخرف است. چه كسی گفته كه آن كتاب عالی است؟ بر چه اساسی؟ دلیلت برای اینكه آن كتابی عالی است چیست؟»"
"فقط به انتقادكردن ادامه بده و هرجمله ای را كه هركسی بگوید محكوم كن. فقط تماشا كن و به آن حمله كن و انتقاد كن و درخواست سند و مدرك كن. هیچكس نمی تواند اثبات كند كه غروب زیباست. چه سندی در دست است؟ اگر كسی به تو بگوید، «این زنی زیباست،» و تو بگویی، «من موافق نیستم،» هیچ راهی برای متقاعد كردن تو وجود نخواهد داشت ، زیرا زیبایی چیزی نیست كه بتواند اندازه گیری شود، هیچ معیاری وجود ندارد."
پس از یك سال، وقتی كه آن راهب بازگشت، مردم آن روستا در راه به دیدار او رفتند و گفتند، "باید این مرد جوان ما را ببینی، او عاقل ترین مردی است كه ما تاكنون دیده ایم!"
او گفت، "می دانم!"
و آن
پسر آمد و به پای آن راهب افتاد و گفت، "تو واقعاً معجزه می كنی. همان فرمول
كوچك تو كافی بود كه حالا تمام مردم شهر از من درخواست توصیه دارند. همه فكر
می كنند كه من باهوش ترین، باتجربه ترین و باسوادترین مرد هستم. من ظرف یك سال
عاقل ترین مرد این روستا شده ام ، و من واقعاً همان هستم و هیچ تغییری نكرده
ام."