userinfo close

  ,

اُشو


oshoclub

تاسیس: 31 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی باقری - معاونان
تاریکی را همان جا که هست رها کن. شمع وجود خویش را بر افروز.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
24
349
91/2/27 (01:36)
9
220
91/1/28 (09:57)
10
232
91/1/15 (11:27)
1
24
91/1/15 (10:37)
36
1259
90/12/1 (00:33)
14
181
90/8/22 (14:37)
* *
5
164
90/7/18 (09:43)
1
37
90/7/3 (16:59)
10
223
90/6/22 (01:46)
* *
10
206
90/6/22 (01:25)
12
149
90/6/22 (01:04)
11
130
90/6/22 (00:46)
2
109
90/6/16 (08:08)
2
67
90/6/1 (00:08)
7
128
90/5/16 (03:06)
9
364
90/2/25 (12:04)
3
132
90/2/12 (17:06)
0
81
90/2/11 (21:26)
0
44
90/2/11 (13:30)
11
159
90/1/29 (04:00)

عنوان بحث

ااااااا   آیدا   ااااااا   , ruhebaran

مرد بی خدا

http://ngm.nationalgeographic.com/2009/07/angkor/img/05-mebon-temple-714.jpgمرد بی خدایی بود که هرکس که میخواست خدا را ثابت کند ایشون ردش میکرد و این به خبر به شاه رسید مرد بی خدا را صدا زدند تا با دانشمندان دربار گفتگویی داشته باشند که شاید خدا ثابت شود ولی مرد بی خدا موفق شد تا آنها را شکست دهد شاه ایشان را به عارفی در یک قریه ای معرفی کرد تا پیش او رود مرد بی خدا سفرش را آغاز کرد و محل آن عارف رسید دید که معبدیست که آن عارف پایش را به روی خدایشان گذاشته و خوابیده است مرد بی خدا تعجب کرد این دیگر چه پدیده ایست اون به خدایشان توهین کرده است صبر کرد تا او بیدار شود آخرش بیدار شد مرد گفت که شما چرا به خدایتان توهین کردید عارف گفت خدای من همه چیز است فرقی ندارد این بت سنبلی از اوست برای من همه چیز عکس روی اوست مرد تعجب کرد و بازم سوالی پرسید که شما معمولا آفتاب نیومده غسل میکنید او گفت رودخانه همیشه جاریست و همیشه وقت است من خیلی گرسنه هستم برو چیزی بیاور تا بخوریم آنها مشغول شدند به خوردن ناگهان سگی تکه نانی را از آنها قاپید و فرار کرد که پشت سرش عارف هم او را دنبال کرد مرد بی خدا تعجب کرد که چقدر خسیس آن عارف سگ را آورد و گفت ای خدای من اگر دفعه دیگر نان را بدون کره بخوری نه من نه تو مرد بیخدا تعجب کرد و گفت که شما چرا به دیگر معابد نمیروید گفت آنها مرا راه نمیدهند میگویند باز این اومد و مجلس را بهم خواهد زد او هر کاری دلش میخواهد میکند ناگهان مرد بی خدا گریه کرد و گفت من به خدا و شما ایمان آوردم چون دیدم که دیگران فقط با واژه خدا بازی میکردند ولی شما با خودش بازی میکردی عارف به او گفت اگر میخواهید پیش من بمون و آن مرد با خدا قبول کرد و راه  او را ادامه داد.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.