| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
24
|
349
|
91/2/27 (01:36)
|
|
||
|
|
9
|
220
|
91/1/28 (09:57)
|
|
||
|
|
10
|
232
|
91/1/15 (11:27)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
91/1/15 (10:37)
|
|
||
|
|
36
|
1259
|
90/12/1 (00:33)
|
|
||
|
|
14
|
181
|
90/8/22 (14:37)
|
|
||
|
|
5
|
164
|
90/7/18 (09:43)
|
|
||
|
|
1
|
37
|
90/7/3 (16:59)
|
|
||
|
|
10
|
223
|
90/6/22 (01:46)
|
|
||
|
|
10
|
206
|
90/6/22 (01:25)
|
|
||
|
|
12
|
149
|
90/6/22 (01:04)
|
|
||
|
|
11
|
130
|
90/6/22 (00:46)
|
|
||
|
|
2
|
109
|
90/6/16 (08:08)
|
|
||
|
|
2
|
67
|
90/6/1 (00:08)
|
|
||
|
|
7
|
128
|
90/5/16 (03:06)
|
|
||
|
|
9
|
364
|
90/2/25 (12:04)
|
|
||
|
|
3
|
132
|
90/2/12 (17:06)
|
|
||
|
|
0
|
81
|
90/2/11 (21:26)
|
|
||
|
|
0
|
44
|
90/2/11 (13:30)
|
|
||
|
|
11
|
159
|
90/1/29 (04:00)
|
|

روزی هنری فورد در کتابفروشی دنبال کتابهی تازه میگشت و با ناپلئون هیل ملاقات میکند او خوب و موثر ولی قلابی مینویسد او در کتاب پر فروش خود بیندیشو ثروتمند شوپیشنهاد میکند که اگر تصور کنی که ثروتمند هستی ثروتمند خواهی شد تصورات تودیر یا زود یک واقعیت خواهند شد تو به این دلیل فقیر مانده ای که نمتوانی تصور کنی فقط فکر کن مثلا یک کادیلاک را تصور کنی و یک روز ناگهان بر در خانه ات ظاهر خواهد شد این کتاب او تازه از چاپ بیرون آمده بودو او شخصا در آن کتابفروشی حضور داشت و کتابها را امضا میکرد بنابراین به هنری فورد گفت مایلم یک جلد از این کتاب را به شما هدیه بدهم او نگاهی به عنوان کتاب کرد و او میدانست که ثروتمند شدن کاریست طاقت فرسا گفت من پس از یک سوال مختصر این کتاب را خواهم پذیرفت آیا با اتوبوس آمده ای یا باماشین شخصی؟ هیل گفت با اتوبوس فورد گفت همین کافیست کتاب را برای خودت نگه دار نخصت خود را در یک ماشین شخصی تصور کنروزی که تصورات تو به واقعیت تبدیل شداین کتاب را برایم بیاورمن هنری فورد هستمو ثروتمندم و نیازی به ثروت بیشتر ندارم.
در بقیه این داستان یه روزی انجمنی تشکیل شده بود که بر اساس همین مبنا تشکیل شده بود که سالهای از آن گذشت که روزی مردی که جزو همون انجمن بود نوه مردی را دید که اون خودش جزو همون انجمن بود به او گفت از پدربزگتون چه خبر نیستند ناسلامتی ایشون جزو قدیمیای ما هستند نوه گفتند که چندسالیست که مرض احوالند مرد گفت برو به او بگو که شما فکر میکنید که مریض هستید خودتو مسخره نکن بیا و سری به ما بزن هفته هایی از آن ماجرا گذشت آن مرد باز نوه را دید و گفت مگر به پدر بزرگت پیام مرا نرساندی گفت چرا آخه میدونید چیه ایشون الان فکر میکنند که مردند.